| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
ديوانگي
وقتي با خودش فكر ميكنه، همش شك، نگراني ، ترديد ، دلهره ، اضطراب و دودلي ميبينه ، همش از خودش ميپرسه چرا اينطور شد ؟؟!! وقتي به روياهاش نگاه ميكنه، دختري سوار بر اسب سفيد كه توي چمنزار سرسبز در حال تاختن هستش رو ميبينه ، به اسبش فرمان ميده كه با تمام قدرت و سرعتش بتازه ، موهاي بلندش رو به دست باد ميسپاره و از بالاي اسب به طلوع قشنگ خورشيد طلائي نگاه ميكنه و با صداي بلند كه از اعماق وجودش بيرون مياد به اون سلام ميكنه ... بعد خودش رو در مقابل كاخ شاهزاده جووني ميبينه كه براي خوش آمد گوئي به اون روي پله هاي قصر ايستاده و آغوشش رو براي اون باز كرده، با صداي آسماني به اون خوش آمد ميگه و شروع خوشبختي ، آرامش و آسايشش رو با لبخندي بهش نويدميده، چشماش رو باز ميكنه و دودستي اونها رو ميماله ، سرش رو از روي بالشت بلند ميكنه ، خودش رو تو اتاق زير شيرووني اون عمارت مجلل ميبينه ، فقط يك بالشت روي تخت هست ، بعد با بغضي كه گلوش رو فشار ميده لبخند ميزنه و با خودش زمزمه ميكنه كه :
(( زيباترين آهنگ هستي، صداي ضربان قلب توست)) وقتی گریبان عدم |+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 12:49 بعد از ظهر |
چقدر زود دير ميشه
امروز صبح با سردرد و كلي اعصاب خراب داخل آسانسور شركت شدم، همزمان با من دخترتپل، زيبا و خوش تيپ واحد اداري هم با ناخنهاي مانيكور و پديكور شده با لاك نارنجي جيغ و آرايش كامل وارد آسانسور شد. محو تماشا و تحسين اين همكار خوش ذوق و با سليقه بود كه : - سلام بهانه جون صبح بخير، - سلام شادي جون ،صبح توام بخير - خوبي ؟ - مرسي گلم ، بد نيستم - راستي بهانه جون ديروز داشتم ليست اسامي بچه هاي دبستاني و پيش دبستاني رو براي لوازم تحرير درمياوردم، به اسم گل پسرت كه رسيدم به بچه ها گفتم ، چقدر زود گذشت، انگار همين ديروز بود خبر بچه دار شدن بهانه تو شركت پيچيد و همه كلي ذوق زده شده بودن و بعدشم مديرعامل تمام شركت و شيريني داد ، الان پسركت براي خودش آقائي شده و داره ميره پيش دبستاني كه همه يكهو گفتن : آخي ي ي ي الهي ي ي پسرك چقدر زود بزرگ شد ، واقعا انگار همين ديروز بود........... درسته ، انگار همين ديروز بود كه بهانه با شيطنتها و حرف گوش نكردن هاش مامان و عاصي كرده بود، سرظهرتابستون بعداز اينكه به زور مامان اونو با كلي وعده و وعيد كنار خودش ميخوابوند ، چشماش و ميبست تا مامان خوابش ببره و بعدش يواشكي و بيصدا دوچرخه يا گاهي كفش اسكيتش رو برميداشت و آروم از خونه بيرون ميرفت و توي كوچه خلوت شروع به بازي ميكرد و بارها و بارها نزديك بود كه بدزدنش ولي به خير گذشت، انگار همين ديروز بود كه تو سن 14 سالگي اصرار ميكرد تا موهاش رو پسرونه كوتاه كنن و با يه شلوارك لي و تي شرتي كه روش عكس ماشين يا هواپيما يا خلاصه هرچيزي كه پسرونه باشه تو كوچه ميگشت و تمام همبازيهاش پسراي از خودش بزرگتر بودن و اونم پابه پاي اونا دوچرخه سواري و فوتبال و بدوبدو ميكرد، انگار همين ديروز بود كه بهانه موتور ياماهاي پسرهمسايه رو بي اجازه سوارشد و سه تا چهارراه رو باهاش دور زد ، انگار همين ديروز بود كه اولين نامه عاشقانه و سراسر التماس رو تو سن 15 سالگي از پسر همسايه گرفت و به خيال خودش عاشق شد، انگار همين ديروز بود كه مدير و ناظم و باباي پير و قدبلند مدرسه از دست بهانه عاصي شده بودن و هرطوري كه مراقبش بودن بازم اون موقع زنگ تفريح يا وسط كلاس به هواي دستشوئي رفتن سراز خيابون درمياورد چون خوب بلد بود از ديوار راست بالا بره، انگار همين ديروز بود كه فقط به خاطر اذيت كردن پسراي محصل سوار اتوبوس دوطبقه كه اون زمان تازه مثل دستشوئي هاي عمومي زنونه و مردونه شده بود ميشد و با كيسه فريزر پراز آبي كه از مدرسه با خودش مياورد، طبقه بالا ميرفت و تو ايستگاه از اون بالا آب رو روي سر پسرا خالي ميكرد، انگار همين ديروز بود كه سال آخر ناظم مدرسه موقع خداحافظي بهش گفت: (تو از 12 سال مدرسه فكركنم حدود 10 سالش رو بيرون كلاس گذروندي) آخه به خاطر شيطوني يا از كلاس اخراج ميشدم يا كلي باج به مبسركلاس ميدادم تا موقع حضوروغياب برام غيبت رد نكنه، بعد من كجا بودم؟؟؟ حالا اون ديگه بماند...... و امروز همون دختر شيطون و پرسروصدا و پرجنب و جوش كه مامانش ميگفت اگر تورو با دست و پاي بسته ، توي بطري دربسته هم بكنم راهي براي فرار پيدا ميكني، وقتي بهش پيشنهاد گردش و تفريح و پيك نيك و مسافرت ميشه، انگار قراره به قتلگاه بره، وقتي به عروسي يا جشني دعوت ميشه غصه اش ميگيره كه كي حوصله سروصدا رو داره، وقتي چيز نو ميخره يا هديه اي ميگيره فقط تظاهر به خوشحالي ميكنه، وقتي همه شاد هستن و دور هم جمع ميشن دلش ميخواد تو سكوت و تنهائي گوشه اي بشينه و كسي كاري به كارش نداشته باشه، دلش ميخواد دوباره دختربچه 16 ساله شيطوني بشه كه فقط دنبال يه نقشه براي كاراي عجيب و غريب بود، دلش ميخواد گاهي فقط مال خودش و براي خودش باشه، دلش ميخواد مدتي هيچكس و هيچكسي رو نبينه و هيچ صدائي نشنوه، اماااااااااااا با تمام اين چيزائي كه دلش ميخواد، پا روي دلش گذاشته و هميشه لبخند ميزنه، گردش و ميهماني ميره و ميرقصه و با صداي بلند ميخنده و حرف ميزنه و با پسركش كشتي ميگيره و پابه پاي اون توي پارك ميدوه و شيطوني ميكنه و تاب بازي و اله كلنگ بازي ميكنه، براي پسركش جوك تعريف ميكنه و دوتائي با صداي بلند از خنده غش ميكنن و پسركش لپ مامانش و ميكشه و ميگه : اي مامان بهانه سيطون بلا ....
خلاصه كه تمام اينها رو گفتم و از اصل مطلب دور شدم كه بگم ، امروز صبح يكهو يادم افتاد پسري كه براي رسيدن به چهل روزگيش لحظه شماري ميكردم و آرزوي چهاردست و پا رفتنش رو داشتم ، الان كنارم ميشينه و به حرفام گوش ميده، گاهي سر موضوعي زيرچشمي بهم نگاه ميكنه و يواشكي بهم چشمك ميزنه ، اموراداري اسمش رو جزء بچه هاي پيش دبستاني تو ليست ميذاره تا بهش لوازم تحرير بدن و سال بعدم هم حتما" جزء شاگردهاي اول براي گرفتن جايزه به شركت مياد و لوح تقدير ميگيره ، اونوقت مامان بهانه بازم طبق معمول اين مواقع ضمن اينكه سرش رو با غرور بالا ميگيره هيچ تلاشي براي پنهان كردن اشكهاش نمي كنه ، گوله گوله اشك شوق ميريزه كه تنها اميد ، دلخوشي و بهانة زندگيش پسرك شيرين زبون و مهربوني هستش كه اون ميتونه بهش افتخار بكنه............................ زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهرميشن پس هر وقت در قسمت تاريك زندگيت واقع شدي بدون كه خدا ميخواد زيباترين تصوير زندگيت رو بسازه |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |
...........................
پسركم موقع بازي انگار يكهو هوس عدس پلو كرد آمده و ميگه : مامان بهانه ميسه عدس پلو درست كني. گفتم باشه پسرم برات درست ميكنم. يكساعت بعد بوي پيازداغ غذا به مشامش ميرسه و ميگه : گفتم كه عدس پلو درست كن .... با اخم گفتم : داري دستور ميدي ؟؟ با ملايمت و نرمي گفت : ن......ه دستور نميدم دارم خوااااهس ميكنم . ---------------------------------------- موقع خواب طبق معمول بايد براش كتاب بخونم يا گاهي هم قصه بگم، قصه ها معمولا قصه هاي واقعي هستش، اين قصه ها گاهي در خاطرات كودكي خودم يا خاله نونو يا دائي خلاصه ميشه ، مثلا گاهي ميگه حالا قصه سيطوني مامان بهانه رو بگو كه از روي دوسرخه (دوچرخه) افتاده بود و صورتس خون آمده بود..... يا قصه خاله نونو رو كه ........ اما اينبار بهم گفت : امسب برام از قصه هاي مامان زون (مامان جون) بگو. كنارش خوابيدم و قصه رو اينطوري شروع كردم: يكي بود يكي نبود وقتي من و خاله نونو كوچولو بوديم خيلي دلمون ميخواست يه داداش داشته باشيم، تا اينكه يه روز فهميديم كه قراره ............................ خلاصه ....... يه روز كه ديگه دل مامان جون خيلي بزرگ شده بود و به سختي راه ميرفت و حالش همش بد ميشد، منو خاله نونو رو برد حمام و بعداز اينكه مارو شست و آمديم بيرون، مشغول لباس پوشيدن بوديم كه يكهو يه صداي خيلي بلندي گفت ((بمب)) اين موقع كه پسرك تو حالت خواب و بيداري بود با تعجب پريد وسط حرفم و گفت : يعني يكهو مامان زون تركييييد؟؟؟؟؟ گفتن اين حرف همان و صداي انفجار خنده من و همخونه و به طبع ما خود پسرك شيطون همانا و مشخصه كه ديگه بعدش هم خواب از سرش پريد و تا حدود نيم ساعت دوتائي ميخنديديم.... حالا جهت برطرف شدن حس كنجكاوي دوستان بايد بگم كه اون صدا ، صداي زمين خوردن مامان داخل وان حمام بود كه تقريبا" تا حدود نيم ساعت بيهوش بود و در نهايت كارش به بيمارستان كشيد كه البته حدود يكماه بعدش داداشي ما به هزارمشكل و دردسر و اضطراب به دنيا اومد، يادش بخير يكي از بهترين روزاي زندگي من بود.. حسرت نبرم به خواب آن مرداب كه آرام درون دشت شب خفته است دريايم و نيست باكم از طوفان، دريا همه عمر خوابش آشفته است
|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 1:59 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |