تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 اسير

 

مي خونه : در بهار زندگي  احساس پيري ميكنم ....

فكرميكنم : واقعا نمي تونسته در سن بين سي تا چهل سالگي پير و فرتوت شده باشه، بلكه منظورش از حس پيري ، حتما"  تنهائي، خستگي، بي هدفي ووو..... بوده كه حس پيري و اسيري بهش داده .

فكر ميكنم : چقدر گاهي اوقات بعضي حرفها به دل ميشينه و ملكه ذهن ميشه .

 هرروز صبح زود، بطري  شيشه شوي گلرنگ و كه حالا تبديل به آب پاش من شده پراز آب خنك ميكنم و تمام ساقه و برگ هاي درختچه هاي آپارتماني روبروي ميز كارم  و خيس ميكنم، اينكار بهم حس زندگي و حس تازگي ميده. هميشه همينطور بودم، وقتي خسته و عصبي هستم بايد آب بازي كنم، به گلها آب بدم، ديوارهاي حياط و خيس كنم ، زمين و بشورم و در آخرم تا زانوهامو خيس كنم. انگار آتيش درونم اينطوري كمي سرد ميشه . اما چرا بايد صبح به اين زودي اينهمه دلم گرفته باشه ، اونم به قول .... " تو صبح به اين زيبائي "  جدي چه صبح زيبائي ، هواي باروني و خنك، همون هوائي كه من عاشقشم ، اما من حتي حوصله ندارم كه از پشت پنجره به درخت كاج بلندي كه بارون حساااابي اونو سبز و تازه كرده نگاه كنم ، درختي كه 16 سال قبل هرروز صبح كلي از پنجره بهش نگاه ميكردم و لذت ميبرد، احساس ميكردم اونم مثل من هنوز خيلي جوون و تازه اس، امروز اون سربه فلك كشيده و شاخ و برگهاش بزرگ و پهن شدن اما هنوزم تازه و سرسبزه ولي من.....

دلم براي خودم تنگ شده

  

" اگر انسانها ميدانستند كه فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است ، عشق و محبتشان را به يكديگر نامحدود ميكردند "

  

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 خزعبلات

 

نيمه شب از خواب بيدارشدم، انگارداشتم خواب ميديدم، خوابي كه استرس بهم وارد كرده بود. طبق عادت هميشگي اول به ساعت نگا كردم، "چهارونيم" 

دوباره سعي كردم بخوابم ، هنوز تا زمان بيدارشدنم حدود يكساعت و نيم مونده بود. اما ميدونستم كه با عادت بدي كه دارم بازم خوابم نميبره ...!

به محض اينكه چشمامو بستم، مثل هميشه افكار منفي هجوم آوردن به طرفم و جالبه كه اينبار مدل افكارم با هميشه فرق داشت. حس مرگ بهم دست داده بود، فكركردم كه شايد به زودي بميرم . ياد حرف زن فالگيري افتادم كه حدود هشت نه سال قبل بهم زده بود " تو سن چهل سالگي خارج از كشور تو حادثه تصادف ميميري"  همش دوسال ديگه به چهل سالگي من مونده، اما..... پسركم هنوز خيلي كوچولوهه، هنوز خيلي به من نياز داره يا شايدم من به اون نياز دارم، فكرميكردم كه اگر بميرم و ازش دور بشم چقدردلم براش تنگ ميشه، براي مهربونياش، توجه هاش، لوس شدن هاش ، بغل كردن هاش و بوسيدن هاش، براي حرفاي قشنگ و شيريني كه دائم ميزنه و منو از خودم بيخود ميكنه...

من عادت كردم هرروز صبح وقتي كه هنوز خوابه ، كنارش ميشينم و صورتشو كه مثل يه غنچة گل ميمونه ميبوسم، با نوك انگشتم نوازش ميكنم و كنار صورتشو بو ميكنم و آروم ميبوسم، وقتي دارم لباساشو تنش ميكنم تا آماده رفتن بشه زيرلب قربون صدقه اش ميرم و كلي لوسش ميكنم و براش شعرميخونم :

 " پسردارم يه دونه، عسل دارم يه دونه، ناناس دارم يه دونه، هيسكي نداره اسينا، فخط من دارم اسينا، عاسقسم يه دنيا..."

اونم در حاليكه چشماشو بسته و وانمود ميكنه كه خوابه يواشكي لبخند ميزنه و دستاشو باز ميكنه تا من بغلش كنم، منم از نوك انگشت پاش تا صورتشو ميبوسم و ميبوسم...

وقتيكه ميرسونمش مهد بايد حتما تا طبقه دوم باهاش برم، محاله قبول كنه كه مثل بقيه دوستاش توي حياط باهاش خداحافظي كنم . وقتي هم كه تا توي اتاق باهاش ميرم و سفارشهاي تكراري هرروزه رو طبق خواسته خودش به خاله ها ميكنم و ازش خداحافظي ميكنم به يكبار قناعت نميكنه و تا وسطاي راه پله حداقل پنج بار باهام خداحافظي ميكنه. اين كار شده باعث خنده خاله ها و لذت بيشتر خودم ....

طول روز بيشتر از صدبار به عكسش كه توي قاب عكس روي ميزكارم هست نگا ميكنم و دلم براش تنگ ميشه ، دنبال بهونه ميگردم تا بهش تلفن كنم.

ساعت چهارونيم كه ميشه اولين نفر جلوي دستگاه كارت زني مي ايستم تا حتي يك ثانيه هم تاخير نداشته باشم و به موقع بهش برسم ، جلوي در مهد كه ميرسم و زنگ ميزنم تا بياد پائين از حولش نميدونه چطوري كفشاشو پاش كنه و به طرفم بدوهه، كنارماشين كه ميرسه پاهاشو بلند ميكنه و سرشو از شيشه ماشين مياره داخل و منم كمربندماشينو كمي آزاد ميكنم تا صورتمو به صورتش برسونم و چندتا ماچ آبدار ازش بگيرم....

و اين داستان تا لحظه خواب كه مثل يه گنجشك كوچولو كه خودشو زير پرهاي مامانش قايم ميكنه ، ادامه داره ....

چندروز پيش كه رفتم مهد، آگهي فوت ديدم (خاله نگارعزيز) اولش باورم نشد، خاله نگار؟؟ منكه خاله نگارو يكي دوروز قبل ديده بودم، صبح زود، طبق معمول سرحال و ميكاپ كرده با موهاي پسرونه و مش بنفش، اندام باريك و بلند و صورت مهربون و آروم.

رسيدم شركت و با مهد تماس گرفتم كه بپرسم چي شده؟

فهميدم كه خاله نگار 26 ساله ، مربي پيش آمادگي ، يكي دوروز پيش دندونش و پركرده بود. وقتيكه شب درد شديدي ميگيره و كاري نميتونه بكنه ، سراغ اسپري گيزولوكائين ميره، ولي ظاهرا" در اون خراب شده بود و اسپري ازش خارج نميشده، سعي ميكنه در اونو با دندون بكنه كه يكهو باز ميشه و مقداري از مايع اون وارد دهنش ميشه ، بعدش كم كم دستگاه گوارش اون بي حس ميشه و .........

نزديك صبح با خودم فكر ميكردم كه يعني مرگ اينقدر به ما نزديكه و ما از اون غافل هستيم ؟؟!!!  واقعا" زندگي ما به همين راحتي تموم ميشه و ما هيچ راه گريزي ازش نداريم ؟؟!!! ما حتي از يكساعت بعد خودمون كه چه اتفاقي مي افته بيخبريم، مثل خاله نگار كه وقتي دندونش درد گرفت فكرش و هم نميكرد كه تا چندساعت بعدش ديگه تو اين دنيا نيست .

چشمامو روي هم فشار دادم و گفتم : خدايا من نميخوام بميرم ، من براي زندگيم و پسركم كه تنها اميد و بهانة زندگي منه هزارتا آرزو دارم و ميخوام هميشه و تا زماني كه بهم نياز داره دركنارش باشم و تمام عشق و زندگيم و به پاش بريزم . عشقي كه خداي مهربون فراوون تو وجودم قرار داده و هميشه و حتي در بدترين شرايط روحي ميتونه به راحتي از درون قلبم طراوش كنه . من معتقدم كه زندگي با تمام سختي ها و اذيتهائي كه گاهي برامون بوجود مياره، ميتونه قشنگ و دلنشين باشه، نفس كشيدن،ديدن، شنيدن، راه رفتن، لبخندزدن، در آغوش گرفتم، بوسيدن، همه و همه حتي در لحظات غم ميتونه باعث شادي و شكرگزاري ما باشه ، نعمتهائي كه اگر حتي براي يك ثانيه از ما گرفته بشه اونوقته كه ميفهميم چقدر باارزش بودن.

خدايا اين نعمتها رو از هيچ كدوم از مخلوقاتت دريغ نكن و عمري طولاني با عشق و سلامتي به همه عطا كن تا از اين شيريني هاي زندگي كه تو خلق كردي نهايت لذت و استفاده ببرن، خدايا، منم نميخوام بميرم، نميخوام خيلي زود بميرم...

 پس بايد گذشته رو به گذشته سپرد، قدر امروز و همين لحظه رو دونست و به آينده اميدوار بود...   

" كاشكي بتونم اينطور باشم ، كاشكي بتونيم اينطور باشيم ... "

 

 ب.تو. نوشت: براي زندگي مرا، تو بهترين بهانه اي- چگونه شاعري كنم، توبهترين ترانه اي

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |
 
 
بالا