تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 قصارهاي پسرك

 

حدود ۲۵ روزه كه مهدكودك پسرك منحل شده ، چون ملك اجاره اي بوده و مالك اونجا رو خواسته ، خلاصه وقتي توي آخرين جلسه مهد اين مسئله رو عنوان كردن يك لحظه خشكم زد، راستش خيلي از مهدش راضي بودم، حدود پنج سال بود كه اين مهد ميبردمش و يه جورائي مثل خونه اش شده بود، با تمام خاله ها اخت شده بود و همه يه جورائي دوستش داشتن، به دوستاش عادت كرده بود و چون از همه بچه ها قديمي تر و تقريبا" بزرگتر بود احساس مالكيت و بزرگي ميكرد، خلاصه مهدتعطيل شد و بچه ها آلاخون والاخون، ولي مديرمهد كه تقريبا" با من دوستي داره با مهد ديگه اي كه نزديك همونجا بود صحبت كرد تا تعدادي از بچه ها با همون شرايط قبلي براي حدود دوماه اونجا ثبت نام بشن. چون چندتا از بچه ها كه تقريبا جزء بچه هاي قديمي مهد بودن شهريه اشون به نسبت جديدا كمتر بود. خلاصه تعداي از بچه ها رفتن ولي پسرك كه انگار دنبال بهونه ميگشت تمايلي براي رفتن به مهد جديد نشون نداد و خواست كه پيش مامان جونش باشه ، هرچقدرم كه سعي كردم منصرفش كنم نشد، البته مامان جونم كه اين روزا بنا به دلائلي هم شاد و هم غمگينه با كمال ميل خواست كه پسرك پيش اونا بمونه ، با اينكه اصلا" تمايل به اينكار نداشتم ولي قبول كردم كه فعلا" براي يه مدت كوتاه خونه باشه تا بعدا" ببينم چي ميشه.

معمولا براي چك و كنترل كردن اوضاع خونه (به قول مامانم فضولي) درروز سه چهاربار زنگ ميزنم و ميپرسم كه چكارميكنيد و چي خورديد و كي زنگ زد و از اين حرفا. ديروز نزديك ظهر زنگ زدم خونه و بعداز چندتا زنگ تلفن روي پيغام گير افتاد. حدود نيم ساعت بعد ديدم پسركم زنگ زد، ازش پرسيدم كه كجا رفته بوديد زنگ زدم نبوديد. ميگه: با مامان جون رفته بوديم "رختشوئي"  ميگم : رختشوئي ؟!!! ميگه : بله رختشوئي ، آخه مامان جون لباساشو داده بود آقاي رختشوئي براش بشوره و اتو كنه . ميگم : آهاااان منظورت خشكشوئي مادر جون؟ بعدش طبق معمول با غرور و اعتمادبه نفس ميگه: بله ديگه منظورم همونه فقط اسم ديگه اش و گفتم .

اوكي مامان جون طبق معمول شما كم نياري هااا.

چي و كم نيارم مامان بهانه ؟

هيچي گلم ، كاري نداري؟

نه مامان بهانه خدافز

خدافز برگ گلم، دوست دارم

منم دوست دارم مامان بهانه

 --------------------------------

هفته پيش جمعه رفته بودم استخر روباز و بعداز حدود ۶ ساعت شنا و حمام آفتاب حساااابي سوختم  فرداش با پسرك طبق معمول هميشه رو تخت شوخي ميكرديم و كشتي ميگرفتيم، يكهو چشمم به آئينه افتاد و شروع كردم به خنديدن، به پسركم ميگم: نگا كن منو ار بسكه سوختم و قرمز شدم شبيه ... شدم، يهو پسرك پريد بغلم و بوسم كرد و گفت : نخيرم شما شبيه گل سرخ شدي، چون شما خودت گلي الانم رنگ پوستت مثل گل سرخ شده، بعدشم مگه خودت هميشه نميگي آدم بايد به خودش احترام بذاره؟ پس حرف بد نزن

--------------------------------

جمعه اين هفته دعوت شديم كردان و دوباره توي استخر كلي شنا كردم و حمام آفتاب گرفتم . پسرك ديروز بغلم كرده و داره بازوهامو ليس ميزنه. ميگم اين چه كاريه مامان جان، ميگه : آخه مامان بهانه شما شبيه يه تيكه شكلات قهوه اي رنگ شدي كه آدم دلش ميخواد شمارو بخوره، البته از اون شكلات تپلوها كه همش تو دهن جا نميشه  

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
 عشق حقيقي يا انزجار ؟

 

دوست خوبي  كه به تازگي نوشته هاي قشنگش رو كشف كردم، توي يكي از پستهاش مطلبي رو نوشته بود كه وقتي خوندم باعث شد عميقا" به فكرفرو برم، نوشته اش اين بود:

 "یک ماهیگیر استرالیایی کوسه سفیدی را که در تورش گیر کرده بود نجات داد.از آن روز تا به حال که حدود ۲ سال گذشته است کوسه همیشه به دنبال قایق ماهیگیر حرکت می کند. هر وقت قایق می ایستد کوسه خودش را به آن نزدیک می کند و اجازه میدهد که ماهیگیر نوازشش کند و سپس دمش را با خوشحالی روی آب می کوبد.خلاص شدن از این کوسه با توجه به اینکه کوسه ها تحت محافظت هستند آسان نیست و اینکه چون این کوسه همیشه دنبال ماهیگیر است باعث می شود ماهی ها بترسند و او نتواند ماهی ای شکار کند"

البته ظاهرا" اين يه داستان واقعيه ، ولي غيرازاينم كه باشه من احساس كردم كه اين اتفاق چقدر ميتونه ملموس و نزديك به زندگي بعضي از ما آدمها باشه، اينكه يه روزي يه كسي پيدا ميشه كه نيازمنده، نيازمند ياري، عشق، توجه و يه تكيه گاه، يه كسي ديگه اي پيدا ميشه كه ميخواد اين نيازها رو براش برآورده كنه و ميكنه، ولي به مرور زمان بودن اون در كنارش،  اول تبديل به يه عادت ميشه و بعد كم كم تبديل به عذاب و دردسر، مثل اون كوسه اي كه چون زندگي دوباره خودش رو مديون اون ماهيگير بوده از كنار قايقش تكون نميخورده ولي همينكارش باعث شده بود كه روزي ماهيگير نابود بشه و اون هرروز دست خالي به خونه اش برگرده ... نميخوام بيشتر از اين قضيه رو باز كنم فكركنم اكثر شماها متوجه شديد كه چي ميخوام بگم، ولي فقط بگيد كه كي اين مدل عشق رو دوست داره؟!! عشق ظاهري كه باعث بشه معشوق از تمام حق و حقوق طبيعي خودش، از تمام خواسته ها و نيازهاش چشم پوشي كنه؟!! تازه ... اگر بشه اسم اين رفتارها رو عشق گذاشت!!!

آخه كي دوست داره كه من دوست داشته باشم ....!!!

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هجدهم مرداد 1388
 به تو نوشت :
 

مرا كم دوست داشته باش، اما هميشه دوستم داشته باش.

عشقي كه گرم و شديد است ، زود ميسوزد و خاموش ميشود...

راستي ،

نگفتي كه جاي من در اين بي جائي و ناكجائي كجاست ؟!

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دهم مرداد 1388
 
 
بالا