- زندگيم در جريانه، مثل جريان داشتن يه رودخونه كه تو مسير خودش در حركته، روزها تندتند از پي هم ميگذرن ، گاهي فكر ميكنم چقدر روزهام شبيه هم هستن و هيچ تنوعي در اونها نمي بينم، ولي وقتي شب خسته و فارغ از كاراي روزمره توي رختخوابم ميخوابم و به روزاي گذشته و حال فكر ميكنم ، ميبينم كه خيلي هم يكنواخت نبوده، هرروز حسي جديد رو تجربه كردم، فقط اون لحظه بهش فكرنكردم و درش دقيق نشدم و خيلي گذرا ازش گذشتم، براي همينه كه فكر ميكنم دچار روزمرگي شدم.
- پسرك با سرعت در حال بزرگ شدن و تغييره، وقتي ساكت تو اتاقش پشت ميزكامپيوتر نشسته و غرق صفحه جادوئي شده، از پشت سرنگاش ميكنم و بزرگ شدن اونو حس ميكنم، وقتي شب تو رختخوابش خوابش ميبره و از كنارتختش بلند ميشم تا از اتاق بيرون برم چشمم به طول اندامش ميخوره ، باريك و بلند... ، باخودم ميگم ديگه بايد تختش و عوض كنم و تخت نوجوان براش بگيرم و حس شيريني زيرپوستم حس ميكنم و با عشق ميبوسمش و با لبخند از اتاقش بيرون ميام.
- جشن پايان سال مهدكودك مثل هرسال اواخرخرداد ماه برگزار شد، وقتي پسركم براي اجراي برنامه اش روي سن و در مقابل اونهمه آدم با سري بلند ، لبخند و اعتماد به نفس كامل ظاهرشد، وقتي معلم زبان بهش گفت كه Kiss your mother و اون با هيجان دست كوچولوشو روي لبش ميذاره و بعدش به سمت من ميگيره و بهم چشمك ميزنه، از حس داشتن و بودنش اشك شوق توي چشمام جمع شد و بهش لبخند زدم و منم بوسيدمش.
- هرشب عادت دارم وقتي ميرم توي رختخواب، بلافاصله ميگم: خدايا شكرت يه روز ديگه هم گذشت، شايد عالي نبود ولي بدم نبود و اتفاق بدي براي من و خانواده ام و اطرافيانم پيش نيومد، "اطرافيان منظورم همه اونائي هستن كه به نوعي طي روز باهاشون در ارتباط هستم" و با اين حس خوب لبخند ميزنم و چشمامو ميبندم .
- هرروز صبح به محض اينكه از در مهد پسرك بيرون ميام و هواي خنك و مرطوب پارك روبرو مشامم و پرميكنه، يه نفس عميق ميكشم و لبخند ميزنم و ميگم: خدايا شكرت كه صبح يه روز ديگه روهم ديدم، اونم درحاليكه كه همه چي خوب بوده، پسركم سالم و سرحاله ، خودم سالمم و دارم ميرم سركار، پدرومادرم الان تو رختخوابشون خواب هستن و ...
- هرروز عصر كه براي بردن پسرك به خونه پدرم ميرم، با عشق تموم وارد خونه ميشم، اول پسركم كه به طرفم ميدوه رو بغلش ميكنم، بعد ميرم به سمت مادرم و "م ي ب و سمش" و بعد پدرمو ميبينم كه سرپا ايستاده و دستاشو براي بغل كردن من باز كرده ، به طرفش ميرم و منم بغلش ميكنم و "م ي ب و سمش" و پدردرياي كلمات محبت آميزش و نثارم ميكنه و اون لحظه انگار دنيارو بهم ميدن و تمام خستگي طول روزم و فراموش ميكنم و بازم لبخند ميزنم و خداروشكر ميكنم كه هنوز خونه اميدم هست و از وجود پرازعشق پدرومادرم لبريزه .
- معمولا" هفته اي يك يا دوبار با خواهري و ماهي كوچولوش حرف ميزنم، هربار صداي پراز انرژي و شاد خواهرم منو دلگرم ميكنه و از اينكه همسري خوب و مهربون داره و براش مثل يه تكيه گاه ميمونه خداروشكر ميكنم ، همسري كه باعث شده غربت و دوري از خانواده را بتونه تحمل كنه و منم با اين اميد دوري و نداشتن خواهري رو ميپذيرم و از شادي و خوشبختي اون لبخند ميزنم.
- هربار كه با برادركوچولوم حرف ميزنم و ميبينم كه تو خونه خودش و در كنار همسرش خوش و خرم هستن و با وجود سن كمي كه داره ميتونه گليم خودش و از آب بيرون بكشه و زندگيش و اداره كنه ، لبخند ميزنم و خداروشكر ميكنم.
{ خدايا مرسي از اينهمه مهربوني ، اينهمه توجه، اينهمه لطف و اينهمه خوشبختي...
من هميشه لبخند ميزنم و تورو شكر ميكنم ، به خاطر تمام داده ها و حتي نداده هات، ولي چرا ته ته دلم هميشه تاريكه، هميشه تنهاس و هميشه يه حسي مثل غم روش سنگيني ميكنه، يه حسي مثل كمبود هميشه و هميشه بهم دهن كجي ميكنه ... راستي چرا ؟؟!!
---------------------------------------
پ.ن : (29/3/87)
امروز صبح به محض بازكردن روزنامه به سراغ فال حافظ رفتم و چشمامو بستم و توي دلم با خدا حرف زدم و سلام و عليكي با حضرت حافظ كردم و باهمون چشماي بسته انگشتم و روي اعداد چرخوندم:
دارم اميد برين اشك چوباران كه دگر برق دولت كه برفت از نظرم بازآيد
" مسافري در راه است، انشااله به سلامتي مي رسد، نگراني نداشته باش آرزوئي داري كه به زودي برآورده ميشود، فقط بايد كمي صبرداشته باشي و از خدا كمك بخواهي تا راه درست زندگي را به شما نشان بدهد، زيرا او صلاح شمارا بهتر ميداند "
انگارآبغوره هاي ديشب بي اثر نبوده، خدايا دل همه رو شاد كن، دل منم همينطور (آمين)
پ.ن : ( ۳/۴/۸۷)
ديشب از شدت استرس طپش قلب گرفته بودم، بالاخره با يه ديازپام ساعت دوازده و نيم خوابم برد، ولي تا صبح يكي دومرتبه از خواب پريدم، صبحم ساعت ۶ بيدارشدم. خدايا اميد هيچ كسي رو نااميدنكن. دل منم سه ساعت ديگه شادكن (آمين)
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
|