تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
 

 

         كاش باران ببارد ،

                                   زير باران مي شود بي بهانه گريست ................،

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 8:54 قبل از ظهر | 
يك يا شايدم چندين تجربه

 

تجربة خوبي بود ، براي منكه اهل ريسك نيستم و معمولا تا جايي كه به عقلم برسه براي هركاري دودوتاچهارتا ميكنم ، تجربة خوبي بود ، اينقدر برآورده كردن خواسته پسركم برام مهم بود كه به هيچ چيز فكر نكردم، به اينكه آخر هفته اس، به اينكه تعطيلي سه روزه اس، به اينكه هوا شديدا" گرمه، به اينكه هيچ جا و مكاني از قبل تعيين شده نداريم و به اينكه همسفرم يه داداش مهربون ولي كم حوصله و گرمائي و كم تحمل هستش كه زودي از كوره بدرميره ، بدون هيچ برنامه اي به سمت شمال حركت كرديم ، يك روز كامل به استنثناء دوسه ساعتي كه براي ناهار و كمي آب تني  پسرك  با دائيش توقف كرديم ، ديگه تا آخر شب به دنبال جايي مناسب براي اطراق كردن بوديم ، كه آخرشم نشد كه نشد. انگار هرچي آدم تو ايران بود اون سه روز رفته بودن شمال كشور....

خدا پدر سواحل ماسه اي و آروم ( خارج از طرح مسخره سالم سازي) و همينطور مخترع كمپهاي رنگ و وارنگ و مهتابي شارژي رو بيامرزه كه كمك كرد يك شب رو تا صبح كنار دريا بگذرونيم، بعدشم صبح بعداز صبحانه و دوباره كمي شنابه سمت ولايت حركت كرديم، بله...... بدون هيچ تفريحي مجددا" برگشتيم به سمت تهران.

انگار كه فقط نذر داشتيم از گيلان وارد و از مازندران خارج بشيم ، اونهم طي دو روز و با اعمال شاقه.....

خلاصه با كوله باري از خستگي و اعصاب داغون ولي كلي تجربه در مورد مسافرت به خونه برگشتيم. يكي از تجربياتي كه بدست آوردن اين بود كه * در اولين فرصت به نزديكترين بانك (اونهم از نوع سپه كه مديربانك ارادت زيادي به بنده دارن و اين ميتونه كلي كار رو جلو بندازه) دستبرد بزنم و با مبلغي كه به عنوان وام بلاعوض بدستم ميرسه باغچه اي هرچند كوچيك و بدون امكانات در خطة زيباي شمال كشور خريداري كنم  و مجبور نباشم منظره هاي زيبايي مثل پوشك پراز هنرنمائي يه بيبي ، بطري هاي خالي و جرم گرفته نوشابه، آثار بجاي مانده از انواع ميوه هاي فصل و لنگه دمپائي هاي رنگ و وارنگ رو در كنار دريا و جنگل هاي زماني زيبا تحمل كنم .......

* همپا مي طلبي ..........م

                                     ---------------------------------------------------------------

در مورد  پست قبلي اولين قدم رو برداشتم، در ارتباط با پيشنهاد خبيثانه اي كه بهم شد، بدون هيچ فكر و تاملي گفتم : نخيرم، اصلا" امكان نداره قبول كنم

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 3:45 بعد از ظهر | 
چكيده اي از حرف دل

 

ميخوام شروع به تمرين كنم ، چه تمريني؟ تمرين  " نه " گفتن، چيزي كه از بچگي ياد نگرفتم، برام جاي تعجب داره كه مثلا" دوتا خواهر يا برادر كه توسط يه پدرومادر تربيت ميشن، چطور ميشه اينهمه باهم تفاوت اخلاقي و روحيه اي داشته باشن؟؟!!!! يكي خيلي جدي ،  مستبد و خودراي ، رك گو و بدون رودرواسي ولي اون يكي با خصوصياتي كاملا" برعكس اينها !!!! واقعا" عجيبه ................

هنوز با اين سن و سالم (به قول همخونه ميگه هم سن خدا شدي) نمي تونم وقتي كسي خواسته اي برخلاف ميلم داره مستقيم و خيلي راحت بگم  : نه- نمي تونم – نميخوام – دوست ندارم- امكانش رو ندارم - اصلا" بابا جون  د ل م ن م ي خ و ااااااا د  (خلاص)

تا كي بايد از طبيعي ترين خواسته هام كه حق مسلم هر آدمي هستش چشم پوشي كنم ؟؟؟ تا كي بايد به دل ديگران راه بيام ؟؟؟ پس كي به دل من راه بياد ؟؟؟ دلم براي دل صبور و خجالتي خودم ميسوزه ...

 

---------------------------------------

  هيچ ميداني چرا، چون موج

  در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم ؟

  زانكه بر اين پردة تاريك   -    اين خاموش نزديك

  آنچه مي خواهم نمي بينم

  وانچه مي بينم نمي خواهم .....

-----------------------------------------

  اگر قرار نبود آن در گشوده شود ، چرا كليدش را برنداشتند؟

  اگر قرار نبود من ميوه بچينم ، چرا در  باغ تنهايم گذاشتند  ؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 3:40 بعد از ظهر | 
عدم تفاهم فرهنگي

 

يه موقعي هست كه دختر و پسر دوستي شون به عشق و عاشقي و در نتيجه به قول مامانامون كوري چشم و كري گوش منتهي ميشه. ولي اگر غيراز اين باشه و هيچ دوستي و عشق و عاشقي در ميون نباشه ، آقاي پسر يك فرد عادي باشه، با تحصيلات عادي، با شغل و درآمد عادي و يك خانواده معمولي ، به نظر شما چه چيز ميتونه باعث كوري چشم و كري گوش دخترخانم تحصيلكرده امروزي بشه؟؟؟

نتيجه اين ازدواج تا هم اكنون : نداشتن جشن نامزدي به دليل اينكه خانواده آقاي داماد خواستن خانمها از آقايون جدا باشن و خانواده عروس حاضر به برگزاري چنين جشني نشدن و ترجيح دادن از خيرش بگذرن- دلخوري مادرآقاي داماد در شب عروسي چون عروس خانم به هيچ وجه حاضر نشدن موقع خروج از آرايشگاه و موقع برگزاري مراسم عقد حجابي داشته باشن (اين درحاليه كه اين خانم يك عمر همه رو امربه معروف در ارتباط با داشتن حجابي بسيااااار غليظ ميكردند)- قهركردن و ترك مجلس عروسي توسط خواهر، شوهرخواهر، خواهرزاده و اقوام وابسته به خواهرآقاي داماد – بغض بسيااااار شديد و مشخص مادرآقاي داماد در سرتاسر مجلس و گوشه گيري ايشون به دو دليل اول صداي موزيك در سالن پذيرائي (باتوجه به اينكه اين خانم اولين بار در عمرشون بود كه موزيك گوش ميكردنو بالطبع در نظرشون گناه كبيره مرتكب شده بودن) و دليل دوم وجود خانمهاي بازهم به قول ايشون برهنه در سالن و روي سن رقص در مقابل چشمهاي آقاي داماد و ........ بدتر از همه وجود اركس در آخرشب عروسي منزل مادرعروس خانم و مخلوط شدن مذكر و مونثين گرامي، كه تمام اون مسائل و دلخوريها رو چندين برابر نمود.

حالااااا اصل قضيه اينجاس كه اين دخترخانم تحصيلكرده ، امروزي، خوش هيكل و خوش تيپ با خانواده اي نسبتا" خوب و كاملا بي حجاب ، چرا با اولين خواستگاري اين آقا جواب مثبت دادن و  چه منطقي براي اينكار داشتن ؟؟؟؟ منكه به هيچ عنوان نتونستم قضيه رو براي خودم هضم و حلاجي كنم !!!!

ضمنا" با توجه به اينكه اين آقاي داماد بسيااااااااااااااااار مامان دوست بودن و تا به اين سن حتي بدون اجازه مادرشون يك ليوان آب هم نخوردن و از هيچ كاري براي رضايت و خوشحالي مادر دريغ نكردن، حتي در مورد ازدواج هميشه اعتقاد داشتن كه همسر آينده شون رو بايد مادرشون انتخاب كنند، كه خب بالاخره هم برادر آقاي داماد به توسط يكي از همكارانشون كه از اقوام عروس خانم فعلي هستن باعث آشنائي اين دو خانواده شدن، ولي طي مراسم نامزدي و عقد و عروسي آقاي داماد كاملا" طبق خواسته و سليقه همسرشون عمل كردن و بسيار محترمانه از مادرشون خواستن كه هيچ دخالتي نداشته باشن و طبق خواسته عروس خانم عمل كنند و كاملا" خواسته، سليقه و اعتقادات مادرشون رو ناديده گرفته و برخلاف اون عمل كردن.

واقعا" كه ما آدمها عجب موجودات ناشناخته و غيرقابل پيش بيني هستيم.

 

اينم پسرك ما در جشن عروسي فوق،  با موهاي بلند كه هميشه در حال فيگور گرفتن هستش .

 

                         =============================

 

(( ما هركدام فرشته هايي هستيم كه فقط يك بال داريم و فقط زماني ميتوانيم پرواز كنيم كه در كنار يكديگر باشيم ))

هيچ چيز سخت تر و عذاب آورتر از اين نيست كه عمري رو در كنار كسي زندگي كني كه هيچوقت نفهمي اون چه احساسي نسبت به تو داره، گاهي با رفتارش به اين نتيجه ميرسي كه وجودت كاملا" ناديده گرفته شده و حس ميكني بودن يا نبودنت براي اون هيچ فرقي نمي كنه و اين بارها و بارها بهت ثابت ميشه و برعكسش گاهي رفتاري ازش ميبيني كه خلاف اون قضيه رو ثابت ميكنه ، البته ناگفته نمونه كه حس اول قوي تر و مشهود تره ....

اين سخت و غيرقابل تحمله كه بال دوم خودت رو به كسي بسپاري كه انتظار همراهي در پرواز ازش داري ولي اون هيچوقت حاضر به پرواز نباشه و برعكس بخواد بال پرواز تورو هم ببينده و با خودش روي زمين بكشه ......

 

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيدة شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريك اند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 3:15 بعد از ظهر | 
بهانة مامان

 

پسركم اينقدر قبل از خواب ورجه وورجه كرده بود كه وقتي رفت بخوابه شلوارخوابش تا زير زانوهاش بالا آمده بود، رفتم كنارش خوابيدم و بغلش كردم، بهم گفت : مامان بهانه ميسه آستين سلوار منو بكسي پائين؟

خنديدم و محكم بغلش كردم و گفتم : شلوار آستين نداره مامي ، بايد بگي پاچة شلوار (اه اه اه چه اصطلاح زشتي) بعد پسركم گفت : آهان فهميدم خب ميسه پارچة سلوارمو بكسي پائين ؟؟؟؟

واااي مجيد جان دلبندم پارچه نه پاچه ه ه ه

 

داشت كارتون تماشا ميكرد، وسط كارتون همش ميگفت : مامان بهانه اين يعني سي؟؟ مامان بهانه اون يعني سي؟؟ خلاصه كلي سئوال كرد تا اينكه گفت : مامان بهانه crazy now يعني سي؟؟ يه كمي فكر كردم و گفتم : مطمئني كه درست ميگي؟؟ گفت : بله مطمئنم گفتم : نمي دونم مامي چي ميشه .....

يه كمي فكر كرد و گفت : آهان خودم فهميدم مامان، crazy ميسه ديوونه now يعني الان، خب ميسه الانه ديوونه، و كلي از اين كشف مهم خوشحال و مغرور بود

 

-------------------------------------------------------

 

كاش مي شد تمام شعرها را نوشت

مثلا" اينكه

من به تو فقط عادت كرده ام

و تو

هميشه دروغ مي گويي

كاش مي شد

از رودخانه ها گذشت و خيس نشد......

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar