| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
تو
. . . * تو ..... تو شبيه آرزوهاي محال مني
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:29 قبل از ظهر |
بدون شرح
كاش ميشد دنيا رو از دريچة چشم ديگران هم ديد . . . هربار كه خسته و دلمرده ميشم، فقط مينويسم ، نمي دونم اين نوشتن چه دردي ازم دوا ميكنه ولي از بچگي اين عادت من بود، وقتيكه براي درس خوندن با اكراه و زور مامانم به اتاقم ميرفتم، به محض اينكه پشت ميزتحرير چوبيم قرار ميگرفتم روي اولين برگ چركنويس مينوشتم (چطوري بگم حوصله درس خوندن ندارم) انگار اينطوري تخليه ميشدم... امروز ، وقتي مينويسم كه عصبي هستم، خسته ام، دلم گرفته، هيچي شادم نميكنه، چيزائي كه روزي برام مهم بودن حالا بي اهميت و چيزاي واقعا" بي اهميت و بي ارزش ملكه ذهنم شدن، همه براي بهبود حالم بهم پيشنهاد ميدن، پيشنهادهاي خوب و سازنده، پيشنهادهائي كه اگربشه اونا رو به كار بست مطمئنا" نصفي از مشكلات حل خواهدشد، پيشنهاداتي كه از روي صداقت و دوستي و مهربوني داده ميشه، ولي نميدونن كه من فقط ميتونم شنونده باشم نه اجرا كننده. من ميدونم دردم چيه، دردم خستگي، يكنواختي، مسئوليت زياد، سرويس دادن دائمي، نداشتن هيچ تفريح و تنوعي ، محيط كار يكنواخت و خسته كننده با همكاري يه آدم بي حوصله كه خودش افسردگي داره و ميخواد كه محيط كار شبيه يه كتابخونه باشه يعني ساكت و آروم ، كارهاي يكنواخت روزمره و وووووو.... من ساعت يكربع به شش صبح از خواب بيدار ميشم ، مسواك ميزنم و دست و صورتمو ميشورم، كاراي قبل از خروج از خونه رو انجام ميدم و بعدش كه ميرم آماده لباس پوشيدن بشم همخونه رو صدا ميكنم و ...........از خونه كه بيرون ميايم اول ميريم مهدپسرك و اونو اونجا ميذاريم و بعدش ميريم شركت و تااااااا ساعت 5 ، بعدش مسير هميشگي با اون ترافيك مسخره و بعدش دنبال پسرك خونه مامان و بعدشم خريد مختصر و بعدشم خونه و يكراست تو آشپرخونه و پختن شام و شستشو و نظافت و بعدش حمام كردن پسرك و دوش گرفتن خودم و خوردن شام و آماده كردن ساك فرداش و بازم خواب ديروقت با كلي خستگي و عصبانيت و بعدشم بيهوش... و دوباره فردا صبح روز از نو روزي از نو تمام اون كاراي ديروزي تكرار ميشه ، تكرار ميشه ، تكرار ميشه ......................................... همه به من ميگن به مسافرت نياز داري، به تغيير محيط و آب و هوا و من ميگم من به آزادي نياز دارم، يه آزادي منطقي و معقول . آخه من انسانم با كلي آرزو و نياز و اگر اين نيازها برآورده نشه طبيعيه كه به اين حال و روز بيافتم. من عاااشق تنها پسرم هستم، اونكه تمام اميد و آرزوهاي من تو وجودش خلاصه ميشه ، اونكه بدون حضورش زندگيم هيچ رنگ و بوئي نداره ، من به همخونه ام عادت كردم، در حدي كه به تابلوي نقاشي روي ديوار اتاقت عادت ميكني و اگر الان بعداز سالهاي طولاني بخواي اونو از روي ديوار برداري يا حتي بخواي جاش رو تغيير بدي ، جاي خالي اون و دوده و غباري كه دور تا دورش روي ديوار مونده اذيتت ميكنه و اعصابت رو بهم ميريزه ، ولي با وجود اين دو كه هركدوم به نوعي زندگي منو تحت الشعاع قرار دادن گاهي دلم ميخواد فرار كنم و برم يه جاي دور، يه جائي كه هيچكس منو پيدا نكنه ، جائي كه دور از دسترس همه باشم ، از موبايلم متنفرم كه هركجا برم رد منو نشون ميده، حتي جرات خاموش كردنش روهم ندارم ، از نگراني هاي هنوز مادرم خسته شدم ، از اخمهاي بي دليل همخونه كه هيچ دليلي هم پشت اون نيست و هميشه به سكوت ميگذره بيزارم ، از وابستگي شديد پسركم به من و وابستگي خودم به اون در عذابم . همخونه هيچ تلاشي براي نگه داشتن من نمي كنه ولي در عوض انتظار داره هرلحظه و هرثانيه در اختيارش باشم و هرطور كه اون دلش ميخواد رفتار كنم، ميخواد من و وارد دنياي ساكت و مردابي خودش بكنه و دوتائي باهم به ته باتلاق كشيده بشيم، اصلا نميخواد من خوشحال باشم، نميخواد من آزاد باشم ، ميخواد منو مثل يه پرنده تو قفس بذاره و فقط از دور تماشام كنه ، كاشكي حداقل كمي اين قفس رو تزئين ميكرد و گاهي هم برام آب و دونه ميذاشت . كاش ميدونست اگر در كنار تمام اين بي توجهي ها ، بي تفاوتي ها، درك نكردن ها و نديدن ها صداي ضعيفي از قلبم رو ميشنيد و بهش جواب ميداد خيلي بيشتر و بهتر از اون چيزي كه الان هستم ميشدم. خودش هيچ دوست و رفيقي نداره، حوصله مهموني رفتن نداره، حوصله مهمون نداره، اهل تحرك و هيجان نيست، تحمل حرف شنيدن و نداره، از خنديدن زياد خوشش نمياد، از غريبه ها خوشش نمياد، نميخواد با هيچ آدم جديدي ارتباط برقرار كنه، زندگيش در چندنفر محدود خلاصه شده كه غيراز مادرو خواهراش و بچه هاي اونا، اون چندتاي ديگه اصلا براي من قابل تحمل نيستن، چون اگر سر برگردونم تيشه به ريشه زندگيم ميزنن و متاسفانه اونم كه زمينه براي خراب شدن داره ، به خوبي از اين دشمنها استقبال ميكنه ، بعد با تمام اين خصوصيات به هيچ عنوان نمي تونه تحمل كنه كه من با كسي با عنوان دوست معاشرتي داشته باشم يا حتي اگرم بخوام داشته باشم حتما" بايد با پسركم باشم فقط در اين صورته كه مشتاقه و ايرادي نمي گيره حتي اگر شب خونه نيام ، ولي كافيه يه روز بخوام يه خريد كوتاه برم و ازش بخوام كه پسرك و نگه داره، اگر يكساعت بشه يكساعت و نيم كلي بايد اخم و تخم جمع كنم و توضيح براي اون نيم ساعت بدم و بعدشم تا چندروز قيافه اخمالوشو تحمل كنم . و جالبه كه فقط بهونه مياره و سوالهاي عجيب و غريب ميكنه، كجا بودي، چرا ديركردي، از كدوم مسير اومدي كه به ترافيك خوردي، بعدشم يواشكي كيلومتر ماشين و چك ميكنه ، و از همه خنده دارترش اينجاس كه هركسي براي اولين بار مادوتا رو در كنار هم ببينه بهم ميگه كه همسرت عاااشقته ، بهم ميگن وقتي تو حرف ميزني محو تماشاي تو ميشه، از نگاهش ميشه فهميد كه واقعا دوستت داره ، خب قبول .... ولي آخه اين چه دوست داشتنيه كه با عذاب همراهه ، چرا فكر ميكنه اگر منو آزاد بذاره من پرواز ميكنم و تنهاش ميذارم، چرا نمي فهمه كه اگر قرار بود تنهاش بذارم ، توي تمام اون نه سالي كه زندگيم پراز دغدغه و مشكل و بحث و جدل بود و پاي يه بچه هم در ميون نبود تا بخوام مثل بقيه مادرا به خاطر اون بچه بسوزم و بسازم ، حتما" تنهاش ميذاشتم و براي هميشه ميرفتم، ولي من اينكارو نكردم، بارها و بارها زندگيم به نازكي نخ رسيد و من نگذاشتم كه پاره بشه و همش اونو گره زدم و هميشه مراقب بودم كه مبادا گره ها شل بشن و باز بشن ، با چنگ و دندون نگهش داشتم، ازش مثل يه مادر مراقبت كردم، تروخشكش كردم، هميشه و همه جا همراهش بودم، حتي اگر اين همراهي به سختي و عذاب بود برام، در صورتيكه ميتونستم نكنم، چون هيچ ارتباط عاطفي بين ما نبود ، هرچي بود فقط يه تعهد بود ، يه قسم بود ... نمي دونم چرا اينهارو نوشتم ، ميدونم خيلي بي سروته و بي معني نوشتم، وقتي شروع به نوشتن كردم هيچ هدفي نداشتم ، قصد گله و شكايت نداشتم، امروز از صبح تمام اينها تو مغزم ميچرخيد، امروز صبح تنها اومدم شركت، پسركم نبود، پدروپسر هردو خونه هستن، همخونه دندون كشيده و خونه مونده و پسركم نخواست بره مهد، ديشب براي هردوشون غذا آماده كردم ، براي هركدوم باب ميل خودش، صبح قبل از اومدن ، براشون ميوه شستم و روي ميز گذاشتم، نون از فريزر درآوردم و توي سفره گذاشتم تا نرم بشه، چائي خشك رو توي قوري ريختم و كتري چاي ساز رو پراز آب كردم كه فقط كليدش رو بزنه و آب جوش بياد ، كره و پنير و خامه رو جلوي يخچال كنارهم گذاشتم تا دنبالش نگردن ، براي همخونه يه پارچ آب ميوه درست كردم تا از روي آنتي بيوتيكش بخوره، شيرموز براش گرفتم چون غذاي جامد نميتونه بخوره، از صبح بيشتر از 20 بار زنگ زدم و چك كردم كه پسرك صبحانه خورد ؟ شير خورد؟ خودت آبميوه تو خوردي؟ آنتي بيوتيكت يادت نره . آشت و خواستي بخوري زياد داغش نكن براي دندونت خوب نيست، زياد سيگار نكش چون دكتر گفته يكي دوروزي اصلا نكشه ولي خب امكان نداره كه بتونه . و عجيب تر از همه اينه كه امروز صبح كه داشتم مي اومدم شركت حس عجيبي داشتم، اتوبان همت برام قشنگ شده بود، چمناي زيرپل شهرك غرب و چمران از هرروز سبزتر و باطراوتر بودن، مثل جووناي 20 ساله صداي موزيك و بلند كرده بودم و به سيگارم پكهاي عميق ميزدم ، عميق تر از هميشه ... الانم هيجان ساعت 5 رو دارم كه بازم ميخوام تنهائي اين راه و برم ، راهي كه شايد اكثر روزها خصوصا" روزاي تعطيل چندين مرتبه به تنهائي رانندگي كرده باشم ولي انگار اين مدل رفتن برام يه تغييره ، يه جور تنوعه، چون هيچوقت نبوده كه بدون همخونه برم سركار و برگردم. پس معلومه كه واقعا" خسته شدم، نياز به تغيير و تنوع و تنهائي و بيشتر ازهمه همون دوري كه گفتم دارم، ولي ... مگه ميشه ؟؟!!! دلم سكوت ساحل جزيره كيش و ميخواد، دلم صداي موج ساحل خزر و ميخواد، دلم بوي شاليزاراي شمال و ميخواد، دلم سكوت جنگل و با صداي پرنده هاش و ميخواد ، دلم يه ويلاي ساكت و آروم و رو به دريا رو ميخواد ، دلم يه موزيك ملايم و كلي شمع ميخواد، دلم تنهائي ميخواد ، دلتنگي ميخواد، نوازش ميخواد، عشق ميخواد .... ================================
" ريسماني كه به پايم بسته اي ، پايم را زخمي و خون آلود كرده، بندبگشاي كه ديگر با بالهاي شكسته توان پروازم نيست ... چرا برگه هاي امتحاني را كه طي سالهاي متمادي از من گرفته اي تصحيح نميكني، آنقدر در گوشه طاقچة دلت مانده اند كه غبار زمان برروي آنها نشسته و نوشته هايش را ناخوانا كرده است، تصحيح كن و مرا از اضطراب نمره آن خلاص كن ... " (بهانه) بازپائيز است ............ باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است باز مي لرزد به خود سرشاخه هاي بيدسرگردان باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران باز رنجورم ، خداوندا پريشانم باز مي بينم كه بي تابانه گريانم باز پائيز است ... باز اين دنيا غم انگيز است باز پائيز است و هنگام جدائي ها باز پائيز است و مرگ آشنائي ها (هماميرافشار)
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:0 بعد از ظهر |
يه بهانه بداخلاق
- اصولا" آدم ناسازگاري نيستم و با هر شرايطي خودم رو وفق ميدم، ولي با زور و بي منطقي به هيچ عنوان نمي تونم كنار بيام، وقتي پاي زور و سرنيزه به ميون بياد ميشم يه آدم كله شق و يه دنده و ياغي، هركسي سرراهم باشه برش ميدارم و حتي اگر شده خودم سرم به باد بره بايد حرفم رو بزنم و به كرسي بنشونم، البته اين شرايط و اخلاقها فقط زماني بروز ميكنه كه كسي بخواد با زور و بدون منطق و از روي هوا چيزي يا كاري رو بهم اجبار كنه ، درغير اينصورت هميشه يه بهانة خندون و شاد و باجنبه و منطقي هستم (اينها تعريف نبود خصوصيت اخلاقيم بود) كه به راحتي شرايط رو ميپذيريم و هيچ وقت گله نميكنم و مثلا" اگر مجبور باشم كه روز روهم مثل شب بخوابم يه چشم بند به چشمام ميزنم تا تصور كنم كه شب شده و ديگه وقت خوابه ، بعدشم مثل يه بچه گربه ميگيرم و تخت ميخوابم. امروز در چنين شرايطي قرار گرفتم، نميخوام بگم حرف يا كارشون منطقيه يا غيرمنطقي، قبول دارم كه قانون و شرايط مملكتمون اينطور ايجاب ميكنه ، اما خوب اينم از اون موارديه كه دست خودم نيست و نميتونم بپذيريم. امروز صبح به دليل اولتيماتومي كه از طرف "نير-وي انت-ظا-مي" به شركت داده شده تمام خانومها بدون استثناء با مقنعه ، جوراب ، بدون آ-را_يش و حتي بدون لاك اومدن و امروز بنده اينجا شدم گاو پيشوني سفيد – چرا؟ چون طبق معمول هرروز صبح با يه آرايش كاااملا" مختصر ، بدون جوراب و با صندل و ناخنهاي لاك زده و روسري سركارم حاضر شدم، شديدا" هم از ديدن قيافه هاي خنده دار همكاران خانم كه هزارالله اكبر تعدادشون از آقايون بيشتر هستش كفري شدم و حرص خوردم. آخه تا كي بايد حرف زور شنيد و دم نزد..... همخونه تماس گرفته و ميگه : راستي تو چرا امروز مثل هرروز اومدي؟ خانماي ديگه همه شبيه بچه مدرسه اي شدن ...... گفتم دلم خواسته كه مثل هرروز باشم ببينم كي ميخواد حرفي بزنه، حالا ديگه همه مشكلات و بدبختي اين "م م ل ك ت" درست شده و ديگه همه چي گيره همين چندتا تارموي بنده و لاك ناخنمه؟؟ يعني اگر بنده "ح ج ا بم" رو رعايت كنم مشكل گروني مسكن و بيكاري و اعتياد جوونها و گروني خواربار و ... حل ميشه ؟؟؟ اگر حل ميشه بگو من همين الان يه پالون ميندازم رو سرم و يه گوني هم ميپيچم دورم ، ناخنهامم از گوشت ميكنم تا ديگه چيزي نمونه كه حتي بخوام يه روزي هوس لاك زدن بكنم .......... تازه از همه اينا گذشته اصلا خداكنه بيان و منو ببرن لااقل يه شب راحت و بي دغدغه بتونم ساعت 10 شب بخوابم ..... همخونه بعداز يه سكوت نسبتا" طولاني : آاااااااره چائيدي غرغرو خانم !! ببرنت ؟؟ تازه متوجه شدم بنده خدا راست گفت، يه كلمه بهم يادآوري كرد، يه كتاب قصه براش خوندم اونم با غرغر -هفته گذشته جلسه ساختمون بود و همه دورهم جمع شده بوديم تا با شروع فصل تابستون در مورد سرويس كولرها و سمپاشي و اينا حرف بزنيم، يكي از آقايون حاضر كه از ابتدا با انتخاب من بعنوان مديرساختمون مخالف بود و هيچوقت نتونسته بود حرفش رو بزنه موردي رو بهونه كرد و خواست كه در ارتباط با هزينه هاي ساختمون بنده گزارش بدم بهشون، وقتي هم با اعتراض بقيه ساكنين روبرو شد براي توجيه حرف خودش گفت كه اصلا به حساب و كتاب خانمها نميشه اعتماد كرد و اصولا" خانمها حسابداراي خوبي نيستن. در جواب ايشون همخونه فورا" معترض شد و گفت كه طي 15 سال زندگي مشترك هيچوقت از حساب و كتاب خونه خبر نداشته و هميشه اداره مسائل مالي خونه بعهده بهانه بوده و براي اولين بار اعتراف كرد كه ما الان هرچي داريم از حسابگري و دقت در مسائل مادي بهانه بوده . خلاصه ايشون هم چون با اعتراض ساكنين و اين حرف همخونه شديدا" (ا...) شده بودن نخواستن خودشون و ببازن و خواستن كه يكبار ديگه حسابهاي ساختمون توسط خودشون چك بشه. بنده هم با غرور و تمايل ، تمام اسناد و قبوض رو تحويلشون دادم و خواستم كه نتيجه رو به صورت كتبي برروي تابلو اعلانات بزنن ولي ايشون بازم كوتاه نيومدن و خلاصه كار به جاهاي باريك كشيد و اگر منو كنترل نكرده بودن و اون آقا رو بيرون نفرستاده بودن الان حتما بنده گوشه زندان به جرم قتل عمد آب خنك ميخوردم . و نتيجه اين شد كه ايشون بعداز 5 روز زيروروكردن حسابها با يك نامه عذرخواهي اعتراف كردن كه تمام حسابهاي يكسال اخير درست بوده و مشكل نداشته. امااااا بهانه هنوز عصبانيه ، طوريكه اين آقا از اون روز به بعد با ديدن قيافه خشمگين بهانه ترجيح دادن جهت پرداختهاشون همسرشون رو واسطه قرار بدن ...
- دوباره چندروز پيش از نگهباني شركت به من زنگ زدن و گفتن كه تلفن آقاي مهندس اشغاله و شما بهش بگيد كه آژانس اومده ، منم يه يادداشت نوشتم و رفتم گذاشتم رو ميزشون ، بعد كه تلفنش تموم شد كيفشو برداشت و رفت پائين ، هنوز 2-3 دقيقه نگذشته بود كه ديدم مهندس از پائين زنگ زد: من : بله مهندس : خانم بهانه شما كه گفتيد ماشين اومده ، من الان اومدم پائين هنوز ماشيني نيومده من : خب آقاي مهندس به من گفتن كه ماشين اومده منم بهتون گفتم به آقاي ... بفرمائيد كه چرا اشتباه كردن ؟ مهندس : ايشون ميگه من نگفتم ماشين اومده گفتم زنگ زدم كه بياد من باحالت كمي عصباني و صداي تقريبا" بلند : خب ...... حالا مگه چطور شده ؟ اشكالي داره شما فقط 5 دقيقه سرپا بايستيد؟ مشكلي براتون پيش مياد ؟ تازه اگرم احتمالا" خسته ميشيد چندلحظه صبركنيد بگم صندلي بيارن خدمتتون ...... مهندس : ................................................................ (خداحافظ خانم) دست خودم نيست ، اين روزا همش قاطي ميكنم و بيخود و بي جهت عصبي ميشم ، گاهي اينقدر ناخودآگاه موقع حرف زدن فرياد ميزنم كه بعداز 10دقيقه سردردم شروع ميشه و گيج گاهم تير ميكيشه . نمي دونم چه مرگم شده ، شديدا" خسته ام و نياز به استراحت دارم، نياز به سكوت و تنهائي ، نياز به نديدن و دور بودن ... |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:30 بعد از ظهر |
خيال
گاهي دلم بي هيچ دليلي بس ناجوانمردانه ميگيرد،يا شايدم تلقين ميكنم كه بي دليل است و ... دوباره كودك دلم از خواب بيدار شده، گوئي كه از خواب سيرنشده و بهانه ميگيرد ... چطور ساكتت كنم كودكم ، كه نه ديگر توان درآغوش گرفتنت رو دارم و نه ناي لالائي خواندن برايت ... اي كاش ميدانستم كه بهانه ات از چيست و چه دردي اينهمه بي تابت كرده... اي كاش ميدانستم دلهره ات از چيست ، بغض ات از كيست ...
به پس انداز عشق در قلب ، هيچ بهره اي تعلق نمي گيرد (كرت ونه گوت)
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |