تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
يك روز تلخ و شيرين

 

قبل از شروع نوشته هام فكر كردم خوبه كه توضيحي در موردشون بدم و اون اينكه اين پست شايد براي بعضي ها ناراحت كننده و غمگين باشه و  افكارم براي بعضي ها غيرمنطقي و بي اساس و در كل پستي طولاني و وقت گيري بشه، من هيچوقت انتظار نداشته و ندارم كه خط به خط نوشته هامو دوستائي كه لطف ميكنن و به اينجا ميان رو بخونن و حتما" خودشون رو موظف كنن و چيزي برام بنويسن، مطمئنم كه همه ما با وجود اينكه از ديدن كامنت ديگران واقعا دچارلذت و خوشحالي ميشيم و برامون مهمه كه كساني اومدن و وقت گذاشتن و نوشته هاي ماروخوندن و نظرشون رو نوشتن، ولي بدور از تعارف هدفمون از نوشتن خاطرات و يا افكار و عقايدمون در وهله اول تخليه روحي خودمونه و در وهله دوم ثبت اونها براي يادآوري بعداز گذشت زماني و سوم دونستن نظر و عقايد ديگران و راهنمائي و گاهي هم انتقاد و حتي سرزنشه ، اين مقدمه اي بود براي اينكه بگم اين پست هم دلگيره و هم طولاني ، هرچند كه اثر اتفاقي رو كه در موردش نوشتم براي خودم خوب و مثبت بوده و باعث شد دوباره نگاهي به اطرافم بيندازم و افكارم و زيرورو كنم . و شما دوستاي خوبم اگر فرصت مناسب و زمان كافي داشتيد خوشحال ميشم كه بخونيد ، شايد به درد شما هم بخوره .

--------------------------------

دوشنبه بهم خبر رسيد كه "خانم دائي مادر همخونه " در اثر ايست قلبي فوت كردن، خبر خيلي تاثرانگيزي بود، اصلا" باورم نميشد، چون ايشون يه خانم حدود 56 ساله بودن كه خيلي مراقب سلامتي خودشون بودن، رژيم غذائي رو رعايت ميكردن و نمك و روغن و غذاهاي سرخ كرده به ندرت ميخوردن، هرروز حدود يكساعت پياده روي ميكردن و هرروز صبح زود ورزش ميكردن، به گفته خودشون سالي يك يا دوبار چكاب كامل ميشدن و اخيرا" هم شنيده بودن كه حجامت از سكته قلبي پيشگيري ميكنه و تو يكسال اخير دومرتبه زيرنظر پزشك حجامت كرده بودن، خلاصه روز يكشنبه حدود سه ساعت استخر بودن و شنا كرده بودن، دوشنبه بعداز كمي خريد و پياده روي برميگردن خونه و به دخترشون كه هنوز ازدواج نكرده ميگن كه حالشون خوب نيست، دخترشون يه ليوان آب بهشون ميده و كمي استراحت ميكنن و ميرن دستشوئي، هنوز دوسه دقيقه نگذشته بوده كه دخترشون صداي فرياد مامانش و ميشنوه كه ميگفته : "ياخدا" ... بلافاصله خودش و ميرسونه به دستشوئي و ميبينه مامانش از روي توالت فرنگي با صورت افتاده كف زمين و از هوش رفته ، هرچقدر صداش ميزنه و تو صورتش ميزنه هيچ عكس العملي نمي بينه و بعدشم اورژانس و ............ تمام

ديروز صبح تو راه بهشت زهرا داشتم به مامانم شديدا" تاكيد ميكردم كه اصلا داخل غسال خونه نرو، دوباره عصبي ميشي و ميگرنت عود ميكنه و فلان ......

داشتم بهش ميگفتم كه خودم آخرين باري كه چندسال پيش رفته بودم اونجا تا حدود بيست روزي حالم بد بود و منگ شده بودم، شب همش كابوس ميديدم و سردرداي بد ميگرفتم، خلاصه وقتي رسيديم اونجا هنوز خيلي از اقوام و نزديكان نرسيده بودن، تا جلوي غسالخونه يكي از اقوام رو كه خانم مسني هستن و با عصا راه ميرن و همراهي كردم، زمين بدجوري يخ زده بود و همه جا گلي و كثيف بود. آروم آروم پابه پاي اون خانم رفتم تا رسيدم مقابل در يه صندلي خالي پيدا كردم و گفتم كه همينجا بشينن تا بقيه هم برسن، يك لحظه از داخل سالن صداي جيغ و شيون بلند شد، طوريكه يكهو پشتم لرزيد. ناخودآگاه رفتم به سمت غسالخونه و وارد شدم، سالن پربود از آدم، رفتم كنار شيشه ها و به داخل نگاه كردم، اول چشمم به صورت بي روح اون چندتا خانمي افتاد كه با روپوشهاي فكركنم سفيدرنگ و ماسك و دستكش در نهايت خونسردي داشتن يه جسم كاملا بي جون مثل عروسك و شستشو ميدادن، با هرحركتي اون جسم به اينطرف و اونطرف ميرفت و مثل يه تيكه موم تو دستشون بود، بعد چشمم به اون جسمي كه داخل اون وان سنگي خوابيده بود افتاد، تازه انگار به خودم اومدم كه اين يه انسانه، انساني كه شايد تا چند ساعت قبل مثل من مي ايستاده، راه ميرفته، حرف ميزده، ميخنديده و ....

اما الان درست مثل يه تيكه گوشت ، لمس و بي حركت زير دست ديگري بود و با نهايت بي رحمي شسته ميشد. بعدشم كلي پنبه هاي زردرنگ روي صورت و چندمترپارچه سفيد و يه طناب پارچه اي كه به دورش بسته ميشد و  روي برانكارد از دريچه اي كه به بيرون سالن راه داشت فرستاده ميشده و اون طرف بود كه اقوام منتظر تحويل گرفتنش بودن ، پشت شيشه هم بچه و خواهر و مادر و بقيه اقوام ضجه ميزدن و اشك ميريختن، هركسي چيزي ميگفت، دختر حدودا" 23 ساله اي جيغ ميكشيد كه "من مامانم و ميخوام، من بدون مامانم چي كاركنم" يكي ديگه ميگفت "خواهرمو آروم بشوريد، يواش برش گردونيد، بدنش درد ميگيره" و خلاصه هركسي چيزي ميگفت و جيغ ميكشيد، بوي كافور تند توي فضا پيچيده بود، شالم و جلوي بيني م گرفته بودم و به همه مات و مبهوت نگاه ميكردم، همين موقع چشمم به مامانم افتاد كه جلوي يكي از شيشه ايستاده بود و آروم آروم اشك ميريخت، يكهو دلم ريخت، رفتم طرفش و از پشت بغلش كردم، برگشت تا منو ديد شروع كرد به غرزدن كه چرا اومدي تووووو زود برو بيرون ببينم ، الان دوباره سردردت شروع ميشه ، دوباره شب نميتوني بخوابي هااا، بغلش كردم و گفتم باشه بيا باهم بريم بيرون، رنگ صورتت پريده بيا بريم بيرون يه هوايي بخوريم، هواي اينجا خيلي بده. همين موقع ديدم دختراي خانم دائي با گريه ولي آروم وارد سالن شدن و بقيه اقوامشون هم پشت سرشون، فهميدم كه حتما نوبت شستشوي خانم دائي شده، مامان دوباره برگشت و پشت شيشه رفت، دنبالش رفتم و كنار شيشه ايستادم، همون موقع ديدم كه آوردنش ، روي همون برانكارد خوابيده بود... لباسهاش به بدنش چسبيده بود خشك شده بود، مجبور شدن با قيچي اونارو پاره كنن، همين موقع نوك قيچي به دستش گيركرد و خون بيرون زد ولي انگارنه انگار، بقيه لباسها رو هم به سختي بيرون كشيدن، صورتش كاملا زرد مايل به كبود، پشتش هم كاملا كبود بود و دست و پاهاش حالت چنگ شده بود، داخل وان سنگي هولش دادن و شروع به شستشو كردن.

وقتي صداي ناله و گريه دختراش بلند شد ديگه نتونستم خودم و كنترل كنم و از اونجا خارج شدم، داخل حياط هم صداي شيون و لااله الا اله پيچيده بود، نياز به هوا داشتم، يه نفس عميق كشيدم و به آسمون نگاه كردم، آفتاب شديدي بود ولي هوا خيلي سرد بود، چنددقيقه بعد تابلوي سياهي كه اسم خانم دائي روش نوشته شده بود و ديدم و بعدشم دوباره صداي لااله ....... دوباره گريه و شيون و ناله .

قطعه جديد پراز برف و گل رس كه شبيه به باتلاق شده بود، روي ديواره هاي باريك بين هر قبر يخ قطوري بسته بود و به سختي ميشد اونجا ايستاد و امكان داشت با كوچكترين حركتي پاي آدم سربخوره و با كله داخل اون گودالهاي كثيف و گلي و پراز برف بشه، وقتي كه جسم باندپيچي شده اون خانم رو آوردن و كنار قبر گذاشتن دخترهاش و پسراش روي اون افتادن و شروع به گريه و ناله و حرف زدن با مادرشون كردن، هركدومشون يه حرفي به مادرشون ميزدن ، به سختي اونا رو بلند كردن و مرد افغاني كه داخل قبر ايستاده بود بيرون اومد و با كمك ديگران اونو داخل قبرگذاشتن، تمام اون پارچه سفيد گلي شده بود، دست همه يخ كرده بود و تقريبا بي حس شده بود، به همين خاطر موقع گذاشتن اون داخل قبر كمي از دستشون ول شد ، بعدشم بلوكهاي بتني گلي و كثيف و روي اون گذاشتن و از خاكي كه به خاطر برف و بارون بيشتر شبيه گل بود روي اون ريختن .

تمام اين مدت يعني از لحظه اي كه وارد ساختمون شستشو شدم تا همون لحظه ، انگار هنگ كرده بودم، فقط گريه ميكردم و به اطرافم هاج و واج نگاه ميكردم، گاهي هيچ صدائي نميشنيدم و فقط صورت آدما رو ميديدم. گاهي چشمم به صورت مامانم مي افتاد كه مظلومانه ايستاده بود و هق هق گريه ميكرد، شديدا سردم شده بود و مثل بيد ميلرزيدم، چكمه هام كه از گل قهوه اي رنگ شده بود خيس آب بود، دستام با وجود اينكه دستكش دستم بود كاملا يخ بسته بود، نوك انگشتاي پام هم بي حس شده بود، طوريكه وقتي يكي از آقايون پامو لگد كرد و فورا" عذرخواهي كرد من چيزي احساس نكردم، همزمان با اين مراسم دوسه تا اونطرف تر در حال دفن كردن يه پسر خيلي جوون و به قول خودشون ناكام (من بالاخره معني كام و ناكام و نفهميدم)  بودن، عكس بزرگ و رنگي ازش روي تاج گل زده بودن صورت معصوم و قشنگي داشت، اونطور كه از اشعار مداح معلوم بود در اثر بيماري بعداز يكسال فوت كرده بود، اونم خواهراش و برادراش داشتن خودشون و تكه و پاره ميكردن. اونم از اون ....

خلاصه بعداز حدود يكساعت مراسم تموم شد و دوباره پياده به طرف ماشينهامون رفتيم و ادامة مراسم.

طبق معمول شب كه خوابيده بودم تمام اون صحنه ها و چهره مهربون خانم دائي كه هنوز چقدر عشق و اميد به زندگي داشت و چقدر مراقب سلامتي خودش بود افتادم، داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر مرگ به ما نزديكه، چقدر راحت و ناگهاني و بدون هيچ آلارمي يكهو به سراغمون مياد و هيچ قدرتي نمي تونه در مقابلش بايسته و اونو دور كنه. داشتم فكر ميكردم كه دنيا چقدر زودگذره.

فكرميكردم كه مرگ و مراسم تدفين و خداحافظي با عزيزان حداقل در بين ما مسلمانان شيعه مذهب چقدر دردناك و حتي ميتونم بگم چندش آوره، اون سالن سرد و بدبوي   ... شورخانه ، بدن زرد و كبود و برهنه عزيزانمون كه شايد تا اون روز به خاطر حرمت و احترام فقط قسمتهائي از اونو ديده بوديم و هرگزم دلمون نميخواست كه ببينيم، نوع شستشوي بيرحمانة ... شورها، گورهاي تنگ و گود و كثيف، گوركن هاي خشن كه گريه و بغل كردن عزيزمون درآخرين لحظات ، در نظرشون اتلاف وقت و مزاحمت هستش و ميخوان دورمون كنن تا سريع به كارشون برسن و سراغ مرده ديگه اي برن، قبرستون كثيف و بدون هيچ امكاناتي كه حتي خيابونهاي اصليش كه محل رفت و آمد عابراي پياده و ماشينهاس با بارش يه برف و بارون تبديل به باتلاق شده بود، خلاصه همه و همه دست به دست هم دادن تا بدترين تصوير و از مرگ برامون بسازن. برخلاف ميلم و كاملا غيرارادي مامانمو تجسم ميكردم ، ماماني كه هميشه با چهره مهربون و لبخندي كه رولبش  داره همه رو به طرف خودش جذب ميكنه، ماماني كه هميشه سعي كرده پيش همه حتي ما كه بچه هاش هستيم تميز و مرتب باشه، ماماني كه اوج راحتيش با ما در اين حد بوده كه با حوله تن پوش ببينيمش و اينو نوعي احترام و حفظ حرمت ميدونه، ماماني كه اينقدر تميز و حساسه كه هربار بعداز حمام تو خونه خودش بايداونجا رو كامل بشوره و تميز كنه، اينقدر تميزه كه اگر كوچكترين لكي روي لباسش باشه بايد اونو حتما عوض كنه ، اونوقت با چنين شرايطي كه من امروز شاهدش بودم چطور ميتونم تحمل كنم و يه روزي كه اميدوارم حداقل سي يا چهل سال ديگه باشه اونو در چنين وضعي ببينم و اينطوري در مقابل چشمم بهش بي حرمتي بشه؟! من هيچوقت دلم نميخواد مادرمو كاملا برهنه اونم در اون وضعيت ببينم، من هرگز دلم نميخوام كسي منو كاملا" برهنه ببينه، و هميشه از من تصوير يه صورت زرد و كبود و بدني لمس و بي اراده و احيانا" ورم كرده تو ذهنش بمونه ، به نظر من پوشش قسمتهائي از بدن چه براي زن و چه براي مرد نوعي حرمته كه قلبا" بهش اعتقاد دارم و شايد خنده دار باشه كه بگم من اين مسئله رو حتي در مقابل همسرم رعايت ميكنم، يعني مني كه اعتقادي به اين ندارم كه حجاب در موي سر و ساق پا و بازوي خانمها خلاصه شده و هيچوقت هم رعايت نكردم ولي در اين مورد شديدا وسواس دارم ... (( همون موقع يادم افتاد كه در قسمت آخر نوشته ام كه براي نزديكانم نوشتم اين خواسته رو به بقيه خواسته هام اضافه كنم كه دوست ندارم كسي موقع شستشو منو ببينه ))

و دوباره فكر ميكردم به اينكه خوشبختانه تا امروز تصورم از مرگ و زندگي درست بوده ، تصور اينكه خداي مهربون دنيائي آفريده كه اگر خود ما بخوايم ميتونه قشنگترين و زيباترين باشه، حتي باوجود تمام سختيهاش و مرارتهاش، نعمتهائي براي ما درنظر گرفته كه اگر خوب و با ديده باز با اونها دقت كنيم حتي نگاه كردن به اونها هر لحظه اش جاي هزاربار شكر داره ، نعمتهائي مثل راه رفتن، حرف زدن، غذا خوردن، خوابيدن و بخصوص بيدار شدن، من هرروز صبح كه چشممو بازميكنم ميگم خدايا شكرت كه هنوز زندام و شب كه ميخوام بخوابم دوباره ميگم خدايا شكرت كه امروزم به خير گذشت، وقتي به پدرومادرم نگاه ميكنم خداروشكر ميكنم كه هنوز اونها رو دارم و هرلحظه كه اراده كنم ميتونم از وجودشون، عشقشون و محبتشون لبريز بشم، وقتي به پسرم نگاه ميكنم كه در نظر من زيباترين، مهربونترين، باهوشترين و خلاصه بي نظيرترين موجود روي زمينه و من مادر اين موجود هستم خدارو با تمام وجودم شكر ميكنم ، وقتي به سختيها و مشكلاتي كه تو زندگي مشترك با همسرم داشته و دارم و ميدونم كه خواهم داشت نگاه ميكنم و ميبينم كه هردوي ما با وجود تمام اون مشكلات 15 ساله كه هنوزم آروم كنارهم زندگي ميكنيم و پذيرفتيم كه زندگي ما همينه و راهي رو كه خودمون انتخاب كرديم بايد تا انتها بريم و داريم ميريم خداروشكر ميكنم ، اينكه همخونه ام با وجود فاصله اي كه از من داره و هيچوقت منو نديده و باور نكرده ، ولي يه قلب مهربون و رئوف داره ، آرومه ، سنگين و باوقاره ، جدي و كم حرفه ، در انجام بعضي از كارها توانائي خاص داره و ميشه گفت اكثر فاميل و نزديكان كارش رو قبول دارن و بهش اعتماد ميكنن ، دستگير و كارراه انداز، هرچند كه هيچكدوم از اينها شامل حال من و زندگيم نشده و من ازش فقط سكوت و سردي ديدم ولي خداروشكر ميكنم كه اينها رو در وجودش داره فقط به من نميخواد عرضه كنه. وقتي كه ميبينم توي اين وانفساي روزگار با تلاش و دسترنج خودم آلونكي هرچند كوچيك مهيا كردم تا خودم و فرزندم با آسايش و آرامش و بدون نگراني از سختگيري آدمي به نام صاحبخونه در اون زندگي كنيم، وقتي كه ميبينم شغلي دارم كه قسمتي هرچند جزئي از امورات مادي زندگيم رو تحت پوشش قرار ميده ، وقتي كه ميبينم سالمم و روي پاي خودم هستم و حتي اگر به سختي ولي بدون نياز به كسي زندگيم رو ميچرخونم ، وقتي كه ميبينم از موقعيت اجتماعي خوبي برخوردارم ، اطرافيانم به وجودم و به محبتم نياز دارن و منو صادقانه دوستم دارن، وقتي بعداز يكروز مرخصي همه بهم اظهار دلتنگي ميكنن و معتقدن كه جاي خالي من خيلي محسوسه، وقتي كه ميبينم خواهرو برادرم كه عضوي از وجود من هستن و بدون اونها نمي تونم زندگي كنم سرزندگي خودشون هستن و از زندگيهاشون، همسرشون، امكاناتشون راضي و خوشنود هستن و  از اين وضعيت پدرومادرمم خوشحالن و خداروشكر ميكنن و و و .... منم خداروباتمام وجودم شكر ميكنم.

پس به اين نتيجه ميرسم كه زندگي حتي با وجود تمام كمبودها و مشكلاتش قشنگ و دوست داشتنيه، سختي زندگي هرچقدر منزجر كننده و طاقت فرسا باشه بدتر از اين نيست كه چشم و دل از همه آفريده هاي خدا ببنديم و زير خروارها خاك قرار بگيريم و از همه بدتر عزيزاني مثل پدرومادر ، فرزند يا خواهروبرادرمون رو يه عمر داغدار كنيم . اصلا زندگي با سختيهاشه كه زيبا ميشه، تا تاريكي نباشه ارزش نور و نميشه فهميد، اگر سرمائي نباشه شيريني گرما رو نميشه لمس كرد و اگر سختي و كمبودي نباشه آرامش و آسايش و بي نيازي رو نميشه حس كرد...

براي همينه كه هميشه براي خودم و اطرافيانم دعا ميكنم كه خدا زندگي هرچند ساده ولي مملو از خوشبختي و آرامش به همه عطا كنه و عمري طولاني بده تا هرچه بيشتر از اين زيبائيها و قشنگي ها استفاده كنيم و زماني از اين دنيا بريم كه نه حسرت و آرزويي روي دلمون مونده باشه و نه اينكه باعث حسرت و دلسوزي ديگران بشيم و افسوس بخورن از اينكه عمري نكرد و چيزي نديد و آرزو بدل رفت، روزي از دنيا بريم كه تك تك لذتهاي آفريده شده براي خودمون رو چشيده باشيم، لذت جووني، لذت زندگي و آرامش در كنار يه همراه خوب، لذت مادر شدن، لذت ديدن خوشبختي و سربلندي فرزندمون، لذت شنيدن صداي نوه هامون  و لذت حس كردن آرامش و خوشبختي در دوران كهنسالي توي خونه قديمي با درختاي كهنسال و صداي گنجشكهاي روي درخت .....

زندگي هرچقدرم كه سخت باشه سختتر از جون دادن و دل كندن از دنيا و عزيزان نيست، سختتر از داغدار كردن بستگان نيست، بدون رودرواسي بگم كه من از مرگ ميترم و بدم مياد و هميشه مرگ ديگران هرچند دور و غريبه منو اذيت ميكنه چون ناخودآگاه خودمو جاي نزديكانش ميگذارم، به خاطر همينه كه هيچوقت و تحت هيچ شرايطي براي كسي حتي اگر دشمنم باشه آرزوي مرگ نميكنم، براي همينه كه هيچوقت در مواقع سختي آرزوي مرگ نكردم و نخواهم كرد، سعي ميكنم مدت زماني رو كه خدا برام درنظر گرفته تا توي اين دنيا باشم و حتي اگر عالي نيست ، خوب بگذرونم و از داشته هام لذت ببرم ، دلم ميخواد عمرطولاني داشته باشم و اينكه اينجا نميرم ...

 

دعا ميكنم تك تك شماها عمري طولاني همراه با سلامتي و خوشبختي در انتظارتون باشه

-------------------------------------

 

ديشب به همخونه ميگم وقتي من مردم دختري ندارم  كه برام گريه كنه ، در واقع مجلس ختم من ساكت و آروم ميشه ، طبق معمول سكوت كرد ولي نگاه معني داري بهم انداخت................

 

 

                                سعي كنيم گوش كردن را خوب بياموزيم

                                    گاه فرصتها با صداي آرام در ميزنند

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 3:14 بعد از ظهر | 
دو روز برفي قشنگ

 

من بعداز دوروز تعطيلي امروز اومدم سركار .

از هفته قبل مامانم گفته بود كه روز يكشنبه رو مرخصي بگيرم، دوستاش كه گاهي باهم دوره ميگذارن ازش كوفته تبريزي خواسته بودن و اونم همشونو به صرف كوفته و آش گوجه فرنگي يا همون آش آبغوره كه مخصوص تبريز هستش ، دعوت كرده بود، از اونجائي كه معمولا" تو اين مهموني ها نمي تونم شركت كنم اينبارم ميخواستم زيرآبي برم كه نشد، چون ديگه مهموني خونه مامانم بود و به عنوان دومين ميزبان بايد ميبودم .

از شنبه شب حدود ساعت 9 برف شروع به باريدن كرد و بدون وقفه تا صبح باريد، وقتي صبح ساعت 7 براي بيدار كردن همخونه پا شدم چشمام از حدقه زد بيرون ، باورم نميشد از شب تا صبح حدود 30 يا 40 سانت برف باريده باشه، خلاصه با هزار زور و خواهش بيدارش كردم و براي اينكه هوس خونه موندن به سرش نيافته باهاش رفتم پائين و شروع كرديم به باز كردن راه پاركينگ تا حياط و گرم كردن ماشين و بستن زنجير چرخ ، خلاصه حسابي گرم كارشده بودم و شرشر عرق ميريختم. تا اينكه يه راه باريكي باز كرديم و همخونه و پسرك و به زور و خواهش و تمنا و كلي دروغ به پسرك از خونه بيرون فرستادم، آخه عادت نداره بدون من بره مهد و همش ميگفت چرا شما نمياي .....

بعداز رفتن اونا ديدم اگر دوباره همينطور برف بباره تا يكي دوساعت ديگه كه ميخوايم با دوستم كه ماشينش تو پاركينگ بود از خونه بريم بيرون بازم راه پاركينگ بسته ميشه ، خلاصه دوباره شروع كردم به پارو كردن. چشمتون روز بد نبينه، اينقدر گرم كار شده بودم كه يكهو به خودم اومدم و ديدم تا نصف كوچه روهم پارو كردم، باور كنيد جدي ميگم، با يه شلوار زيرزانو و يه تي شرت آستين كوتاه مثلا اومدم تو پاركينگ تا توي بستن زنجير چرخ كمك همخونه بكنم كه منتهي شد به پاروكردن برف اونم تو كوچه. اگر خانم رهگذر منو به خودم نمياورد فكركنم با اون جديتي كه تو كار نشون ميدادم سر از ميدون ونك درمياوردم  ياد اون جوكي افتادم كه بنده خدائي رفته بود استاديوم آزادي و با دوستش دست داده بود بعد تو رودرواسي گيركرده بود و مجبور شده بود با كل استاديوم دست بده

ديدم خانمه هاج و واج داره منو نگاه ميكنه : خاننننننم – سرماميخوري با اين لباس اومدي تو خيابون. رو سرت پراز برف شده ، آخه پارو كردن كه تو اين برف سنگين جواب نميده.

يكهو به خودم اومدم و ديدم اي داد بيداد، راست ميگه بيچاره، اولا" كه اصلا يادم رفته بود بيرون از پاركينگ خونه هستم و بدون هيچ پالتو و روسري اونم با يه تي شرت توي اون برف و سرما تا وسط كوچه اومدم تازه از همه بدتر همون موقع مچ دستم چنان دردي گرفت كه ميخواستم جيغ بكشم، آخه مچ دست راستم كلا مشكل داره و مدتهاس كه موقع كار سنگين درد ميگيره  خلاصه رضايت دادم و اومدم بالا، ولي اينقدر لباسام خيس شده بود كه يكراست رفتم تو حمام .

حدود ساعت 11 آماده شديم و با دوستم ميخواستيم بيريم خونه مامان. هركاري كرديم ماشين و از سربالائي پاركينگ نتونستيم بياريم بيرون ، تازه اگرم ميشد تو كوچه حتما دوباره گير ميكرديم، از خير ماشين گذشتيم و تصميم گرفتيم با آژانس بريم ، ولي دريغ از يه ماشين......

آخرشم با كلي باروبنديل و بزك دوزك به قول دوستم (ماتيك قرمز) و غش غش خنده و ريسه رفتيم تا سركوچه و به سختي يه ماشين خالي پيدا كرديم و دربست گرفتيم و رفتيم تا خونه مامانم. حالا بين راه چقدر ماشين سر خورد و چقدر آروم ميرفت و چقدر ترافيك بود بماند كه مسير 7-8 دقيقه رو ما در عرض حدود يكساعت رفتيم و آخرشم بازم مجبور شديم يه كمي از خيابان خونه مامانم و پياده بريم چون ديگه سربالائي بود و ماشين نمي اومد. اما در عوض وقتي رسيديم اينقدر    ر ق ص ي د ي م  و  خنديديم كه حسابي گرم شديم و سختي راه و سرما از يادمون رفت. خلاصه با اون برف خوشگلي كه مي اومد و اون مهموني حسابي بهمون خوش گذشت. جاي همگي خالي.....

روز دوشنبه هم به خاطر يخبندان و سرما و تعطيلي مهدكودك تصميم گرفتم بازم بمونم خونه ولي ديگه موفق نشدم همخونه رو بفرستم سر كار و اونم از خدا خواسته موند خونه . منم حدود ساعت 11 با پسرك و دوستم رفتيم تجريش و كلي براي خودمون گشتيم و خورديم و خريد كرديم و بعدازظهر برگشتيم خونه ، بعدشم يكساعتي خوابيدم و دوباره عصر رفتيم مركزخريد و دوباره هي گشتيم و خورديم و بعدشم قاب عكسي رو كه دوهفته بود سفارش داده بودم گرفتيم و برگشتيم خونه.

اينم از دوروز تعطيلي من كه كلي بهم خوش گذشت ولي در عوض امروز صبح كه دوباره به در بسته مهدكودك خوردم و مجبور شدم خيابون يخزده مامانم و برم و پسرك و اونجا بذارم، با كلي گريه و التماس كه مامان نرو ، منم ميخوام بيام اداره ، حسابي اعصابم بهم ريخت .

 

ديروز صبح به پسرك ميگم پاشو آماده شو ببرمت مهد، الان دوستات اومدن و منتظر شما هستن.

ميگه : نه مامان بهانه ، امروز تو اخبار گفت ملت مدرسه ها و مهدكودكا رو تعطيل كرده تا همه تو خونه بمونن و برف بازي كنن خب منم نميرم مهدكودك.

ميگم : مجيدجان دلبندم  ملت نه دولت ....

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 11:38 قبل از ظهر | 
از مترسك متنفرم

 

وين داير ميگه :

" اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد

صداي آب هرگز زيبا و دلنشين نخواهدبود "

 

ولي به اعتقاد من ، گاهي اين سنگها و صخره ها به قدري سخت و بيرحم هستن كه با برخورد آب رودخونه به اونها به جاي صداي دلنشين صداي ترسناك و هول برانگيز ايجاد ميكنه ، اگر بخواي از خنكي آب لذت ببري به محض اينكه پات رو داخل اون بذاري همون صخره ها باعث ميشن سربخوري و جريان آب تورو با خودش به ناكجا آباد ببره و ............

 

خدايا از صخره ها و سنگها خسته شدم، دلم درياي ماسه اي و بدون موج ميخواد. درياي صاف و آبي كه بدون هيچ نگراني خودم رو به امواجش بسپارم و اطمينان داشته باشم كه يه غريق نجات قهار كنارساحل مراقب منه ..............

 

                        باد آمد و همه روياها را با خود برد

                        با اين همه اما من بايد آوازي بخوانم

                        چند و چون كجا و چگونه اش با من است

                        مي خواهم حالا تا ابد براي خودم در انعكاس آب

                        آوازي محرمانه بخوانم

                                    .

                                    .

                                    .

                        كه از هر مگر مرا در اگري ديگر نظاره كنند !

 

                         

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 10:43 قبل از ظهر | 
انتظار -5

 

اونشب تا صبح بيدار بودم، از شادي از دلهره و اضطراب از ترديد يا شايدم از اطمينان ، صبح كه رسيدم شركت يكراست رفتم سراغ خانم اپراتور كه هميشه نگران بچه نداشتن من بود و بعداز سلام و احوالپرسي بهم گفت خوبي- گفتم آره خوبم، امروز خيلي ي ي ي خوبم – نگام كرد و خنديد بعد گفت: خيره- چي شده كه خيلي خوبي؟ گفتم حدس بزن كه چه چيزي باعث ميشه من خيلي خوب و خوشحال باشم – يكهو با حالت جيغ ولي آروم گفت : حامله اي ؟!!!! منم با خنده و جيغ پريدم تو  بغلش و ماچ و خلاصه كلي شادي، بعدش گوشي رو برداشت و دونه دونه به داخلي ها زنگ ميزد و با خوشحالي تموم اين خبر و اعلام ميكرد و سيل تلفن و بازديد كننده بود كه به طرفم سرازير شده بود  يكي از كساني هم كه هيچوقت ذوق و خوشحاليش رو بعدازشنيدن اين خبر فراموش نميكنم دوست خوبم مرجانه كه خودشم تو پست قبلي كه برام كامنت گذاشت اون لحظه رو يادآوري كرد :

(( هیییی . نگفتی چه جوری این خبر رو بهمون دادی . نگفتی چه جوری بغلت کردم . نگفتی چه جوری گریه کردم . اونم توی شرکت !
شایدم یادت رفته . ولی من یادم نرفته . هر وقت که پسركت و می بینم یادم می افته که خبر اومدنش توی اون روزها چقدر سر حالم آورده بود ))

        " جانجي جونم يادم نرفته عزيز، ميخواستم توي اين پست اون قسمت رو بنويسم "

 

اون روزا قشنگترين روزاي زندگيم بود، و در عين حال سختترين، از همون ماه اول حالت تهوع شديد ، بيحالي و ضعف اومد سراغم ، فشارم كه هميشه پائين بود توي اون دوران شديدتر شده بود ، هيچ چيزي نمي تونستم بخورم و به محض خوردن بالا مياوردم، حتي وقتي حمام ميرفتم بوي شامپوئي كه هميشه استفاده ميكردم باعث تهوع من ميشد، طوريكه مجبور شدم شامپوي بدون اسانس بگيرم، شديدا" بي اشتها شده بودم و وزنم هرروز كمتر از روز قبل ميشد، يادمه اون روزا بيشتر از چهار يا پنج بار وسط روز از شدت تهوع و ضعف و طپش قلب ميرفتم تو راه پله هاي پشت بوم شركت كه يكي از خانمها موكت پهن كرده بود و اونجا نماز ميخوند ، ميخوابيدم، البته خواب كه انگار بيهوش ميشدم، وقت ناهار كه ميشد و بچه ها غذا ميخوردن از بوي غذاي اونا حالم بد ميشد، خلاصه تا حدود 5 ماهگي هرماه حدود نيم يا يك كيلو وزن كم ميكردم، ولي دكترم هميشه بهم اعتماد ميداد كه كاملا طبيعيه و تو نگران هيچي نباش، هميشه منو توجيح ميكرد كه سيستم بدن هركسي به نوعي عمل ميكنه و اين حالتهاي تو طبيعيه و به زودي برطرف ميشه، تو همون دوران بود كه ويزاي مامانم آماده شد و مامان با هزارتا نگراني و ترديد راهي سفر شد و من موندم و دوتا خونه ، يكي خونه خودم يكي خونه مامانم با دوتا مرد نازپرورده و لوس و سرويس گيرندة شديددددد. حالا تصور كنيد كه با شرايطي كه من داشتم هرروز از راه شركت اول ميرفتم خونه مامانم و غذا درست ميكردم و ظرفهاي مونده توي ظرفشوئي رو ميشستم و كمي خونه رو كه تقريبا" شبيه بازار شام بود رو مرتب ميكردم و تازه آخر سرم كلي لباس و عرق گير و جوراب رو برميداشتم كه ديگه برم خونه براشون بريزم تو ماشين لباسشوئي تا توي وقتم صرفه جوئي بشه و تازه بعدش كه ميرسيدم خونه خودم كلي كار و نظافت و آشپزي داشتم كه انجام بدم، البته انصافا تو اون زمان همخونه كمك ميكرد ولي ميدونيد كه در نهايت اصل كار بعهده خانم خونه اس،  تا توي وقتم صرفه جوئي بشه و تازه بعدش كه ميرسيدم خونه خودم كلي كار و نظافت و آشپزي داشتم كه انجام بدم، البته انصافا تو اون زمان همخونه كمك ميكرد بهم ولي ميدونيد كه در نهايت اصل كار بعهده خانم خونه اس،  كه خب گاهي هم با قهر و لجبازي قاطي ميشد و بيشتر كلافه ميشدم، مثلا وقتي خونه مامانم بودم و داشتم آشپزي ميكردم محال بود كمكم كنه و مثلا دوتا دونه ليوان بشوره، ميگفت وقتي كسي ميتونه به دوتا خونه سرويس بده ديگه نيازي به كمك نداره تازه نشون ميده كه حالت خوبه و ميتوني، اگرنه اينكارو نميكردي، و خلاصه تموم اون مدت و ميخوابيد تا من كارم تموم بشه و با حال نذار ميرفتم خونه خودمون، البته پدروبرادرم اصلا راضي به اينكار من نبودن و كلي باهام بحث ميكردن ولي خودم كليد داشتم و بي اجازه ميرفتم  و تا قبل از اينكه برسن خونه اينكارو ميكردم، اونا هم به محض رسيدن زنگ ميزدن و كلي باهام دعوا ميكردن ولي ...... اين دل من هميشه كارخودشو ميكنه و اصلا كاري به كسي يا چيزي نداره، اگرم به مراد خودش نرسه اينقدر اذيت ميشه و غصه ميخوره كه مريض ميشه ، پس منم هميشه سعي ميكنم به حرفش گوش بدم تا حداقل شاد باشه ، هرچند كه گوش كردن به حرف دلم معمولا" جسمم و خسته و مريض ميكنه.

حدود دوماه گذشت و نزديك برگشتن مامان بود ، اينقدر لاغر و ضعيف شده بودم كه خودم ميترسيدم خودمو تو آينه نگاه كنم ولي هنوز انرژي داشتم، بيصبرانه منتظر برگشتن مامانم بودم چون ميدونستم وقتي برگرده تمام اين دوماه رو تلافي ميكنه و اونوقت ميتونم يه استراحت حسابي بكنم، قبل از اومدن مامان با خاله جونم كه تقريبا هم سن و سال هستيم دو روز تموم كل خونه رو تميز كرديم و حسابي همه جاي خونه رو مرتب كرديم، انگار عيد شده بود ، يادمه وقتي مامان برگشت باورش نميشد اين همون خونه اس ، خصوصا كه انتظار داشت تو اين مدت اين دوتا آقاي محترم خونه رو حسابي كثيف و داغون كرده باشن و منم با اينكار حسابي ذوق زده كردمشون ، كه البته مامانمم حسابي خستگي رو از تنم بيرون آورد ، چون تمام لوازم مربوط به بيبي رو از كانادا خريده بودن و كلي منو سورپرايز كردن، هيچوقت اون شب يادم نميره ، با ديدن هركدوم از لوازم از شادي جيغ ميكشيدم و اون لباس يا كلاه يا وسيله رو بغل ميكردم و بو ميكردم و ميبوسيدم، عجيب بود كه اينقدر حسم قوي بود، لباسها از نظر رنگ و مدل متنوع بود ، چون مامان هرچقدر اصرار كرده بود كه برم سونوگرافي كنم قبول نكرده بودم اونم طفلكي مجبور شده بود كه مخلوط بگيره ، البته ناگفته نماند كه بيشترش تو مايه هاي پسرونه بود، و جالب اينجاس كه از همون روزي كه فهميدم حامله هستم ، به دكترم و همه اطرافيانم گفتم كه اصلا نميخوام سونوگرافي كنم ضمن اينكه انگار خودم مطمئن بودم كه بچم دختره.....

تا آخر حاملگي هم دوبار فقط براي وزن و سلامتي جنين رفتم سونوگرافي ولي هربار به دكتر ميگفتم كه نميخوام جنسيت رو بدونم وجالبه كه دكتر بيشتر از من اصرار داشت كه بهم بگه ولي اصلا زير بار نرفتم . نه ماه با تمام سختي هاش گذشت، حدود 9 كيلو اضافه وزن داشتم، دست و پاهام ، دماغم و لبهام اصلا اصلا تغيير شكل نداده بود، پوست صورتم كلي صاف و شفاف شده بود، به قول مامانم خودمم شده بودم يه بيبي ، هركسي از پشت منو ميديد باورش نمي شد كه من در هشت يا نه ماهگي و در آستانه زايمان هستم باريك و تروفرز ، فقط از جلو كه خب اونم به خاطر شكم تيز و بزرگم كاملا معلوم بود، دكتر وقت عمل رو  روز 10 بهمن تعيين كرد و گفت ساعت 7 صبح بيمارستان باشم، روزقبل يعني 9 بهمن رفتم آرايشگاه و موهامو مدل تكه تكه كوتاه كردم و رنگ كردم و بعدشم يه براشينگ حسابي كردم ، ابروهامو نازك كردم و تمام بدنم و اپيلاسيون كردم (چقدر كردم كردم شد ) آخرشبم ناخنهامو كه اين مدت دست به سياه و سفيد نزده بودم و حسابي بلند شده بود درست كردم و يه لاك قرمز جيگري هم زدم و رفتم و  دوربين و دادم دست همخونة و بهش گفتم كه ازم عكس بگيره، با هريه دونه عكسي كه مينداخت غر ميزد : ااااااه تموم نشد، بازم بندازم، بسه ديگه بابا يه ذره خودتو تحويل بگير، حالا نميشه اينجا نندازي، حالا نميشه اين مدلي نندازي وووو....

آخر سر مجبور شدم كه اساسي حالشو بگيرم ، گفتم : عزيز من اصلا اومديم و من فردا مردم و اصلا از اتاق عمل بيرون نيومدم، نميخواي از آخرين لحظات من اونم وقتيكه اينقدر خوشگل شدم عكسي داشته باشي كه وقتي بچمون بزرگ شد بهش نشون بدي و بگي اين آخرين شبي بود كه تو توي شكم مامانت بودي، بذار لااقل بچمون بدونه كه مامانش چه شكلي شده بود 

كه ديگه وقتي اين حرفا رو زدم چيزي نگفت و شروع به عكس انداختن كرد، جالبه كه انگار شارژ شده بود و ديگه خودش بهم فيگور ميداد

آخرشب ساكم و برداشتم و رفتم خونه مامانم ، شامم كه نبايد ميخوردم ولي حدود ساعت 7 يه سوپ ساده و سبك خوردم  و  حدود ساعت 12 رفتم توي رختخواب و اول توي دفترچه يادداشتم چند خطي براي بچم نوشتم و  به ظاهر خوابيدم ولي دريغ از يك لحظه خوابيدن، خيلي استرس داشتم، هم شاد بودم هم دلم گرفته بود، همش با خودم فكر ميكردم اگر زنده نمونم چي؟ ...

صبح ساعت پنج و نيم بلند شدم و دست و صورتمو شستم و كلي آرايش كردم و عطر زدم و بعدشم بابامو بوسيدم و از زير قراني كه برام نگه داشته بود رد شدم و يه نگاه عميق به تمام خونه مامانم انداختم و با بغض از خونه بيرون رفتم.

جلوي كانتر بيمارستان همراه مامانم و همخونه ايستاده بودم ، خانمي كه پشت اونجا نشسته بود همينطور كه داشت چيزي مينوشت گفت : امرتون و بفرمائيد، قبل از اينكه مامانم چيز بگن فورا" گفتم : آمدم بستري بشم، خانمه سرشو بلند كرد و يه نگاهي بهم كرد و گفت: مشكلتون چيه و بيمار كدوم دكتر هستين؟ گفتم : مشكلي ندارم ، زايمان دارم و مريض دكتر اديبي هستم، خانمه يكهو بلندشد ايستاد و با تعجب گفت يه كمي بروعقب ببينم ، واقعا شما حامله اي ؟؟؟ يه كمي ازميز فاصله گرفتم و بعدشم يه چرخي زدم و با خنده گفتم : به خدااا راست ميگم ، من قراره تا دوساعت ديگه مامان بشم J خانمه زودي زد به تخته و گفت: ماشااله خانم به شما ، تا به حال نديده بودم كسي براي زايمان اومده باشه و اينقدر تروتميز و شنگول باشه، شما كي از خواب بيدار شدي كه اينهمه آرايش كردي و اينقدرم سرحالي؟؟ مامانم گفت : اصلا نخوابيده كه بخواد بيدار بشه خانم ......

وارد اتاق شدم ، خانمي نسبتا" مسن كه كمي هم چاق بود با يه صورت مهربون وارد شد و باهاش سلام و عليك كردم و اونم به گرمي جواب داد، قبل ازاينكه حرفي بزنم گفت: تو مريض دكتر اديبي هستي؟ گفتم بله چطور مگه-  گفت آخه دكتر از صبح دومرتبه تماس گرفته و پرسيده كه رسيدي يا نه- تازه كلي هم سفارش كرده كه حسابي هواي مريض منو داشته باشيد تا من خودمو برسونم- معلومه دكتر حسابي هواتو داره هاااا گفتم دكتراديبي خيلي به من لطف داره  البته منم خيلي دوستشون دارم ، خانمه بهم گفت حالا پاشو بريم تو اون يكي اتاق تا آماده بشي ديگه كم كم الان دكتر ميرسه.

وارد يه اتاقي شدم كه يه تخت كنار اتاق بود و يه ميز كنارش ، روي ميز يه شيشه بود و كنارش يه بسته پنبه و چندتا سرنگ و دستگاه فشارخون و ....  قبل از هرچيز يه لباس سفيد بلند بهم داد و گفت تمام لباسهاتو دربيار و اينو بپوش تا من برگردم. لباسمو عوض كردم و خانمه اومد و يه تيكه پنبه رو برداشت و اون شيشه اي كه روي ميز بود كه تازه فهميدن استون بود بهش زد و داد دستم و گفت شرمنده خانم خوشگله بايد اين لاكهاي خوشرنگتو پاك كني- گفتم اصلا حرفشم نزن- ديشب كلي زحمت كشيدم تا اينارو زدم- تازه دكتر خودش ميدونه من اگر نون شب نداشته باشم كه بخورم از لاك ناخنم نميگذرم- اي بابا دختر تو مگه نماز نميخوني ؟ نماااز؟؟ يادم نمياد جز يكي دومرتبه نمازم قضا شده باشه چطور مگه؟ وااا با لاك نماز ميخوني مگه ميشه اصلا قبول نيست ....... ديدم اصلا كار عاقلانه اي نيست كه با خانمي با اين سن و سال و عقايده اونم در اين موقعيت بخوام بحث كنم ، چشمكي زدم و گفتم : راستش با اوني كه بايد قبول كنه كلي حرف زدم و اونم بالاخره متقاعد شد كه نماز منو با همين ريخت و قيافه اي كه دارم قبول كنه ، بهم گفت تو بخون هرمدلي كه دلت ميخواد بخون

خب ولي حالا بگم من لاكم و پاك نمي كنم . خانمه يه كمي چپ چپ نگام كرد و گفت بابا تو ديگه كي هستي يه لحظه صبر كن ببينم از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت و گفت نميشه عزيزم خانم پرستار كه توي اتاق عملم هستش گفته بايد پاك كني . گفتم بايد بي بايد من پاك نمي كنم ، خانمه ديد انگار فايده اي نداره گفت پس لااقل آرايشتو پاك كن ، گفتم نمي كنم كلي زحمت كشيدم كله صبح پاشدم ارايش كردم ، گفتم اگر قرار شد يكراست برم اون دنيا عزارائيل منو ديد يكهو نترسه ، اينطوري كلي هم كيف ميكنه و يه جاي خوب و سفارش بهم ميده . خانمه كه از خنده غش كرده بود گفت واااي از دست تو – بيچاره شوهرت چي ميكشه از دستت- يكهو با گفتن اين حرف ساكت شدم و انگار آب يخ روي سرم ريختن ....................

روي تخت چرخ دار خوابيدم و يه كلاه دوركشدار روي سرم گذاشتم و از اتاق بيرونم آوردن وارد راهرو كه شدم همخونه با دوربين فيلم برداري (به قول پسركم فيلمورداري) ايستاده بود و مامانم كنار دستش بود، به محض اينكه چشمم به مامانم افتاد اشكم سرازير شد و مامانم اومد طرفم و دولا شد و صورتمو بوسيد و بعدش شكمم و بوسيد-  چرا گريه ميكني دخترم ، خوشحال باش تا چند دقيقه ديگه ني ني به دنيا مياد نبايد چشماي قشنگ مامانشو گريون ببينه، بعدش با خنده گفت گريه نكن آرايشت خراب ميشه مادر اينهمه زحمت كشيدي – بعدشم مهر مادرانه اش شديد قلمبه شد و شروع كرد به قربون صدقه رفتن چشماي بادومي و دست و پاي بلورين

خانمي كه داشت تخت و حركت ميداد گفت اي بابا بيخود نيست اين دختر اينقدر لوس و يه دنده اس ازبسكه مامانش لوسش كرده، ميخواست مقررات و نقض كنه  و لاكشو پاك نكنه . تو همين موقع دكتر از در وارد شد و طبق معمول مكالمات مخصوص خودمون شروع شد:

دكتر : به به بهانه خانم گل گلاااااا- عجب خوشگل شدي دختر – اگر همه مريضاي من مثل تو باشن حاضرم از خواب شبم بزنم و عملام و شبانه روزي كنم ، گور باباي خستگي و خواااااب

خانم پرستار : آقاي دكتر اين چه مريضيه شما داريد اصلا به حرف گوش نميده ، هركاري كرديم راضي نمينشد نه  لاكشو  نه آرايششو پاك كنه

دكتر : لاكتو پاك نكردي، بيخود بيخود زودي يه پنبه بياريد لاكشو پاك كنه ببينم . دختره لوسه يه دنده

من : دكتر دعوام نكن ديگه شما كه ميدوني لاك ناخن از نون شب براي من واجبتره، تازه پاك كردم ولي مامانم قول داده بلافاصله بعدش برام لاك بزنه

خلاصه بعداز كلي شوخي و خنده وقتي كه همخونه با دوربين فيلمبرداري جلوي من و مامانمم كنارم ايستاده بود، يكهو اشك از چشمام سرازير ميشه ، بغض ميكنم، ميخوام به مامان چيزي بگم كه پشيمون ميشم، آخه مادره، به اندازه كافي نگرانه ديگه من نبايد بيشتر از اين نگرانش كنم، ميخواستم بگم اگر زنده نموندم فقط فقط خودت بچه منو نگه دار و بعد كه از آب و گل دراومد اون به دست خاله اش بسپار، مطمئنم كه خواهريم مثل يه مادر از كوچولوي من كه هنوز نمي دونستم دختره يا پسر مراقبت ميكنه ضمن اينكه اگر اونجا باشه مطمئنا" آينده خوبي هم خواهد داشت، با اين افكار اشكم سرازير شد و دلم لرزيد ... خدايا ولي من دوست دارم بچم و خودم بزرگ كنم، نميخوام هميشه غم بي مادري و دلش باشه... همين موقع مامانم پيشونيمو بوسيد و دستمو فشار داد و آروم بهم گفت: گريه نكن دخترم، برو به اميد خدا، بهت قول ميدم تا يكساعت ديگه بيبي رو بغلت ميگيري و همه چي يادت ميره....

خدايا مامانم افكار منو خونده بود ؟؟!!!!!

تا جلوي در ريكاوري مامانم و همخونه دنبالم اومدن، همخونه تندتند فيلمبرداي ميكرد  و مامانم زيرلب يه چيزائي ميگفت. در بازشد و وارد اتاق عمل شدم، سردسردبود، ديوارهاش تا سقف كاشي سفيد داشت و يه تخت وسط اتاق بود با كلي دم و دستگاه كنارش و بالاش، با كمك پرستار روي تخت جراحي خوابيدم، نمي دونم چرا اينقدر آروم شده بودم، انگار داشتم براي خواب شب آماده ميشدم، روي تخت خوابيدم و چشمامو به سقف دوختم، دور و برم سه چهارتا پرستار بود كه هركدوم يه كاري ميكردن، يه آقائي كنار اتاق ايستاده بود و دوربين فيلمبرداي همخونه تو دستش بود، بهم خنديد و گفت: آقاتون سفارش كرده كه يه فيلم سفارشي ازتون بگيرم، با لبخند ازش تشكر كردم و دوباره چشممو به سقف دوختم، دكتر بيهوشي كنارم ايستاده بود و داشت سرم آماده ميكرد تا به دستم وصل كنه، همشون خوش اخلاق بودن، دكتربيهوشي بهم گفت: مريض سفارشي دكتراديبي شما هستي – خنديدم و گفتم بستگي به نوع سفارش داره، آخه دكتراديبي اينقدر از دست من خسته شده كه فكركنم تصميم داره منو بفرسته اون دنيا – دكتر كه يه مرد جوون و نسبتا خوش سيمائي بود خنديد و گفت: خدانكنه خانم اين چه حرفيه– دكتركلي سفارش كرده كه هواي شما رو داشته باشيم و سفارشي بيهوشتون كنيم . در حين حرف زدن يه آمپول به رگ دستم زد و بعدش ماسك اكسيژن و روي دهنم گذاشت و گفت با خيال راحت بخواب .....................

چشمامو به سختي نيمه بازكردم، نمي دونستم كجام ، همخونه درگوشم آروم صدام ميكرد- بهانه بهانه بيداري؟ چشماتو بازكن- نميخواي حال ني ني تو بپرسي؟

ني ني – ني ني من ؟ واااي من زنده بودم. مامان شده بودم.

به زور لبامو بازكردم و به همخونه گفتم : بچم كجاس؟ سالمه ؟

همخونه گفت آااااره – سالمه ، خوبه ، خوشگله –

انگار با اين حرف تمام سختي اون نه ماه و فراموش كردم، دوباره خوابم برد

اينبار كه بهوش اومدم تو اتاق بيمارستان بودم، يه كمي احساس درد و سوزش ميكردم، حالت تهوع داشتم. مامانم و همخونه و يه پرستار بالاي سرم بودن ، پرستاره بلندبلند حرف ميزد، چشماتو بازكن ديگه بابا ، ببين قدر نازكش داري، گرفتي خوابيدي، چشماتو بازكن ببين دورت چه خبره ....

همخونه اومد كنارم، گفت بيداري ، گفتم آره- دخترم كجاس – همخونه خنديد و گفت دخترت؟؟

گفتم آره – مگه دختر نيست؟ نه يه پسره خوشگله – الانم كنارت خوابيده – نميخواي ببينيش ؟

نمي دونم چرا يكهو گفتم نه !!! خوابم مياد ميخوام بخوابم  و دوباره خوابيدم......

 

تازه روزاي سخت شروع شده بود، درد شديد تو ناحيه شكمم احساس ميكردم، اصلا نمي تونستم بشينم و بچمو شير بدم، فقط گريه ميكردم، اينقدر شير نداده بودم كه مثل سنگ شده بود، درد ميكرد و احساس ميكردم در حال انفجار هستن .بچم از گرسنگي گريه ميكرد و به خاطر شكل ظاهري كه پيدا كرده بودن و تقريبا مثل دوتاگلوله سفت و سخت شده بود نمي تونست شير بخوره، بخيه هام درحال پاره شدن بودن، بالاخره قرار شد به پسركم شيرخشك بدن بخوره، تا ميآوردنش كنارم ميگفتم ببريدش، گريه ميكنه عصبي ميشم، پرستار و مامانم هركاري ميكردن كه شيربخوره نمي تونست ، خودمم زودي خسته ميشدم و بچه رو كنار ميذاشتمش، تا عصر خوابيدم، يادمه يه لحظه چشمام و بازكردم و ديدم اتاقم پراز آدمه، صداي همهمه مياومد ولي نمي فهميدم كي هست و كي نيست . تا فردا صبحش حالت نيمه بيهوش بودم، فردا صبح كه دكتر ويزيتم كرد گفت بايد از تخت بياي پايين و راه بري ولي مگه ميتونستم حتي پاهامو از تخت پائين بذارم، زانوهام ميلرزيد، شكمم درد ميكرد، بخيه هام ميسوخت و هنوز نتونسته بودم شيربدم ، صورتم زرد زرد شده بود، در عرض يك روز پائين چشمام كبود شده بود و خلاصه حال خيلي بدي داشتم تا شب نتونستم از تختم بيام پائين . بالاخره شب شد و مامانم كنارتخت من روي كاناپه دراز كشيد و درحال چرت زدن بود، آروم ولي به سختي از تخت پائين اومدم، دلم براي بچم تنگ شده بود، همش بغض داشتم، اصلا خوشحال نبودم، آروم درست مثل مورچه قدم برداشتم و رفتم تو سالن بعدش رفتم به طرف اتاق نوزادا- هيچ صدائي نمي اومد فهميدم پسركم خوابه. آروم پرستار و صدا كردم و گفتم ميخوام پسرم و ببينم ، اونم كلي خوشحال شد و گفت چه عجب بالاخره تصميم گرفتي ببينيش. بعدشم زودي رفت و پسركم و آورد، كمكم كرد رفتم توي تختم و پسرك و بغلم داد. براي اولين بار عميق بهش نگاه كردم ، اينقدر خوشگل و معصوم بود كه يكهو دلم براش ضعف كرد، آروم گونه اشو بوسيدم، وااااي خداي من چه بوئي ميداد، مست شده بودم و دلم ميخواست تو بغلم فشارش بدم، ولي هم شكم خودم درد ميكرد هم دلم نيومد بچه امو فشارش بدم، تو تاريكي شب چشماشو باز كرد و بهم نگاه كرد، كلي باهاش حرف زدم، قربون صدقه اش رفتم و گردنشو بوسيدم و بو كردم، دستهاي كوچولوش و تو دستم گرفته بودم و تندتند بوس ميكردم، واااي چه شبي بود، تاريك و ساكت، همه خواب بودن و من و پسرم دوتائي كلي باهم حرف زديم....

حدود يكماه از به دنيا اومدن پسركم گذشته بود ولي هنوز رنجور و بي حال بودم، با تمام رسيدگي كه مامانم ميكرد خيلي ضعيف و عصبي بودم ولي بالاخره كم كم حالم بهتر شد و رفتم خونه خودمون ضمنا" ديگه مشكل شيرخوردنشم حل شده بود و حسابي شيرميخورد و كلي تپلي شده بود.

از روزيكه رفتم خونه خودمون يه حس تازه اي داشتم، انگار تازه فهميدم كه مادر شدم، البته زياد دوام نمياوردم و دوباره هنوز يك روز نگذشته بود شال و كلاه ميكردم و ميرفتم خونه مامانم ، واقعا تنهائي از پس كاراي پسرك برنميامدم ، ولي الحق كه مامانمم سنگ تموم گذاشته بود و همه جوره سرويس ميداد از صبح كه سرش دائم با پسرك گرم بود و تمام كاراشو انجام ميداد، اين وسط به من و كاراي خونشونم رسيدگي ميكرد و كلي هم مهمون داري ميكرد و شبم كه ميشد براي برگشتن سه تا مردا خونه يعني پدرم و داداشم و همخونه كلي تدارك ميديد.

بالاخره اين وضعيت حدود 6 ماه ادامه داشت، يعني تا روزيكه مرخصي زايمان من تموم شد و برگشتم سركارم ، كه از همون روز پسرك رسما" به مامان بزرگ سپرده شد.

اگر بخوام داستانم رو ادامه بدم حالا حالاها ادامه داره، اينكه چه روزاي سختي رو گذروندم، چه شبائي كه تا صبح بالاي سر پسرك بودم ، يا بدخواب ميشد، يا تب ميكرد، يا ......

يا مثلا" زمانيكه دوباره مامانم براي زايمان خواهري ميخواست بره كانادا و من درمونده شده بودم، بايد پسرك يكسال و چهارماهه رو چكارش ميكردم، و بالاخره تصميم گرفتم بذارمش مهد و تازه از اون زمان غم و غصه و گريه هاي من شروع شده بود ديگه بماند .

امروز چهارسال و يازده ماه از اون روزا ميگذره و پسرك من تنها مونس و همدم من شده، تنها كسي كه با عشق و اميدش شبم و روز و روزمو شب ميكنم، ديروز داشتم به روانپزشكي كه براي ويزيت بچه ها به مهدكودك رفته بود ميگفتم كه بيش از حد به من وابسته اس ، طوريكه اگر من نباشم حتي پيش پدرش كه خيلي بهش محبت ميكنه نمي مونه ، حتي پيش مادرم كه بزرگش كرده بدون من نمي مونه، اگر از خواب بيداربشه و من نباشم بهونه ميگيره و نق ميزنه و بغض ميكنه ، وقتي تو اتاقش داره بازي ميكنه هر 10 دقيقه يكبار صدام ميكنه و وقتي جواب ميدم خيالش راحت ميشه ، اگر تو خونه تنها باشيم حتي وقتي دستشوئي يا حمام ميرم بايد لاي در باز باشه و از پشت در تكون نميخوره، هميشه مثل يه بچه گربه به من چسبيده و دائم منو بو ميكنه و نوازشم ميكنه و و و .......

بعدش با خودم فكر ميكردم كه الان گاهي با وجود اينكه يك لحظه نبودنش رو نمي تونم تحمل كنم، اينقدر خسته و عصبي ميشم كه دلم ميخواد تنها باشم، تنهائي دو روز برم مسافرت و هيچكس و نبينم، گاهي شبا دلم ميخواد بمونه خونه مامانم تا يه شب تو خونه تنها باشم، دلم ميخواد روزائي از راه اداره خونه نيام و براي خودم برم قدم بزنم ، برم خريد ، برم سينما، ولي با وجود پسركي كه حتي يك لحظه از من جدا نميشه و براي رسيدن من به خونه ثانيه شماري ميكنه اصلا امكان نداره، ولي چندسال ديگه كه بزرگتر و مستقل تر بشه ميخواد كه بره ، بره دنبال زندگي و درس و تفريح و كاراي خودش، اونموقع ديگه منم سن و سالي ازم گذشته و ديگه نه حوصله مسافرت دارم نه حوصله تفريح، تازه اونموقع دلم ميخواد يه همدم داشته باشم و كي بهتر از پسركم، ولي ديگه نمي تونم براي خودم نگهش دارم ، چون اونم حق زندگي داره و بايد بره دنبال سرنوشت و زندگي خودش، اونوقت .....

بهانه ميمونه و يه دنيا تنهائي ، يه دنيا خاطرات تلخ و شيرين

بهانه ميمونه و حوضش .......................

بذاريد بگم چرا يكهو آخر داستانم و اين مدلي تموم كردم ، يه كامنتي از دوست عزيزي بدستم رسيد كه عين واقعيت بود و ميدونيم كه واقعيت گاهي خيلي تلخه ، من همينجا از اين دوست خوب (ميمون بي مغز) كه هميشه بهش ارادات داشتم و اغلب سعي ميكنم نوشته هاشو از دست ندم تشكر ويژه ميكنم و براشون آرزوي موفقيت دارم ، اينم متن كامنت ايشون :

بقیه ماجرا رو نمی دونم ولی اون قسمت ... ادامه دارد ... رو مطمئن هستم که این داستان حداقل یه سی چهل پنجاه سالی ادامه داره. یعنی تا وقتی که شاخ شمشاد سوار ماشین بکندت و به هوای هواخوری ببردت و توی سرای سالمندان پیاده ات کنه. حتی اونجا هم خیلی نفس راحتی نمی کشی، به خودت می گی: آخی بچه ام حالا حتماً کلی باید پول پرستار و پوشک و دندون مصنوعی منو بده ...
عجب کامنت سیاهی شد! فک کنم وقتشه که یکی از این آدمکها بذارم اینجا که مردم فک نکنن من ادم بدی هستم

 

 يعني واقعيت همينطوره ؟؟؟

 

 

 پايان

 

مرسي از اينكه اين مدت پابه پاي خاطرات من اومديد، مرسي از اينكه با اشتياقتون منو تشويق به نوشتن كرديد، راستش اين خاطرات سانسور زياد داشت و اگر ميخواستم لحظه به لحظه بنويسم خيلي طولاني ميشد و من هدف اصليم همونطور كه اول اين داستان گفتم به خاطر دوست عزيز و خوبم الهام بود ، تا بدونه كه خداي مهربون هميشه بهترينها رو براي بنده هاش ميخواد و بهتره ما هم همه چيز و بدست خودش بسپاريم .

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 4:1 بعد از ظهر | 
انتظار - 4

 

نزديكاي ظهر بود كه رسيديم نوشهر و سيل پسربچه هاي بانمكي كه كنار جاده بودن و دنبال ماشين ميدويدن و با لهجه قشنگشون اوتاق اوتاق ميكردن شروع شد.... بالاخره يكيشون مارو به يه خونه اي برد كه داخل يه كوچه باريك بود و انتهاش به دريا ميرسيد، يه حياط كوچولو داشت با دوتا ساختمون تقريبا مجزا ، يكي از سوئيتهاش كه كوچولوتر و تميزتر بود و گرفتيم و وسائل و از ماشين بيرون آورديم و براي خوردن ناهار دوباره رفتيم بيرون، وقتي برگشتيم خونه خيلي دلم ميخواست بخوابم، همخونه هم كه هميشه پاي اصلي خواب و استراحته از اين پيشنهاد استقبال كرد، خوابيديم و عصر كه بيدارشديم گفتم فلاسك چاي و برداريم و بريم كنار دريا ، طبق معمول همخونه گفت منكه حوصله ندارم خودت برو ، رفتم و بعداز حدود يكساعت اومدم و ديدم نشسته پاي تلويزيون و بساط چاي و تخمه و سيگارش براهه و داره فوتبال تماشا ميكنه ، حالا جالبه كه اصلا اهل فوتبال نيست ولي حالا اونجا فوتبال دوست شده بود، خلاصه بعداز كلي اصرار از طرف من و انكار از طرف اون با زور و اخم حاضر شد با من بياد، ولي چه اومدني، كلي اخم و تخم كرد و اصلا حرف نزد و بعدش شلوغي كنارساحل و بهونه كرد و دوباره برگشتيم خونه و خلاصه اين دوروز به همين منوال گذشت تا دوباره برگشتيم تهران.............

 

حدود 15 روزي از اين مسافرت كذائي گذشته بود و من همچنان تهوع داشتم و حالم اصلا" خوب نبود و هرچقدرم كه همكارا و مامانم اصرار ميكردن كه برو دكتر قبول نميكردم چون انگار مطمئن بودم كه باردار نيستم و مشكل از جاي ديگه اس، البته يادمه زماني بود كه شايعه شده بود وبا وارد كشور شده و تبليغات شديدي در مورد ضدعفوني كردن ميوه و سبزيجات ميشد، حتي يادمه داروي ضدعفوني كننده هم ناياب شده بود . منم همش احساس ميكردم كه حاملگي كجا بود بابا حتما" وبا گرفتم

خواهري برام يه سري قرص فرستاده بود كه ضد تهوع بود، يه روز صبح كه خيلي حالم بد بود يه دونه از اون قرص ها رو خوردم ولي اصلا تاثير نداشت ، رفتم شركت و ساعت حدود 4 با دكترم تماس گرفتم ،

-          سلام دكتر

-          سلااااام ستارة سهيل- چي شده – دوباره موتورت خراب شده ياد من افتادي؟

-          دكتر- سربه سرم نذارين كه اصلا حالم خوب نيست

-          جدي؟ خب خداروشكر – پس كم مونده مامانت به ما يه حلوائي بده.

-          اه دكتر گوش كنيد كارتون دارم ، راستش چند وقته حالت تهوع شديد دارم.

-          خب از اول بگو ديگه دختر – حتما وبا گرفتي

-          نمي دونم شايد همينطوره، اين مامانم كه كشته منو همش ميگه برو پيش دكتر

-     خب راست ميگن مامان- بيا كه كلي دلم برات تنگ شده ، يه گپي باهم بزنيم و منم طبق معمول با ديدنت شنگول بشم، آخه دختر تو چرا اينقدر بخيلي ، هااا؟

-          وااااي دكتر امروز شما از دنده شوخي بلند شدي منم اصلا حوصله ندارم ، عصري ميام پيشتون ، مطب هستيد ديگه؟؟

-          آره بداخلاقه پررو ، هستم بيا

-          باشه- پس تا عصري

-          خدافز

 

وارد اتاق دكترشدم، چپ چپ نگام كرد و گفت : حالت تهوع داري؟ آره دكتر شديد. برو بخواب بيام معاينه ات كنم ببينم. واااي دكتر بازم معاينه، از معاينه متنفرم – پاشو پاشو خودتو لوس نكن من مامانت نيستم هاااا – اي بابا دكتر دلتون خوشه هااا من كي خودمو براي مامانم لوس كردم، اصلا براي كي خودمو لوس كردم كه براي مامانم كرده باشم-   براي من بيچاره كه خيلي خودتو لوس ميكني

روي تخت دراز كشيدم و دكتر قبل از معاينه داخلي دستش رو روي قسمت شكم و مثانه ميذاره و كمي فشار ميده..............................

سكوت كردم و چشمم به دهن دكتره، به حرفش ايمان دارم، يه كمي كه معاينه ميكنه با ترديد ميگه:

بهانه پاشو سريع برو آزمايشگاه، فكركنم يه خبرائي شده

ميگم : يعني چي دكتر يه خبرائي شده، نكنه وبا روهم جديدا تشخيص ميدي