تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 جشن پايان سال

 

پنجشنبه 24 خرداد از طرف مهدكودك پسركم سالن كانون پرورشي كودكان دعوت داشتيم، صبح طبق معمول هميشه ساعت هفت و نيم پسرك رفت مهد تا آماده بشه و با بچه ها و مربي هاش به سالن بره، ماهم ساعت 11 رفتيم ، از قبل كلي سفارش كرده بود : « مامان بهانه ميدوني كه من زودي گريه ميكنم، پس سما زود بيا سالن كه جلو بسيني و من همس سما رو ببينم تا گريه نكنم»

راس ساعت رسيديم ، رديف جلو خيلي پائينتر از سن بود و خيلي هم جلو، به همين خاطر رديف دوم نشستيم، يك سري هم صندلي هاي كوچولو مخصوص بچه ها جلوي ما بود كه بچه ها اونجا بنشينن، به محض اينكه وارد سالن شديم پسركم از دور شروع به دست تكون دادن كرد، جلو رفتم و پريد بغلم و كلي بوسم كرد مراسم كم كم شروع شد و با اجراي اولين برنامه يعني سرود (اي ايران) طبق معمول اشكهاي منم سرازير شد وقتي كه داشتم از پسرك فيلمبرداري يا به قول خودش (فيلم ورداري) ميكردم دائم مونيتور رو روي صورت قشنگش زوم كرده بودم  و جالب بود كه اونم فقط و فقط به من نگاه ميكرد و انگار ميدونست كه دوربين روي صورتش زوم شده ، با وجود فاصله نسبتا" زياد، گاهي لبخند كوچولوئي همراه با چشمك بهم ميزد   تو اجراي تمام برنامه ها از قبيل ، قرآن بصورت دسته جمعي، شعر خوش آمدگوئي، شعرانگليسي، اجراي تئاتر همراه با موزيك بصورت شعر، و خلاصه كل برنامه كه توسط بچه هاي مهد اجرا ميشد، پسرك من با اعتماد به نفس كامل جلوي صف و مقابل ميكروفن قرار ميگرفت و با صداي بلند طوريكه رگهاي گردن باريكش گاهي بيرون ميزد و باعث خنده من ميشد هنرنمائي ميكرد، مخصوصا كه دوست داشت فقط جلوي ميكروفن باشه و تكخوني كنه، عمومهرداد يا همون عموموسيقي كه بچه ها خيييييلي دوستش دارن ميگفت : لطفا مامان و باباي اين گل پسر تو خونه يه ميكروفن در اختيار اين بچه بگذارن تا بچه اين مواقع اينهمه جوگير نشه، نمي دونست كه تو خونه دائم ميكروفن به كامپيوتر وصله و آقا پسر با صداي بلند درحال هنرنمائي و شعرخوندن اونم از نوع (( اندي )) هستن   ، تو اين مورد كاملا" به خودم رفته ، منم وقتي بچه بودم عاشق ميكروفن بودم ، مامانم از دست من كلافه شده بودن و اونو هفت تا سوراخ قايم ميكردن، خب همون تمرينهاي مستمر كودكي بود كه الان نتيجه داده و مامان بهانه هم گاهي جوگير ميشه و فكر ميكنه خانم گوگوش شده يا گاهي هم خانم هايده خدابيامرز  اصلا فكركنم به خاطر همينه كه تمام سقف و ديوارهاي خونمون ترك برداشته  

 

برنامه هاي اجرائي به نسبت گروه هاي سني تفكيك شده بود ، ولي برام جالب بود كه با اجراي گروههاي ديگه مثل نوپا و پيش دبستاني ، پسرك من در كنار سن با اونها شعر ميخوند و تمام اونها رو حفظ كرده بود ، بعدش مربي برام توضيح داد كه پسركم موقع آموزش شعر يا دكلمه يا نمايش به كلاسهاي ديگه مهد سرك ميكشه و پابه پاي اونها تمرين ميكنه و براي همينه كه ميتونه با همه گروهها برنامه اجرا كنه . ياد داستان اميركبير افتادم كه از پشت در كلاس ...............

خلاصه جشن پايان سال مهدكودك بعداز حدود سه ساعت و نيم با دادن جايزه و كارهاي دستي طي سال بچه ها كم كم تموم شد، موقع دادن جوايز از طرف مديرمهدكودك ، هر بچه اي كه براي گرفتن جايزه روي سن ميرفت مديرمهد خصوصيت بارز اون بچه رو ميگفتن ، موقعي كه پسركم بالاي سن رفت  يكراست رفت جلوي ميز جايزه ها ايستاد ، مديرمهد كه خندش گرفته بود صداش كرد و اونو كنارخودش آورد و دستش رو گرفت و اسمش رو اعلام كرد و گفت : « اين پسرك خوشگل و خوش تيپ ، شيرين زبون ترين، مهربون ترين ، دوست داشتني ترين و در عين حال باهوش ترين بچه مهدكودك ماست » و در اين لحظه مامان بهانه

 

خدايا ازت متشكرم كه چنين لطف بزرگي رو به من كردي تا مادر چنين كودكي باشم ، ازت متشكرم كه پسري مهربون و دوست داشتني بهم دادي ، پسري كه سراسر وجودش و قلب كوچكش پراز عشقه ، پسري كه با وجود سن كم ، در اوج شيطنتش با رفتار مودبانه اش هميشه باعث افتخار من بوده

 

خدايا ازت ميخوام كه كمكم كني تا بتونم اين مسئوليت سنگين رو به دوش بكشم و تا مراحل بالاي زندگي راهنماي خوبي براش باشم و هميشه و هميشه شاهد موفقيتهاي روزافزون اون كه تنها آرزوي قلبي منه باشم

 

اينو يادم رفت بگم كه دوروز قبلش پسرك ازم خواست كه براش لپ لپ جديد با جعبه هاي بزرگ كه قيمتش هم ۵ هزارتومن هستش بخرم، ولي بهش گفتم كه اگر تو جشن خوب برنامه شو اجرا كرد حتما بعنوان جايزه براش ميخرم، سرظهر كه برميگشتيم خوونه بهم گفت كه : حالا برنامه رو خب اجرا كردم يا نه؟ گفتم عالي بود پسرم آفرين ........ اونم فورا" گفت : پسر بريم سوپر كه قول داده بودي برام جايزه بخري خدا بيامرزه پدراون كسي رو كه لپ لپ رو اختراع كرد ، خودش تيلياردر شد و ما بيچاره

 

 

تقويم تاريخ : چهارده سال پيش در چنين روزي صفحة دوم شناسنامه ام پر شد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386  |
 خاموشي
 

دوست خوبم  برام نوشته « ما هنوز چشم انتظار نوشته هایی هستیم که از اعماق وجودت روی صفحه کامپیوتر نقش میبنده »   كاملا" همينطوره، نوشته هاي گاه بي سروته و گاه گله آميز و پراز شكوه و گاه خاطره انگيز من به هرشكلي كه بودن ولي برگرفته از اعماق وجودم بوده، هيچوقت براي نوشتن مطلبي نه فكركردم و نه تاملي ، هرلحظه كه نياز به نوشتن داشتم ، فقط نوشتم. شديدا" احساس ميكنم زندگيم دستخوش روزمرگي يا همون روزمردگي شده، هيچ اتفاق تازه اي نمي افته و هيچ چيزي شاد يا حتي غمگينم نميكنه، پسركم به سرعت درحال بزرگ شدنه و ديگه حرفهاي جديد و قلمبه سلمبة اون برام غيرمنتظره و هيجان انگيز نيست، اينقدر بزرگ شده كه حتي قشنگترين الفاظي كه موقع حرف زدن به كار ميبره برام عادي جلوه ميكنه، و اينكه اينقدر در طول روز كم دارمش كه نمي تونم حرفها و رفتارهاش رو ببينم و به خاطرم بسپارم، وقتي مشكلي براي خانواده و اطرفيانم پيش مياد مشكلات منم دقيقا" تصاعدي ميشه ، ذهنم كم مياره و شديدا" قاطي ميكنه، و براي كنارهم چيدن و اولويت بندي كردن اونها انرژي زيادي ازم ميگيره ، گاهي فكرميكنم چرا ياد نگرفتم كه در وهله اول براي خودم زندگي كنم، اول خودم رو دوست داشته باشم ، چرا ياد نگرفتم كمي بي تفاوت باشم و مشكلات ديگران رو براي خودشون بگذارم، چرا ياد نگرفتم كه گاهي كودك باشم ، و چرا .......

هرچقدر ميدوم به جاي اينكه جلوتر برم خسته تر ميشم و عقب ميمونم ، وقتي ميخوام بايستم و نفسي تازه كنم و آبي به صورتم بزنم ميبينم كه خيلي از ديگران عقب افتادم و توان رسيدن بهشون رو ندارم، منظورم اين نيست كه زندگي ميدان مسابقه اس، هيچوقت اعتقادي به اين نداشتم و هميشه روش خودم رو پيش گرفتم و جلو رفتم ، ولي الان ديگه فقط من نيستم كه بخوام طبق عقايد و اعتقادات خودم طي طريق كنم ، مجبورم كه در اين مسابقه شركت كنم ، ولي چه طوري ؟! منكه ياد نگرفتم........

پ.ن 1: از خدا ميخوام كه به زودي زود حداقل ذهنم ازمشكل تو آزاد بشه و با آرامش تو منم نفس راحتي بكشم.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386  |
 بازي ترس

 

فيشوي عزيزم، دوست خوب و مهربونم كه به زودي زندگي مشتركش رو در پناه خداي مهربون قرار شروع كنه، منو به بازي ترس دعوت كرده، البته قبلن هم تعدادي از دوستان اين لطف رو داشتن و منو دعوت كردن، ولي تاحالا خيلي جدي بهش فكر نكرده بودم ولي ديگه نميشه دست فيشوخانم ، عروس گل و رد كرد:

1-هميشه از تصور نبودن خانواده ام بخصوص پدرومادرم وحشت شديد دارم، به هيچ عنوان نميتونم تصوريك لحظه نبودنشون رو بكنم آرزو ميكنم قبل از رفتن اونا خودم برم.

2-يه زماني از مرگ نمي ترسيدم ولي نمي دونم چرا الان شديدا" از مردن و مدفون شدن زير خاك و حس اون تاريكي و خفقان قبر وحشت دارم.

3-از تنهائي با وجود اينكه گاهي احساس ميكنم خيلي بهش نياز دارم هم ميترسم، وقتي تنها ميشم خصوصا" تو شب، همش احساس ميكنم صداهاي عجيب ميشنوم و موجود غيرواقعي رو حس ميكنم، شايد يه چيزي مثل شبح .... يادمه قبل از ازدواج حتي چندين شب در ماه پيش مي آمد كه تنها بمونم، ولي الان حتي از تصور اون شبها بدنم ميلرزه.

4-از ديدن صحنه هاي دعوا و كتك كاري آقايون كه گاهي هم كنترل خودشون رو از دست ميدن شديدا" وحشت دارم طوريكه اگر ناخودآگاه ببينم قلبم به قدري تند ميزنه كه انگار از دهنم ميخواد بيرون بياد.

5-از تصور اينكه يه روزي پسركم كه تنها اميد زندگي منه ، درگير مشكلات و سختيها و ناهنجاريهاي زندگي بشه ، خيلي وحشت دارم، شايد غيرمنطقي باشه ولي دلم ميخواد همه چيز تو زندگيش اوكي باشه، هيچوقت درگيرمسائلي مثل سيگار و مشروب و كارهاي خلاف عرف و جامعه، مشكلات زناشوئي، شغلي و درآمد نشه و هميشه يه زندگي آروم و راحت و بدون دغدغه داشته باشه، تصور زانوي غم بغل گرفتن پسركم منو تا سرحد مرگ به وحشت ميندازه. و جالبه كه خودم تمام اينها رو تجربه كردم ولي براي پسرم نمي تونم بپذيرم.

6- از بلندي هم ميترسم، امروز داشتم به تيرآهنهاي بناشده براي احداث يه ساختمان روبروي شركت كه شايد حدود 10 طبقه باشه نگاه ميكردم، كارگري رو ديدم كه ريلكس روي يكي از ستونهاي بالاي اين بنا نشسته بود و يك پاش رو به پائين آويزون كرده بود و دستش رو روي پاي ديگه اش گذاشته بود و كلاه ايمني تو دستش بود، به قدري وحشت كردم كه انگار خودم اون بالا هستم و يكهو زانوهام لرزيد و ميخواستم جيغ بكشم، يعني من اصلا" نمي تونم از بالاي يه ساختمون مثلا 5 طبقه به پائين نگاه كنم همش احساس ميكنم پاهام ميلرزه و الان به پائين پرتاب ميشم.

                             --------------------------------

اينها ترس هاي من بود ، البته اگر بخوام به طور واقعي تر و كلي تر بنويسم ، ميتونم بگم به عنوان يه انسان كه در جامعه اي بي بنياد زندگي ميكنم از خيلي چيزها چه در مورد خودم و چه در مورد ديگران هميشه ترس و نگراني دارم ، مثل ، اعتياد، فقر، جنگ و خونريزي، فساد و فحشاء و مصيبت كه اميدوارم هيچوقت هيچوقت براي هيچ انساني پيش نياد و تجربه نكنه ..........

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 شيطنت

 

- وقتي اتوبوس دوطبقه تفكيك شده بود تا طبقه بالا خانمها و طبقه پائين آقايون باشن، مسيركوتاه خونه تا مدرسه رو عمدا" با اتوبوس ميرفتم... چرا؟؟ چون تو ايستگاه بتونم كيسه فريزر پرازآبي كه از مدرسه با خودم حمل كرده بودم رو روي سر مسافرين مخصوصا" پسرهاي جوون خالي كنم و ....

- وقتي برق قطع ميشد با يه رول چسب نواري و يه قيچي به كوچه ميرفتم و روي زنگ همسايه چسب ميزدم ، فكرشو بكنيد وقتي برق وصل ميشد چه غوغائي تو كوچه به پا ميشد.....

- وقتي كه تو مسير مدرسه به كسي برميخوردم كه به هر دليلي ، مثل بستن بندكفشش دولا شده بود به دوستم اشاره ميكردم تا منو روي اون هول بده و .......

- سركلاس درس معمولا وسط نيمكت مينشستم تا از به دوطرف مسلط باشم، گاهي يكهو روي نيمكت فلزي سرميخوردم و هم كلاسيمو نقش برزمين ميكردم بعدش آروم و با قيافه متعجب سعي ميكردم كه كمكش كنم تا بلند بشه و بعدش جفتمون از كلاس اخراج........

- يه روز جلوي در خونمون ايستاده بودم كه يكي از پسراي همسايه  با موتورسوزوكي كوچولوش كه كمي از دوچرخه خودم بزرگتر بود اومد و ازم خواست كه اجازه بدم از شلنگ حياط كمي آب بخوره بعدشم گفت كه مراقب موتورش باشم تا اون برگرده ، به محض اينكه وارد حياط خونمون شد آروم و بيصدا موتوروش رو برداشتم و رفتم ، حدود يه ربع بعد برگشتم و با قيافه حق به جانب بهش گفتم: اين چه موتوريه كه خريدي دوچرخه خودم خيلي ازاين تندتر ميره تازه... دوچرخه من ترمز پائيه خيلي از موتور تو بهتره  اونم بيچاره هاج و واج منو نگاه ميكرد. وقتي بهش گفتم كه از چهارراه تلفنخانه تا ميدون وثوق و رفتم و برگشتم رنگ و روش پريده بود بيچاره و مطمئنم كه تو دلش هرچي فحش بلد بود داشت بهم ميداد.

- هيچ وقت مامانم نتونستن منو از دوچرخه سواري و اسكيت بازي منصرف كنند، حتي سرظهرتابستون تو كوچه پس كوچه هاي خلوت و بيصداي نارمك، وقتي همه بچه هاي كوچه بعدازناهار تو خونشون و كنار مامانشون خواب بودن، من خودمو به خواب ميزدم تا مامانم خوابش ببره و يواشكي از خونه بپرم بيرون ، كه خب البته چندين بار نزديك بود بوسيله آدم ربايان محترم دزديده بشم ولي انگار ديدن نه نون خور  اضافه ميخوان و نه ميتونن از پس يه دخترشيطون و پسرنما  بربيان، به همين دليل منصرف شدن .......

هم بازيهاي دوران كودكي و نوجوانيم هم كه هميشه پسرهاي محله بودن كه پابه پاي اونها شيطنت و بازيگوشي ميكردم و براي اينكه هم شكل اونا باشم هميشه مامانم موهام و پسرونه كوتاه ميكرد و  منم شلوارك ميپوشيدم، حالا از بد روزگار يكي از همبازيهاي شاكي دوران كودكي من بايد دائي عروس خانممون از آب دربياد و دونه دونه اون خاطرات رو تعريف كنه و بنده با لبخند كذائي گوش بدم و   خنده دارتر از همه قيافه بهت زده عروسمون بود كه با تعجب به صورت آروم و مظلوم خواهرشوهر نگاه ميكرد و چيزائي رو كه از زبون دائيش ميشنيد و باور نميكرد.

به قول مامانم هميشه ميگن خدا به ما رحم كرد كه بهانه پسر نشد، اگرنه طي سال بايد سندخونه و ماشين به دست تو كلانتري بوديم تا به قيدضمانت آزادت بكنيم

ولي حالا همون بهانة شيطون و بازيگوش و حرف گوش نكن، كه از ديوار مدرسه بالاميرفت تا خودشو به كوچه برسونه و از بقالي سركوچه مدرسه بستني يخي بخره ، شايد اگر موقعيتي پيش بياد و هفته ها تو خوونه بمونه حتي از پنجره  به كوچه نگاه هم نميندازه ، وقتي تو خيابون داره قدم ميزنه به كسي توجهي نميكنه و ناخودآگاه تلنگر عابرين اونو به خودش مياره ، تحمل سروصدا و شيطنت بچه ها رو نداره و زود سردرد ميگيره و مجبوره چندساعتي رو تو اتاق تاريك و بيصدا بگذرونه تا ميگرن لعنتي دست از سرش برداره و ........... همش نگران باشه كه نكنه پسركش هم شيطنتهاي مادرش رو به ارث برده باشه و يه روز بخواد دوران نوجواني و جواني مادرش رو زنده كنه ، ولي من خوشحالم كه بچم برخلاف علاقه و عشقم به دختربچه ها ، پسرشد و من ديگه دغدغه ها و نگراني هاي مادرم و كه بيمورد هم نبود ندارم، البته ميدونم كه نگراني هاي پسرداشتن هم دست كمي از دخترداشتن نيست و در جاي خودش حتي شايد شديدتر هم باشه ولي حداقل خوشحالم كه به خاطر پسربودنش مشكلات و سختي هائي رو كه من مجبور شدم تحمل كنم اون مجبور به تحمل كردنش نيست.

 شايد همون شيطنتها و كله شقي هام كه  بود كه امروز ....................

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هفتم خرداد 1386  |
 

  كولرگازي

 

شركت ما تا سال قبل سيستم گرمايش مخصوصا" سرمايش قوي نداشت، تابستان سال قبل بعداز اعتراض هاي زياد به خاطر گرم بودن واحدها قرار شد تو هر طبقه كه سالني بزرگ حدود 140 متر هستش دوتا كولرگازي LG كارگذاشته بشه، خلاصه ....... از اونجائيكه هرشركت يا اداره يا سازماني يك نفر *آفتابه دار مسجدشاهي داره ، شركت ما هم از اين امر مستثني نشده ولي از بد روزگار اين آفتابه دار رئيس مستقيم همخونه اس

حدود دوهفته پيش ما كولرگازي واحد رو روشن كرديم، از طرفي آقاي اخلاقيان يعني مدير بنده كه معرف حضور دوستان هست مدتيه به علت گردن درد شديد مرتب فيزيوتراپي ميكنند و يك قلاده ، اي واي ببخشيد يك عدد گردنبند طبي به دور گردنشون ميبندند و گردن مبارك رو حتي به اندازه نيم درجه هم حركت نميدن و انتظار دارند كه اگر نياز بود ايشون به جهتي خلاف جهت نشستن خودشون برگردن طرف مقابل بايد دورايشون بگرده

خلاصه حدود يك هفته با آقاي اخلاقيان سر كم يا زياد بودن درجه دماي كولر مشكل داشتيم و الانم از هفته قبل اين آقاي آفتابه دار كه ادعا ميكنن مهندس هم هستن تشخيص دادن كه هواي داخل شركت بسيااار هم مطبوع هستش و نيازي به كولر نيست، بعداز كلي دردسر اجازه صادر شد كه كولرها رو روشن كنيم ولي به اين شرط كه دماي كولر فقط روي 26 درجه باشه، و اين دستور درحالي صادرشد كه اينترنت درجه دماي تهران رو روي 22 نشون ميداد، يعني ايشون اجازه دادن ما دماي داخل شركت رو چهاردرجه هم از دماي بيرون گرمتر كنيم، عجب عقل و درايتي خداي من ، عجب لطف و كرمي بعضي ها دارن....

دوسه روز پيش همخونه وارد واحد ما شد و ريموت دستگاه رو برداشت و درجه رو روي 26 گذاشت و خواست كه از واحد خارج بشه كه با قيافه بنده مواجه شد، تازه يادش افتاد كه بايد براي اينكارش توضيح ميداد، خلاصه توضيح داد كه آقاي مهندس تشخيص دادن كه دماي واحد بايد 26 درجه باشه و اصلا" كسي جرات نداره كه گرمش بشه و تازه كنترل ها روهم بايد جمع كنند تحويل ايشون بدهند تا كسي دستكاري نكنه، از همخونه خواستم كه يه لحظه صبركنه و سريع يه صندلي زيرپام و دگمه دستگاه رو خاموش و بعدش دوباره روشن كردم و دستگاه به طور اتومات درجه رو روي 22 تنظيم و شروع به كار كرد همخونه كه با لبخند به كار من نگاه ميكرد، گفت : توديگه كي هستي...

خلاصه بنده هم كلي پيغام اونم از نوع عاطفي و آبدار  براي جناب مهندس فرستادم و به همخونه تاكيد كردم كه حتما پيغام و كاري رو كه من انجام دادم رو گزارش كنه، بعدشم از طريق تلفن به طبقات اعلام كردم كه اگر يكبار دستگاه رو خاموش و روشن كنند، درجه دستگاه روي 22 تنظيم ميشه

خلاصه اون يكي دو روز به خوشي گذشت ، تا اينكه مجدد امروز صبح همخونه سراغم آمد و ..........

منم دوباره در حضور خودش همون كارو كردم و از همخونه خواهش كردم كه اين قضيه رو به مديراحمقشون گزارش كنند.

حالا اصل منظورم از گفتن اينهمه داستان اين بود كه :

به همخونه گفتم : اولن به خاطر اينكه براي تو مشكلي پيش نياد ،حتما" برو به اين مديرخنگتون بگو كه تمام 9 طبقه رو روي 26 درجه طبق دستور خود (خرش) تنظيم كردي ، دومن بلافاصله اضافه كن كه تمام طبقات به صورت دستي درجه كولر و كم و زياد ميكنند، همخونه با حرف من مخالفت كرد و گفت : اگر من بهش بگم كه شماها اينكارو ميكنيد دستور ميده كنتور اصلي كولرها كه درطبقه آخر شركت قرارداده شده رو قطع كنند اونوقت ديگه حتي همين باد با دماي 26درجه روهم نداريد، ولي من معتقد بودم كه اون نمي تونه اينكارو بكنه يعني اجازه نداره و با عكس العمل شديد مديران و بقيه كارمندان مواجه ميشه، ضمن اينكه مي فهمه كه ..ر خودشه، اگر اون عقلش به اين نميرسه كه ميشه اينكارو كرد و سختيش فقط يك عدد صندلي زيرپاگذاشتن هستش ديگه فاتحه خودش و اون مدرك مهندسي كه داره خونده شده اس و اگر بازم با اعتراض مواجه بشه دست از اين مسخره بازيهاش برميداره و به كار خودش ميرسه، يعني اين مشكل بايد تا هوا گرم نشده حل بشه ..... ولي همخونه معتقده كه نه !!! تو اشتباه ميكني، اون ميگه دما روي 26 درجه تنظيم بشه ، منم تنظيم ميكنم ، بعداز من تو و بقيه اونو دستي تغيير ميديد و روي 22 درجه كه خيلي مطلوب هستش ميگذاريد، اونم به خيال خودش كه دما روي 26 هستش و كسي هم اعتراضي نداره دست از سر اين كولرهاي بيچاره برميداره و ضمنا" شما هم ميتونيد به اندازه كافي خنك بشيد، اما من اين طرز فكر رو قبول ندارم و اصرار داشتم كه اون اين قضيه رو به آقا ..ره منعكس كنه تا اونم بفهمه كه چه كاره احمقانه اي كرده و شرمنده بشه............... هرچند كه فكرنميكنم متوجه بشه

حالا به نظر شما كدوم طرز فكر درسته :

همخونه : كه معتقده براي آروم كردن جو شركت بايد صورت مسئله رو به جاي حل كردن پاك كرد و طور ديگه اي اونو نوشت ؟؟؟؟!!!! (نظري كه هميشه حتي در مورد مسائل و مشكلات خودمون داره)

بهانه : بايد حتي شده با اعتراض و وقت گذاشتن اين كار اشتباه رو به اين آقا كه تو تمام مسائل فني شركت نظرات احمقانة خودش رو اعلام ميكنه و انتظار حرف شنوي هم داره ، حالي كرد؟؟؟

حالا چندتا از نظرات اين آقاي مهندس زبون نفهم :

1-كمتر دستشوئي بريد تا آب كمتري مصرف بشه

2-وقتي كسي نيست حتما برق اتاقش خاموش باشه ولي چون تمام لامپها با يك يا دوپريز روشن و خاموش ميشه وقتي كسي نيست بايد كلي وقت گذاشته بشه و بوسيله نردبان اون لامپ رو شل كنند تا خاموش بشه

3-كولر نبايد به طور دائم و روي درجه پائين روشن باشه

4-آسانسور يك طبقه در ميون بايسته تا استهلاك كمتري داشته باشه

4-تايم سيگاركشيدن رو محاسبه كرده و انتظار دارند كه به ازاي هرنخ سيگار كه حدود پنج دقيقه طول ميكشه از ساعت كاري پرسنل كم بشه

و....................

حالا به نظر شما با چنين آدمي چه برخوردي بايد كرد؟ به قول همخونه بايد گذاشت كه تو ..ريت خودش بمونه يا به نظر منكه بايد با حرفهاي غيرمنطقي اون كه در مورد شركتي با اين بزرگي و عظمت و حدود 200 نفر پرسنل كه فقط تو دفتر مركزي مشغول بكار هستن مقابله كرد و از ..ريت خودش بيرونش آورد؟؟

هرچند كه فكر نميكنم موفق به اينكار بشيم و فايده اي داشته باشه

از قديم گفتن  ..ر اگر لقمان شود بازم كلاس اول است 

---------------------------

پ.ن : اين مسئله تنها گفتن عقايد متفاوت آدمها با همديگه هستش، كه تو خيلي از موارد زندگي و براي هر موردي پيش مياد، كه بايد تجزيه و تحليل كرد كه كي درست ميگه ...

---------------------------

 

* زمان خيلي قديم كه لوله كشي آب وجود نداشت پيرمردي جلوي توالت مسجدشاه مينشست، هركسي كه وارد توالت ميشد اول بايد آفتابه رو بيرون و از داخل حوض آب پرميكرد و بعد وارد دستشوئي ميشد، اين پيرمرد بيچاره هركسي كه ميخواست آفتابه رو برداره ، فورا" ميگفت: آقاجان اون آفتابه رو برنداراينكي رو بردار. روزي شخصي ازش سئوال ميكنه كه اين حرف تو چه دليلي داره، اين آفتابه ها كه هيچكدوم باهم فرقي نمي كنند، و پيرمرد بي نوا ميگه : خب بالاخره بايد يه كاري كرده باشم كه پولم حلال باشه ديگه.........

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 
 
بالا