تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 دردودلهاي پراكنده من

 

زمان : پنج بعدازظهر روزپنجشنبه 19 دي 1387

موقع تمرين زبان انگليسي

من و پسرك و همخونه روي تختخواب دراز كشيديم ، همخونه خوابه خوابه و به همين خاطر من و پسركم آروم حرف ميزنيم ، كتاب زبانش تو دست منه و از روي شكلها ازش ميپرسم ، كنارهرشكل حرف اول اون كلمه بصورت كوچيك و بزرگ و كنارش اسم كامل اون نوشته شده :

خب بگو ببينم پسرم غورباغه چي ميشه؟ ، اااام ميشه Froge -  اسب ؟ ااااام ميشه hours -  تخم مرغ؟ ميشههههه egg-  حالابگو ببينم يويو چي ميشه ؟ ااام ميشهههههه، مامان بهانه بذار شكلشو ببينم تا يادم بياد، به شكلش نگاه ميكنه ، آهان فهميدم ميشه واي واي ....

كنارشكل يويو نوشته شده : (Y y (Yo Yo  و پسركم فقط حرف اولشو نگاه كرده

يكهو دوتائي با صداي بلند خنديدم و همين موقع همخونه تو خواب يه غري زد و ما دوتا هم اين مدلي شديم 

 

ابراز نكردن احساسات دروني ، چه مثبت و چه منفي، فاجعه بار است ، اگر عاشق كسي هستيم نه فقط با رفتارمون بلكه بايد با زبون هم بيان كنيم و همينطور اگر از كسي دلخور يا حتي متنفرم هستيم بايد به نوعي در كلاممون اينو بهش حالي كنيم.

اگر قرار بود كه آدمها فقط با رفتارشون ابراز احساسات كنن، پس دليل خلقت چيزي به اسم زبان چي ميتونسته باشه ؟؟!!! اگر قراربود كه عشق و نفرت رو از رفتار و توي دل طرف مقابلمون درك كنيم پس بايد خدا قلب و فكر مارو طوري مي آفريد كه اطرافيان ميتونستن اونها رو بازكنن و داخل انرو ببينن و اينهم مستلزم اين بود كه قلب يا مغز ما كه دومنبع مهم احساسات ما هستن مثل پرده سينما يا راديو عمل ميكرد، مسخره و خنده داره مگه نه؟؟؟

اي كاش به جاي اينهمه غرور خدا يه زبون گويا براي تو خلق ميكرد، اونوقت ميفهميدم جايگاهم توي زندگي تو كجاس ، خواسته ات از من چيه ، اونوقت اينهمه دچار سردرگمي و شك نميشدم، اونوقت خيلي راحتتر ميتونستم تصميم خودم رو عملي كنم ، ميفهميدم كه بايد برم يا بمونم !!!

                                    -------------------------------------

 پ.ن : پدربزرگ خوب و مهربونم من و مامان و بابا و بقيه نگران سلامت شما هستيم، ميدونم كه ديگه براي بهبود تو جاي اميدواري نيست، ولي رفتن و نبودن تو براي مامان خيلي خيلي سخته و غيرقابل تحمل، لطفا" خوب شو و دوباره با ما حرف بزن، حرف بزن تا صداي گرم و مهربونت بازم يادآور روزاي خوش و قشنگ كودكي من باشه ، يادآور روزاي در كنارتو و عزيزجون باشه،  عزيزي كه هنوزم بعداز گذشت سالهاي طولاني عطر وجودش تو خونه ما هست، عزيزي كه سنگ مزارش هنوز براي من تازه اس و نبودنش برام عادت نشده... لطفا" خوب شو.

 

 " اگر انسانها ميدانستند كه فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است ، عشق و محبتشان را به يكديگر نامحدود ميكردند "

  

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و دوم دی 1387
 ...........

 

چندروزيست كه دلم ميخواهد بنويسم، دلم ميخواهد فرياد بزنم ، دلم ميخواهد تمام عقده هاي درون سينه ام را كه همچو غبار، هواي دلم را تيره و كدر كرده بيرون بريزم، دلم ميخواهد سبك باشم، دلم ميخواهد قلبم پاك و صاف از هرگونه كينه و نفرت باشد.

آخرچرا اينگونه شد، چراقلب آن دخترك پاك و بي آلايش كه فقط در جستجوي عشق و دوستي و شيطنتهاي كودكانه بود اينگونه گنجينة غصه ها و كينه ها شد؟!

چرا زندگي لبخند و مهر خود را از او گرفت و با او قهر كرد؟!

چرا آدمهاي دور و برش اينگونه شده اند كه گوئي همه شان نقاب به چهره داشتند و اكنون نقابها را كنارميزنند و از وحشت و تعجب او نيشخندهاي كريه بر لبشان نقش ميبندد؟!

چرا كساني را كه روزي دست در دستشان گذاشت و با تمام قواي خود سعي كرد براي بالاآمدنشان انرژي خودرا صرف كند ، امروز كه به بالا رسيده اند او را به پائين هول دادند و از سقوط  او لبخند رضايت و پيروزي ميزنند؟!

چرا قطر دلخوريها و كينه هايش به قدري رسيده كه با هيچ جسم تيز و برنده اي از قلب نازكش جدا نميشود؟!

چرا اينهمه غمگين است؟ چرا اينهمه حس تنهائي دارد؟ چرا از شدت عشق و وابستگي هايش هرروز جام زهر را مي نوشد تا به جايش درون آن جام را از شهدعشق لبريز كند و بنوشاند ...؟!

مبادا آبي درون دل كسي تكان بخورد .

مبادا كسي از غصه او غصه دار شود  .

مبادا كسي بخواهد ترحمي به حال او كند.

مبادا چشم عزيزي به خاطر او تر شود .

مبادا ...

مبادا ...

مبادا ...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 
 
بالا