تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 زاد روز

 

ديشب ، شب تولدم بود، منظورم از شب تولد يعني شبي كه من متولد شدم، ساعت 9 شب.

اين تاكيد رو مامانم كردن، يعني تا ساعت نه شب مامانم بهم تبريك نگفتن، چون اعتقاد دارن كه هنوز به دنيا نيومدم.

ديروز به نوعي بهترين و به نوعي هم ميشه گفت روز سختي رو پشت سرگذاشتم، بهترين به خاطر اينكه بعداز حدود دوماه كه براي مامانم و بابام دربه در دنبال پيدا كردن خونه بودم و بالاخره موفق شدم و از شادي و رضايت اونها لذت ميبردم و هم اينكه روز تولدم بود و هممون به خاطر اسباب كشي و جابجائي دورهم جمع بوديم (خاله نونوش جات خيلي خالي بود كه كلي باهم موقع بستن و جمع كردن وسائل شيطوني كنيم و جيغ مامان دربياد) و بخصوص اينكه روز تولدم رو پابه پاي مامان كاركردم و دائم صداشو ميشنيدم كه دعام ميكرد و قربون صدقه ميرفت، اينقدر دعام كرده بود كه دعادونيم پرشد!!!! سخت هم كه خب به خاطر اينكه اولش پابه پاي كارگرا كاركردم و وسيله جابجا كردم و بعدشم تا شب ساعت 11 درحال چيدمان كابينت و كمد و بقيه وسائل بودم، البته مامانم هم همينطور.

امروز از درد دست و پا نمي تونم يه جا بشينم و همش پشت ميزم خودمو كج و كوله ميكنم ، كلي هم دستام زخم و زيلي شده، ولي....... چي تودنيا ميتونه بهتر از لبخند رضايت بخش و دل شاد مامان و بابا باشه ؟؟؟ هيچي.......................

از همه دوستاي گلم كه به يادم بودن و بهم تبريك گفتن از صميم قلب تشكر ميكنم ، از داشتن تك تك اونها به خودم ميبالم و خداروشكر ميكنم، حضور دوست خوب يكي از بزرگترين نعمتهاي خدا تو زندگي هركسي ميتونه باشه.  بازم از همتون ممنونم

                                ---------------------------------------------------------------

 

من پشیمان نیستم ، من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب ، جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب ، جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد      (فروغ فرخزاد)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386  |
 فرياد

 

دلم به وسعت آسمانها ، به بي كراني درياها ، و به اندازه تاريكي شبها گرفته است.

لحظه هاي عمرم پي در پي و به سرعت باد در حال گذر هستن، بي آنكه ذره اي بوي شادي و  اميد به مشامم برسد، بي آنكه قطره اي از درياي نيازم در اقيانوس بيكران هستي جاري شود.

دلم گرفته است......

 

                                       -----------------------------------------

 

كه ميگويد كه تنها وقتي لباس سفيد برتن كردي و در ميان چراغاني و هلهله و شادي مردم همچو مرواريد درخشيدي و قدم برحجله آرزوها گذاشتي ، قشنگترين و رويائي ترين شب زندگيت رقم خواهد خورد؟؟؟؟

با جامة ساده ، درسكوت مطلق و تاريكي شب، تنها با سوي چراغي كم نور در پناه آغوش گرمت جاي گرفتم و قشنگترين و رويائي ترين شب زندگيم رقم خورد ...............

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
 بيگانه

 

پسرك تو چهره غمگين مادرش نگاه ميكنه و ميگه : مامااااان . شما بابا رو دوست نداري ؟

- با همين يه جمله انگار بغض مامان ميشكنه : چرا پسرم دوستش دارم .............

- پسرك : ولي دوستش نداري ، من ميدونم .

- مامان : شما از كجا ميدوني گلم؟

- پسرك : ميدونم كه بابامم شما رو دوست نداره ..... پس چرا با شما ازدواج كرد ؟؟!!!!

- مامان : .................

خدايا، جز سكوت چي ميتونست بگه ؟؟ ولي واقعا" چرا ؟؟؟!!! چرا دست به دست هم دادن تا يه زندگي رو خراب كنن.. چرا ؟؟

---------------------------------------------------

وقتي يه ضربة كوچولو دست يا پاي پسركم و آزار ميده قلبم درد ميگيره، اين مواقع تيركشيدن قلبم رو حس ميكنم و دردش وجودم رو ميگيره، وقتي ديشب دهن قشنگشو غرق خون ديدم، يك لحظه قلبم از حركت ايستاد، باوجود مقاومتي كه اين مواقع دارم ، يكهو دست و پاهام كرخت شد و چشمام سياهي رفت ، پسركمو از بغل همخونه بيرون كشيدم و سريع زير شير آب سرد لبشو كه ازداخل و بيرون چاك نيم سانتي خورده بود و غرق خون بود شستم، خونش بند نمي آمد و تمام لباس خودش و آستيناي من خوني شده بود ، دستام ميلرزيد و قدرت نگه داشتنش رو تو بغلم نداشتم،بعدش بلافاصله يخ روي زخمش گذاشتم و محكم بغلش كردم، مثل يه گنجشك تو بغلم ميلرزيد، هركاري كردم نتونستم خودمو راضي كنم كه براي بخيه به درمانگاه ببرمش، چشمامو بستم و بعداز ضدعفوني يه پانسمان كوچولو زير لبش گذاشتم، بعدشم خودشو تو بغلم مچاله كرد و خوابيد، لبش درست مثل يه آلبالو قرمز و گرد شده بود. تا صبح كنارش خوابيدم و مراقبش بودم، با بغضي كه از صبح به خاطر جريحه دار شدن روحم داشتم ، يه بهانه پيدا كردم ، بهانه اي كه پراز باريدن بود و حسابي هم باريد، حسابي ...

---------------------------------------------------

وقتي منو زير مشت و لگد بي توجهيات له ميكني ازت بدم مياد .....

وقتي منو از بالاي ابر آرزوهام به پائين هل ميدي ازت بدم مياد ....

وقتي احساسات و بغض منو ناديده ميگيري ازت بدم مياد ....

وقتي منو نمي بيني ازت بدم مياد ....

وقتي صدامو نمي شنوي ازت بدم مياد  .....

و وقتي كه هر صدائي رو مي شنوي غيراز صداي منو ،  ازت متنفرم .....

 

                ---------------------------------------------------------------------------

 

                                      اسمم را گفتم          مرا نشناخت

                                      عينكم را برداشتم     مرا نشناخت

               حالا مطمئنم اگر پوست صورتم را هم كنار بزنم     بازمرا نخواهد شناخت

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 آدم بدا

 

بعداز تحقيقات بعمل آمده توسط خودم ، مشخص شد كه واحد اداري بدليل مشغله زياااااااد كاري (همون داستان مانيكور و پديكور و ميكاپ و چت و ....) ظاهرا" موقع حساب كردن روزشمار تاريخ تولد پسركم ، دچار اشتباه شدن چون پسرك ما نيمه دوم سال 81 بدنياآمده  بنابراين امسال پيش آمادگي هستش و سال بعد پيش دبستاني و بعدش اول ابتدائي . منم از اونجائي كه بسيار آدم متعهد و باوجداني هستم  بعداز اينكه از نتيجه تحقيقم مطمئن شدم با واحد اداري تماس گرفتم و بهشون اطلاع دادم كه اشتباهي به پسركم لوازم تحرير دادن و اونها رو پس فرستادم، كه خب اونا هم گفتن چون اين لوازم به تعداد بچه ها خريداري شده امسال اينها به عنوان جايزه به شازده تعلق ميگيره و به همين دليل ديگه پس نگرفتن

 

يكي از حسايي كه در من خيلي قوي هستش و معمولا درست هم كارميكنه، حس چهره شناسي خصوصا" در برخورد اول هستش، ميتونم بگم كمتر اشتباه ميكنم ، حالا ظاهرا" اين حس به صورت موروثي به پسركمون هم رسيده، البته اين فسقلي بسيار باهوش و تيزبين هستش ولي اخيرا فهميدم چهره شناسيش هم به مامان بهانه اش رفته  حالا جريان از اين قراره كه يكي از اقوام نزديك همخونه كه پسري حدود 26-27 ساله اس، متاسفانه درگير مشكلات و ناهنجاريهاي اجتماع شده و وجودش هم تا حد زيادي براي من غيرقابل تحمله، هرچند كه من هيچوقت چهره ام اين چيزا رو نشون نميده و هميشه با روي خوش ازش استقبال ميكنم ولي خب ديگه .... حالا بماند، اين آقا پسر علاقه زيادي هم به خونه ما داره چون اصولا هركسي بياد خونه ما من خيلي راحت و خودموني برخورد ميكنم و كلا" خونه ما آزاديه   ايشون هم چندوقت يكباري براي خوردن لنگر سري به ما ميزنن. البته چندوقت پيش مسئله اي پيش آمد كه باعث شد رفت و آمدش خيلي خيلي محدود و كم بشه ، هفته قبل از طرف خانواده ايشون كه خيلي هم مهربون هستن و ارادت زيادي هم به بنده دارن به باغ خصوصي اطراف شمشك دعوت شديم ، حالا جزئيات اين پيك نيك بماند.... چندروز پيش بدون هيچ مقدمه اي پسرك ما كه لم داده بود و داشت تلويزيون تماشا ميكرد و مامانش و با كاناپه اشتباه گرفته بود وسط كار گفت : مامان بهانه سرا هرآدمي يه صدائي داره ؟؟؟ گفتم : خب نميشه كه همه آدما صداهاشون مثل هم باشه ، همونطور كه هرآدمي قيافه اش با آدم ديگه اي فرق ميكنه، اگر همه مثل هم بودن كه ديگه نميشد كسي رو شناخت!!!

يه كمي فكر كرد و گفت : راست ميگي مامان ،مثل عمو ... كه قيافه اس سبيه آدم بدا هستس. گفتم : اااااااا اينطوري صحبت نكن ديگه پسر گلم – همه آدما خوبن فقط بعضي ها قيافه هاشون اينطوري نشون ميده كه زياد خوب نيستن. ديدم يه كمي رفت تو فكر . پرسيدم حالا بگو ببينم مامان بهانه چه شكليه ؟؟ بغلم كرد و گفت : سما از همة همه خوسگلتري  گفتم ديگه كي خوشگله؟ گفت: هركي رو كه سما دوست داري خوسگله هركي رو دوست نداري زسته (به همين راحتي)

 

 

گاهي اوقات فكر ميكنم خدا چرا منو اينهمه ساده و احمق آفريده؟؟ چرا بلد نيستم مثل ديگران از كاه كوه بسازم و حرفاي ديگران رو به  اشتباه و به نفع خودم تعبيركنم؟؟  چرا منو طوري آفريده كه حنام بيرنگه و مثلا"  اگر وسط روز روشن بگم الان روزه و كلي قسم و آيه بخورم ميگن نخير الان شبه چون فلاني ميگه و تو نمي فهمي ، چرا وقتي ميخوام از خودم دفاع كنم براي اينكه طرف مقابلم ناراحت و دلخور نشه و قهر نكنه تا بعد بخوام كلي منت كشي كنم بايد با احتياط و ملايمت تمام حرف بزنم و بعدش خب معلومه ديگه ، اين يعني نتونستم حرف اصلي خودم رو بزنم و منظورم رو برسونم درنتيجه محكوم ميشم ... كه البته تمام اينائي كه گفتم و كلي ديگه اش رو هم نگفتم فقط به يك نفر برميگرده كه شديدا" روحش توسط شياطين تسخير شده و ديگه منو اصلا نمي بينه

 

به دنيائي كه مردانش عصا از كور ميدزدند

من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه دوم مهر 1386  |
 
 
بالا