اگر دلخوشي هاي كوچيك زندگي نبود واقعا" بايد چيكارميكرد؟ باوجود اينكه احساس ميكنم ديگه دل و دماغ هيچ كاري رو ندارم و هيچ چيزي خوشحالم نميكنه ،ولي هرسال نزديك به سال جديد كه ميشه تصميم ميگيرم كه تغييري تو خونه كوچيكم بوجود بيارم، خيلي تنوع طلب نيستم، هرچيزي رو كه بخرم ، چه براي خونه چه براي خودم، تاروزي كه غيرقابل استفاده نشده دوستش دارم و ازش استفاده ميكنم، حتي گاهي بعضي چيزائي كه خراب و غيرقابل استفاده هم ميشن به خاطر علاقه يا خاطره اي كه ازش دارم ، جائي نگهش ميدارم . ولي ديگه الان احساس ميكنم بعداز حدود هشت نه سال بايد تغييري تو خونه بدم، سال قبل نقاشي كرديم، پس بنابراين ديوارا تميزن، سراميك سفيد كف سالن ديگه ديونه ام كردن، خسته شدم از بسكه يه دونه تارمو يا يه دونه آشغال كوچولو بهم دهن كجي كردن، ميخوام كف سالن و كف پوش كنم، پرده نازنين سالن و كه خيلي هم دوستش دارم چون رنگش دقيقا با ديوارها و وسائلم ست هستش بايد عوض كنم ، چون از وقتي آستري اونو برداشتم آفتاب حسابي خرابش كرد، مبلاي راحتي نياز به روكش جديد دارن.
خلاصه خريد و هماهنگ كردن همه اينا در عرض همين هفته انجام شد.
با مبلساز قرارگذاشتم و متراژ پارچه رو بهم گفت. جمعه از پل چوبي خريدم
متراژ كف پوش و حدودي محاسبه كردم، جمعه از سهروردي خريدم. هنوز با نصاب قرار نذاشتم، منتظرم آخر هفته كه مبل ا رو بردن و سالن خالي شد بگم بياد.
پرده رو از ميدون هروي گرفتم و آخرهفته قول داده كه برام آماده كنه.
الانم كه با ترس و لرز رفتم اتاق رئيس و چهارشنبه رو مرخصي گرفتم، يا ميمونم خونه و كلي از كارامو انجام ميدم يا با پسرك ميرم اردوي مهدكودك كه اونطوري هم كل بهم خوش ميگذره ، هرچند كه انرژي و حوصله ورجه وروجه رو اصلا ندارم .
شديدا" دلم آرامش و تنهائي ميخواد ، يه كلبة وسط يه جنگل آروم ، كنار آتيش و صداي پرنده ها، نه آدمي نه هيچي...
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در یکشنبه چهارم اسفند 1387
|