تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
بوي بارون
 

  بوي موهات ، زير بارون ، بوي گندم زار مرطوب ، بوي شوره زار خيس، بوي خيس تن تو

  هميشه صداي بارون ، صداي پاي تو بوده، همدم تنهائيام، قصه هاي تو بوده

  وقتي كه بارون ميباره ، تورو ياد من مياره ، تورو ياد من مياره

 

امروزم ساعت يكربع به هفت صبح، زيربارون و هواي ابري و نسيم ملايم كه بوي بهارميداد، كنار درخت كاج ايستادم، چشمام و بستم ، دستامو بهم قلاب كردم و بالاي سرم آوردم و به ياد بيست سال قبل نفسي عميق كشيدم ، نفسي كه تمام ريه هامو تازه كرد و براي چندثانيه تمام خستگي هاو  غمهاو بغض هامو فراموش كردم.

 عجيبه ،  هنوزم وقتي كه بارون ميباره، تورو ياد من مياره ....................

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 8:47 قبل از ظهر | 
شيرين زبوني

 

تازه از بيرون رسيده بودم خونه و خسته و كوفته بودم، سرم طبق معمول درد ميكرد، نشسته بودم روي كاناپه و پاهامو گذاشته بودم روي ميز و چشمامو بسته بودم، همخونه كه ديد حالم اصلا" خوب نيست رفت سراغ چندتا تيكه ظرفي كه از شب قبل مونده بود، پسركم طبق معمول دست و صورتش و شست و پريد پشت كامپيوترش ... يه كمي كه گذشت اومد كنارم ، مامان بهانه ميشه بياي بامن ماشين بازي كني نميخوام كامپيوتربازي كنم، گفتم ، نه پسرم خسته ام سرمم درد ميكنه، نااميد رفت سراغ پدرش ، بابا... ميشه شما بياي بامن بازي كني؟؟  نه بابا نميشه مگه نمي بيني دارم ظرف ميشورم ... ، اخماشو ميكنه توهم  و ميگه : ااااااه  خب منكه داداش ندارم باهام بازي كنه پس من با كي بازي كنم ؟ پدرش ميگه : باشه پسرم بذار كارم تموم بشه ميام باهات بازي ميكنم -  بازم راضي نميشه و دست پدرشو ميگيره و ميگه : بيا بابا... بيابريم بامن بازي كن تا مامان بهانه بفهمه كه ظرف شستن كار آقاها نيست ...!!!

 

جمعه صبح شروع كرد به نق زدن كه پام درد ميكنه، ميگم كجاي پات در ميكنه، پشت زانوشو نشون ميده و ميگه : ببين مامان بهانه پشت زانوم درد ميكنه ، ميگم خب به خاطراينه كه همش ميدوئي و ميپري، يه ذره كمتر ورجه وورجه كن، ميگه نه مامان بهانه به خاطر اينه كه من كم خون شدم ، بايد بري برام شربت (فروگلوبين) بخري بخورم تا خوب بشم ...!!!

 

دوتا كارتون هديه اي كه شركت به ميمنت "22 ب ه م ن"  بهمون داده رو خالي كردم و مواد داخلش رو روي اپن آشپزخونه چيدم، به همخونه ميگم اينا خيلي زيادن بيا هركدومو ميخواي براي مامانت بردار چندتاشم من بدم به مامانم ، پسرك ميره بالاي مبل و ميپره روي اپن و چارزانو ميشينه و ميگه : بذاريد من جدا كنم ... اينو اينو اينو اينو اينو اينو اينو اينو اين مال مامان جونم اين يه دونه هم مال ماماني ((مامان جون مامان منه و ماماني ، مامان همخونه )) همخونه ميگه : اي نامرد اينهمه مال مامان جون اونوقت همش يه دونه مال ماماني؟  ميگه : خب دوست دارم به مامان جونم بيشتر بدم، اصلا ماماني كه اينارو لازم نداره تازه اگرم لازم داشته باشه خودش بره از سوپر بخره ...!!!

اون موقع من به ترتيب  بعد  و بعدشم  و همخونه اول  بعد  و بعدش

 

بچم از حالا خوب پارتي بازي رو ياد گرفته

 

 

 

                            (( زيباترين آهنگ هستي من ، صداي ضربان قلب توست ))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 11:53 قبل از ظهر | 
آواز خوش هزار تقديم تو باد

 

آن روز خداوند بهترين هديه را به من داد و تو آمدي!

تو آمدي و روزهايم شاد، لحظه هايم پرشور، گلها زيبا و خورشيد حتي در شب هايم تابيدن گرفت

تو آمدي و تنهايي رفت و دلم به بهانة تو جوانه هاي اميد زد.

تو آمدي و شور زندگي در رگ هايم جاري شد و من بي باك تر از قبل به استقبال هر آن چيزي ميروم كه ضامن آرامش تو باشد

تو آمدي و آرزوهايم رنگ آسمان گرفت و سعادتت برابر شد با نيكبختي من .

تو آمدي و دلم وسيع شد ، به وسعت بزرگ ترين آرزوها براي تو.

تو آمدي اي بهشت من و من مادر شدم.

از تو و از خداي مهربان سپاسگزارم براي همه اين بهترين ها......

عزيز مادر تولدت مبارك

 

 

10 بهمن 1381- ساعت 9:15 صبح خداي مهربون قشنگترين فرشته اش  رو از توي آسمونها انتخاب كرد و به من  سپرد. پسرك شيرينم  پا به اين دنيا گذاشت و دنياي ساكت و خاموش منو  نوربارون كرد.

از اون روز هرلحظه و هرثانيه در كنارش بودم و هر روز شاهد رشد  و تكاملش .

هرلحظه با ديدنش خدارو هزاربار شكر كردم و از داشتنش به خودم باليدم.

بهانه از اينكه بالاخره مثل مادرش يه مادر شده بود غرق در غرور و شادي بود و باورش نميشد كه چنين موهبتي شامل حالش شده .

امروز 5 سال از اون روز گذشته و اين فرشته تنها اميد و بهانه مادرش شده.

امروز كه اندام زيباي اونو نگاه ميكنم بازهم غرق غرور و شادي ميشم و هربار دعا ميكنم كه :

 

خدايا تنها بهانة زندگي منو زيرسايه عشق و محبت خودت حفظ كن

 

عزيز مادر تولدت مبارك

 

تولدت مبارك

 

 

 

پ.ن : امروز ظهر ميرم خونه ، اگر نظرات تا شنبه تائيد نشد، عذرخواهي ميكنم،بازم از تبريكات صميمانه همتون يه دنيا ممنونم

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 7:49 قبل از ظهر | 
گوناگون

 

- امروز تولد عزيزترين موجود روي زمين براي منه، كسي كه تمام وجودش پراز عشق و محبته، كسي كه هر نفسش پراز زندگيه ، كسي كه  هميشه به وجودش افتخاركردم و از داشتنش به خودم باليدم، پدر خوبم ، تولد 71 سالگيت مبارك، يكي از آرزوهاي هميشگي من سلامتي و طول عمر براي تو هستش، براي توئي كه با ديدنت تمام سلولهاي بدنم به طرفت كشيده ميشه و در آغوش گرفتن و بوسيدنت آرزوي هر لحظة منه.

 

- من براي بار دوم خاله شدم، خاله نونو بالاخره بعداز يكسال تامل تصميم به بارداري مجدد گرفت و  دوباره مامان شد، اميدوارم اينبار آرزوي خواهرشو برآورده كنه و يه باربي ناز و دوست داشتني براي من بياره، بهش گفتم اگر اينطور بشه فكرمنم راحت ميشه و ديگه نياز نيست از حالا براي پسرم دربه در دنبال دختر شاه پريون بگردم . ( از اين بابت بي نهايت خوشحالم)

 

- روزا پشت سرهم ميگذرن، اونم به سرعت نور ... بازم داري بوي عيد مياد كه من اصلا ازش خوشم نمياد، از بچگي از عيد و عيدديدني و مراسم لوس اين ايام بيزار بودم و عجيبه كه هنوزم همونطوره، تازه امسال كلي هم كار دارم ، بايد يه تغييرات كوچولوئي تو خونه بدم و بدتراز همه اينكه اصلا فرصت ندارم و ميدونم مثل هرسال كارام تا آخر هفته اول فروردين طول ميكشه ، خداكنه بتونم يه نجار يا كابينت ساز خوب و با انصاف پيدا كنم .

 

- چطور ميشه كه يه روز يكي كاملا اتفاقي سرراهت قرار ميگيره و خيلي زود ميشه صميمي ترين دوستت. بابت چنين اتفاقي بايد خداروشكر كنم ، چون با خصوصيات اخلاقي خاصي كه دارم كمتر كسي رو مثل خودم ديدم تا بتونم باهاش ارتباط برقرار كنم ، كمتر كسي رو ديدم كه افكار و عقايدش مثل خودم باشه، كمتركسي رو ديدم كه بدون هيچ فكر و تاملي باهاش حرف بزنم . كمتركسي رو ديدم كه بتونه مامانم باشه....

آ ...  ، مرسي كه اومدي، مرسي كه هرلحظه كه بخوام هستي، مرسي كه منو درك ميكني، مرسي كه نگران مني ، مرسي كه مامان مني . مرسي كه يه دنيا جنبه داري ، منم در عوض يه دنيا دوست دارم، فقط نميدونم با اين حس حسادتي كه تو وجود همخونه و پسركم افتاده چكاركنم ، انگار اين دختره شده هووي اين دوتا ، ولي خوشم مياد كه محكم ايستاده و جاخالي نميده

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 1:7 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar