پسركم موقع بازي انگار يكهو هوس عدس پلو كرد آمده و ميگه : مامان بهانه ميسه عدس پلو درست كني. گفتم باشه پسرم برات درست ميكنم. يكساعت بعد بوي پيازداغ غذا به مشامش ميرسه و ميگه : گفتم كه عدس پلو درست كن .... با اخم گفتم : داري دستور ميدي ؟؟ با ملايمت و نرمي گفت : ن......ه دستور نميدم دارم خوااااهس ميكنم .
----------------------------------------
موقع خواب طبق معمول بايد براش كتاب بخونم يا گاهي هم قصه بگم، قصه ها معمولا قصه هاي واقعي هستش، اين قصه ها گاهي در خاطرات كودكي خودم يا خاله نونو يا دائي خلاصه ميشه ، مثلا گاهي ميگه حالا قصه سيطوني مامان بهانه رو بگو كه از روي دوسرخه (دوچرخه) افتاده بود و صورتس خون آمده بود..... يا قصه خاله نونو رو كه ........ اما اينبار بهم گفت : امسب برام از قصه هاي مامان زون (مامان جون) بگو.
كنارش خوابيدم و قصه رو اينطوري شروع كردم:
يكي بود يكي نبود وقتي من و خاله نونو كوچولو بوديم خيلي دلمون ميخواست يه داداش داشته باشيم، تا اينكه يه روز فهميديم كه قراره ............................ خلاصه ....... يه روز كه ديگه دل مامان جون خيلي بزرگ شده بود و به سختي راه ميرفت و حالش همش بد ميشد، منو خاله نونو رو برد حمام و بعداز اينكه مارو شست و آمديم بيرون، مشغول لباس پوشيدن بوديم كه يكهو يه صداي خيلي بلندي گفت ((بمب))
اين موقع كه پسرك تو حالت خواب و بيداري بود با تعجب پريد وسط حرفم و گفت : يعني يكهو مامان زون تركييييد؟؟؟؟؟
گفتن اين حرف همان و صداي انفجار خنده من و همخونه و به طبع ما خود پسرك شيطون همانا و مشخصه كه ديگه بعدش هم خواب از سرش پريد و تا حدود نيم ساعت دوتائي ميخنديديم.... حالا جهت برطرف شدن حس كنجكاوي دوستان بايد بگم كه اون صدا ، صداي زمين خوردن مامان داخل وان حمام بود كه تقريبا" تا حدود نيم ساعت بيهوش بود و در نهايت كارش به بيمارستان كشيد كه البته حدود يكماه بعدش داداشي ما به هزارمشكل و دردسر و اضطراب به دنيا اومد، يادش بخير يكي از بهترين روزاي زندگي من بود..
-----------------------------------------------
حسرت نبرم به خواب آن مرداب كه آرام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باكم از طوفان، دريا همه عمر خوابش آشفته است
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آرزو : خدايا ، كاش آرامش رو تو خلق نميكردي، بلكه آدمها اون رو اختراع ميكردن تا ميشد حتي از دكان بقالي هم اونو خريد
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در سه شنبه ششم شهریور 1386
|