| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
اندر احوالات ما
پسركم ميگه : مامان بهانه يه خبر خوسحال كننده ميگم : چي شده پسرم ميگه : يه برچسب پيدا كردم به نظر سما كجا بچسبونم؟؟ ميگم : واااي چه خوب ، خب نگهش دار بچسبون روي دفتر نقاشيت، ولي ديگه روي ديوار نزن كه اتاقت ديگه ديواراش جا نداره ميگه : نه مامان بهانه ، دفترنه ديگه ، يه زاي (جاي) ديگه ميگم : پس بذار فكر كنم ببينم كجا خوبه كه بچسبوني چند دقيقه بعد................ پسركم : خب مامان بهانه تصميمت و بگير كه اينارو سكار كنيم ؟ (چكاركنيم) ميگم : من تصميم گرفتم كه قربون شما بشم ، خوبه .؟؟؟؟ ميگه : نه مامان بهانه ديگه لوس نسو، اين تصميم دوست داستني هستس ، اصلا" ربطي به برچسب نداره ، بايد يه تصميم زدي (جدي) بگيري بعد من از خنده غش كردم و ديگه جوابشو ندادم .......... پسرك ميگه : بگو ديگه مامان بهانه منكه كر نيستم دارم گوس ميدم ، زودي تصميمتو بگير
----------------------------------------------- پسركم وقتيكه از مهد برگشته خونه ظاهرا" به قول خودش هنوز انرزي (انرژي) داشته و يه كوچولو شيطوني كرده و مامان جون و اذيت كرده، مامان جونم از اونجائي كه اصلا" بالاي چشمشون ابرو نداره تو ماشين ميگم : پسرم فكركنم امروز شما پسرخوبي نبودي و كار بدي كردي ميگه : براي سي ؟؟؟ ميگم : آخه مامان جون عصباني و ناراحت بود ، من فكركنم از دست شما ناراحت بودش !!!! با قيافه كاملا" حق به جانب ميگه : نه مامان بهانه ،بذاربگم براي سي، آخ.....ه صبح خاله نونو تلفن كرده بود، حالا من نميدونم كه اين خاله نونو به مامان زون سي گفته كه به مامان زون بر خورده بعدسم اخم كرده
حالا اين خاله نونوي ما چهارروز بود كه به مناسبت تولد ماهي كوچولو رفته مسافرت ديزني لند و اصلا تماس تلفني با مامان جون نداشته --------------------------------------------------
كفشي كه به پاي يكي اندازه است، پاي ديگري را ميزند، دستورالعملي براي زندگي وجود نداردكه مناسب همه كس باشد (گوستاو يونگ)
|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |
روز مادر و مريضي
دوشنبه وقتيكه رسيدم خوونه استخون درد شديدي گرفته بودم، احساس ميكردم تمام بدنم زخم شده، حتي لباس روي تنم سنگيني ميكرد و پوستم ميسوخت، سريع از دكتر وقت گرفتم و رفتم دكتر، وقتي خواستم وارد مطب دكتربشم به پسركم گفتم شما همينجا باش تا من برگردم، گفت: نه ميخوام با سما باسم ، داخل مطب سريع كيفم و از دستم گرفت و روي صندلي نشست، بعداز اينكه دكتر معاينه ام كرد از مطب بيرون اومديم ، رفتم داروخانه بهش گفتم تو ماشين پيش بابا بمون تا من برگردم، گفت : نه ميخوام با سما بيام، توي داروخانه هم كنارم نشسته بودم و دستم و تو دستاش گرفته بود. وقتي رسيدم خونه يكراست رفتم تو اتاقم و روي تخت ولو شدم و مثل مار از درد بدنم به خودم ميپيچيدم، يه كمي كنار تخت ايستاد و با نگراني نگام كرد، كنارتختم نشسته بود و بدنم رو ماساژ ميداد. دوتا مسكن كدئينه خورده بودم و كم كم مست شدم، فكركنم حدود دوساعت گذشته بود كه بيدار شدم ، خونه ساكت ساكت بود، هيچ صدائي نمي اومد، از جام بلندشدم و به طرف اتاق رفتم، ديدم پسركم روي كاناپه خوابيده و كانال JETX رو اونم با صداي كم كم نگاه ميكنه، همخونه هم سر كامپيوتر بود و سكوت بدي تو خونه بود، دلم براش سوخت و اومدم پائين كاناپه بالشتم و گذاشتم و دراز كشيدم، ديگه حواسش به كارتون نبود، دائم ازم ميپرسيد: مامان بهانه استرفاغ داري؟؟ برم برات ظرف بيارم كه بلندنسي ؟؟ مامان بهانه تنت درد ميكنه؟؟ ميخواي كمرتو برات بمالم ؟؟ مامان بهانه .... مامان بهانه ....... موقع شام دوباره من از اثر داروهام مست بودم، شنيدم كه به همخونه ميگفت: حالا مامانم نيست من سطوري غذامو بخورم؟؟ (دوست داره من غذاشو دهنش بذارم) هركاري كردم كه از جام بلند بشم و خودم غذاشو بدم يا حداقل كنارش بشينم نتونستم موقع خوابش كه شد، از جام بلند شدم و رفتم كنارتختش دراز كشيدم ، ديدم زل زده بهم و نگام ميكنه، پرسيد: مامان بهانه امسب نمي توني برام كتاب و لالائي بخوني؟؟ گفتم نه پسرم حالم خوب نيست گلوم خيلي درد ميكنه نمي تونم حرف بزنم سرمم درد ميكنه نمي تونم كتاب بخونم، گفت: باسه پس با موهام بازي كن كه خوابم ببره چهارشنبه كه از مهد آمد خونه من خوابيده بودم، يكراست آمد طرفم و يه كارت خوشگل با يه گل خميري رو بهم داد و گفت : مامان بهانه روزت مبارك روي كارت رو با آبرنگ رنگ كرده بود و بااستفاده از يه كاغذ ديگه كه روي رنگ ماليده بود طرح كوبيسم درست كرده بود و طرف ديگه كارت چهارتا صورت شبيه خورشيد كشيده بود، كناريكيش نوشته بود مامان بهانه، صورتي كه زرد رنگ بود و ميخنديد، يكي ديگه خورشيد بود، يكي عكس خودش بود و عكس چهارم ميگفت : اين خدائه
بعدش رفت و بغل گوش باباش يه چيزي گفت و بهش تاكيد كرد كه اين يه رازه به هيسكي نگو باهم دوتائي بلندشدن و رفتن .......... حدود يكساعت بعد برگشت و بهم گفت: چسماتو ببند دستاتو بازكن يه كادو تو دستم گذاشت و دوباره گفت : روزت مبارك مامان بهانه كادو رو باز كردم ........................................... عروسك اسپايدرمن كه مامان جون براش خريده بود و پسركم خيلي بهش علاقه داره چون هم بزرگه و هم باطري ميخوره و صدا داره، به نظرش واقعي مياد اشك تو چشمام جمع شد و بغلش كردم و بوسيدمش و كلي از كادوش تعريف كردم، بعدا" همخونه گفت كه بهش گفته بريم خونه كادو مامان خونه اس. وقتي رفتن خونه رفته تو اتاقش و گفته من اسپايدرمنو از همه بيشتر دوست دارم به خاطر همين اينو ميدم به مامانم كاشكي هميشه ميشد تو دنياي پاك و قشنگ بچگي موند..... به پدرش گفت : دولا سو ميخوام پستت سواربسم همخونه داشت دوراتاق ميچرخيد و وانمود ميكرد كه ميخواد پرتش كنه زمين. پسرك محكم گردنش و گرفته بود و جيغ ميزد: نه ه ه ه خواهس ميكنم منو نپرتم پائين ديشب خواب ديدم كه مامانم تغييردكوراسيون دادن و تمام خونه رو برق انداختن، بعدشم ديدم داخل پاركينگ خونه كلي فرش شستن و در حال لوله كردن فرشها و شستن كف پاركينگ هستن، كف پاركينگ از تميزي برق ميزد، كاشي هاي كف نو شده بود و درو ديوار هم كاملا برق ميزد، شلنگ آب تو دست مامانم و همه جارو آب ميگرفتن، ميخواستم كمكشون كنم گفتن نميخواد «تو ديگه خسته شدي» برو استراحت كن، فقط نخهاي روي فرش رو جمع كن مثل اينكه مال دامن فلاني هستش كه كنده شده و به فرش چسبيده...... وقتي چشمم رو باز كردم و خوابم رو مرور كردم دلم شاد شد، از خدا تشكر كردم كه تلاشم به نتيجه رسيد و اين راه براش باز شد ، واقعا" هم خسته شدم تا تونستم اون قضيه رو ختم به خيركنم. اميدوارم شروع اينكار به زودي زود نتايج مثبت خودش رو تو زندگيشون نمايان كنه ، از صبح زيرلب با خودم زمزمه ميكنم : گرزحكمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري
ولي........ من هنوزم ذهنم به خاطر تو درگير و مشغوله، هنوزم دارم سعي ميكنم تا بلكه به قول مامان طلسم كارت به زودي شكسته بشه و دوباره زندگيت به حالت عادي خودش برگرده و به آرامش برسي، ميدوني كه تو قسمتي از زندگي من هستي و روزها و لحظه هاي زندگيت با زندگي من گره محكمي داره، كوچولوي مهربونم من دائم برات دعا ميكنم و از خدا ميخوام بهترين راه رو پيش پات بگذاره و هرچه زودتر دوباره زندگي بهت لبخند بزنه ... دل من دو نيمه داره، يه نيمه جاي غم و غصه ها و دلتنگي هامه و يه نيمه جاي شاديها و قشنگي ها و داشته هاي زندگيم، امروز نيمه شاد دلم سروصداش بلندتر شده و باعث شده اون يكي نيمه هم به احترام نيمه شاد سكوت كنه و خودش رو تو جشن اون سهيم كنه خدايا ازت ممنونم ، كمكش كن كه بتونه تو اين راه موفق بشه و به زودي نتيجه كار مثبت خودش رو ببينه (آمين) هيچ كوچه اي بن بست نيست اگر تو قبلا" پرواز رو آموخته باشي ----------------------------------------------------------------------------- پ. ن. : موهاي پسركم كلي بلند شده، ديگه راحت با كش نازك بسته ميشه الان نوشت : حالم خيلي بهتره، آنتي بيوتيكهام تموم شده ، ولي هنوز اشتها به غذا ندارم. غمگين نوشت : هرچقدر اين يكهفته غذا نخوردم و كلي آمپول و آنتي بيوتيك استفاده كردم حتي يك كيلو هم وزنم كم نشده. دلتنگ نوشت : هواي دلم ابري شده، بازم خودخواهي و غرور و بي منطقي تو خونه جا خشك كرده. اينكه گفتم امروز نيمه شاد دلم زورش به اون يكي نيمه چربيده ربطي به اين هواي ابري نداره، ابرغليظ دلم تو اون يكي نيمه ساكت يه گوشه نشسته شاد و خوشبخت باشيد |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |
بيماري
سلام به تك تك دوستان خوبم، منظورم همه اون كساني هستش كه اسمشون كناروبلاگ من حك شده و دائما" هم اسمهاي زيباشون داخل كامنت دوني به چشم ميخوره، همه شما با كامنتهاي پرمهرو محبتتون و تبريكات قشنتگتون به مناسبت روز مادر منو شاد و ضمنا" شرمنده كرديد، دلم ميخواست ميتونستم به تك تك شما مهربونا سرميزدم و ازتون تشكر ويژه ميكردم ، از هركسي با زبان خودش ، نه اينكه اينطور و به صورت يكجا، ولي متاسفانه نه فرصت اينكارو دارم و نه امكانش رو، هفته قبل از روز دوشنبه به شدت بيمارشدم طوريكه از همون روز تا روز جمعه منزل پدرم بستري بودم، نه از روز مادر چيزي فهميدم و نه از هيچ چيز ديگه اي، حتي اس ام اس هاي پرمهري كه اونروز برام مي آمد رو نمي تونستم بخونم و بعداز اينكه كمي حالم بهتر شد خوندم و كلي شرمنده كه چرا نتونستم همون روز جوابي بدم. به هرحال امروز سركار هستم ولي با سردرد شديدي كه تقريبا ميشه گفت امانم رو بريده، البته از صبح بهتر بودم ولي دوباره همين الان سردردي از پيشوني تا گيجگاه و به سمت پائين گوشم و گردنم گرفتم كه تقريبا حالت تهوع دارم ، فكركنم به خاطر مصرف بيش از حد آنتي بيوتيك و داروهاي ديگه اس كه اين چندروز اونم با معده خالي مصرف كردم، به هرحال فقط خواستم تشكر و قدرداني از همتون كرده باشم و بگم كه به زودي به تك تك شما خوبان سرميزنم ، فقط برام دعا كنيد اين درد لعنتي زودتر شرش كم بشه آخه ديگه حتي نمي تونم زياد حرف بزنم، شديدا هم ضعيف و بي حال شدم . روز و روزگار همگي شما خوش
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 3:45 بعد از ظهر |
شانس يا عشق خالق به مخلوق ؟؟
چقدر اين بازيهاي وبلاگي رواج پيدا كرده، تا به حال اين چندتا موردي كه من ديدم ، همشون به نوعي جالب بودن و باعث شدن كه هم بهتر و بيشتر با خصوصيات روحي و رواني دوستان مجازي آشنا بشم و هم اينكه از بين تعدادي از مطالب به راحتي ميشه نكات مثبتي رو پيدا كرد و به عنوان يه تجربه ازشون استفاده كرد و..... همينكه گاهي بعضي از بازيها به دنبالش بحث و تبادل نظر بوجود مياره به نظرم ميتونه خوب و مثبت باشه .... به هرحال ، بازم دوست خوب و مهربونم مامان كوشا منوبه بازي دعوت كرده كه راستش فكركردن و نوشتن در موردش حداقل براي من خيلي سخته ، ولي از اونجائي كه دلم نميخواد دعوت دوستانه كسي رو رد كنم تو اين بازي شركت ميكنم ، شايد يادآوري هرچند سخت بعضي مطالب براي خودمم جالب و مثبت باشه.
ظاهرا" توي اين بازي بايد از شانسهاي زندگيمون حرف بزنيم، اتفاقاتي كه ميشه ازشون به عنوان ‹‹شانس زندگي›› نام برد و حتما" هم بايد به خاطرشون خدارو شاكر باشيم ...... - بعضي چيزها تو زندگي شانس نيست موهبت الهيه، مثل داشتن يه خانواده خوب و مهربون، ولي اگر بخوام به نوعي اونو در قالب شانس بيارم ميشه گفت كه بزرگترين شانس زندگي من اينه كه خدا منو در خانواده اي مهربون و باعاطفه به دنيا آورد، با توجه به اخبار و اتفاقات بدي كه روزانه شاهد هزاران مورد از اونها هستيم ، مثل اختلافات خي....لي كوچيك و جزئي سر مال و اموال يا سوء ظن تو خانواده كه در نهايت منجر به درگيري يا متاسفانه قتل ميشه، داشتن عاطفه زياد و عشق و علاقه بين خانواده رو ميشه بزرگترين شانس زندگي به حساب آورد، البته منكر اين هم نميشه بود كه به خاطر احساس مسئوليتي كه هميشه من در قبال اونها داشتم، خيلي اوقات مشكلاتشون براي من خيلي پررنگتر از خودشون بوده و به نحوي افكار و زندگيم رو دچار مشكل كرده ولي بازهم در مقايسه با مشكلات بزرگي كه گفتم بايد خداروشكر كنم كه مشكلاتشون درحدي هستش كه با عقل ناقص و روحيه ضعيفم قادر به حل اونها هستم و اونها هم اگر از خيلي جنبه ها كمكي بهم نكردن حداقل از لحاظ عاطفي هميشه بهشون تكيه كردم . - يكي ديگه از شانسهاي زندگيم استخدام كاملا" اتفاقي تو شركتي هستش كه در حال حاضر هم مشغول بكار هستم، با وجود شرايط بد كاري و وضعيت وخيم مملكت كه تعداد خيلي زيادي از جوونهاي پرانرژي و تحصيلكردمون با كفش آهني بدنبال كارهستن من بعداز 13 سال هنوز با موقعيت نسبتا" خوب هرچند درآمد كم مشغول بكارهستم و مهمترازهمه اينكه يكي از معدود كاركناني هستم كه استخدام رسمي شدم و دغدغه و اضطراب قراردادي ها رو ندارم. - شانس بعدي زندگيم كه خب البته دليل اصلي اون همت و تلاش من و همخونه بوده ، خريد يه آپارتمان خيلي نقلي اونم در موقع مناسب بود، حدود 7 سال پيش كه هنوز قيمت ملك ارقام نجومي نشده بود، با سختي زياد تونستيم وام 5 ميليون توماني از بانك مسكن بگيريم ولي هركجا كه دنبال خونه ميرفتيم به خاطر داشتن وام مالك قبول نميكرد و پول نقد ميخواست، ولي خونه اي كه درحال حاضر داريم، هم از نظر موقعيت مكاني و هم از نظر نوع ساخت خيلي عالي و خوبه و هم مالك بسيار خوبي داشت كه همه جوره راه رو براي ما باز گذاشت و در نهايت ناباوري ما صاحب خونه شديم ، اگرنه الان شايد در يكي از پاركهاي شهر اونم در جنوبي ترين نقطه يه كمپ رنگ و وارنگ كه اخيرا" زياد شده با يك خانواده سه نفره و حداقل امكانات زندگي به چشم ميخورد - همونطور كه اول پستم هم اشاره كردم بعضي چيزها رو نميشه اسم شانس روش گذاشت، ولي خب، مثلا بعداز 9 سال داشتن پسركي كه بي شباهت به فرشته هاي آسموني نيست و با وجود سن كم به اندازه يه انسان كامل ميتونه درك و شعور و عاطفه داشته باشه هم يكي از شانسهاي زندگيم هستش، هرچند گاهي كه خيلي با مشكلات درگير هستم و خودم رو تنها و بي چاره (منظورم بدبخت و مفلوك نيست، بلكه كسي كه تمام درها به روش بسته شده) حس ميكنم خودم رو به خاطر بوجود آوردن اين موجود معصوم سرزنش ميكنم . ولي دركل وجودش برام يه دنيا عشقه و يه دنيا رمز و راز..... خب اينم از بازي شانس ، كلي تو پيوندهاي وبلاگم گشتم كه بهترين دوستانم رو به اين بازي دعوت كنم، ولي فايده نداشت چون در اونصورت بايد اسم تمام كساني رو كه اون گوشه نوشتم رو اينجا مياوردم و به دونه دونه شون لينك ميدادم كه خب راستش با محدوديت استفاده از اينترنت اينكار برام مقدور نبود، پس تمام كسانيكه اسمشون توي لينكهاي من هست از طرف من دعوت رسمي براي شركت تو اين بازي شدند، اميدوارم كه با شركت تو اين بازي ، يكبارديگه هممون از داشته ها و حتي نداشته هامون، خداروشكر كنيم و به زندگيمون با اميدواري بيشتري نگاه كنيم. روزهاي زندگيتون سرشار از عشق و خوشبختي باد |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 12:7 بعد از ظهر |
زندگي زيباست اگر .........
چهارشنبه ساعت 4 بعدازظهر ، ظاهرا" همه كارشون رو انجام دادن و ديگه كسي نه حوصله انجام كاري رو داره و نه انرژيش رو، هركسي سرش به چيزي گرمه، يه كمي وبگردي كردم و از داخل كشوي ميزم يه مجله ‹آيينه زندگي› بيرون آوردم و شروع به ورق زدن كردم، ديدم از اونطرف سالن صداي بچگانه اي مياد، بلند شدم و به طرف صدا رفتم ، همون دختركوچولوي شيطون همكارم كه گاهي با پدرش به شركت مياد، به طرفش رفتم و بغلش كردم و بوسيدمش : وااي هانيه خانم و ببين چقدر بزرگ شده، چه خانمي شدي ، چقدرموهات قشنگ شده، تعطيل شدي؟ خب... آفرين دخترگلم، جايزه از بابا چي گرفتي ؟؟ و شروع كردم با موهاش بازي كردن و ............................. پدرش كه انگار منتظر يه تلنگر بود ، بي مقدمه شروع كرد: جايزه ؟؟ اي بابا خانم دلت خوشه ، دست رو دلم نذار، اين مادر بي مسئوليت مگه گوشش بدهكاره، هرچي بهش ميگم اين بچه رو حالا كه تابستون شده اسمشو مينويسم استخري ، اسكيتي چيزي، ميگه من حوصله ندارم سرظهر از خونه برم بيرون ، فقط ميخواد از صبح تا شب ...... و يه دنيا گله دخترك سرشو به زير انداخته بود و به يه نقطه خيره شده بود، با چشم به همكارم اشاره كردم كه سكوت كنه و آروم گفتم : پيش هانيه اينطوري از مادرش حرف نزن همكارم خواست ادامه بده كه اشاره كردم بعدا" باهم صحبت ميكنيم ، اونم ساكت شد ولي معلوم بود يه دنيا حرف تو دلش داره، بعد من شروع كردم: خب ديگه بابائي ، آخه مامان هانيه از صبح كه بيدار ميشه كلي بايد تو خونه كاربكنه، غذا درست بكنه ، خونه رو مرتب كنه، خب طفلي خسته ميشه ديگه، تازه هانيه ميدونه كه مامان و بابا چقدر دوستش دارن و فقط كمي سرشون شلوغه، حالا اشكالي نداره، امروز بابائي ميره و اسم هانيه رو استخر ثبت نام ميكنه بعد مامان هانيه هم اين دو روز رو برنامه اش و طوري تنظيم ميكنه كه بتونه يكساعت هانيه رو ببره و بياره و يا مثلا يه روزي مثل امروز كه باباتونسته وسط روز يه سري به خونه بزنه برنامه اش رو طوري تنظيم كنه كه اون دوروز بتونه خودش هانيه رو ببره كلاس و ................................... لبخند شادي و رضايت روي لب دخترك نشست يكربع بعد در حاليكه داشتم كم كم ميزم و خلوت ميكردم تا آماده رفتن بشم، ديدم هانيه به طرف ميزم آمد و يه كاغذ تا شده رو روي ميزم گذاشت و دويد و رفت
بحثم روي دنياي پاك و بي آلايش بچه ها نيست، نميخوام بگم كه بچه ها برخلاف سن و سالشون هميشه قدرت درك و فهم بالائي دارند، بحث من روي اينه كه زبان نرم و ملايم، درك طرف مقابل و موقعيت اون، احترام به خواسته هاش و برآورده كردن اونها، چقدر ميتونه مثبت و كارساز باشه، چقدر ميتونه باعث بوجود آمدن عشق و علاقه باشه ، چقدر ميتونه زندگي رو در نظرمون قشنگ و زيبا بكنه و مشكلات رو كمرنگ و قابل حل، وقتي دو كلمه حرف خيلي معمولي روي ذهن و افكار يه بچه 7-8 ساله تا اين حد تاثير گذاشت كه اون در عرض چند لحظه نظري مثبت نسبت به من پيدا كرد و منو زيبا و دوست داشتني ديد، پس كسانيكه كه به نوعي دائم همراه و در كنار ما هستن هم ميتونند چنين حسي نسبت به ما پيدا كنند، فقط كافيه كمي با ملايمت و مهربوني باهاشون رفتار كنيم، احترام رو چاشني اين ملايمت بكنيم و حداقل طوري وانمود كنيم كه كاملا" طرف مقابل رو درك ميكنيم و به خواسته هاش احترام ميگذاريم، اونوقت طرف مقابل هم كه ميتونه پدر، مادر، خواهر، برادر ، همسر ، دوست و يا فرزند ما باشه خودش رو موظف ميكنه كه مقابله به مثل بكنه و رفتاري صحيح و منطقي و همراه با عشق به ما داشته باشه، اونوقت تصوركنيد كه زندگي چه شكلي خواهدشد؟؟!!! پ.ن : شال زرد قناري رو يكي از همكاران جوون و خوش ذوق براي من خريده و معتقده كه خيلي به صورتم مياد، اگرنه بهانه و اين كارا ؟؟؟؟
به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، به هيچ كس بدي نكن (شكسپير) |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |