سلام به همه دوستاي خوب و مهربونم، دوستاي عزيزم كه چه بهانه باشه و چه نباشه به يادش هستن و با حرفهاي قشنگ و محبت آميزشون دل اون رو شاد ميكنند. ممنونم از همه شماهائي كه روز تولد پدرم و پسركم رو بهم تبريك گفتيد، از همه شما يه دنيا ممنونم، يه دنياااا 

روز 6 بهمن تولد پدرم بود، روزي كه هميشه براي من قشنگترين روزبوده، اون شب طبق معمول هرسال خانواده كوچيك ما دورهم جمع شدن و با يه كيك كوچولو و چندتا عكس و يه دنيا شادي و خاطره قشنگ تموم شد 
منگولك امسال خواسته بود كه تولدش مثل دوستاش توي مهد برگزار بشه، چون سه سال گذشته با كلي ميهمان كه همشون مخصوص مامان و بابا بودن برگزار شده بود (به نام اون و به كام ما
) امسال از قبل اعلام كرد كه دوست داره تو مهد و با دوستانش تولد داشته باشه، منم كه استثنا" آينده نگري نكرده بودم بهش اين قول رو دادم، ولي حدود يك يا دوهفته قبل متوجه شدم كه دقيقا روز تولد منگولك روز عاشوراست
خلاصه سعي كردم به زبون خودش و در حد درك خودش براش توضيح بدم كه امكان اينكار نيست، اونم قبول كرد، خلاصه روز سه شنبه صبح وقتيكه ازخواب بيدار شد ، كلي بغلش كردم و بوسيدمش و براش آهنگ تولدت مبارك رو خوندم، اونم حسابي ذوق زده شده بود بعدش سريع دست و صورت و دندوناش رو شست و رفت سراغ كمدش و جعبه اي رو كه وسائل تزئين مخصوص تولد هستش و خاله نونو به صورت كيلوئي براش آورده رو برداشت و گفت : خب من آماده سدم حالا بريم خوونه مامان جون تا تولد بگيريم 
بهش گفتم : پسرم امروز نميشه تولد گرفت آخه كسي تو خونه نيست تا ما دعوتش كنيم ، تازه امروز چون روز عاشوراست و امام حسين مرده و همه ناراحت هستن نميشه دامبول و ديمبال كرد، يه كمي فكركرد و گفت : خب باسه بدون دامبول و ديمبال ميرقصيم 
خلاصه رفتيم خوونه مامان جون ، خانم دائي منگولك كه خيلي خوش ذوق و با سليقه اس، فورا" از سوپر يه بسته پودركيك رشد خريد و توي فر يه كيك خوشمزه با يه تزئين خيلي قشنگ درست كرد و يه قسمتي از ديوار و چندتا بادكنك و نوارهاي رنگي زد و خلاصه منگولك شمعهاش رو فوت كرد و چندتا عكس انداختيم و تولد تموم شد. راستي اينم بگم كه چندروز قبل دائي و باباجون ازش پرسيدن كه چي دوست داري برات بخريم ؟ منگولك گفت : منكه اهل اسباب بازي نيستم، فقط لپ لپ دوست دارم با سي دي تاتي ، گفتن باشه اونا رو ميخريم ديگه چي ميخواي؟ گفت: هيسي نميخوام بهم پول بديد مامانم برام بذاره بانك پس انداز كنم ميخوام يه خوونه بخرم ، من طبقه اول باسم ، مامانم و بابام طبقه دوم باسن عروسمم طبقه سوم باسه 
از قديم گفتن بچه حلال زاده به دائيش ميره، البته منگولك خيلي چيزاش به دائيش رفته ولي تواين يه مورد كه از عروس خانومش فراريه اصلا به دائيش نرفته ، بلكه به پدرش رفته 
اينم از مراسم يكساعته و بدون دردسر و هزينة آقا منگولك كه كلي هم خوشحال بود ، ولي بهش قول دادم به محض اينكه عمومهرداد (عموموسيقي مهدكودك) تونست دوباره مراسم دامبول و ديمبالش رو به راه بندازه ، توي مهد براش يه جشن سوري بگيريم. از اون روزم به هركسي كه ميرسه ميگه من ديگه 5 سالم سده ، ديگه خيلي ي ي ي بزرگ سدم ، اصلا" هم قبول نميكنه كه تازه چهارسالش تكميل شده 
اينم از داستان تولد منگولك 
اون روز از صبح ساعت 7 كه بيدارشدم ، دائم خاطرات چهارسال قبل جزء به جزء توي ذهنم بود، حتي استرسي كه از شب قبلش داشتم رو حس ميكردم، ذوق مادرشدن بعداز نه سال انتظار رو حس ميكردم، حتي اشتياق بعداز عمل تو لحظه نيمه بيهوشي براي اينكه مطمئن بشم كه بچه ام دختره رو حس ميكردم، فكركنم سال قبل گفته بودم كه اصلا براي تعيين جنسيت سونوگرافي نكرده بودم، و با اطمينان به همه ميگفتم كه بچه ام دختره، ولي ظاهرا" به قول منگولك خدا بهم گفته بود كه (سما لطفا دخالت نكن ، من دوست دارم ني ني سما پسر باسه) و ني ني من پسر شد، يه پسر درشت و قدبلند و زيبا و دوست داشتني، پسري كه بعداز گذشت چهارسال هرروز به خاطر داشتن و بودنش خداروشكر ميكنم، به خاطر داشتنش هميشه حس خوشبختي و آرامش دارم و حاضرنيستم اونو با هيچ نعمت ديگه اي توي دنيا حتي براي لحظه اي كوتاه عوض كنم. اون تمام دنيا و آرزوي منه.
خدايا از اينهمه خوشبختي كه يكجا بهم دادي ازت ممنونم
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در شنبه چهاردهم بهمن 1385
|