| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
انتظار - 3
طول مسير و ساكت بودم و اونم يكريز حرف ميزد، وقتي رسيديم نزديك خوونه يه گل فروشي ديديم، مريم از ماشين پياده شده و رفت و دوتا دسته گل مريم خريد و آورد، يكيشو داد به من و يكيشم براي خودش، دوباره شروع به حرف زدن كرد تا رسيديم خونه، جلوي در خونه از هم خداحافظي كرديم. وقتي وارد خوونه شدم گيج گيج بودم، انگارهمه خونه داشت ميچرخيد، هوا گرم بود و همين باعث تشديد سردرد لعنتي شده بود، گلاي مريم و روي ميز گذاشتم و يكراست رفتم سريخچال و يه ليوان آب يخ و يك نفس خوردم و روي كاناپه ولو شدم، همخونه كه تا اونموقع ساكت بود، اومد كنارمو و گفت: خب چه خبر؟ تعريف كن ببينم دكتر چي گفت... يه كمي نگاش كردم بعدش گفت: چشمات چرا اينقدر قرمزه، گريه كردي؟ گفتم: نه- چرا گريه كنم؟ سرم شديد درد ميكنه – پرسيد: مگه دكترچي گفت؟ و شروع كردم براش كامل توضيح دادم. بعدكه حرفم تموم شد ازش پرسيدم، حالا نظر تو چيه؟ گفت: نمي دونم چي بگم، نظر خودت چيه... منم گفتم كه من به هيچ عنوان حاضر به انجام IVF نيستم، يعني حاضر نيستم به اين روش بچه دار بشم. يا طبيعي يا هيچي.... همخونه هم حرف منو تائيد كرد و گفت : آره منم همينطور. پس ديگه فراموشش كن، منم كه از اول بهت گفتم نيازي به اين كارا نيست ، اصلا ولش كن، هرچي خدا بخواد همون ميشه. كلي سبك شده بودم ، نيم ساعتي استراحت كردم و رفتم بالا پيش مريم، و خيلي مختصر بهش گفتم كه اين قضيه منتفي شد . اونم با تعجب به حرفام گوش ميكرد و دوباره شروع كرد حرف زدن و متقاعد كردن من كه اگر بچه به دنيا بياد .................................... وقتي برگشتم خونه ، رفتم تو اتاقم و روي تخت دراز كشيدم، اينقدر بغض داشتم كه احساس خفگي ميكردم، احساس كردم چونه ام داره ميلرزه و همين موقع ناخودآگاه اشكم سرازير شد. خدايا يعني من بايد تا آخر عمرم تنها باشم. يعني بايد تا ابد حسرت داشتن يه موجود از خون و جسم خودم رو دلم بمونه. يعني هيچوقت نبايد كلمه مامان و از زبون كسي بشنوم . پس من با اينهمه عشق و شور و هيجان كه تمام وجودمو گرفته چه كار كنم، كجا و براي كي تخليه شون كنم . عشق واقعي و حقيقي رو تو وجود كي پيدا كنم، يعني تا ابد بايد حسرت داشتن يه دختركوچولوي ناز و دوست داشتني رو دلم بمونه، حسرت اينكه اونو جلو آينه بنشونم و موهاشو براش شونه بزنم و با گل سراي رنگي موهاشو براش جمع كنم به دلم بمونه..... يكهو اشكم بنداومد ، يه نفس عميق كشيدم و حس شرمندگي بهم دست داد، من داشتم چي ميگفتم خدايا، از كي گله ميكردم، براي كي تعيين تكليف ميكردم؟!!! براي كسي كه همه وجودم از اونه ، براي كسي كه عشقي بالاتر از عشق مادرانه به آفريده خودش داره، مگه نه اينكه اونم براي همه ما آدما حكم يه مادر و داره اونم يه مادر واقعي و تمام عيار، مادر دورانديشي كه تمام خيرو صلاح و شر فرزندش رو مو به مو ميدونه، مادري كه حتي اگر روزي به هردليلي باعث بشه اشك فرزندش جاري بشه مطمئنا" پشت پرده قشنگترينها رو براش مهيا كرده و به زودي اون پرده رو كنار ميزنه- الان ياد نوشته قشنگ الهام عزيز افتادم كه روي مغزم هك شده: (( اگه همه ی پیج های دنیا به روت بسته باشه یه پیجر باز همیشه وجود داره که صدات می کنه و اجازه می ده صداش کنی...جوابتو می ده و گاهی که حواست پرت باشه اونقدر ولومشو و بالا می بره تا به لرزه بیافتی و بعد ازین تلنگر با یه موسیقی عاشقانه ارام نوازشت می کنه )) منم دقيقا همين حس و پيدا كرده بودم ، با همين افكار خوابم برد و صبح فردا سروحال از خواب بيدار شدم و راهي محل كارم شدم، طول روز دائم با خودم حرف ميزدم و فكر ميكردم ، افكار مختلفي به ذهنم ميرسد ولي هربار كه به آخر خط يعني انصراف ميرسيدم چهره مهربون و دوست داشتني و مظلوم پدرم جلوي ذهنم مي اومد ، اينكه ميدونستم عاشق اينه كه پدربزرگ بشه ولي هيچوقت اينو به زبون نياورده، اينكه ميدونستم مامانم يواشكي از من گاهي لباس بچه ميخره و قايم ميكنه تا مبادا من ببينم ، اينكه خواهريم بعداز گذشت 5 سال از زندگي مشترك اونم تو غربت دلش ميخواد بيبي داشته باشه و به خاطر من اينكارو نمي كنه ، بعدش بلافاصله فكر ميكردم كه حتما حكمتي تو اينكارهست، شايد اصلا من اين لياقت اينو ندارم كه يه مامان باشم، آخه يه مامان واقعي بودن از عهده هركسي برنمياد، شايد اگر روزي بچه اي داشته باشم اتفاقي خواهد افتاد كه من تحمل پذيرش اونو ندارم و از بين ميرم، به اين فكر ميكردم كه اگر چيزي رو به زور بدست بياري حتما پاشو ميخوري ، با اينكه مادر نشده بودم به اين فكر ميكردم كه يه مادر حتي اگر بدونه بچه اش عاشق يه تيكه كاكائوي خوشمزه اس و براي خوردن اون تيكه ساعتها گريه ميكنه ولي همون يه تيكه براش حكم سم رو داره ، اون مامان مجبوره همون يه تيكه كاكائو رو از بچه اش دريغ كنه ، چون نگران سلامتي اونه، و اينجا خدا حكم اون مامان و داره و اون خواسته براي من حكم كاكائو...و هزاران فكر ديگه.
چندروز از اين قضيه گذشت و كمي آرومتر شده بودم، يه روز كه خيلي خسته بودم از شركت رسيدم خونه، پله ها رو اومدم بالا و تا ميخواستم كليد و داخل قفل در بندازم از واحد كناري صداي گريه نوزادشون و شنيدم كه مامانش داشت باهاش حرف ميزد و ساكتش ميكرد، همون لحظه از طبقه بالا صداي خنده بچشون اومد كه معلوم بود داره بازي ميكنه، نمي دونم چرا يكهو دلم ريخت، دستم روي قفل در موند و خشكم زد، بغضي كردم كه شايد هيچوقت نكرده بودم، دوباره انگار تمام افكار و ساخته هام فرو ريخت و برگشتم سرخونه اولم، با همون حالت بغض گفتم خدايا يعني ميشه يه روزيم از خونه من صداي خنده و گريه يه بچه بياد....؟ يكهو به خودم اومدم و گفتم : خدايا شكرت ، به همه داده ها و حتي نداده هات شكر، من خوشحالم كه ميتونم صداي بچه ها رو از ديوار كناري خونمون بشنوم، خدايا اين نعمت و لطف و به همه پدرومادرا ببخش ، همه بچه ها رو براي ماماناشون نگه دار، از ته دلم آرزو كردم كه هميشه صداي زندگي از تمام خونه ها شنيده بشه و بعدش بلافاصله رفتم تو خونه و درو بستم..... حدود يك هفته اي بود كه ميخواستم براي معاينه پيش دكترم برم و فرصت نميكردم، يه شب كه طبق معمول برگشتم خونه ، كارام و كردم و دوش گرفتم و رفتم خوابيدم. شب خواب ديدم كه روي يه پل دارم راه ميرم و جلوم همش بيابونه، نمي دونستم كجام و حسابي سردرگم شده بودم، يكهو احساس كردم يكي صدام ميزنه ولي كسي رو نميديدم، بازم احساس كردم يكي بهم گفت پشتت و نگاه كن تا ببيني كجائي. برگشتم و از بالاي پل نگاه كردم و ديدم دقيقا پشت سرم (كعبه اس) با همون پرده سياه كه هميشه تو تلويزيون ديده بودم ولي دور و برش خالي و خاكي بود. يكهو تنم لرزيد و از خواب بيدار شدم. اينقدر احساس سبكي ميكردم كه دلم ميخواست پرواز كنم، دوباره خوابم برد..... فردا صبح كه رفتم شركت با منشي دكترم تماس گرفتم و اولين وقت رو بهم داد، اونروز تمام عكس و آزمايشاتي رو كه تا حالا انجام داده بودم برداشتم و رفتم مطب دكتر كه حدود ده سالي بود مشتري دائمي اون بودم و كلي باهم اياق (عياق) بوديم، وقتي وارد مطب شدم قاطعانه مداركم و روي ميز گذاشتم و بدون هيچ مقدمه اي گفتم : دكتر من ميخوام بچه دار بشم ، اونم خيلي زود...... دكتر كمي هاج و واج منو نگاه كرد و گفت: حالت خوبه؟!! گفتم : آره- هيچوقت به اين خوبي نبودم.. خلاصه باهاش حرف زدم و بهش گفتم كه ديگه تصميم قطعي خودمو گرفتم و ميخوام كه بچه دار بشم، اونم كلي خوشحال شد و ازم قول گرفت كه ديگه اينبار مثل دفعه هاي قبل بدقولي و بي حوصلگي نكنم و هركاري و هر داروئي كه تجويز كرد استفاده كنم و منم قبول كردم و بهش قول دادم. همون روز برام يه سري دارو نوشت و قرار شد از همون شب داروهامو شروع كنم ، ضمنا بهم گفت كه دوره استفاده اين دارو فقط شش ماهه و اگر بعداز شش ماه نتيجه نداد دوباره يه جراحي سرپائي بايد انجام ميدادم. از همون روز شروع به خوردن داروها و دستورات دكترم كردم ، خيلي سخت بود. داروها يه جور اذيتم ميكردن و دستوراتش يه جور ديگه، قرصهام كورتون بودن و حالم و خيلي بد ميكردن، بي حوصله و عصبي شده بودم، طپش قلبم شديد شده بود، يه كمي چاق شده بودم و ...... از همه بدترش برنامه كذائي و مسخره اي بود كه دكتر برام تعيين كرده بود، برنامه اي كه ميشد در شرايطي رمانيتك و عاشقانه انجام بشه ولي شده بود يه وظيفه سخت و چندش آور...... دقيقا" شش ماه دارو ميخوردم، طبق معمول هميشه چندين بار عصبي شدم و بازم به مرز جنون رسيده بودم ولي اصلا" از تصميم خودم برنگشته بودم، ميخواستم هرطور شده براي دل خودخواه خودم بچه دار بشم، به هيچكس حتي مامانم نگفته بودم كه در حال درمان هستم، راستش شديدا" نااميد بودم و نميخواستم كسي در اينمورد ازم سئوالي بكنه ولي عجيب بود كه آرامش داشتم و هرروزم و با اين جمله شروع ميكردم كه (( خدايا اگر بشه شكر و حتي اگرم نشه بازم شكر، چون اونموقع هم ميفهمم كه دوستم داري و نخواستي بيشتر از اين عذاب بكشم)) اوايل خرداد ماه بود، حدود چهارماه از خوردن داروهام ميگذشت كه شرايط خريدن ماشين برامون مهيا شد، خيلي خوشحال بودم كه بالاخره از تاكسي سوار شدن خلاص ميشم و صبحها سرفرصت ميتونم از خونه بيرون بيام، بالاخره ماشين و خريديم و هفته بعدش به همخونه پيشنهاد كردم دوتائي براي دومين بار طي چندسال زندگي مشترك بريم مسافرت شمال، بار اول توي دوران نامزدي دوروز همخونه ماموريت داشت كه منم باهاش رفته بودم ولي ديگه بعداز اون پيش نيومد دوتائي جائي بريم!!! اولش قبول نميكرد ولي وقتي خيلي اصرار كردم قبول كرد و راهي سفر شديم، صبح كه ازخواب بيدار شدم تا آماده بشم حس خوبي نداشتم، حالت ضعف داشتم و سرم گيج ميرفت، رفتم تو دستشوئي كه مسواك بزنم احساس تهوع شديد داشتم، ولي چيزي به همخونه نگفتم ، چون دنبال بهونه ميگشت و منم نخواستم بهونه دستش بدم، حركت كرديم و تو جاده چالوس يه كمي به ترافيك خورديم، يه كمي صندلي رو خوابونده بودم و از شيشه ماشين بيرون و نگاه ميكردم، صداي گوگوش تو فضاي ماشين پيچيده بود (( همخونة من اي خدااااا از من ديگه خسته شده كتاب عشق ما ديگه خونده شده بسته شده خونه ديگه جاي غمه اون داره از من دور ميشه اين خونه قشنگ ما داره برامون گور ميشه )) هنوز تهوع داشتم ، ميل به صبحانه هم نداشتم چون قرار بود بين راه صبحانه بخوريم، از جلوي رستوراناي بين راه كه رد ميشديم خانواده ها رو ميديدم كه دور هم كنار ماشيناشون يا روي تختهاي جلوي رستوران صبحانه و چاي ميخورن و شاد بودن، گاهي حسرت داشتن يه خانواده پنج نفري رو ميخوردم و گاهي از شادي اونا خداروشكر ميكردم و لبخند ميزدم، تو همين افكار بودم كه يكهو يه ماشين از پشت محكم كوبيد به عقب ماشين و من يك متر از جام پريدم، خواستم از ماشين پياده بشم ديدم زانوهام اصلا تحمل وزنم و ندارن، همخونه پياده شد و زودي برگشت و گفت كه چيزي نشده ، دوباره ماشين حركت كرد و من دوباره در سكوت غرق افكارم شدم، همش ياد دوران بچگي مي افتادم كه با مامان و بابا ميرفتيم شمال و تمام طول راه من و خواهري عقب ماشين بازي ميكرديم و ميجنگيديم و گاهي هم ميخوابيديم، توي مسير بيشتر از ده مرتبه بابا به خواست مامان ماشينو نگه ميداشت، مامان هركجا كه يه آب و گل و بوته ميديد من و خواهري و بهونه ميكرد و ميگفت بذار بچه ها يه هوائي بخورن خودتم يه چاي بخور خستگي در كن ، بابا هم كه هميشه گوش به فرمان و بلافاصله نگه ميداشت ، طول مسير هم كه يا موزيك پخش ميشد يا وقتي مامان خسته ميشد ضبط صوت ماشين و خاموش ميكرد و ميگفت: بچه ها ساكت بابا ميخواد برامون بخونه و بابا با آهنگ هميشگي خودش كه گل سرسبد آهنگاش بود شروع ميكرد و وسطاش ما باهاش همراهي ميكرديم : (( نقش من چرا نقش ماتمه - خنده هاي من گريه غمه- گو به من خدايا – زدلم آگهي تو آيا – درد بي كسي را چشيده ام – از همه جهان پا كشيده ام- گو به من خداياااا- زدلم آگهي تو آياااااا ......)) بعدش ياد دريا و آب بازي و شنا و ساختن قلعه هاي شني با خواهري و به كمك بابا و بعدشم ماهي كباب كنار ساحل و شب هم كه ميشد مامان و بابا كنارساحل تاريك آتيش خوشگلي روشن ميكردن و بازم من و خواهر بازي ميكرديم و بعدش وقتي كه اونا دوتائي روي ماسه ها نشسته بودن من سرمو روي پاي مامان و خواهري كه عزيز دردونه بابائي بود سرشو روي پاهاي بابا ميذاشت و بازم بابا برامون ميخوند : اي صاربان آهسته ران كه آرام جانم ميرود آن دل كه با خود داشتم با دل ستانم ميرود ..... يادمه هميشه وقتي شبا گاهي تو خونه يا پارك يا جنگي بوديم كه بابا به درخواست مامان برامون آواز ميخوند خواهري كه اونموقع خيلي كوچولو بود به گريه مي افتاد و هق هق ميكرد بعدشم با زبون شيرين خودش ميگفت : بابائي لطفا" نخوووون (خواهري الهي قربونت بشم كه برخلاف ظاهر شروشورت دلت اندازه يه گنجشكه) تو همين افكار شيرين بودم كه همخونه كنار جاده نگه داشت و پياده شد ، منم پياده شدم و كمي راه رفتم و چندتا نفس عميق كشيدم، حالت تهوعي كه داشتم خوب شده بود و كمي سرحال شده بودم، يه چاي خورديم و چندتا لقمه صبحانه و دوباره حركت كرديم .
((ادامه دارد)) |+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 2:47 بعد از ظهر |
انتظار -2
اون روزا اوضاع روحي خوبي نداشتم، با همخونه شديدا" درگير بودم و دائم بحث و قهر و لجبازي ميكرديم، اينقدر از هم دور بوديم كه گاهي احساس ميكردم قيافه اش روهم فراموش كردم، يادمه يه روز بعداز يه بحث طولاني و طبق معمول بي نتيجه، از خونه زدم بيرون، نمي دونم كجا رفتم ، فقط يادمه بعداز دوسه ساعت كه اومدم خونه ديدم اونم نيست، ديدم يه يادداشت رو ميز برام گذاشته (( بهانه، من حالم خوب نبود، نگران نشو ، رفتم بهشت زهرا)) يك لحظه انگار بغض چندساله ام شكست و رفتم تو اتاقم و صورتمو روي پتو گذاشتم و با صداي بلند گريه كردم ، يادمه وقتي سرمو بلند كردم ديدم پيراهني كه ديشب تنش بود و لبة تخت گذاشته ، نمي دونم چرا يكهو دلم براش تنگ شد، پيراهنش و برداشتم و بغل كردم، كاملا بوي بدنش و ميداد، دوباره كلي گريه كردم، بعدش از ترس اينكه يكهو نرسه ، اونو سرجاش گذاشتم و صورتمو شستم و يه سيگار روشن كردم و همونجا تواتاقم دراز كشيدم تا كمي آروم بشم، روز خيلي بدي بود ، خيلي بد............... بگذريم. همون موقع ها بود كه خيلي احساس تنهائي و غم ميكردم، يه روز تصميم گرفتم كه دوباره درمان و شروع كنم، چون قبلا هم يه دوره دارو و درمان كرده بودم ، عكس رنگي و سونوگرافي و حتي يه جراحي سرپائي كوچولو هم كرده بودم، خلاصه اشكال اصلي مشخص شده بود ولي درمان قطعي و جدي رو شروع نكرده بودم، هرموقع كه ميرفتم پيش دكترم فقط ميخواستم كه چكابم كنه و شروع درمان و پشت گوش مينداختم، اونم هرچقدر سعي ميكرد متقاعدم كنه فايده نداشت. تو همون روزائي كه خيلي اوضاع روحي بيريختي داشتم، انگار يكي تو گوشم گفت كه شايد الان تنهائي ولي اگر همينطور ادامه بدي تنهاتر از اينم ميشي، يكهو انگار از خواب بيدار شدم، خيلي با خودم فكر كردم، فكركردم كه منم حق و حقوقي دارم، منم دلم ميخواد عشق مادري رو تجربه كنم، دلم ميخواد نهايت و اوج احساس و عشقم رو به پاي يه موجودي بريزم ، دلم ميخواد چيزي رو داشته باشم كه فقط و فقط متعلق به خودم باشه، دلم ميخواد چيزي رو داشته باشم كه از گوشت و خون خودم باشه و داشتن تمام اينها دال برخودخواهي نيست، كسي حق نداره به من بگه كه تو به خاطر خودت خواستي به اين چيزا برسي و يه موجود بيگناه رو به دنيا آوردي ، من ظلم نميكردم، ميخواستم آرزوهاي خودم و برآورده كنم و در كنارش به يه موجود ديگه زندگي بدم ، زندگي كه خودم با وجود تمام سختيها و مشكلات دوستش داشتم ، من اين قدرت و داشتم كه زندگي قشنگي براي اون بسازم.... تو همين افكار بودم كه تصميم خودم و گرفتم و خواستم كه با تمام قدرتم به خواسته ام برسم.
با مريم (همسايمون) حرف زدم ، اونم بهم پيشنهاد داد كه يه مشورتي با دكتري غيراز دكتر خودم داشته باشم، منم برخلاف ميلم قبول كردم، با عوض كردن دكتر و آرايشگر مخالفم، شديدددددد. يه روز باتفاق دوستم به مطب دكتر جديد رفتيم و برام كلي عكس و آزمايش و سونوگرافي نوشت و منم تمام شجره نومچم و براش توضيح دادم، بعداز گذشت چندروز كه تمام اونها آماده شد دوباره رفتم مطب، وقتي با دقت تمام اونها رو نگاه كرد، نفس عميقي كشيد و بهم گفت: خانم (ف) متاسفانه شما به هيچ عنوان قدرت باروري نداريد، يعني اصلا تخمك گذاري نداريد كه بخواد عمل لقاحي انجام بشه ، ضمن اينكه مشكل تخمدان هم داريد و در يك كلام بگم كه شما كاملا "ن ا ز ا" هستيد.... يك لحظه انگار در اوج حرارت يه بشكه آب يخ روي سرم خالي شد، انگار يكهو زير پاهام خالي شد و اگر روي صندلي نبودم حتما تعادلم رو از دست ميدادم، ولي شديدا خودم رو كنترل كردم و كاملا خونسرد و آروم گفتم: اوكي- ممنونم از اينكه صريح بهم گفتيدكه چه مشكلي دارم، ازتون ممنونم، پس با اجازتون من ديگه مزاحم شما نمي شم..... دكتر كه هاج و واج از عكس العمل من شده بود گفت: صبركن خانم ، چقدر شما عجولي، شما بيمار من هستيد و من تا به نتيجه مورد نظر خودم نرسم دست از كار نمي كشم. من به شما پيشنهاد IVF ميكنم . و شروع كرد در موردش توضيح دادن و اينكه حتما" بايد دكتر افلاطونيان توو يزد اينكارو برام انجام بده ، در آخرشم گفت كه اين عمل در شما حدود 20% نتيجه بخش خواهد بود و هزينه اش حدود فلان قدر و ....... بعداز كلي صحبت ازش تشكر كردم و قرار شد فكرامو بكنم و با همسرمم مشورت كنم و بهش خبر بدم، يادمه كه از جلوي مطب كه تو خيابون انقلاب بود تا نزديك خونه حدود يكساعت مريم حرف ميزد و سعي ميكرد منو متقاعد كنه كه بايد اينكارو انجام بدم....
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
انتظار -1
اين پست رو كه در چند قسمت نوشتم به خاطر دوست خوب و گلم " ليلا " هستش ، كه چون خودش خواسته اينجا لينكش رو هم نميذارم ، چون هدفم از نوشتن خاطرات ، يكي اين بود كه ليلا كمي آرومتر بشه و راحتتر بتونه شرايط موقت فعلي رو بپذيره و دوم اينكه خواستم گاهي گريزي به خاطرات گذشته خودم بزنم و اينجا هم ثبتشون كنم، هرچند كه تمام اينها رو از ابتدا توي يه دفترچه براي پسركم نوشتم و قراره روزيكه كه ديگه خودم نبودم به دستش برسه
يادمه هميشه قبل از ازدواج آرزو داشتم سه تا بچه داشته باشم، دوتا دختر و يه پسر، درست مثل مامانم . عاشق بچه ها بودم و جالبه كه بچه ها عشق واقعي منو نسبت به خودشون خوب درك ميكردن و هميشه با اولين برخورد شديدا" بهم وابسته ميشدن و كمتر بچه اي بود كه باهام غريبي كنه، مامانا هميشه بهم اعتماد داشتن و با خيال راحت بچه هاشون و بهم ميسپردن، ميدونستن كه به موقع غذاشون و ميدم و به موقع ميخوابونمشون و از خودشون بيشتر مراقبت ميكنم ، يكي ديگه از آرزوهام اين بود كه مربي مهدكودك بشم و تمام وقت با بچه ها باشم، تو سن بيست و دوسالگي ازدواج كردم، يكي از تصميمهائي كه از همون روز اول گرفتم اين بود كه حداقل تا 5 سال اول بچه دار نشم، دليلش هم مشكلات مالي و كمبودهائي بود كه شديدا" بهم فشار ميآورد، طي اين مدت گاهي به پزشكم كه از دوران نوجواني براي چكاب پيشش ميرفتم مراجعه ميكردم ، گاهي دارو ميخوردم، گاهي آنتي بيوتيك، گاهي نياز به فريز داشتم و گاهي هم ظاهرا" همه چيز عادي بود، حدود 5 سال كه گذشت ديدم هنوز به خواسته هائي كه داشتم نرسيدم، خواسته هام رو الويت بندي كرده بودم ، ميخواستم اول يه آپارتمان كوچولو بخرم، بعدش يه ماشين معمولي و بعدش كه تا حدودي وسائل رفاهيمون تامين شد بچه دار بشم ، يعني خونه ، ماشين، بچه... از خدا خواسته بودم كه ترتيب رو برام رعايت كنه و گفته بودم كه هيچ جوره توي بهم خوردن اين ترتيب كوتاه نميام خلاصه بعداز گذشت شش سال با كلي سختي و دردسر و غصه خوردن كه ديگه تعريف جز به جزئش بماند، تونستيم يه آپارتمان كوچولو بخريم .......... بعداز اينكه كمي سرمون خلوت شد و لوازم مورد نياز و براي خونه جديد تهيه كرديم كم كم به اين فكر افتادم كه براي بارداري مراحل اوليه رو شروع كنم، البته قبلش هم چندباري كه مشكل پيدا كرده بودم در حين مداوا دكترم بهم گفته بود كه بي دردسر و راحت نمي تونم بچه دار بشم و هرزمان كه تصميم گرفتم بايد مدتي قبلش يك سري آزمايشات و عكس و دارو و...... انجام بدم. يعني اين ذهنيت رو داشتم كه مثل خيلي از زنها به سادگي و در زماني كه خواست و اراده خودم باشه نمي تونم بچه دار بشم. كل واحدهاي آپارتمانمون از زوج هاي جوون تشكيل شده بود كه هيچكدوم بچه اي نداشتن، اما به محض اينكه ما اسباب كشي كرديم فهميدم كه يكي از خانمها ني ني شون به دنيا اومده ... واحد بعدي كه طبقه بالاي ما بودن و تازه ازدواج كرده بودن هم بعداز حدود 8-9 ماه و واحد كناري ما هم بعداز 5-6 ماه بچه دار شدن، خلاصه بعداز حدود يكسال آپارتمان آروم و ساكت ما سه تا جوجه قشنگ كوچولو داشت كه گاهي سروصداشون باعث شادي من ميشد، يكي از واحدها كه اونا هم زن و شوهر جوني بودن و تازه ازدواج كرده بودن و هنوز بچه اي نداشتن با ما ارتباط برقرار كردن، از خيلي از لحاظ ها با هم سازگاري داشتيم و ميتونستيم دوستاي خوبي براي هم باشيم و با وجود اينكه معمولا" با رفت و آمد با همسايه موافق نيستم ولي اين زن و شوهر تشابه اخلاقي زيادي با ما داشتن و اين شد كه خيلي زود با هم نزديك و صميمي شديم. طي اين مدت چندين بار باهم مسافرت رفتيم و اغلب اوقات بعداز اينكه از سركار ميرسيديم خوونه شام يا بعداز شام دورهم جمع ميشديم و كلي خوش ميگذشت، گاهي اوقات كه حالم خوب نبود باهاش حرف ميزدم و اونم هميشه با شيطنت و شادي كه تو وجودش بود بهم انرژي مثبت ميداد و منوهم مثل خودش شارژ ميكرد، يه بار كه باهم حرف ميزديم ازم پرسيد كه چر بچه دار نميشم . منم براش گفتم كه مشكل دارم و بدون استفاده دارو و برنامه ريزي امكانش وجود نداره، بعدشم اصرار كه خب چرا اقدام نميكني ؟ منم بهش گفتم كه هنوز مرددم و تصميم قطعي براي بچه دار شدن نگرفتم ولي براي تعادل هورمونهاي بدنم دارو استفاده ميكنم ، خلاصه شروع ميكرد و كلي از مزاياي بچه دار شدن بهم ميگفت. منم كه اينجور مواقع شنونده خوبي هستم و فقط گوش ميكنم ولي در اصل تو روياهاي خودم هستم و جواب حرفاش و تو دلم ميدم.....
(( ادامه داره))
|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 1:50 بعد از ظهر |
پانزدهمين........
امروز در پايان پانزدهمين سالي هستم كه حتي يك لحظه در آرامش نبودم، پانزده سالي كه تمام لحظاتم پراز تشويش و نگراني و غم بود، از ابتداي راه تنهائي رو با تمام وجودم حس ميكردم، هرچند كه فكرميكنم اون زمان تو دوستم داشتي. نميخوام بگم من دوستت نداشتم يا ندارم، اتفاقا برعكس، عجيبه كه با وجود تمام دلشكستنهات، بي تفاوتي هات، زور گفتن هات، نديدنهات، هنوزم بهت احساس وابستگي ميكنم، هنوزم احساس ميكنم كه در كنارت آرامش دارم، وقتي در كنارمي شديدا" ازت دور ميشم، يعني اين تو هستي كه منو دفع ميكني، و وقتي كه ازت دور ميشم دلتنگت ميشم و احساس نگراني ميكنم، وقتي با تمام قدرتت قلبم رو ميشكني و حتي خورده هاش رو زيرپاهات له ميكني، بغض ميكنم و نفرينت ميكنم، ولي عجيبه!!!! خيلي عجيبه كه هنوز به يك روز نرسيده دلم برات تنگ ميشه و دلم ميخواد نوازشت كنم، بدنت رو بو كنم ، همون بوي آشنائي كه پانزده ساله هر لحظه به مشامم رسيده و من بهش خو گرفتم. خدايا اين چه سردرگمي هستش كه من بهش گرفتار شدم و مثل خوره به جونم افتاده ؟ كاشكي يكي بود و منو از اين گيجي نجاتم ميداد، هرچند كه تو ، فقط تو تنها كسي هستي كه ميتوني براي هميشه اين ظلمت و تاريكي رو نابود كني، اونم فقط با يك كلمه ، يك كلمه اي كه يكي از نقطه هاي كور و گنگ زندگي رو براي من روشن كنه، اگر فقط يكبار بهم بگي كه توام حسي رو كه من بهت دارم ، به من داري ، براي ابد كافيه كه بازهم هرچند در سكوت ، هرچند در تنهائي ، هرچند به دور ازهم ولي در كنارت باشم و دورادور گرماي بدنت رو احساس كنم .... اما نه ........ حتي اگر اون جمله جادوئي رو هم بهم بگي ، آروم نميگيرم، چون ريشه هاي احساسم پوسيده شدن، خشك شدن و هرچقدر آب به پاي اونها ريخته بشه هيچ فايده اي نداره، درخت خشك شده ديگه هيچوقت جوونه نميزنه ، فقط بايد اونو قطع كرد. دروغ نميگم، اشتباه نميكنم ، توام تو همون آتيشي كه من دارم ميسوزم درحال سوختني، اينو از تك تك كلماتت، نگاهات و رفتارت ميشه فهميد، من به همون اندازه كه دلم براي دل خودم ميسوزه براي دل توام ميسوزه ، توام مثل من در حال آب شدن هستي و .... !! ---------------------------------------------- امروز زندگي به ظاهر مشترك من و همخونه 15 ساله شد، چندروزه كه كلي فكر كردم تا براي چنين روزي كه حداقل براي خودم ميتونه نشونه خيلي چيزها باشه، چيزي رو در جائي به ثبت برسونم، ثبت 15 سال، تحمل و صبر، كم نيست مگه نه؟؟؟!!!!! يادم افتاد كه مدتهاس كنارهم نبوديم، ديروز با آتليه تماس گرفتم و براي امروز ساعت 8 شب وقتي رو رزرو كردم، به همخونه گفتم كه ميخوام به مناسبت پونزدهمين سالگرد ازدواجمون يه عكس دونفره بندازيم، جالبه كه هيچ عكس العملي نشون نداد، مخالفتي نكرد و در كمال خونسردي قبول كرد، البته تعجب رو ميشد از چشماش خوند، همون موقع پسرك وسط حرفم پريد و گفت منم دوست دارم با سما عكس بندازم (راستي چندروزه شديدا" داره براي گفتن كلمه ((شين)) تمرين ميكنه و خيلي بانمك با زبوني كه حدود يك سانت از لاي دندوناش بيرون ميزنه اين كلمه رو ميگه) گفتم : نه پسرم فقط من و بابا ميريم آتليه چون فردا سالگرد ازدواج ماست، شروع كرد به اصرار تا اينكه بلاخره راضي شدم و قبول كردم، گفتم ولي يه عكس دونفره من و بابا ميندازيم بعد يه دونه هم سه تائي تا براي شما يادگاري بمونه، پرسيد يادگاري يعني سي ؟ گفتم يعني وقتي شما بزرگ شدي، عروسي كردي، خدا بهت بچه داد و بچه هات بزرگ شدن، اين عكس و بهشون نشون ميدي و ميگي اين پسركوچولو منم و اينم مامان و بابام ، بعد اونا كلي از ديدن عكس پدربزرگ و مادربزرگشون لذت ميبرن، مخصوصا كه ديگه اون موقع من و بابا پيش شما نيستيم، پرسيد : كجا هستين؟ گفتم : پيش خدا ، يه كمي مكث كرد ، بعد دستاشو دور گردنم حلقه كرد و با بغض گفت: نه، سما هيسوقت پيس خدا نمي رين، فقط مثل مامان زون و بابازون پير مي سيد و موهاتون سفيد ميسه ....... گفتم : نه پسرم بازم بالاخره يه روزي ما ميميريم، يعني همه آدما ميميرن ، ولي تو نگران نباش، حالا تا اون موقع خيلي ي ي ي ي مونده ، من و بابا حالا حالاها پيش شما هستيم . شايد اين عكس فقط يه عكس باشه ولي ميخوام تصويري از هردوي ما اونم كنارهم روي ديوار و كاملا جلوي چشممون باشه تا زمانيكه خيلي از هم دورشديم با ديدن اون عكس يادمون بياد كه حداقل ما دوتا همخونه ايم .......................... كاشكي بلدبوديم باهم حرف بزنيم ، اونطوري حداقل بهم ميگفتي كه چرا بي دليل بايد تنبيه بشم؟ بهم ميگفتي كه چرا بي دليل اخم ميكني و انگار غم عالم توي دلته و منم بهت ميگفتم كه اين حالتت منو ديوونه ميكنه، چون همش بايد رفتارم و بررسي كنم تا ببينم كجاي كارم اشتباه بوده ؟! بهم ميگفتي كه تو دلت چي ميگذره و من ديگه چه كاري بايد بكنم تا تو راضي باشي ؟! چه كاري بايد بكنم تا از اين خواب بيدار بشي و گذرزمان و احساس كني و بفهمي كه عمرمون با چه سرعتي رو به تباهي داره ميره؟! كاشكي بهم ميگفتي كه سايه شك و ترديدت كي از بين ميره تا منم به آرامش برسم؟! خواهش ميكنم حرف بزن، ازمن گله كن، از زندگي بنال ، مثل خيلي ها كه اينكارو براي من ميكنن و من قدرتش رو دارم كه تصورات منفي رو ازشون بگيرم و به جاش زيبائيها و شيريني هاي زندگي رو نشونشون بدم، قدرتش رو دارم تا آرامش دروني خودم رو بهشون القاء كنم ، من اين قدرت رو دارم ولي تو هيچوقت نخواستي از پيله اي كه دور خودت تنيدي بيرون بياي و اين گناه من نيست... |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |
صورتك
پنجشنبه ساعت يكربع به نه صبح با صداي زنگ از خواب نصفه و نيمه بيدارشدم، به سختي از تخت پائين اومدم ((به خاطر كمردرد هيچوقت نمي تونم سريع از تخت پائين بيام، يادش بخير روزائي كه بي وقفه روي خوش خواب تخت اونقدر بالا و پائين ميپريدم تا خيس عرق ميشدم...)) آي فون رو برداشتم و با صداي خواب آلود گفتم : بله ... - سلام بهانه – صبح بخير ، خواب بودي ؟؟ - سلام- حسن تويي ، مرد حسابي ديشب مگه روي درخت خوابيده بودي ؟؟ - غش غش خنديد و گفت : شرمنده ، ميرم دوباره برميگردم. - لوس نشو بابا، حالا كه بيدارم كردي بيا بالا ، همخونه گفته بود 10 به بعد مياي. - نه ، نميام برو بخواب ، نيم ساعت ديگه ميام كه لباس خواب تنت نباشه، (بعدش دوباره با غش غش خنده ميپرسه : همخونه خوابه يا بيداره ؟؟؟ - اه ه ه چقدر تعارفي شدي بيا بالا اونم خوابه ....... - تا برسه بالا ، ربدشامم رو تنم ميكنم و سريع كليد چاي ساز رو ميزنم تا آب بجوشه. - سلام بهانه ، چطوري؟ خوبي؟ دستشو به طرفم دراز ميكنه و ميگه : وااااي خداي من چقدر توي اين چندسال عوض شدي...... نگو كه شكسته و پير شدم كه اول صبحي حسابتو ميرسم هااااااا - نه دختر شكسته و پير چيه؟ تو مثل قالي كرمون ميموني، شيش ساله نديدمت و انتظار داشتم با مشكلاتي كه ميدونم هنوزم دست به گريبوني با يه پيرزن روبرو بشم .... - پيرزن عمه اته مرد حسابي (آب جوشيد و دوتا تي بگ برداشتم و با دوتا فنجون آب جوش اومدم تو اتاق) - نه بابا شوخي كردم ، ولي ميدوني چي برام جالبه، اينكه به قول خودت كلة سحر، خواب آلود، دست و صورت نشسته ، ولي صورتت چقدر آروم و خوشرنگه ، انگار كه ديشب روي ابرا خوابيده بودي.. - دقيقا" همينطوره ، من هميشه روي ابرا ميخوابم ، فقط اشكالش اينه كه تا ساعت بالاي سرم زنگ ميزنه از اون بالا تالاپي پرت ميشم پائين و حسابي حالم جا مياد دوتائي خنديديم و بهش گفتم كه چايشو بخوره تا برم همخونه رو بيدارش كنم -------------------------- وقتي كه اون دوتا از خونه رفتن بيرون ، رفتم داخل دستشوئي و توي آئينه خودم و نگاه كردم. هنوز چشمام خواب آلو ولي آروم بود ، با اينكه موهامو تازه رنگ كرده بودم، ولي چندتا تارموي سفيد دقيقا روي شقيقه هام بهم دهن كجي ميكردن ، با اينحال چرا لبخند روي لبم بود؟ داشتم به خودم ميخنديدم... ابروهامو با دست مرتب كردم دستي روي صورتم كشيدم، ، رنگ صورتم كاملا مهتابي شده بود، شايد سردم بود يا شايدم به خاطر اينكه از بالاي ابرا بي هوا پائين پرت شده بودم اين رنگي شده بود، مسواك رو برداشتم و روش خمير ماليدم و دوباره غرق افكار هميشگي شدم .... ------------------------ حسن درست ميگفت، پس چرا با گذشت اينهمه سال، گذروندن لحظات سخت و پراسترس، تنهائي، كلي آرزوي پشت در مونده، كلي شبهاي نخوابيده، كلي بغض قورت داده شده هنوزم بهانه به نظر شاداب و سرحال مياد؟؟!!!!!!! عجيبه كه چشماش به خوبي ميتونن همه چيزو پنهون كنن و لبهاش هميشه ميتونن بخندن و بغض رو شكست بدن !!!!!!!! عجيبه، عجيب !!!!!!!!! |+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 10:14 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |