تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 گذرعمر

وقتيكه بچه بودم يعني حدود 7 يا 8 ساله ، روزهاي آخر اسفند كه ميشد لحظه شماري ميكردم براي تعطيل شدن مدرسه و بعدش خريد كفش و لباس عيد... ، هميشه با مامان و بابا و خواهري ميرفتيم خريد و بعداز يك و گاهي دو روز چرخيدن ، بالاخره با كلي خريد به خونه برميگشتيم، به محض اينكه ميرسيديم خوونه دونه دونه لباس و كفش و حتي جورابي رو كه مامان برامون خريده بود رو مي پوشيديم و كيفمون روهم دستمون ميگرفتيم و توي اتاق رژه ميرفتيم، عاشق جعبه كفشم بودم، تاروز اول عيد بيشتر از ده مرتبه سراغ كفش و لباسهام ميرفتم و نگاهشون ميكردم، ثانيه شماري ميكردم براي لحظه تحويل سال و پوشيدن لباسهام و بعد رفتن به خوونه مادر بزرگم، دل تو دلمون نبود كه دخترخاله ها هم بيان و هركي از لباس و كفش اون يكي تعريف و تمجيد كنه، بعدشم گرفتن عيدي از پدربزرگ  و مادربزرگ و تخم مرغ رنگي و .............. خلاصه تمام 10-12 روز عيد رو هرروز صبح به عشق ميهماني رفتن و پوشيدن كفش و لباس عيد از خواب بيدار ميشديم، اينقدرم فاميل داشتيم كه اكثر روزها براي اينكه وقت كم نياريم مجبور بوديم به 5 يا 6 تا خوونه سربزنيم بعدشم با كيف پرپول ، پراز دوتومني هاي نارنجي رنگ و گاهي هم كادو از قبيل گل سر و گردنبند و النگو و گاهي عروسك  به خوونه برميگشتيم و دوباره به عشق صبحي ديگه ميخوابيديم ، يه كمي كه بزرگتر شده بوديم يعني 15-16 ساله ، هنوز شور و اشتياق عيد تو خونمون بود، مامانم خيلي به رسم و رسوم عيد پايبند بود و هيچ كاري رو از قلم نمينداخت، فكركنم يكي از خونه هائي كه رنگ و بوي عيد از دروديوارش فوران ميزد خونه ما بود ، آرزمون بود وقتي ما از مدرسه برميگرديم بالاي كمدديواري و زيرتخت خواب مامان و كه اغلب حكم انباري رو داشت بيرون بريزه و ما كلي از وسائلي رو كه يادمون رفته بود رو دوباره ببينيم و ذوق كنيم و گاهي سرش با خواهري دعوا كنيم ،ولي ديگه خيلي مشتاق ميهماني رفتن نبوديم، فقط از عيد عشق خريد و تعطيلي به خاطر مدرسه رو داشتيم، اكثر جاها رو مامان و بابا دوتائي ميرفتن و ما به خيال خودمون ديگه بزرگ شده بوديم و ميتونستيم توخوونه بمونيم تا مبادا ميهماني پشت در بمونه، اين بهترين بهانه براي ما بود، هيچوقتم هيچكس گله اي ازمون نميكرد، خب اصل كار مامان و بابا بودن و مارو هنوز به چشم بچه يا نوجوان نگاه ميكردن.

اما امروز ديگه هيچ اثري از اون حال و هوا نيست، نه بوي عيد مياد، نه از ذوق و شوق خريد لباس و كيف و كفش خبري هست و نه از دو تومني هاي نارنجي و پنج تومني هاي سبزرنگ و شكلاتهاي مينو كه پدربزرگ هميشه تو جيبش داشت و بهمون ميداد، امروز فقط از اسفند خستگي كار و استرس و اعصاب خورد برام ميمونه، از فروردين كلي دلتنگي بخاطر دوري خواهري ، از اينكه پيشمون نيست تا مثل قديم هممون باهم كنار سفره هفت سين بشينيم و بعدش كه سال تحويل شد دونه دونه قراني كه دست بابا بود رو ببوسيم و بعدش همديگرو ببوسيم و از لاي اون قرآن قهوه اي رنگ از دست بابا اولين عيدي رو بگيريم، از اونهمه فاميل ديگه كسي نمونده ، چون بزرگترها كه هميشه پل ارتباطي كل فاميل بودن نيستن و نسل بعدي و بعدي هم كلي از هم دور شدن . سليقه هامون اينقدر باهم تفاوت داره كه براي كجا رفتن و كجا نرفتن كلي بحث بايد بكنيم، حوصله هامون اينقدر كم شده كه اگر راه كسي يه خورده دور باشه اصلا حوصله رفتن به خونشون رو نداريم و فقط با يه تلفن اونم زوركي عيد رو تبريك ميگيم، حتي ديگه از دعائي كه هميشه لحظه تحويل سال ميكردم هم خبري نيست، اون لحظه انگار دهنم قفل ميشه و فقط چشمام هستن كه خوب ايفاي نقش ميكنن، هميشه لحظه تحويل سال دلم ميگيره و يه بغض عجيب خفه ام ميكنه، از اينكه بايد با اكراه به ديدن بعضي هائي كه نه رفت و آمدي باهاشون دارم و نه ازشون خوشم مياد  برم، و هربار قبل از رفتن كلي بحث داشته باشم ، خسته شدم، دلم روزاي بچگي و خونه مادربزرگم و ميخواد، دلم ذوق خريد لباس و اشتياق عيدي گرفتن رو ميخواد، دلم مسافرتهاي 13 روزه به اصفهان و شيراز و كاشان رو ميخواد، دلم بوي بهارنارنج شيراز و هتل شاه عباس رو ميخواد كه هميشه سراينكه كدوم تخت مال من باشه با خواهري كلي مي جنگيديم و هميشه اون برنده ميشد، چون من بزرگتر بودم و بايد گذشت ميكردم،  دلم بچگي هاي قشنگم و ميخواد.....................

 

اتفاق خاصي نيافتاده، من سالهاست كه اسفند ماه دلم ميگيره ، سالهاست كه از خريدن وسيله اي براي خونه يا حتي براي خودم خوشحال نميشم ، فقط از روي نياز به تغيير و تبديل به احسن اينكارو ميكنم،  هفته پيش در يك عمليات بسيااار شجاعانه كه البته با چشم بسته انجام شد چون شجاعتش رو نداشتم كه چشمم رو بازكنم و فقط از گوشه چشمم نگاه ميكردم ، يك عدد يخچال فريزر ، يك عدد لباسشوئي اتوماتيك و يك عدد گاز استيل 5 شعله خريديم، بعدشم بلافاصله وسائل قبلي رو كه هنوزم تميز و قشنگ بودن و من كلي دوستشون داشتم رو رد كردم رفتن ، به قول پسركم كه ميگفت : مامان بهانه سقدر آسپزخونتون ((توجه كنيد : آشپزخونتون ، نه آشپزخونمون))  سيك سده هااااا، دستت درد نكنه كه از اين يخسالا (يخچال) خريدي حالا منكه همممس تسنه ام ميسه راحت ميتونم آب بخورم (عاشق آبسردكن يخچاله)، خلاصه اينكه با همه نميخرم و تميز نميكنم گفتنا، هم خريد كردم و هم تمام خوونه رو حسابي از زيرورو تميز كرديم، درسته كه هيچ ذوق و شوقي ندارم ولي بوي پودر و نرم كننده كه به خاطر پرده ها و ملافه هاي شسته شده توي فضاي خونه پيچيده به ياد دوران كودكي مستم ميكنه.

 

 روزگار همگي خوش، ايام به كام و سال نو همگي مبارك

 الهي كه همه آدمهاي خوب، مهربون، ساده و پاك به تمام آرزوهاشون برسند و اين سال بهترين و قشنگترين سال زندگي اونا باشه (آمين)

 

پ.ن : خداي خوبم،  من جزء اين آدمهائي كه گفتم نيستم ولي خواهش ميكنم با مهربوني كه تو داري منم ببيني

پ.ن: از هرچي آدم دروغگو و ترسو هستش متنفرم،  متنفررر

پ.ن: براي اولين بار وقتي شديدا" از كارش عصباني شدم، مسئله رو مطرح كردم، هرچند به نتيجه نرسيد ولي من از اينكه حرفم رو زدم كلي سبك شدم و خيلي زود از اون حالت بد عصبانيت بيرون اومدم ، تجربه خيلي جالبي برام بود، سعي ميكنم ادامه بدم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385  |
 شيرين زبوني

 

همخونه نشسته بود روي زمين و داشت با چسب چيزي رو مي چسبوند.

پسركم بعداز يه نگاه عميق و طولاني گفت : بابا.... چسماي سما سبيه چسماي حيفه نونه !!!!!!!

من : حيف نون كيه مادر ؟

پسري : حيف نون ديگه هموني كه تو باغ مظفر بود..........

(واقعا چه هوشي ، من هيچوقت به اين قضيه دقت نكرده بودم و جالبه كه همينطوره)

                                       --------------------------------------

من و پسركم تو خوونه تنها بوديم و ميخواستم حمام كنم، طبق معمول بايد در حمام رو باز بذارم تا تنهائي نترسه،  وانش رو كه هميشه نصف حمام رو اشغال ميكنه گذاشتم جلوي در، و شروع كردم به washing

پسري هم براي اينكه خيالش راحت باشه كه هستم و تنها نيست بلندبلند باهام حرف ميزد و گاهي ميآمد جلوي در حمام و نقاشي خودش رو بهم نشون ميداد

يكهو دويد جلوي درحمام كه انگشت پاش محكم خورد به وان و همونجا نشست و شروع كرد به نوازش انگست پاس

پسري : آااااااي آاااي مامان بهانه انگست پااااااام ، آااااااي ، مامان بهانه ببخسيييييد ببخسيد انگست پام درد گرفت

خنده ام گرفت و گفتم : پسرگلم به من نگو ببخشيد چرا از من معذرت خواهي ميكني؟ خودت بايد حواست رو بيشتر جمع كني تا اينهمه به دروديوار نخوري

پسري : آااااي پسري ببخسيد ، ببخسيد پسري ........ آااااي انگست پااااام

----------------------------------

پسركم توي ماشين شيشه شيرش رو تا آخر خورد و پدرش براي اينكه از دستش نيافته ازش گرفت و گذاشت روي داشبورد روي چسب نگهدارنده عينك و موبايل و ...  پسري كه تازه توجهش به اون جلب شده بود گفت: بابا... سقدر اين زالبه (چقدرجالبه) من اينو نديده بودم...

بابا : جدي بابائي، جالبه؟؟ خب پس هرموقع كه بنز خريدي من كادوي ماشينت يه دونه از اين چسبا برات ميخرم  (پسري عاشق بنزهستش)

منم به شوخي گفتم  : پسرم به بابا بگو، لطفا" زحمت نكشيد

پسري : سرا بابا... لطفا"  زحمت بكسيد

                                           ===================================

         اگر نميتواني بالا روي ، سيب باش كه افتادنت انديشه اي را بالا برد (دكترعلي شريعتي)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385  |
 شكرانه

هنگاميكه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود، دري ديگر باز ميشود ولي ما اغلب چنان به در بسته چشم ميدوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم ((هلن كلر))

=========================== 

خداروهزاربار شكر ميكنم كه پدرم خيلي قويتر از اون چيزي بود كه حداقل من تصورش رو ميكردم، تا الان همه چيز به خوبي گذشته.

چهارشنبه صبح ساعت 8 تا 12 يك بند پشت در اتاق عمل بودم، مامانم از دلشوره يكسره راه ميرفتن و با نگاههاي نگران به من نگاه ميكردن، هربار كه مامانم نگاهم ميكردن يه لبخند ميزدم و با چشمم بهشون ميگفتم كه نگران  نباش و همه چيز به خوبي ميگذره. پشت دراتاق عمل همه نگران و مضطرب، بعضي ها قصاص قبل از جنايت ميكردن و زار ميزدن، بعضي ها با تسبيحي كه تو دستشون بود زيرلب زمزمه ميكردن، آقائي روي زمين نشسته بود و قرآن كوچولوئي تو دستش و يه قرآن ديگه روي سرش گرفته بود با بغض قرآن ميخوند، مامان ميگفت برادرش كه فقط 20 سالشه تومورمغزي داره و توي اتاق عمل هستش كه متاسفانه ديگه بهوش نيومد........ آروم و بيصدا فقط به همه نگاه ميكردم و دلم به لطف و مهربوني خدا گرم بود ، ضمن اينكه براي آروم كردن مامانم مجبور بودم خودم رو خونسرد نشون بدم، ولي تو دلم غوغائي بود، خصوصا كه چندتا از مريض هائي كه قبل از بابا تو اتاق عمل رفته بودن رو بيرون آوردن ولي از بابا هيچ خبري نبود، بالاخره ساعت 12 صدا كردن كه همراه آقاي .... بيان داخل . نمي دونم پريدم، دويدم، راه رفتم ..... فقط ديدم تو ريكاوري بالاي سر بابا هستم، سرم و روي سينه اش گذاشتم و بدنش رو بو كردم، صورت بيرنگ و سردش رو بوسيدم، لبهاش رو بوسيدم و درست همين موقع بابا چشماش رو باز كرد و بهم لبخند زد، لبخندي كه تمام شاديهاي دنيا رو تو دلم نشوند، بابا نيمه هوش بودن و فقط لبخند ميزدن و برام جالب بود كه ازم ميپرسيدن:  توخوبي ؟؟!!!!! 

يه چيزديگه اي كه اون لحظه برام خيلي جالب بود چشمهاي پدرم بود كه با هميشه فرق داشت، برق شادي و شوق توي چشماش بود مثل آدمي بود كه بهش گفته بودن ديگه عمرت تمومه ولي يكهو يه فرصت دوباره بهش داده بودن، خيلي شاد بود ، شاديش در حين سكوتي كه داشت كاملا محسوس بود،

چهره اش با هميشه فرق داشت و انگار دلش ميخواست فرياد بكشه ولي توانائي نداشت . وقتي مامانم بالاي سرشون اومدن و بابا رو بوسيدن بابا به سختي دوباره چشمشون و باز كردن و آروم بغل گوش مامان گفتن : خيلي خوشحالم كه دوباره ميبينمت ...... و بعدش همش تو حالت نيمه هوش ميگفتن ، ببخشيد كه خيلي اذيتت كردم.

تازه اون موقع دليل شادي غيرقابل توصيف پدرم رو فهميدم، و بعدشم خودش اعتراف كرد كه اصلا اميد نداشته دوباره ما رو ببينه و دائم بعداز اينكه روي تخت خودش گذاشتنش آروم زيرلب ميگفت: خداياشكرت..

خلاصه تا امروز همه چيز به خوبي گذشته، حال بابا به نسبت عمل سختي  كه كردن خداروشكر خيلي خوب و مساعده و مشكلي ندارن به جز لكه هاي خوني كه به همراه ادرار خارج ميشه و قرارشده تا دوروز آينده اگربازم ادامه داشت به متخصص اورولوژي بيمارستان مراجعه كنيم، ولي انگار من تازه تخليه انرژي شدم، اين چندروز از صبح كه بيمارستان بودم و شب به اصرار مامان و بابا برميگشتم خوونه ولي تو خوونه هم دائم كارداشتم و كلي نظافت و به قول معروف خانه تكاني، مجبور بودم سريع تمومش كنم تا بعدش كه بابا آمدن خونه بيشتر بتونم پيششون باشم، خلاصه كه الان كلي خسته و بيخوابم و تمام بدنم درد ميكنه ، كف پاهام انگار كرخت شده، ولي خب تمام اين خستگيها با تصور اينكه حال پدرم خوبه و اينكه خدا چقدر دوستمون داره كه خواست بازم سايه اين فرشته بالاي سرهممون باشه بهم آرامش ميده

پسركم اين 9 روز كه باباجونش و نديده خيلي دلتنگي ميكنه، آخه خيلي به پدرم عادت داره، روزاول كه رفته بودم بيمارستان وقتي برگشتم و بهش گفتم كه پيش باباجون بودم، گفت كه چرا منو نبردي، گفتم كه ورود بچه ها به بيمارستان ممنوع هستش، اونم بغض كرد و گفت پس موبايلتو بده لااقل فيلم باباجون و ببينم آخه خيلي دلم براسون تنگ سده

از همه دوستاي خوبم كه با تلفن و كامنت از حال پدرم جويا شدن و كلي دعا براش كردن واقعا" ممنونم، دعا ميكنم كه هميشه دلهاي همتون سرشار از شادي و آرامش باشه و هيچوقت حس بد انتظار پشت اتاق عمل براي عزيزانتون رو تجربه نكنيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوازدهم اسفند 1385  |
 عمل جراحي

   

  اين تقديم به تو كه مهربونتريني

 اين يه پست غمگين نيست، من شاد شادم ، شادم از اينكه بعداز مدتهاي طولاني امكان خلاصي از اين درد لعنتي برات فراهم شد، شادم كه حداقل با اين توفيق اجباري مدتي رو تو خوونه هستي و استراحت ميكني، فقط كمي نگرانم ، نگرانم كه موقع عمل بايد درد و تحمل كني و بعدش هم طبيعتا" درد خواهي داشت، ولي تو اونقدر صبوري كه ميدونم تحمل ميكني، شايد كمي سخت باشه ولي در عوض راحت ميشي ، ديگه موقع راه رفتن پاهات كرخت نميشه، كمرت درد نميگيره ، از اين بابت خوشحالم، قرارشده كه اتاق نونوش رو براي استراحت بعداز عملت آماده كنيم، تخت نونوش رو كنار پنجره رو به حياط ميذاريم تا صبح كه از خواب بيدار شدي آفتاب صبح بهت بتابه و بتوني از پنجره،  اون ياكريمهائي رو كه هرروز صبح براشون ارزن ميريختي رو تماشا كني ، فقط ازت يه خواهشي دارم، اينكه تحمل كني، قوي باشي، نترسي ، دلم ميخواد با شجاعت و ايمان وارد اتاق عمل بشي، دلم ميخواد از نگاه خودت منم روحيه بگيرم، دلم ميخواد به محض اينكه عملت تموم شد به خاله نونو تلفن كنم و بگم كه حال بابائي خوبه خوبه و اونم اون طرف دنيا دلش شاد بشه و از نگراني بيرون بياد، بهم قول بده كه دوباره بعداز چندهفته استراحتي كه دكتر تعيين كرده بلند بشي و خودت بري دنبال پسرك من كه هرروز ساعت 4 از پشت پنجره مهدكودكش چشم انتظار توئه، بهم قول بده پدر خوبم ، قول بده

 

خداي مهربون به همه پدرها و مادرها سلامتي و عمري طولاني عطا كن ، ساية اونها رو سالهاي خيلي خيلي طولاني بالاي سربچه ها نگه دار و فضاي خونه رو با گرماي حضور اونها گرمتر كن (آمين)

                                                -----------------------------------

جمعه شب باباجون پسركم رو بغل كردن و بهش ميگن : دعا كن زودتر حالم خوب بشه و از بيمارستان برگردم خوونه دوتائي باهم بريم استخر و حسابي شنا كنيم، پسركم همون لحظه گفت: آخ جون استخر، باسه باباجون همين الان به خدا ميگم كه كمر سما زودي خوب بسه.

پدرم ديروز تو بيمارستان بستري شدن و چهارشنبه عمل جراحي دارن، اميدوارم مثل هميشه بتونم در اين مواقع آرووم و خونسرد باشم 

اينهفته و هفته هاي آينده به خاطر سرزدن و رسيدگي به پدرم نمي تونم خيلي احوالپرس دوستاي خوبم باشم كه هميشه برام دلگرمي بودن، از همتون عذرخواهي ميكنم ، در فرصتهائي كه شركت باشم به همتون سرميزنم تا از حالتون بيخبر نباشم ولي فرصتي براي گذاشتن كامنت شايد نداشته باشم.

شاد و سلامت و خوشبخت باشيد

تا سلامي ديگه بدرود

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه ششم اسفند 1385  |
 محمدصالح

 

هفته پيش پسركم اومد خوونه و گفت كه مامان بهانه همه نسسته بوديم كارتون تماسا ميكرديم ، محمدصالح همس صندليسو تكون تكون ميداد، يكهو از پست افتاد سرس خون آمد. خلاصه كلي ناراحت و نگران بچه شدم، امروز صبح كه طبق معمول هرروز صبح پسركم و بردم مهدكودك، همزمان با من ماشين پدرمحمدصالح هم رسيد و با سر سلامي كردم و وارد شدم ، اونم پشت سرمن وارد شد، وقتي منگولك رو تو تخت خودش خوابوندم، پدرمحمدصالح اونو دست خاله سپرد و با سر خداحافظي كرد و رفت و طبق معمول محمدصالح بغض كرد، خاله داشت كلاه و كاپشن اونو درمياورد و قربون صدقش ميرفت، رفتم جلو و بغلش كردم و بوسيدمش ، گفتم خوبي محمد، چقدر بزرگ شدي خاله، حالا چرا اخم كردي ، بيا يه بوس به خاله بده ببينم ، اونم با بغض اومد بغلم، محمد صالح همون بچه اي كه چندوقت پيش تو پستم نوشتم وقتي داشتم پسركم و تو تختش ميخوابوندم ديدم يكي آروم داره گريه ميكنه و رفتم سراغش و..........

خلاصه، خاله گفت : آخه محمد بعداز يكهفته اومده امروز دوباره كمي غريبي ميكنه، گفتم آهاااان به خاطر سرش ؟ خاله گفت : بله ، سرش 6 تا بخيه خورد !!!!! بغلش كردم و سرش و نگاه كردم ، هنوز نخهاي بيرحم بخيه روي سر بچه بود، قلبم تيركشيد و اشكم سرازير شد، محكم بغلش كردم و بوسيدمش و بهش گفتم: محمدجان ، خاله گلم، وقتي دوستات همشون اومدن و پسرك منم بيدار شد سرت و به همشون نشون بده و بگو كه اونا ، هم مواظب شما باشن هم مواظب خودشون ، هم اينكه شما هم مواظب خودت باش تا خداي نكرده دوباره زمين نخوري،   همونطوري كه بغض كرده بود گفت : باشه ........

ديدم نمي تونم جلوي اشكهام و بگيرم ، سريع از خاله خداحافظي كردم و از پله ها پائين اومدم، وقتي سوار ماشين شدم يه دستمال برداشتم و اشكهامو پاك كردم، همون لحظه باباي پسري گفت : چقدر ديركردي كجا موندي، پسري بيدار شده بود؟ گفتم : نه...... ميدوني چيه ؟ به نظر من بعضي از ما آدمها فكر ميكنيم كه بچه هامون بزرگترين سرمايه هاي زندگي ما هستن و اصلا تمام زندگي ما در وجود اونها خلاصه شده، در صورتيكه اصلا اينطور نيست، بعضي از همين ماها فقط براي دل خودمون زندگي ميكنيم ، بچه دار ميشيم، و خيلي كارهاي ديگه كه همش به خاطر دل خودمونه انجام ميديم، مثلا همين پدرومادر محمدصالح معصوم، اين بچه چه گناهي كرده، يه زن و مرد چقدر بايد بي فكر و خودخواه باشن كه صرفا" به خاطر دل خودشون به خاطر ارضاي غرايز خودشون بچه دار بشن و اصلا به آينده اون بچه فكر نكن، من نمي گم آدمهائي كه كرولال هستن حق زندگي ندارن، اصلا اينطور نيست، يه دختر و پسر كه از نظر شرايط جسماني همسان هستن ، عاشق هم ميشن ، ازدواج ميكنند ، تشكيل يه زندگي ميدن و در كنار هم به خوبي هم ميتونن زندگي كنن، ولي ديگه بچه  كجاي اين داستان جا داره؟ اونها حق نداشتن به خاطر دل خودشون يه موجود بيگناه رو به دنيا بيارن ، اين بچه اول از هرچيز به عشق و محبت پدرومادرش نياز داره كه اولين راه ايجاد اين دو نعمت خدائي گفتار و كلامه ، هيچ زمزمه اي عاشقانه تر و هيچ قصه اي شيرين تر از كلامي نيست كه از دهن مادر و پدر بيرون مياد اونوقت تو فكرشو بكن اين بچه از اين نعمت بزرگ محرومه ، خب مسلما" رو مسائل ديگه روحي و رواني اين بچه تاثير منفي ميذاره، براي همينه كه توي مصاحبه اي كه تو ماهنامه مهدكودك از بچه ها داشتن مصاحبه محمدصالح با همه زمين تا آسمون فرق داشته، خاله يه قصه رو براي بچه ها تعريف كرده و اونو ناتموم گذاشته و از هر بچه اي خواسته كه ادامه اونو بگه :

يه روز برفي خاله پيرزن با زنبيلش رفته بود خريد، همينطور كه داشت ميرف پاش ليز ميخوره و مي افته زمين و زنبيلش از دستش پرت ميشه ، همون موقع يه هاپوي گنده مياد جلو و .......................

 رزا : با دندوناش زنبيل خاله پيرزن و ميگيره و ميده بهش و اونو ميبره اون طرف خيابون

 بهار : خاله پيرزن دستشو ميگيره به تن هاپو و بلند ميشه و ميره

 پسرك من : هاپو مياد خاله پيرزن و ليس ميزنه و حالسو خوب ميكنه و اونو ميبره خونسون

و........... بقيه بچه ها.

محمدصالح : هاپو خاله پيرزن و گازميگيره و اونو ميكشه و خودش فرار ميكنه

فكرشو بكن .... چقدر روحيه و طرز فكرش با بقيه بچه هاي هم سن خودش فرق ميكنه، توي مهدكودكم دائم با بچه ها دعوا ميكنه و اونا رو ميزنه و هول ميده، پسري ميگه محمدصالح همه رو اذيت ميكنه . البته من بهش سفارش كردم كه خيلي مراقب محمدصالح باشه ، بهش گفتم كه اون نمي تونه با مامان و باباش مثل شما حرف بزنه ، مامان و باباش نمي تونن صحبت كنن و حرفاي اونو بشنون اونم عصباني و ناراحت ميشه ، اونوقت شما بايد باهاش دوست باشي و بهش محبت كني.

خلاصه كه به نظر من اونا آدمهاي خودخواهي بودن كه بچه دار شدن، حتي فكر نكردن كه شايد بچه اونها هم اين مشكل رو داشته باشه؟؟ چطور به خودشون اجازه دادن يه موجودي رو به وجود بيارن كه هيچوقت نتونه طعم لذت حرف زدن با پدرومادرش رو حس كنه، چطور تونستن چنين كاري بكن، درسته الان اون بچه به دنيا اومده و حق زندگي داره ولي چرا اونا قبلش نبايد به اين قضيه فكرميكردن كه بدون بچه هم ميتونن در كنار هم يه زندگي آروم و خوب داشته باشن و با توجه به اينكه هردوشون مثل هم هستن هيچوقت مشكلي پيش نخواهد اومد ، ولي اون بچه معصوم و بيگناه كه هميشه يه بغضي تو گلوش داره و هالة اشكي توي چشماش ......

خلاصه دوباره اشكم دراومد  و همزمان با اشك من صداي خورخور بابائي ...........

فكرشو بكنيد ماشينهاي كناري چقدر بهم خنديدن و با خودشون گفتن كه خانمه ديوونه شده داره با  كسي كه در كمال آرامش كناردستش خوابيده حرف  ميزنه  

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوم اسفند 1385  |
 
 
بالا