تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 
 

پسرك ميگه : مامان بهانه حالا ني ني خاله نونو رو كي نگه ميداره ؟

- خاله نونو خودش يكسال مرخصي داره ، ميمونه خونه و ني ني رو نگه ميداره .

- مامان بهانه ، يكسال خيلي زياده ؟

- آره پسرم يعني ۳۶۵ تا كه شب بشه دوباره صبح بشه .

- وقتي من به دنيا اومدم شما هم ۳۶۵ تا شب و روز خونه بودي؟

- نه پسرم ، وقتي شما به دنيا اومدي من شيش ماه خونه بودم، بعدازاونم كه رفتم سركار شما ميموندي پيش مامان جون .

- مامان بهانه ميشه شمام مثل خاله نونو يه ني ني بياري تا شيش ماه بموني خونه؟؟

- ولي شما كه دوست نداري ما يه ني ني ديگه داشته باشيم ...!!!

- آره دوست ندارم ، ولي دوست دارم كه شما شيش ماه بموني خونه منم بمونم پيش شما ...

----------------------------------

همخونه گوشي تلفن و برميداره و ميره پشت بوم خونه تا آنتن و تنظيم كنه ، ميگه : پسرم حواست به تي وي باشه هرموقع رنگ نارنجي اومد بهم بگو .

از آيفون ميگه : خبري نشد بابا ؟

نه بابا هنوز خبري نشد .... آها چراچرا آلان خط نارنجي اومد بابا ... ۳۰٪ شده ، حالا شد ۵۰٪.  بابا بابا ديگه دست نزن الان خوبه ديگه آخه شده ۷۰٪ .  آه بابا دست زدي خراب شد ديگه دوباره  شده شصتاد درصد

 --------------------------------

 پاورقي :

مدت زيادي از ازدواجشون ميگذشت و طبق معمول ، زندگي فراز و نشيبهاي خاص خودش رو داشت. يك روز زن كه از ساعات زياد كاري شوهرش عصباني بود و همه چيز و از هم پاشيده مي ديد ، زبون به شكايت بازكرد و باعث نااميدي شوهرش شد.

مرد بعداز يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي كه توي دستش بود به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هراون چيزي كه باعث آزارشون مي شه رو بنويسند و در مورد اون باهم بحث و تبادل نظر كنند.

زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اينكه سرخودش رو بلند كنه ، شروع كرد به نوشتن، مرد هم بعداز نگاهي عميق و طولاني به همسرش ، نوشتن رو آغاز كرد.

يك ربع بعد با نگاهي به همديگه كاغذها رو  رد و بدل كردند.

مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايتش خيره موند، اما زن با ديدن كاغذ شوهرش، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ خودش رو از دست شوهرش گرفت و پاره كرد . شوهرش در هر دو صفحه اين جمله رو تكرار كرده بود : " دوست دارم عزيزم "       

                                   ==========================

 

ب . شما. نوشت :  "مرسي كه روز تولدمو تبريك گفتيد "

 ب. تو . نوشت     : "  قلب من اندازه مشت منه ، مشتمو براي تو باز ميكنم ... "

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه سی ام مهر 1387  |
 تو بگو
 

خوبست گاهي هم ما سكوت كنيم ، شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد...

                                                                                                  (زرتشت)

 سركار خدا، بنده سكوت كردم ، حالا شما بفرما...

                                                       (بهانه)

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه ششم مهر 1387  |
 
 
بالا