حدود ۲۵ روزه كه مهدكودك پسرك منحل شده ، چون ملك اجاره اي بوده و مالك اونجا رو خواسته ، خلاصه وقتي توي آخرين جلسه مهد اين مسئله رو عنوان كردن يك لحظه خشكم زد، راستش خيلي از مهدش راضي بودم، حدود پنج سال بود كه اين مهد ميبردمش و يه جورائي مثل خونه اش شده بود، با تمام خاله ها اخت شده بود و همه يه جورائي دوستش داشتن، به دوستاش عادت كرده بود و چون از همه بچه ها قديمي تر و تقريبا" بزرگتر بود احساس مالكيت و بزرگي ميكرد، خلاصه مهدتعطيل شد و بچه ها آلاخون والاخون، ولي مديرمهد كه تقريبا" با من دوستي داره با مهد ديگه اي كه نزديك همونجا بود صحبت كرد تا تعدادي از بچه ها با همون شرايط قبلي براي حدود دوماه اونجا ثبت نام بشن. چون چندتا از بچه ها كه تقريبا جزء بچه هاي قديمي مهد بودن شهريه اشون به نسبت جديدا كمتر بود. خلاصه تعداي از بچه ها رفتن ولي پسرك كه انگار دنبال بهونه ميگشت تمايلي براي رفتن به مهد جديد نشون نداد و خواست كه پيش مامان جونش باشه ، هرچقدرم كه سعي كردم منصرفش كنم نشد، البته مامان جونم كه اين روزا بنا به دلائلي هم شاد و هم غمگينه با كمال ميل خواست كه پسرك پيش اونا بمونه ، با اينكه اصلا" تمايل به اينكار نداشتم ولي قبول كردم كه فعلا" براي يه مدت كوتاه خونه باشه تا بعدا" ببينم چي ميشه.
معمولا براي چك و كنترل كردن اوضاع خونه (به قول مامانم فضولي) درروز سه چهاربار زنگ ميزنم و ميپرسم كه چكارميكنيد و چي خورديد و كي زنگ زد و از اين حرفا. ديروز نزديك ظهر زنگ زدم خونه و بعداز چندتا زنگ تلفن روي پيغام گير افتاد. حدود نيم ساعت بعد ديدم پسركم زنگ زد، ازش پرسيدم كه كجا رفته بوديد زنگ زدم نبوديد. ميگه: با مامان جون رفته بوديم "رختشوئي" ميگم : رختشوئي
؟!!! ميگه : بله رختشوئي ، آخه مامان جون لباساشو داده بود آقاي رختشوئي براش بشوره و اتو كنه . ميگم : آهاااان منظورت خشكشوئي مادر جون؟ بعدش طبق معمول با غرور و اعتمادبه نفس ميگه: بله ديگه منظورم همونه فقط اسم ديگه اش و گفتم .
اوكي مامان جون طبق معمول شما كم نياري هااا.
چي و كم نيارم مامان بهانه ؟
هيچي گلم ، كاري نداري؟
نه مامان بهانه خدافز
خدافز برگ گلم، دوست دارم
منم دوست دارم مامان بهانه 
--------------------------------
هفته پيش جمعه رفته بودم استخر روباز و بعداز حدود ۶ ساعت شنا و حمام آفتاب حساااابي سوختم
فرداش با پسرك طبق معمول هميشه رو تخت شوخي ميكرديم و كشتي ميگرفتيم، يكهو چشمم به آئينه افتاد و شروع كردم به خنديدن، به پسركم ميگم: نگا كن منو ار بسكه سوختم و قرمز شدم شبيه ... شدم، يهو پسرك پريد بغلم و بوسم كرد و گفت : نخيرم شما شبيه گل سرخ شدي، چون شما خودت گلي الانم رنگ پوستت مثل گل سرخ شده، بعدشم مگه خودت هميشه نميگي آدم بايد به خودش احترام بذاره؟ پس حرف بد نزن 
--------------------------------
جمعه اين هفته دعوت شديم كردان و دوباره توي استخر كلي شنا كردم و حمام آفتاب گرفتم . پسرك ديروز بغلم كرده و داره بازوهامو ليس ميزنه. ميگم اين چه كاريه مامان جان، ميگه : آخه مامان بهانه شما شبيه يه تيكه شكلات قهوه اي رنگ شدي كه آدم دلش ميخواد شمارو بخوره، البته از اون شكلات تپلوها كه همش تو دهن جا نميشه 

|
+| نوشته شده توسط
بهانه در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388