تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
خاطره تلخ و شيرين از البرز

وقتي آدم مدتي از چيزي دور ميشه انگار اون تب و تاب رو در مورد اون چيز بخصوص هم از دست ميده، اينقدر اين مدت دسترسيم  به اينترنت كم بود كه راستش ديگه انگيزه نوشتن در من از بين رفت .

حالا كه چيزي به ذهنم نميرسه يه خاطره مي نويسم :

پنجشنبه شام رستوران البرز (سهروردي) دعوت داشتيم، جاي همگي خالي مهموني عالي بود، وقتي وارد اونجا شدم يكهو دلم گرفت، دقيقا ياد 14 سال قبل افتادم .................

پنجشنبه بود و من به خاطر مسافرتي كه مديرعامل شركت داشت بايد اضافه كار به شركت مي اومدم، مشغول انجام كارها بودم كه ديدم در باز شد و آقاي همكار سابق و همخونه فعلي وارد شركت شد، خيلي تعجب كردم و با اخم ازش پرسيدم كه براي چي روز تعطيل اومده شركت، گفت داشتم از اينجا رد ميشدم ديدم ماشين آقاي فلاني جلوي در شركته تعجب كردم ، گفتم يه سري بزنم. منم كلي از اين تعجبش لجم گرفت ، ولي خب ديگه چيزي نگفتم و مشغول بكار شدم، اونم از خدا خواسته الكي سرشو گرم كرد و تو شركت موند، نزديك ظهر بود كه آقاي مديرعامل كه ضمنا" دوست صميمي و نزديك پدرمن هم بودند، به من گفت كه آماده شو بريم ناهار بخوريم و دوباره برگرديم. خلاصه از من انكار و از ايشون اصرار، اصلا دلم نميخواست با آقاي همكار ناهار برم بيرون ، ولي خب ديگه بالاخره در مقابل مقام معظم مديرعامل بنده تسليم شدم ، به پيشنهاد ايشون رفتيم چلوكبابي البرز كه نزديك شركت هم بود، بنده هم انگار زيپ دهنم رو كشيده بودن آقاي مديرعامل هم كه اصلا" عادت به اينهمه سكوت و وقار من نداشت همش ميپرسيد كه چطور شده تو امروز اينهمه ساكتي و اخم كردي؟؟ خب منم روم نميشد كه بگم : باباجان  م ن د و س ت ن د ا ر م  كه با آقاي فلاني كه هيچ ميانه خوبي هم باهم نداشتيم ناهار بيام بيرون و كلي عصباني بودم كه اون چرا بدون اينكه كسي ازش دعوت كنه روز تعطيل سرزده اومده بود شركت ، و براي اينكه تلافي كارش و كرده باشم حسابي بهش اخم كرده بودم  خلاصه ............. ناهار و خورديم و موقع بيرون آمدن آقاي مديرعامل گفت كه شما بريد سوار ماشين بشيد تا من برم دستشوئي، همينكه پامون رو از در سالن بيرون گذاشتيم يكهو ديدم يه آقائي جلومون سبز شد و شروع كرد : به ه ه ه ه  آقا... گل .... شما كجا اينجا كجا...... ؟؟؟ اااا سلام خانم حال شما چطوره؟ تبريك ميگم بهتون ، اي ناقلااااا حالا ديگه ازدواج ميكني و به ما خبر نميدي؟؟ ترسيدي بيايم خونتون شيريني بخوريم ؟؟؟

اين موقع قيافه من واقعا" ديدني بود  صورتم از عصبانيت و احمق بودن اين آدم گنده قرمز شده بود و چشمام داشت از حدقه بيرون ميزد ولي هيچي نمي گفتم و فقط بربر داشتم به اين آقا كه بي وقفه حرف ميزد نگاه ميكردم ، آقاي همكارم بنده خدا هول شده بود و تندتند ميگفت: نه بابا ازدواج كدومه ؟ ايشون همكار من هستن  و .........

منم با عصبانيت و بدون خداحافظي از درب رستوران بيرون اومدم.... حالا ديگه اخمم هزاربرابر شده بود طوريكه با صدمن عسلم نميشد بنده رو چشيد  اونم بيچاره همش عذرخواهي ميكرد و كلي خجالت زده شده بود، ولي................. اين داستانم باعث نشد كه ايشون از خجالتشون زودتر تشريف ببرن منزل و دقيقا تا لحظه اي كه من بودم ، تشريف داشتن، طوري كه آخرشم با اصرار آقاي مديرعامل منو تا جلوي درب خونمون رسوندن    (گل بود به سبزه نيز آراسته شده بود)

خلاصه پنجشنبه كلي اين خاطره برام زنده شد ، اولش  خنديدم ، بعد گريه كردم و در نهايت ، افسوس روزهاي رفته و فراموش شده رو خوردم ...........

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 2:35 بعد از ظهر | 
مهربونترين مخلوق

 

ميخوام اينجا باهات راحت حرف بزنم، پس منو ببخش اگر تو خطابت ميكنم :

اين چه حكمتيه كه در هر شرايطي به تو فكرميكنم ؟؟ وقتي كه شادم يا وقتي كه غمگين.........

وقتي آخرين روزهاي بارداري رو سپري ميكردم و در اوج شادي و انتظار بودم ، وقتي بهت فكرميكردم، اشكم سرازير ميشد، از اينكه تونسته بودم يكي از آرزوهات رو برآورده كنم شاد بود، هنوزم از تصور اون لحظه كه خبر باردار شدن منو بهت دادن و در حال رانندگي بودي و همون لحظه ماشين رو كنار اتوبان نگه داشتي و از ماشين پياده شدي و دستهات رو به آسمون گرفتي و خداروشكر كردي ، بغضم ميگيره،

از اينكه هميشه نگران من هستي از خودم بدم مياد، تو حتي خنده هاي مصنوعي منو ميفهمي، به محض اينكه دستم رو روي پيشوني يا پام بگذارم، فورا" ميپرسي كه خوبي؟؟ كجات درد ميكنه؟؟ هميشه نگران چشمهاي بيمار و حساس من هستي ، اگر كوچكترين لكه خوني در اثر خستگي تو چشمام باشه و تو ببيني نگران ميشي، از بچگيم همينطور بود، هميشه يكي از نگرانيات بيماري چشمهاي من بود. تو تنها كسي هستي كه هميشه همه چيز و از چشمام ميخوني و اين هميشه براي من تعجب آور بوده،براي همين هميشه سعي ميكنم نگاهم رو ازت بدزدم ولي تو ............................

تو چرا هميشه مي فهمي كه ته قلبم چي ميگذره .. چرا وقتي دلم يه دنيا گرفته و من مثل هميشه پنهان ميكنم و ميخندم و حرف ميزنم ، به محض اينكه يه گوشه ميشينم فورا مياي كنارم و دست مهربونت رو روي شونه ام ميگذاري و محكم فشار ميدي؟؟ و من مي فهمم كه يعني چي ... يعني اينكه بازم فهميدي كه من چمه و با اينكارت داري ميگي كه من هستم ، غصه نخور ...

 وقتي بهت تلفن ميزنم و تو شماره منو مي بيني بدون هيچ تمريني ازقبل، قشنگترين جمله ها رو بهم ميگي؟؟

جاااانم ........ گلبرنم .... قشنگم ......

وقتي بهم تلفن ميكني و مي پرسم كاري داشتي زنگ زدي ، ميگي : نه . فقط زنگ زدم كه صدات و بشنوم.

وقتي به خونه ام دعوتت ميكنم ، مثل بچه ها ذوق زده ميشي و كلي خوشحالي ميكني، وقتي به خونه ام مياي هرچيزي رو كه دوست داري ، هوس ميكني و دلت ميخواد برات آماده كنم ، وقتي غذائي رو كه حتي در كمال بي حوصلگي درست كردم ميخوري با هر قاشق  به به ميكني و به همه ميگي كه اين لذيذترين غذائي هستش كه تابه حال خوردي و براي شوخي  ازم ميخواي كه دستورش رو به ديگران هم ياد بدم.....

وقتي ازت ميخوان كه با صداي گرم و قشنگت بخوني، با اينكه تو نفس كم مياري ، هنوزم صدات باعث غرور من ميشه و با افتخار بهت نگاه ميكنم، وقتي حرف ميزني من بهت افتخار ميكنم، وقتي براي انجام هركاري ديگران ازت راهنمائي ميخوان من بهت افتخار ميكنم هرچند كه خودم هيچوقت و هيچوقت ازت نخواستم كه به حرفم گوش بدي و مشكلم رو حل كني، چون نميخوام قلب مهربونت به درد بياد و غمگين بشي،  هرچند كه تو الان غمگين و نگراني ............................. (عزيزم)

حالا ميخوام بهت بگم كه به خاطر داشتن و بودنت روزي هزاربار خدايم رو شكر ميكنم، شايد ضعيف باشم و نتونم تحمل يك لحظه بيماري تورو داشته باشم و زود خودم رو ميبازم، ولي هيچ چيزي نمي تونه تصور يك لحظه نبودنت رو به ذهنم بياره، من همه افكار بدم رو نابود ميكنم و براي بودنت و خوب بودنت زمين رو به آسمونها پيوند ميزنم، هنوز به شونه هاي محكم و دستهاي گرم و حرفهاي مهربونت نياز دارم .

من همه زندگيم رو از تو دارم و به خودم ميبالم كه حتي خصوصيات اخلاقيم رو از تو به ارث بردم، تو بهترين درس زندگي يعني صبر و گذشت رو بهم دادي ولي بدون كه حتي اگر صدسال ديگه هم زندگي كنم ذره اي از خوبي و مهربوني و تحمل تورو نخواهم داشت ،

تو اسوه يه انسان كاملي ، يه فرشته اي .........

با ايمان ميشه هر بدي رو نابود  و هردردي رو درمان كرد، من ايمان دارم ميتونم سالهاي خيلي طولاني سرم رو روي شونه هات بگذارم ، من ايمان دارم .........

 

       دوست دارم پدر مهربونم ، ازت خواهش ميكنم كه قوي باشي و هميشه برايم بموني

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 4:30 بعد از ظهر | 
يه دنيا دل نگراني.............

 

دل نگرانيها اندك نيست

عشق اندك نيست

نيازهم  اندك نيست

پس خدايا به سلامت دارش

 

---------------------------------

منگولك شديدا " بهم وابسته شده، البته حس ميكنم اين وابستگي رو خودم در اون بوجود آوردم، يك لحظه نمي تونم ازش دور باشم، وقتي خوونه هستيم، دائم كنارشم، بيشتر از هزاربار مي بوسمش، بغلش ميكنم، دلم ميخواد دائم گردنشو ببوسم و بو كنم، وقتي باهام حرف ميزنه در حال انجام هركاري كه باشم توي چشاش زل ميزنم و با هركلمه اي كه ميگه هزاربار قربون و صدقه اش ميرم، تو خوونه دائم صداش ميكنم، همينكه ميگه بله، انگار آروم ميشم، دائم بهش ميگم ، دوست دارم اونم ميگه  منم دوست دارم ، تا صبح دومرتبه ميرم تو اتاقش و نگاهش ميكنم و مي بوسمش و دوباره برميگردم، كه خب در مقابل چنين رفتاري مشخصه كه اونم چه حسي و چه عكس العملي بهم نشون ميده، دلم نميخواداينطوري باشه ولي دست خودم نيست،

پنجشنبه شب مشغول يه كاري بودم ، ديدم بيصدا تو اتاقش داره با كامپيوترش بازي ميكنه، يكهو دلم براش سوخت ، از تنهائيش و از اينكه وظايفم رو نسبت بهش به خوبي ادا نميكنم ، صداش كردم و گفتم : دلت ميخواد بريم سرزمين عجايب ؟؟  يكهو پريد بالا و بغلم كرد و گفت : بله مامان بهانه ، دوست دارم بريم، زودباس منو آماده كن، گفتم: قولي كه هميشه ميدي يادت نره، تا مامان گفت كافيه ديگه بايد بريم شما چي ميگي؟؟؟؟ اونم گفت : ميگم باسه چسم........

روز جمعه صبح هم داداشي تلفن كرد و گفت كه با خانومش ميان تا منگولك و ببرن باغ وحش ، منم كلي خوشحال شدم كه هم ميتونستم  تندتند به كارام برسم و هم اينكه منگولك روزكسل كننده جمعه رو خوونه نميمونه،  وقتي بهش گفتم كلي ذوق كرد و بالا پائين پريد، ولي وقتي گفتم كه من نمي تونم بيام ، مثل ابربهار شروع به گريه كرد، ميگفت : ولي من دوست دارم با سما برم، هرچقدر سعي كردم راضيش كنم كه خودش با اونا بره نشد كه نشد ، بماند كه خودمم ته دلم راضي نبود تنهائي بره ، هرچند كه دائي و خانم دائيش هم خيلي دوستش دارن هم خيلي مراقبش هستن ولي يه وسواس عجيبي رو اين مسئله دارم ،  همش وسط گريه هاش منو بغل كرده بود و مي بوسيد و با هق هق ميگفت : مامان بهانه ميسه سما هم بيايي؟؟ خواهس ميكنم سماهم بيا خواهس ميكنم

طوري التماس ميكرد و گوله گوله اشك ميريخت كه دل سنگم آب ميشد، باوجودي كه خوونه خيلي نامرتب بود و كلي لباس بايد مي شستم و اتو ميكردم و و كلي كار انجام ميدادم همه رو نصفه كاره ول كردم و باهاشون رفتم . داداشم و خانمش كلي تعجب كرده بودن، آخه قبلا كه كوچيكتر بود كلي اونو گردش ميبردن ولي حالا .........

دلم نميخواد مثل خودم وابسته و زيادي عاطفي بشه، ولي به نظرم مشكل از خودمه كه اونم اين مدلي شده

 

دلم گرفته : تقديم به پدرخوبم كه هميشه صداش باعث آرامش روحم بوده

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 3:20 بعد از ظهر | 
دروغ ................

 

- شب به همسر و بچه هاش گفت كه امشب نگهبانه و بايد شب رو تو شركت باشه، صبح كه شد جنازه اش رو تو خوونه دوستش پيدا كردن، گفته شده كه احتمال گازگرفتگي هست ولي هنوز چيزي مشخص نيست......

((  همكاري ميگفت، نتيجه اخلاقي كه ميگيريم اينه كه اگر خواستيم جائي بريم شيطوني،  يادمون باشه قبلن  چك كنيم گوشه پنجره باز باشه تا دچار گازگرفتگي و خفگي نشيم ))  البته اين فقط جنبة شوخي داشت ولي چه خاطره بدي براي هميشه تو ذهن اون زن از آخرين لحظات ديدار با همسرش جاي گرفت!!!

                                 ----------------------------------------

- گفتي كه دوست دارم، هركاري كه بگي ميكنم، هرچي كه بخواي برات فراهم ميكنم، هيچوقت تنهات نميذارم ، امروز سالها از اون روز ميگذره ، تو دوستم نداشتي ، به خاطر من هيچ كاري نكردي و از همه بدتر اينكه امروز تنهاي تنهام ، تو به هيچكدوم از وعده هات عمل نكردي...

                                -----------------------------------------

من فكرميكنم از بعضي اشتباهاتي كه از سوي اطرافيان مثل خانواده، همسر، فرزند و يا دوستان سربزنه ، ميشه و بايد سعي كرد كه گذشت چون هرانساني جايزالخطاست و هيچكس كامل و بي نقص نيست، ولي از دروغ اونهم اگر به صورت عادت بشه نميشه گذشت. گاهي ميشه واقعيت رو پنهان كرد، سكوت كرد، اين خيلي بهتراز گفتن دروغي هستش كه به دنبالش عواقب بدتري داشته باشه و در نهايت باعث بي اعتمادي به طرف مقابل بشه.

 

                  راستي اگر دروغ رنگ داشت هر روز، شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه مي بست

                                                     و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود.....................

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 8:1 قبل از ظهر | 
به بهانه بازي يلدا

 

قبل از هرچيزي بايد بگم كه از ديروز به دستور مديركل ،  اينترنت شركت قطع شده، و تا اطلاع ثانوي دسترسي امكانپذير نيست البته تو واحدي كه من هستم يه خط مجزا هست كه ربطي به شبكه شركت نداره ولي خب هميشه در اختيار مدير واحده و اصلا نميشه باهاش كار كرد مگر مواقعي كه بطور كاملا اتفاقي ، اونم كوتاه مدت ايشون نباشن، خلاصه الان براي حدود نيم ساعت تونستم بيام و اينا رو بنويسم تا بدونيد كه هستم ، هرچند حالم خوب نيست و كمي احساس ميكنم قلبم و دست چپم درد ميكنه و دردش ميزنه به پشت كمرم ، ولي تو شركت هستم و فقط دسترسي به اينترنت ندارم، منگولك كمي بهتر شده ولي هنوز اشتها براي غذا خوردن نداره ، ديشب بهش ميگم حالت خوبه پسرم ؟؟ ميگه : خوبم مامان بهانه (البته) هنوز يه كمي دلم درد ميكنه .

دوستان خوبم كه هميشه وجود و حضورشون باعث شادي و دلگرمي من هستش، لطف كردن و منو به بازي يلدا دعوت كردن، راستش مطالب تمام كساني كه تو اين بازي شركت كردن رو همشو خوندم و كلي لذت بردم ، حس خوبي بهم داد، انگار همه يه جوري زيادي صميمي شده بودن و چيزائي رو كه شايد تا به حال هيچوقت نگفته بودن رو نوشتن.  خيلي بهم گفتن كه تو اين بازي جالب شركت كنم ولي نمي دونم چرا خيلي تمايل ندارم ضمن اينكه ديگه فكركنم اينقدر ديرشده كه نمي تونم كسي روهم دعوت كنم ، چون همه دعوت شدن و شركت كردن ولي حالا نه بخاطر بازي ، بخاطردوستاي خوبم چندتا مورد  از خصوصيات خودم رو مي نويسم و چون ديگه كار از بازي گذشته آيتم بندي نميكنم اگر بيشتر يا كمتر شد ببخشيد ، ضمن اينكه چون معلوم نيست ديگه كي بتونم آپ كنم اگر روده درازي كردم ببخشيد :

اصلا اهل سياست نيستم و هرچيزي رو كه به ذهنم برسه خيلي ساده بيان ميكنم و خنده دار اينجاست كه انتظار دارم همه متوجه صداقتم بشن و هيچكس تعبير سوءي از حرفام و رفتارم نكنه (ولي مگه ميشه؟؟؟)

حس ششم قوي دارم ، بخصوص در چهره شناسي افراد تبحر خاصي دارم، طوريكه خودم گاهي از حدسياتي كه در مورد خصوصيات افراد ميزنم و درست ازآب درمياد ، متعجب ميشم.

سعي ميكنم تا جائيكه امكان داره دروغ نگم مگر اينكه مصلحتي باشه و احساس كنم اگر راستشو بگم اوضاع بدجوري بهم ميريزه، اونموقع دروغ ميگم ، ولي بعدش دروغي رو كه گفتم يادم ميره و خرابكاري ميكنم ، چون يادم نمي مونه كه چي گفتم .

از شستن و اتوكردن لباس متنفرم ولي خب مگه ميشه اينكارو حذفش كرد،

دلم ميخواد يه خونه حدودا 140 متري با سه تا اتاق خواب داشته باشم ، اتاق خواباش هم نسبتا بزرگ باشه مخصوصا اتاق منگولك كه بتونه به راحتي اون تو بازي كنه و همه وسايلي كه دلم ميخواد براش بخرم توش جا بشه، يكي از اتاقها رو هم به عنوان اتاق ميهمان درست كنم ، با يه تخت و تلويزيون و يه كمد بزرگ ، تا اگر كسي شب براي خواب خونم آمد نيازي به پهن كردن رختخواب نباشه، مثل قبل كه هنوز منگولك به دنيا نيومده بود و اتاق اون اتاق ميهمان بود ، و يك اتاق براي خودم و يك اتاق هم براي همخونه.

عاشق تنهائي هستم ، دوران مجردي خيلي تو خوونه تنها ميموندم چون اكثر اوقات مامان و بابام مسافرت بودن و من معمولا باهاشون نميرفتم، چون اونموقع بهترين زمان براي شيطوني بود

اصلا حسادت نسبت به كسي ندارم چون اعتماد به نفس زيادي دارم، ولي هيچوقت نتونستم حساسيتي كه گاهي منجربه حسادت نسبت به خانواده همخونه ، خصوصا خواهرش دارم رو از بين ببرم، خيلي سعي كردم بهشون فكرنكنم ولي نميشه يعني خودشون به اين قضيه دامن ميزنن. همخونه بيشتر از همه تو اينكار سهيمه. مثلا" اگر من بگم الان روزه ، ميگه نه ، ولي اگر روز باشه و خواهرش بگه شبه ميگه درسته، دليلشم اينه كه اون با سياست تمام نظر و خواسته شو عنوان ميكنه و دقيقا انگشت روي رگ خواب ديگران بخصوص همخونه ميذاره و من هنوز نتونستم سياستي رو بكارببرم وكه رگ خوابش و پيدا كنم، خب خودشم آدم خيلي بسته و غيرقابل نفوذي هستش كه  البته براي من.

خيلي سعي ميكنم كلمات جگرسوزي رو كه تو تمام اين 14 سال از طرف اونا شنيدم فراموش كنم، ولي نميتونم، به همين خاطر وقتي كه دائم سعي ميكنم خودمو عادي نشون بدم و بگم كه هيچ مشكلي نيست و همه چي اوكي هستش، كلي دچار عذاب ميشم و اعصابم حسابي بهم ميريزه

نسبت به خانواده ام شديدا حساسيت دارم، اصلا تحمل ندارم كسي بخواد اونا رو اذيت كنه يا انتقادي ازشون بكنه، هرچقدرم هم كه بدونم انتقاد منطقي هستش بازم حالم بد ميشه و ميخوام طرف مقابلم رو خفه كنم.

گاهي اوقات از اينهمه نقشي كه بايد تو زندگيم بازي كنم و همه چيز رو دقيقا برعكس اون چيزي كه هست نشون بدم خسته ميشم و از خودم حالم بهم ميخوره

دلم ميخواد عمرم كوتاه نباشه و حالا كه به خاطر يه اميد (منگولك) ميخوام زندگي كنم ، دلم ميخواد فرصت كافي براي رسيدن به خواسته هام در مورد اون داشته باشم و به قول قديمي ها ثمرش رو ببينم.

اعتقادات خاص خودم رو دارم كه به هيچ عنوان حاضر نيستم ازشون بگذرم، چون در مورد همشون تحقيق و بررسي كردم، به همين دليل در مورد اونها با كسي بحث نمي كنم چون اكثر آدمها اعتقادات منو قبول ندارن و وقتي پاي بحث به ميون كشيده ميشه مي بينم كه طوري بهم نگاه ميكنن انگار با آدمي از يه كره ديگه برخورد كردن. اصولا به يك سري مسائل  زيادي پايبند هستم ولي در كل تو زندگي سخت نميگيرم و بيشتر از هرچيزي به احساسات و نياز انسانها توجه دارم و برام قابل احترام هستش ((ميدونم اين آخري خيلي سربسته شد ولي اگر كمي فكر كنيد حتما متوجه خيلي چيزا  از همين دوخط آخر ميشيد))

راستي يادم رفت بگم كه خيلي زود گول ميخورم و زيادي پرچونه هستم

حالا خدا رحم كرد نميخواستم بنويسم ، اگر تصميم به نوشتن داشتم چي ميشد؟؟؟؟ ولي اينو به حساب بازي نگذاريد ، اين يه آپ بود كه بازي يلدا بهانه اي براي نوشتن اون شد، نوشته هائي كه شايد هيچوقت تصميم نداشتم بنويسم. ولي دركل آدم پيچيده اي هستم ، نميخوام اينطور باشه ولي دست خودم نيست، نيمه پنهانم خيلي خيلي بيشتر از نيمه آشكارم هست، اينم يادم رفت بگم كه به دوستي واقعا ايمان دارم و خداروشكر دوستان اندك ولي خيلي خيلي خوب و قابل اطميناني دارم كه هيچوقت نه من براشون كم گذاشتم نه اونا براي من .... از اين بابت هم خداروشكر ميكنم.

                       آنچنان دريايي باش که اگر کسي سنگي به سويت پرتاب کرد

                                      سنگ غرق شود نه اينکه تو متلاطم شوي...

تا سلامي ديگر بدرود   

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 11:24 قبل از ظهر | 

پنجشنبه ساعت 7 صبح با صداي ناله منگولك بيدار شدم، همش ميگفت دلم درد ميكنه، بغلش كردم و بردمش دستشوئي كه يكهو هرچي تو معده اش بود خالي شد و رنگ صورتش كاملا مهتابي شد، تمام پنجشنبه و جمعه روي كاناپه جلوي تلويزيون خوابيده بود و طبق معمول كانال baby tv نگاه ميكرد، هرچي بهش ميگفتم چي ميخوري ، ميگفت : هيسي مامان بهانه اگر بخورم استرفاغم مياد  ميگفتم بيا بغلم ، ميگفت آخه مامان بهانه زون (جون) ندارم سما بيا بلندم كن، دو روزه بچم لب به غذا نزده و فقط دارو و آب خورده كه اونم بلافاصله برگردونده، كلي لاغر شده و پاي چشماش گود افتاده، ديشب از گرسنگي خوابش نميبرد، بالاخره ساعت 12 خوابيد ولي دوباره ساعت 4 صبح بيدارشد و دل درد داشت و منم ديگه خوابم نبرد و بالاي سرش نشستم چون يك درجه هم تب داشت.

وقتي بيخوابي به سراغم مياد ناخودآگاه فكراي بيخود ميكنم، نمي دونم چرا اون لحظه همش تو فكر مامان و بابام بودم، هفته پيش پدرم كمي كسالت داشت، وقتي كه عصر ميرفتم خوونه كلي برام نازميكرد، منم بغلش ميكردم و مي بوسيدمش، مامانم ميگه بابا وقتي تورو ميبينه كلي ناز ميكنه ازبسكه تو لوسش ميكني، ولي آخه من به همون اندازه هم مامانمو لوس ميكنم تا جاي گله اي نمونه ، پدرومادرم نيمي از قلب من هستن و منگولك نيمه ديگه، البته ما آدمها اينقدر قلبمون بزرگه كه خيلي چيزا و خيلي كسا رو ميتونيم توش جا بديم ، مثلا خواهري و داداشي هم قسمت عمده اي از اونو اشغال كردن. ولي هنوزم جا دارم   ميتونم بگم خانواده ام تو ذره ذره قلب و وجود من جا دارن ،

پدرم وقتي كه من طبق معمول هميشه سعي ميكنم غمم رو ازش پنهان كنم ، وقتي نگاه غمگينم رو يواشكي ازش ميدزدم و در عوض بهش لبخند ميزنم ، نگاه عميقي بهم ميكنه و تا عمق وجودم رو ميخونه، بعدش شروع ميكنه به نوازش روح من :  دخترم، گلبرنم، خوشگل بابا، خسته اي ؟ گرسنه اي ؟ چي ميخوري برات بخرم، كجا دوست داري ببرمت ......  و برعكسشم وقتي پدرم نياز به نوازشهاي دخترانه داره بغلش ميكنم ، مي بوسمش و كنارگوشش رو كه هميشه يادآور دوران كودكي من بوده و هست بو ميكنم و مي بوسم .  وقتي دل كوچيك مامانم ميگيره، بايد سكوت كنم و به تمام حرفاش گوش بدم و فقط سرمو تكون بدم و بعدش شروع كنم به آروم كردنش ، مامانم اهل ناز و نوازش نيست ، فقط دوست داره كه حرفاشو چه منطقي و چه غيرمنطقي من تائيد كنم و همش بگم : مي فهمم مادرم چي ميگي، حق با شماست ولي خب ديگه چكار ميشه كرد............

خدايا ازت ممنونم كه پدرومادر مهربوني دارم، اونها زندگي من هستن، ستونهاي اصلي زندگي من هنوزم رو دوش اونهاست و هميشه از لحاظ عاطفي و كمك همراه من بودن، وقتي از همه جا و همه كسي درمونده ميشم فقط اونا هستن كه دلم به بودنشون گرمه ،  مخصوصا از لحاظ سرويس دادن به منگولك كه هميشه سنگ تموم برام گذاشتن. كه البته همين نظرو پدرومادرم در مورد من دارن و شديدا بهم وابسته هستن. خلاصه نمي دونم چرا امروز صبح همش تو ذهنم درگير اين مسئله بودم كه بدون اونا چكاركنم، اگر روزي وجود پرمهرمادرم و صداي گرم و مطمئن پدرم نباشه من چكاركنم ...... ميدونم كه يه روزي هممون رفتني هستيم ولي من اصلا نميتونم با اين قضيه كنار بيام و اكثر اوقات ذهنم بدجوري درگيرش ميشه .....

دو روزه اصلا استراحت نكردم، نخوابيدم، خيلي خسته ام، نگران پسركم هستم، دلم ميخواد خوونه باشم، خودم صبح به پسرك صبحانه بدم، بعد باهم باشيم و بازي كنيم ، باهم ناهاربخوريم و بخوابيم و عصر بدون اينكه خسته باشم باهم بريم گردش ، اونم مثل خودم عاشق راه رفتن زيربارون و برفه، اين روزها خيلي دلم ميخواد تو خوونه باشم ، كاشكي يكي بود كه  نيمي از خستگي ها و دلتنگيهامو ميگرفت و به جاش بهم انرژي و شادي و اطمينان خاطر ميداد..........................

گاهي فكرميكنم دل ما آدمها مثل كندوي زنبور عسل ميمونه كه خونه هاي متعددي براي آدمهاي مختلف داره، ولي......................... اون خوونه فقط يك ملكه داره و بس، هموني كه هميشه ملكه ذهن و قلب و روحمونه

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 11:54 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar