تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

-يادم باشد : در زندگي چنان با سرعت حركت نكنم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه من پاره آجر به طرفم پرتاب كنند !

(( خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند، اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه ))

-يادم باشه : كسي را نفرين نكنم ، ظاهرا" خداجونم خيلي زود به حرفم گوش ميده، جوجه اي كه بامن تصادف كرده بود، روز قبل دوباره يه تصادف شديد كرده

-يادم باشه : براي تيمار دخترم خصوصا" جلوبندي  حتما سراغ تعميرگاه آشنا برم ، تا به جاي اينكه ابروي اون رو درست كنه چشمش رو كور نكنه  حال دخترم خيلي خوب نيست ولي چون واقعا" مهربون و نجيبه صداش درنمياد تا دوباره اونو به تعميرگاه ببرم، البته منم كلي سعي كردم از دلش دربيارم، روزيكه از تعميرگاه گرفتمش ، حسابي تميزش كردم، كلي نوازشش كردم و باهاش حرف زدم و از طرف اون جوجه احمق ازش عذرخواهي كردم

-و.............. يادم باشه :  براي تنبيه پسرك طوري رفتاركنم كه با همون عذرخواهي بچه گانه اش همه چي تموم بشه و كار به التماس و زاري و هق هق اون نكشه ، تا خودم به خاطر مقاومتي كه در برابرش ميكنم تا صبح خوابم نبره     ( شديدا" به خواب و استراحت نياز دارم)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 4:15 بعد از ظهر | 
قانون !!!!!!!

 

بهش ميگم : چرا عادت كردي كه تمام مسائل رو چه مهم چه معمولي زيرسبيلي رد كني، هيچوقت سعي نميكني مسائلي رو كه باعث بوجود آمدن اين مشكلات ميشن رو منطقي و با يك راه حل خوب حل كني تا ديگه تكرار نشه، ميگه : منطق كدومه دلت خوشه.... تازه نيست كه تو و ديگران خيلي منطقي هستيد... نه كه تو خودت تمام مسائل رو خيلي متفكرانه حل ميكني .... حالا انتظار داري كه .................

 

بهم ميگن : چرا اينقدر حرص ميخوري ؟ اينقدر اعصاب خودت و خورد ميكني؟  همينه كه هست، متاسفانه بي قانوني جامعه رو داره خفه ميكنه، اونوقت تو نشستي و حرص ميخوري كه چرا فلان آقا اينطوري برخورد كرد و فلان خانم فكر نكرده چنين نظري داد و ................

 

نميخوام ادعا كنم كه آدمي منطقي و بافكر و انديشه هستم، ولي ادعا ميكنم كه از هيچ مسئله اي سرسري و بي تفاوت نميگذرم، همه چيز بايد برام صاف و صيقلي باشه، هركاري و هرنظر و ادعائي بايد دليلي روشن برام داشته باشه تا قانع بشم و بپذيرم، به نظرات ديگران احترام قائل هستم به شرط اينكه چرند نباشه، ادعا ميكنم آدم خونسردي هستم و خيلي خوب ميتونم در مواقعي خودم رو كنترل كنم و حتي در بدترين شرايط سكوت كنم، ولي ادعا نميكنم كه در مقابل بي قانوني و پارتي بازي هم به همون اندازه خونسرد و ريلكس ميتونم بمونم.......

                               ------------------------------------

پسركم عقب ماشين آروم درازكشيده و همراه خواننده براي خودش آهنگ ميخونه و گاهي بامن حرف ميزنه، پدرش حالش خوب نيست و صندلي جلو رو خوابونده و خوابه...... شنبه شب 18 فروردين ساعت 9 شب، خسته ولي در كمال آرامش در حال رانندگي هستم، از اتوبان وارد خيابون اصلي كه معمولا" شلوغ و پرتردد هستش ميشم، به اولين فرعي كه نزديك ميشم يادم مياد كه بايد شيربخرم، سرعتم رو آهسته ميكنم كه وارد فرعي بشم ، پرايد مشكي تو همون خيابون اصلي درست ابتداي فرعي پارك دوبله كرده و مقدارزيادي هم از سرخيابون فرعي رو اشغال كرده، طوريكه براي وارد شدن به اون فرعي يا اون بايد حركت كنه يا دنده عقب بره، مي ايستم و براش چراغ ميزنم ، هيچ توجهي بهم نميكنه و به حرف زدنش ادامه ميده، دوباره چراغ و بعد بوق، بازم توجه نميكنه، از آئينه پشت سرم و نگاه كردم و ديدم كه ماشين ديگه اي منتظر حركت منه، ديدم راننده پرايد كه جووني حدود 20 ساله بود بدون توجه به اطراف در حال حرف زدنه و ماشين هم ايستاده ، به اجبار كمي ماشين رو به عقب ميبرم و راهنما ميزنم و به آرومي به سمت چپ ميپيچم، هنوز دورماشين كامل نشده كه يكهو متوجه take off راننده پرايد و سرعت وحشتناك اون به طرف خودم شدم ، اونهم كه انگار تازه متوجه من شده بود، دست و پاش رو گم ميكنه و به جاي ترمز طبق گفته خودش پاش رو روي پدال گاز ميذاره و .............................

گيج و مبهوت با رنگ و روئي زرد وچشماني خمار و بوئي مشمئزكننده از ماشين بيرون مياد و شروع به عذرخواهي و توجيه اشتباه خودش ميكنه ، در عرض كمتر از 10 ثانيه دهها كارشناس به دور ماشين ميريزند و هركسي نظر كارشناسي خودش رو اعلام ميكنه، از طرف ديگه دوستان جوجه پرايدي هم پيداشون ميشه و با ديدن شرايط جسمي بد دوستشون شروع به ماست مالي كردن ميكنن، تو چشماي پسرك نگاه كردم و گفتم : خوبي؟؟؟ گفت : شرمنده خانم به خدا حواسم به شما نبود ، داشتم با دوستم حرف ميزدم، بدون اينكه جلوم رو نگاه كنم حركت كردم و يكهو شمارو وسط كوچه ديدم و حول شدم و به جاي ترمز پام رو روي پدال گاز گذاشتم، مگه شما راننده اين ماشين هستي؟؟ گفتم: نه ديگه مطمئن شدم كه حالت خيلي خرابه، زودتر برو خونه و بگيربخواب تا از سرت بپره، دوباره شروع كرد كه وجدانا" من مقصرم، قبول دارم، گفتم : باشه، تو و من نبايد نظربديم، الان زنگ ميزنم پليس بياد، كه ديدم رنگ و روش رو بيشتر باخت كه حالا چرا پليس؟ منكه قبول دارم مقصرم، گفتم: پسرخوب ماشين منو داغون كردي، اين ماشين ديگه ماشين نميشه ، بايد پليس بياد و كروكي بكشه تا حداقل بتونيم از بيمه استفاده كنيم، ديدم با دوستانش پچ پچ ميكنه و دوستانش هم دلداريش ميدن، ظاهرا" پاي دوستانش هم تو اين قضيه گيربود، آخه همشون زيادي زده بودن و شايد اون در نهايت مجبور ميشد خيلي ها رو لو بده .....

يكي از دوستانش كه يه سروگردن از بقيه بلندتربود و صداش هم كلفت تر بود جلو اومد و گفت : چرا ميترسي خب بذار زنگ بزنه پليس بياد، ماشين توام داغون شده، ضمنا" دراصل اين خانوم مقصره، آخه از اصلي به فرعي پيچيده ، خب مقصره ديگه  ه ه ه ه

من بدون توجه به حرفاي اون شروع به گرفتن شماره 110 كردم، آدرس و مشخصات ميدم و بعداز 10 دقيقه سروكله يه پيكان قراضه با دوتا پليس راهنمائي و رانندگي كسل و خسته پيدا ميشه، هنوز از ماشين پياده نشده بودن كه دوستان جوونك دورش رو اشغال ميكنن و ....

افسرپليس جلو مياد و از من در مورد نحوه تصادف سئوال ميكنه و من به طور كامل شرح ميدم، بعداز اينكه با بي حوصلگي كامل به حرفم گوش كرد، به طرف جوونك ميره و دوستشم به دنبالش، منم سريع دنبالشون رفتم و پشتشون ايستادم، افسرپليس : خب، پس حالتم كه خوب نيست، حالا بدوبرو از همون نوشابه هائي كه خودتم خوردي براي منم بيار تا ببينم چكار ميتونم بكنم، جوونك هم شروع به تشكر ميكنه ، سريع به طرف سوپرمحل كه آشنا هم بود رفتم ، يكي از دوستاي راننده پرايد هم وارد شد و به فروشنده گفت: يه نخ سيگار با يه راني پرتقالي بده بدم به اين پليسه كه حسابي دهنش خشك شده و منم هاج و واج اونا رو نگاه ميكردم، اصلا يادم رفت كه براي چي اومدم اينجا؟؟؟ پسره زودتر از من رفت و منم بعداز اون ، ديدم جناب پليس شرافتمند و متعهد با گرفتن يك نخ سيگار و يك عدد راني پرتقالي و يك نوشيدني جانانه در حال كشيدن كروكي هستن، مدارك من رو گرفتن ، موقع تحويل گرفتن مدارك پسرك بود كه گفت: همه چيزم خونه اس الان ميرم ميارم ، خونمون همين بغله. رفت و بعداز 5 دقيقه با مدارك برگشت ، كروكي كشيده شد، برگه كوپن بيمه من به جوونك مست و خراب داده شد.

خانم خب بيمه ميده حالا چرا ناراحتي؟؟ گفتم كدوم بيمه ، من بيمه بدنه ام تموم شده، بايد از جيب خودم خرج كنم، اين آقا زده ماشين منو داغون كرده، حالا نه تنها خسارت ماشينشو از من گرفت، خسارت ماشين خودمم افتاد گردنم ، اين بي عدالتيه جناب سرگرد، اين آقا خودش قبول داره كه مقصره، من داشتم راه خودم رو ميرفتم، وجدانا" ايشون مقصره.

جناب سرگرد : اي خااانم وجدان كدومه ، منطق كيلوئي چنده؟؟ طبق اين كروكي و قانون راهنمائي و رانندگي شما مقصريد ديگه ، درسته كه خودش قبول داره شما رو نديده و سرعتش بالا بوده و به شما زده ولي قانون ميگه اصلي به فرعي مقصره (جالبه كه روي كلمه قانون هم تاكيد ميكنه)

نگاهي معني دار بهش كردم و گفتم : كدوم قانون ، منظورتون همين قانون جنلگه ؟ قانوني كه همه نوع اشتباهي رو ميشه به راحتي ماست مالي كرد؟

قيافه حق به جانبي گرفت و گفت : منظورتون به منه ؟ نيشخندي زدم و گفتم : نه خير قربان، جسارت نكردم، مشخصه كه شما انساني متعهد هستيد، منظورم قانون گذاران هستن، اگرنه شما كه ماموري و معذور...

از اين حرف من تعجب كرد و بلافاصله مداركم رو پس داد و نفهميدم كي رفت. من موندم و يه ماشين داغون كه حتي فرمونش ديگه حركت نميكرد، دوتا درب بغل باز نميشد و ...

با هزاربدبختي ماشين رو به خونه رسوندم و با سختي وارد پاركينگ كردم، فرمون اصلا حركت نميكرد، دوباره برگشتم و به منزل يكي از اقوام كه نزديك بود رفتم و ماشين اونو كه ازش استفاده نميكرد و بيشتر براش جنبه دكور داره قرض گرفتم  تا فردا صبح بتونم پسركم رو به مهدبرسونم و خودمم برم اداره ، وقتي ماشين رو براي صافكاري بردم، بهم گفتن : جلوبندي ماشين تعطيل، شاسي ماشين جاخورده ، درب جلو و گلگير بايد كلا عوض بشه چون قابل صافكاري نيست ، درب عقب هم جاخورده كه بايد تعمير بشه، تازه ه ه ه بعدش بايد ببري جلوبندي ساز و ......

حالااااا فروردين ماه و حقوق از پيش خورده شده و نداشتن بيمه و هزارويك مشكل از يك طرف، خشم و بهت زدگي به خاطر قوانين مسخره و زدوبندهاي ناجوانمردانه در مملكتم (( ايران )) سرافراز از يك طرف ديگه و حقي كه ازم ضايع شده بود و من بايد خسارت اشتباه و بي توجهي ديگري رو ميدادم هم از طرف ديگه سه شبه كه خواب رو از چشمام ربوده، احساس ميكنم مورد يه تهمت ناروا مثل دزدي قرار گرفتم، انگار گناهي رو كه نكردم به زور بهم ميگن تو بايد به گردن بگيري، چون اولا تو يك زن هستي، دوما" بلد نبودي درچرب كردن سبيل بعضي ها پيش دستي بكني، و در نهايت شديدا با هرگونه بحث و جدلي با افرادي كه در شآن و حد خودم نيستند بيزارم و ترجيح ميدم سكوت كنم ، حقم ضايع بشه ولي حتي ذره اي براي جلب توجه اونها سركج نكنم.

حالا هم حسااااابي دلم براي دخترنازم يعني همون ماشينم تنگ شده، ناراحتم از اينكه به خاطر صافكاري درد شديدي رو تحمل ميكنه و يه جاي پرت و ناامن ميخوابه، ديروز داداشي وسط روز رفته به ماشين سربزنه ديده جناب صافكار ماشينو برداشته و رفته دنبال كاراي شخصي، اعتراض كرده كه اون ماشين الان به خاطر اون ضربه،  لاستيك سابي داره ، تازه آقاهه قيافه حق به جانب هم گرفته كه نخيرقربان اول ماشين رو شاسي كشي كرديم .

               اي خدااااااااااااااااااااااااااا ما كجا داريم زندگي ميكنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر | 
خدايا حول حالنا الي احسن الحال

 

تعطيلات نوروز امسال هم با همه خوبي ها و بدي هاش گذشت، خوبي هاش در خوونه بودن و استراحت و يه دل سير كنار پسركم بودن خلاصه شد و بدي هاش هم همون ديد و بازديدهاي مسخره سالي يكبار و زيادي بعضي ها رو ديدن و در نهايت گازگرفتن و ...... اينا بود

خيلي از خوونه بيرون نرفتم، آپارتمان هم در اختيارما بود، همه همسايه ها رفته بودن مسافرت و در نتيجه سكوت دلچسبي حكم فرما شده بود، به خاطر پسرك سعي ميكردم تا ساعت 10 يا گاهي 11 ساكت باشم كه بخوابه ، هرشب ديرميخوابيد و صبح دير بيدار ميشد،  در نتيجه منم بنابر همون توفيق اجباري خودمون تا نزديك ظهر تو رختخواب ميموندم انگاربو ميكشيد كه من بيدارم ، ولي ايرادش اين بود كه همه برنامه هاي منظم بهم خورده بود، تا نزديك ظهر خواب، ظهر به جاي ناهار صبحانه ، خواب ظهر كنسل ، ساعت حدود 4 تا 5 ناهار و كمي بعدش عصرونه و آبميوه ، گاهي عيدديدني كه به ساعت 6 يا هفت ميكشيد و يه چرت نصفه نيمه پسرك تو ماشين كه بيشتر اونو بداخلاق ميكرد، بعدشم ساعت 12 شب شام و ساعت 2 لالا ...... من از بي برنامه گي و بي انظباتي متنفرم، ولي خوب كاريش نميشد كرد، سعي كردم اين حدود 15 روز رو باب ميل گل پسرم باشم، گفتم گل پسرم  واقعا شيرين و دوست داشتني شده، گاهي مبهوت كارهاش و حرفهاش ميشم، مبهوت درك و شعورش ميشم، حرفهائي ميزنه و نظراتي ميده كه اصلا مطابق با سن و سال خودش نيست. وقتي باهاش حرف ميزنم دقيق به حرفهام گوش ميده ، در موردشون فكر ميكنه و نظر ميده، كاملا باهام همراهه، خلاصه كه شده تمام دلگرمي زندگيم و شيريني لحظه هام ، حتي نگاه كردنش هم دلچسب شده، با ادا و اصول نگاه ميكنه، به محض اينكه كار اشتباهي بكنه دست پيش ميگيره، دستشو ميزنه به كمرش و به من اخم ميكنه و ميگه مامان بهانه زودي به من بگو ببخسيد و از من معذرت خواهي كن، بهش ميگم شما كار بد كردي من معذرت بخوام؟؟ ميگه خب سما عصباني سدي و سرمن داد كسيدي حالا بايد معذرت خواهي كني، ميگم حالا چرا مثل خاله زنكها دستتو زدي به كمرت؟ دستت و بردار كه كار بديه ، آدم با مادرش اين مدلي صحبت نمي كنه ....

ميگه پس سرا ماماني با سما اين مدلي حرف ميزنه مگه اونم خاله زنكه ؟؟!!!!!!!!!!!! 

بعد باباش يكهو صداش درمياد كه ...... بي ادب نشو ماماني عادت داره اينكاروبكنه

منم خنده ام رو قورت ميدم و ميگم : آره پسرم ماماني دستش خسته ميشه ميزنه به كمرش

 

ديشب تو ماشين از عقب پريده و گردن منو گرفته ميگه : اسكالي نداره يه سيزي در گوست بگم؟؟ ميگم خب درگوشي كارخوبي نيست ولي ...... حالا بگو ببينم چي ميخواي بگي؟ ميگه : مامان بهانه يادت باسه وقتي رفتيم خونه عمه من يه عكس لب بكسم روي اونم دوتا خط قرمز بكسم كه يعني بوس ممنوع تا هيسكي منو بوس نكنه

نمي دونستم بخندم، نخندم، اصلا چي بهش بگم، فقط سكوت كردم ، همون موقع پدرش جلوي درب پاركينگ نگه داشت و پياده شد، گفتم: چرا ميخواي اينكارو بكني؟ گفت خب من دوس ندارم اونا منو بوس كنن ، مگه سيه ؟؟؟ مامان بهانه به نظر سما اين فكر خوبيه ؟؟؟؟ 

كمي فكركردم و گفتم: نمي دونم مامان جان اگر دوست نداري بوست كنن خب بهشون بگو حالا چرا ميخواي نقاشي كني؟؟  گفت : خب آخه اينطوري بهتره

فكر كردم بهترين راه انتقام بخاطرخراب كردن تعطيلاتم ،اينه كه كار اشتباه پسرك رو براي يكبار هم كه شده تائيد كنم يعني به قول خودش : بوس بي بوس

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 7:50 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar