تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
حقيقي يا سوري ؟؟

 

چندروزيه كه دارم با خودم فكر ميكنم  - به نظرم ثبت كردن خاطرات تلخ و شيرين زندگي كاره قشنگيه، من تا قبل از اينكه اينجا بنويسم دفترچه اي داشتم كه از لحظه باخبرشدن بارداري خودم اونجا نوشتم تا زمانيكه اينجا شروع بنوشتن كردم، حالا فكرميكنم اگر روزي تصميم بگيرم كه اينجا رو به پسرم معرفي كنم، اون از اسم مستعاري كه اينجا براش درنظر گرفتم خوشش مياد يا باعث رنجش خاطرش ميشه، روزي كه اون بعنوان عضوي از اين جامعه براي خودش جايگاه و مقامي داره، آيا از اسم منگولك چه احساسي خواهدداشت؟؟؟؟؟؟ از طرفي هم فكرميكنم كه گفتن اسم حقيقي اون هيچ اشكالي نميتونه داشته باشه جز اينكه شايد روزي كه اين خاطرات رو ميخونه و ميدونه در جائي ثبت شده كه هركسي به راحتي ميتونه بهش دسترسي داشته باشه، خوشش نياد ازاينكه اسمش باعث شناسائي اون و بازشدن دفترچه خاطراتش بشه و اين قضيه باعث آزارش بشه، پس فعلا" و تا گرفتن نتيجه و مشورت با خودم ، منبعد از پسركم با عنوان پسري مي نويسم، اميدوارم دوستان خوبم هم به زودي بتونن عنوان پسري رو جايگزين منگولك بكنند...

                                ================================================

امروز توي مهدكودك تولد بچه هاي بهمن ماهي بود، صبح ساعت 9 با پسركم و كلي باروبنديل مثل هندي كم ، دوربين عكسبرداري، كلي كادو و يه ساك لباس رفتم مهد، يه جشن تولد خوب و شاد، يه كيك خوشگل ، يه كلاه بوقي زرد و كلي بادكنك و يه عمو مهرداد شيطون و شاد كه با موزيكش همه رو به نرمش واداشت، خيلي خوش گذشت و پسركم واقعا خوشحال بود، همش ميرقصيد و شعر تولد رو ميخوند، بعدشم كه كلي كادو گرفته بود و اينقدر خوشحال بود كه وقتي ميخواستم ازش خداحافظي كنم و بيام شركت اصلا محل من نميذاشت، براي اولين بار بود كه رفتن من انگار براش مهم نبود. بعدشم با عجله راه افتادم و برگشتم شركت و خلاصه تازه رسيدم ، كلي كار روي ميزم تلنبار شده . برم تا آقاي اخلاقيان حسابم رو نرسيده ،

همگي روزگارتون خوش و خرم

                     ----------------------------------------------------------------------

 

  اينم آدرس جديدخوونه  ياسين كوچولو هستش كه نميدونم چرا مامانش نميتونه وارد وبلاگش  بشه :

    http://zahra1611561.blogfa.com 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 12:8 بعد از ظهر | 
سورپرايز

 

هيچوقت صبح ناشتا نمي تونم چاي بخورم، حالت تهوع بهم دست ميده، امروز صبح زودتر از هميشه رسيدم شركت، ساعت 7:27 دقيفه ، هنوز كسي نيومده بود، بلافاصله پنجرة روبه خيابون شلوغ رو بازكردم و نسيم خنكي وارد سالن شد، همونموقع همكارخدماتي كه هميشه زيادي به من لطف داره فورا" برام چاي آورد و گذاشت روي ميزم و بعد با لبخندي دور شد، براي اولين بار بوي مطبوع چاي شركت رو حس كردم، بخارقشنگي از داخل ماگ قهوه اي رنگم كه البته به قول آقاي همكار بشكه 220 ليتري هستش بلند ميشد، اينقدر بوي چاي براي خوشايند بود كه بازم براي اولين بار چاي داغ خوردم، به عكس پسركم كه درست كنارمونيتورم گذاشتم نگاه كردم و تمام وجودم لبريز از عشق شد،يه عشق خدائي .......

----------------------------------

اخيرا" منگولك هرچيزي كه ميشه فورا" ميگه : مامان بهانه ميسه از خدا بپرسي ؟؟؟؟؟

داشت با كامپيوترFrog Crazy بازي ميكرد، قسمتي از بازي كه خيلي سخت بود، جيغش دراومد : مامان بهانه آخه سرا من نميتونم از اين مرحله رد بسم، ميسه به خدا بگي كمك من بكنه ؟؟

گفتم : خوب پسرم خودت به خدا بگو، حرف شمارو بيشتر گوش ميكنه

ديدم آروم داره حرف ميزنه: خدايا ميسه به من كمك كني از اين مرحله رد بسم ؟؟؟

بعداز چند دقيقه ديدم داره نق ميزنه : اين خدا سرا كمك من نمي كنه ؟؟ حتما" داره به يكي ديگه كمك ميكنه كه حواسس به من نيست

كم كم ديگه لجش دراومده و شروع به غرزدن كرد: اه ، از دست اين خدا، سرا كمك نمي كني آخه ، اصلا منم دوست ندارم ، خيلي ننري

ديشب ميخواستيم بريم هواخوري ، بهش گفتم قبل از اينكه لباست رو بپوشي برو جيش كن ، دوباره گفت: نه مامان بهانه جيس ندارم، راست ميگم ، از خدا بپرس ببين كه جيس ندارم .........

----------------------------------

-قبلن نسبت به رفتارهاي همخونه خيلي خوش بين بودم، وقتي كوچكترين تغييري حس ميكردم، از خود بيخود ميشدم و فكرميكردم كه واقعا" داره اتفاق خوبي مي افته ، ولي نمي دونم چرا تازگيها ديگه اينطوري نيستم، الان حدود يكهفته اي ميشه كه خيلي اخلاقش تغيير كرده، چطوري؟ توشركت دائم بهم سرميزنه، بي بهانه با موبايلم تماس ميگيره، تو خوونه باهام حرف ميزنه و موقع حرف زدن گاهي نگاهم ميكنه، هركجا بشينم كنارم ميشينه، ديشب داشتم تلويزيون تماشا ميكردم اونم طبق معمول در حال تعمير بود، منگولك تو اتاقش بود، آمد كه از روي ميزكناردست من يه چاقو براي بريدن سيم برداره، دولا شد و صورتم رو بوسيد، يكهو انگار آب داغ روي سرم ريختن، مبهوت نگاهش كردم، فورا صورتش رو برگردوند، گفتم : اين يه سورپرايز واقعي بود، اونم خنديد ولي چيزي نگفت، ولي به جاش همونموقع منگولك از اتاق دويد بيرون و گفت : سوپرايز سي بود ؟ سي بود مامان ؟ منم ميخوام سوپرايز بسم

ولي نمي دونم چرا دلم شور ميزنه ، انگار خيلي خوشحال نيستم، من اصلا" آدم بدبيني نيستم ، برعكس خيلي هم زودباور و خوش بينم ، ولي نمي دونم چرا اينبار نمي تونم باورش كنم، نمي تونم باور كنم كه بعداز اينهمه سال تصميم به تغيير گرفته باشه، ميترسم دوباره نقشه اي تو سرش باشه ، كاشكي اشتباه كنم، كاشكي اينطور نباشه، كاشكي فهميده باشه كه چقدر زندگيم رو دوست دارم ، چقدر هميشه نياز به توجه و عشقش داشتم، كاشكي بفهمه كه از اون روز لعنتي و شوم، از اون روزي كه تنها دلخوشي زندگيم رو از دست دادم ، تلاش كردم تا همخونه دلگرمي من باشه ، ولي تا امروز نفهميد ، اما اميدوارم الان فهميده باشه. اميدوارم ........ اميدوارم اين اضطراب من بيمورد باشه ، كاشكي منم مثل منگولك ميتونستم ازخدا بپرسم

----------------------------------

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟

مرد شرمنده شد و رفت...

                                                                                

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 11:3 قبل از ظهر | 
ماه قشنگ بهمن

 

سلام به همه دوستاي خوب و مهربونم، دوستاي عزيزم كه چه بهانه باشه و چه نباشه به يادش هستن و با حرفهاي قشنگ و محبت آميزشون دل اون رو شاد ميكنند. ممنونم از همه شماهائي كه روز تولد پدرم و پسركم رو بهم تبريك گفتيد، از همه شما يه دنيا ممنونم، يه دنياااا

روز 6 بهمن تولد پدرم بود، روزي كه هميشه براي من قشنگترين روزبوده، اون شب طبق معمول هرسال خانواده كوچيك ما دورهم جمع شدن و با يه كيك كوچولو و چندتا عكس و يه دنيا شادي و خاطره قشنگ تموم شد

منگولك امسال خواسته بود كه تولدش مثل دوستاش توي مهد برگزار بشه، چون سه سال گذشته با كلي ميهمان كه همشون مخصوص مامان و بابا بودن برگزار شده بود (به نام اون و به كام ماامسال از قبل اعلام كرد كه دوست داره تو مهد و با دوستانش تولد داشته باشه، منم كه استثنا" آينده نگري نكرده بودم بهش اين قول رو دادم، ولي حدود يك يا دوهفته قبل متوجه شدم كه دقيقا روز تولد منگولك روز عاشوراست

خلاصه سعي كردم به زبون خودش و در حد درك خودش براش توضيح بدم كه امكان اينكار نيست، اونم قبول كرد، خلاصه روز سه شنبه صبح وقتيكه ازخواب بيدار شد ، كلي بغلش كردم و بوسيدمش و براش آهنگ تولدت مبارك رو خوندم، اونم حسابي ذوق زده شده بود بعدش سريع دست و صورت و دندوناش رو شست و رفت سراغ كمدش و جعبه اي رو كه وسائل تزئين مخصوص تولد هستش و خاله نونو به صورت كيلوئي براش آورده رو برداشت و گفت : خب من آماده سدم حالا بريم خوونه مامان جون تا تولد بگيريم

بهش گفتم : پسرم امروز نميشه تولد گرفت آخه كسي تو خونه نيست تا ما دعوتش كنيم ، تازه امروز چون روز عاشوراست و امام حسين مرده و همه ناراحت هستن نميشه دامبول و ديمبال كرد، يه كمي فكركرد و گفت : خب باسه بدون دامبول و ديمبال ميرقصيم

خلاصه رفتيم خوونه مامان جون ، خانم دائي منگولك كه خيلي خوش ذوق و با سليقه اس، فورا" از سوپر يه بسته پودركيك رشد خريد و توي فر يه كيك خوشمزه با يه تزئين خيلي قشنگ درست كرد و يه قسمتي از ديوار و چندتا بادكنك و نوارهاي رنگي زد و خلاصه منگولك شمعهاش رو فوت كرد و چندتا عكس انداختيم و تولد تموم شد. راستي اينم بگم كه چندروز قبل دائي و باباجون ازش پرسيدن كه چي دوست داري برات بخريم ؟ منگولك گفت : منكه اهل اسباب بازي نيستم، فقط لپ لپ دوست دارم با سي دي تاتي ، گفتن باشه اونا رو ميخريم ديگه چي ميخواي؟ گفت: هيسي نميخوام بهم پول بديد مامانم برام بذاره بانك پس انداز كنم ميخوام يه خوونه بخرم ، من طبقه اول باسم ، مامانم و بابام طبقه دوم باسن عروسمم طبقه سوم باسه

از قديم گفتن بچه حلال زاده به دائيش ميره، البته منگولك خيلي چيزاش به دائيش رفته ولي تواين يه مورد كه از عروس خانومش فراريه اصلا به دائيش نرفته ، بلكه به پدرش رفته

اينم از مراسم يكساعته و بدون دردسر و هزينة آقا منگولك كه كلي هم خوشحال بود ، ولي بهش قول دادم به محض اينكه عمومهرداد (عموموسيقي مهدكودك) تونست دوباره مراسم دامبول و ديمبالش رو به راه بندازه ، توي مهد براش يه جشن سوري بگيريم. از اون روزم به هركسي كه ميرسه ميگه من ديگه 5 سالم سده ، ديگه خيلي ي ي ي بزرگ سدم ، اصلا" هم قبول نميكنه كه تازه چهارسالش تكميل شده

اينم از داستان تولد منگولك

اون روز از صبح ساعت 7 كه بيدارشدم ، دائم خاطرات چهارسال قبل جزء به جزء توي ذهنم بود، حتي استرسي كه از شب قبلش داشتم رو حس ميكردم، ذوق مادرشدن بعداز نه سال انتظار رو حس ميكردم، حتي اشتياق بعداز عمل تو لحظه نيمه بيهوشي براي اينكه مطمئن بشم كه بچه ام دختره رو حس ميكردم، فكركنم سال قبل گفته بودم كه اصلا براي تعيين جنسيت سونوگرافي نكرده بودم، و با اطمينان به همه ميگفتم كه بچه ام دختره،  ولي ظاهرا" به قول منگولك خدا بهم گفته بود كه (سما لطفا دخالت نكن ، من دوست دارم ني ني سما پسر باسه) و ني ني من پسر شد، يه پسر درشت و قدبلند و زيبا و دوست داشتني، پسري كه بعداز گذشت چهارسال هرروز به خاطر داشتن و بودنش خداروشكر ميكنم، به خاطر داشتنش هميشه حس خوشبختي و آرامش دارم و حاضرنيستم اونو با هيچ نعمت ديگه اي توي دنيا حتي براي لحظه اي كوتاه عوض كنم. اون تمام دنيا و آرزوي منه.

                                   خدايا از اينهمه خوشبختي كه يكجا بهم دادي ازت ممنونم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 10:14 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar