تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 نمي دونم چي .... هرچي كه خودتون دوست داريد بگذاريد

 

پريشب موقع شام منگولك ميگه : مامان بهانه امسب بايد سه دونه انار بدي ببرم مهدخوسگله

گفتم : امشب كه نه منظورت فرداس؟   ولي خب مادرجون چرا الان ميگي ، اين موقع شب توي اين دهات كوره من انار از جا پيدا كنم ؟ حالا براي چي ميخواي، ميگه : خب دفترمو بخون خاله صبا برات نوسته

من :    ( آخه براي اولين بار يادم رفته بود دفتر يادداشت منگولك و بخونم )

 

امروز قراره عكاس بياد مهدكودك و از بچه ها عكس بگيره ، ديشب داشتم براي منگولك لباس انتخاب ميكردم ، بهش گفتم : پسرگلم يادت باشه كه موقع عكس حتما لبخند بزني ولي ادا درنياري هااااا.

منگولك : باسه مامان بهانه .

صبح كه طبق معمول خواب بود و بردمش سرجاش خوابوندمش ديدم چشمشو باز كرد و گفت : مامان بهانه ببين اينطوري بخندم خوبه ....... بعد با چشماي خواب آلود لبهاشو از دوطرف ميكشه و يه خنده كاملا مصنوعي ميكنه ، منكه كلي تعجب كرده بودم كه اين قرتي كه خواب بود، بهش گفتم : بله گلم خوبه ، فقط شما يه عكس و بخند و يه عكسو نخند تا ببينيم كدومشون بهتر ميشه .

 

امروز صبح جلوي شركت ماشين و طبق معمول ولش كردم بعد همخونه رو بيدار كردم  و خودم رفتم داخل شركت تا اون  بگرده و يه جاي پارك پيدا كنه (خراب بشه اين خيابون كه ساعت 6 صبح هم كه بياي جاي پارك نداره) وارد اداره كه شدم دوسه تا از همكارام كه مدتي بود نديده بودمشون هم اونجا بودن، يكيشون گفت: خانم بزنم به تخته، چقدر جوون شديد، اون يكي گفت : چقدر سرتاپا مشكي بهتون مياد ، نگهبان شركت هم كه اصولا اين مواقع نبايد كم بياره و يه اظهاروجودي بكنه گفت : خانم چه عجب شما امروز زود اومدي ، چشم نخوريد يه موقع .

خلاصه همين موقع يادم افتاد كه از بانك روبروي شركت بايد پول بردارم دوباره رفتم بيرون و داشتم پول برميداشتم كه ديدم همخونه جاي پارك پيدا نكرده و جلوي درشركت جلوي دستگاه پاركومتر داره ماشين و پارك ميكنه (حالا كي ميخواست تا ساعت 5 هريكساعت بياد و پول بريزه تو اين دستگاه لعنتي  ؟) ديدم همخونه از دور داره يه چيزي بهم نشون ميده، پول و برداشتم و دوباره رفتم به طرفش كه ديدم يه تيكه شيشه تو دستشه، چشمم به زمين افتاد وديدم بله . شيشه ماشين نازنينم خورد شده و ريخته زمين  ديگه معطل نكردم و گفتم : بپرپائين. سوارماشين شدم و رفتم جلوي درپاركينگ اداره پارك كردم، به نگهبان گفتم: ماشااله به اينهمه سق سياه – درو بازكن ماشينو بيارم تو پاركينگ و خلاصه ...... اينم از امروز صبح.

 

اومدم تو شركت ، آقاي اخلاقيان از جلوي ميزم رد شد و رفت تو اتاقش ، تلفنم زنگ ميزنه و از اونطرف خط ميگه : ميشه چندلحظه تشريف بياريد؟ رفتم تو اتاقش ، ميگه چرا اول صبح اخم كرديد ؟ گفتم : اخم؟ نخير خوبه خوبم . ميگه : با ما به از اين باش كه با خلق جهاني ، من :      منظورتون چيه مهندس

بعد بي مقدمه ميگه : بگذار تا مقابل روي تو بگذريم – دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

با يه قيافه كاملا خونسرد و بي تفاوت گفتم : عالي بود مهندس ، فكر نميكردم طبع شعر هم داشته باشيد و بعد بدون هيچ حرفي از اتاق اومدم بيرون ( همه رو برق ميگيره منم چراغ زنبوري مش صفر)

 

عكساي منگولكم كه ظاهر بشه حتما ميذارم اينجا تا ببينيد پسركم چه خوش تيپي شده (واي بزنم به تخته امروز انگار از اول صبح قراره من سوپرايز بشم)

 

براي منگولك از فروشگاه كانون سي دي ABC تاتي رو خريدم از پريشب تا حالا باهاش حسابي سرگرمه، خودمم تشويق شدم كه برم و بقيه سي دي هاي تاتي رو براش بخرم ، قابل توجه ماماناي گرامي ، اين سي دي ها براي بچه هاي سه سال به بالاست و معركه اس. منگولك كه تو همين دوشب كلي چيز جديد ياد گرفته، ديشب داشت با پازل اين سي دي بازي ميكرد و كلي ذوق زده بود، رفتم كنارش نشستم ، يكهو پريد بغلم كرد و گفت : مامان بهانه مرسي كه اين سي دي رو برام خريدي

 

الان ساعت يكربع به دوازده اس ، چقدر سرم درد ميكنه ، همش دلم ميخواد خميازه بكشم تا فكم يه كمي كش بياد ، همين الان همكارم اومده جلوي ميزم ايستاده و دستش و پشتش قايم كرده و ميگه : بگو كدومو ميخواي ، با بيحوصلگي ميگم : حالا چي هست ؟ ميگه فندق يا نارگيل ، ميگم : البته فندق. اونم يه شكلات فندقي شيرين عسل بهم ميده ، تو خوردنش يه كم مردد شدم ولي يادم مي افته كه صبح تو راديو شنيدم كه كاكائو و شكلات از حمله هاي قلبي پيشگيري ميكنه ، پس حمله به شيرين عسل...........

(مرجانه جونم جات خالي و ياد اون روزا بخير)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه سی ام آبان 1385  |
 فروشگاه كانون

 

ديروز ختم يكي از اقواممون بود كه قراربود فقط بابام و همخونه برن ، مامانم جائي دعوت داشت ، منم كه اداره بودم، ساعت شروع مسجد هم دقيقا همزمان با ساعت تعطيلي مهدكودك منگولكم بود، خلاصه قراربراين شد كه مامان و بابام ساعت 3 برن مهدكودك دنبال منگولك بعد بابام ، مامانم و برسونن و خودشون با منگولك برن مسجد، بعد همخونه از اداره بره مسجد و 10 دقيقه اونجا باشه بعدش با منگولك برگردن اداره  كه باهم بريم خوونه، حدود ساعت چهارونيم بود كه پشت ميزم نشسته بودم ديدم دربازشد و منگولك دويد طرفم و پريد تو بغلم و محكم بغلم كرد، انگار تمام قشنگي هاي دنيا جلوي چشمم اومد و همه خستگي و افسردگي كه داشتم فراموشم شد، بعدش شروع كرد به دونه دونه همكارام سلام كردن و دست دادن ، در عرض يك لحظه همه دوره اش كردن و هركسي از توي كشوي ميزش يه خوراكي بيرون مياورد و بهش ميداد، اونم هربار كه ميخواست خوراكي رو بگيره به من نگاه ميكرد و منم با چشمم بهش اشاره ميكردم كه بگير، اگرنه نميگيره و فقط تشكر ميكنه و ميگه : مرسي گسنه ام نيست، الان تعذيه خوردم ، يا اگر بهش كسي كاكائو تعارف كنه ميگه : مرسي من كاكائوخور نيستم (دقيقا" همين اصطلاح رو بكار ميبره) واقعا هم اصلا اهل كاكائو و قاقا لي لي نيستش.

بعدشم كه ديگه كم كم از سلام كردن و بوس دادن و دست دادن خسته شد، هركسي كه صداش ميكرد بلند ميگفت: نمي تونم بيام آخه جيس دارم بايد برم دستسوئي

ساعت 5 شد و ميخواستيم كه از اداره بريم بيرون ، بهم گفت: مامان بهانه يادته به من سه قولي دادي؟؟؟

گفتم : چه قولي دادم پسرم

-         قول دادي اگر آمدم اداره تون منو ببري فروسگاه كانون  ((آمدم رو داريد؟))

      -         آهااااان راست گفتي هاااا – باشه قبوله ، همين الان ميريم فروشگاه ولي به يه شرطي

-         سه سرطي مامان ؟

-         به شرط اينكه به اندازه خريد كني و هرموقع كه من گفتم كافيه بگي چشم

-         باسه مامان بهانه قول ميدم

رفتيم فروشگاه كانون و بلافاصله رفت طبقه اي كه كتابهاي گروه سني الف روداشت و كلي كتاب برداشت و زد زير بغلش ، منم همينطور كنارش راه ميرفتم و نگاهش ميكردم، ديدم چقدر پسرم بزرگ شده ، داره براي خودش كتاب ميخره  بعدش رفت سراغ بازيهاي فكري و چندتا دونه هم از اونا برداشت، بعدش سريع رفت جلوي صندوق و بهم گفت : مامان بهانه كافيه ديگه سما برو حساب كن

پول و پرداخت كردم و از فروشگاه اومديم بيرون ، جلوي در فروشگاه وقتي دستش توي دستم بود دولا شد و دستم و بوسيد و گفت : مامان بهانه مرسي كه برام اينهمه خريد كردي    همون موقع جلوي فروشگاه كه داشتيم به طرف ماشين مي اومديم يكهو يادم افتاد كه پاكت پولم رو روي ميزم جا گذاشتم، دوباره برگشتيم اداره،  منگولكم كلي ذوق كرد ، چون خيلي علاقه داره كه دكمه هاي آسانسور و خودش بزنه مخصوصا الان كه ديگه اعداد انگليسي رو تا ۱۰ ياد گرفته و ميدونه كه به قول خودش براي (مطبقه) مامانش بايد شماره 4 رو بزنه

ديشب كه رسيديم خوونه كلي خوشحال بود و بلافاصله شروع كرد خريدهاشو دوباره ديدن و شبم كه موقع خواب مجبور شدم دوتا از كتابهاي جديدش رو براش بخونم تا بخوابه

به خاطر خوشحالي منگولكم يه دنيا خوشحال بودم – فقط به خاطر اون

واقعا دل كوچيك خوبيش به همينه - خدايا ممنونم ازت

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385  |
 حسرت

 

وقتي كه ميرم و وبلاگ سميه رو ميخونم كه چطور همسرش موقع نگراني كه اون از بابت شغلش داره،  براش كامنت گذاشته و از اون خواسته كه نگران نباشه و به اون تكيه كنه ، وقتي وبلاگ شبنم رو ميخونم كه چطور همسرش اعتراف ميكنه كه از شنيدن صداي اون دلش ميلرزه ، وقتي وبلاگ آزاده رو ميخونم كه همسرش با يه سبد گل اونو سوپرايز ميكنه و در حضور همه عنوان ميكنه كه بهترين همسر و داره، وقتي وبلاگ نازمنگولا رو ميخونم كه چطور با كمك همسرش كارهاي خوونه رو انجام ميدن ، وقتي كه ميخونم عزيز موي كوتاه دوست نداره و ديبا به خاطر اون موهاشو برخلاف ميل خودش هميشه بلند نگه ميداره، وقتي ميخونم كه باباي فردا عاشقانه ترين كلمات رو نثار همسرش ميكنه و هميشه از خوبي هاي اون مينويسه ، وقتي ناخواسته صداي همكاري رو كه كنارم نشسته ميشنوم كه چطور با مهربوني با همسرش حرف ميزنه و نگران اينه كه همسرش ديشب به خاطر مسافري كه از خارج از كشور داشتن كمي ديرتر ازهميشه خوابيده و الان سركارش خواب آلوده ، وقتي خسته و كوفته ميرسم خونه و صداي همسايه طبقه بالائي كه صبح با ما از خونه بيرون رفتن و نيم ساعت قبل از ما برگشتن رو ميشنوم كه بلندبلند حرف ميزنن و ميخندن و حتي گاهي تو همون آلونك دنبال هم ميكنن و بازي ميكنن ، وقتي پدر پير و خسته ام رو مي بينم كه هنوز مثل پروانه دور مادرم ميگرده و عاشقانه نگاهش ميكنه و وقتي از درخونه مياد تو قبل از هركسي دنبال مادرم ميگرده تا اونو ببوسه و كلمه خسته نباشي رو از دهن اون بشنوه و يه لبخند رضايت آميز تحويلش بده، وقتي داداش كوچولوي خودم رو كه به خاطر سن كمش همه ما نگران ازدواجش بوديم و ميترسيديم كه نتونه از پس مسئوليت زندگي مشترك بربياد و ندونه كه با همسرش چطور بايد رفتار كنه ميبيم كه مثل يه مرد ايستاده و همسرش كه از خودش هم بزرگتره بهش تكيه كرده و وقتي بهش تلفن ميكنم و مي بينم كه نفس نفس ميزنه ، خنده ام ميگيره و ميگم چه كار ميكردي، ميگه آزاده از سركار رسيده خسته اس داشتم خونه رو جاروبرقي ميكشيدم و .................... صدها آدم ديگه دور و بر خودم و مي بينم كه با وجود مسائل و مشكلات امروزه كه دامنگير تمام زندگيهاست ولي عاشقانه در كنار همديگه زندگي ميكنن ، مشكلات رو باهم حل ميكنن يا حداقل پشت سرميگذارن ، به هم دلگرمي ميدن، همديگرو درك ميكنن ، تعجب ميكنم، شاخ در ميارم، با خودم ميگم مگه ميشه ، آخه مگه ميشه كه مردي موقع نگراني همسرش اونو دلداري بده و به حرفاش گوش كنه و بهش دلگرمي بده ، مگه ميشه مردي براي همسرش گل بخره و جلوي همه از اون تعريف و تمجيد كنه ، مگه ميشه مردي از شنيدن صداي همسرش قلبش بلرزه ، مگه ميشه مردي ظاهر و آرايش همسرش براش مهم باشه و نظر بده و بهش بگه كه چي دوست داره ، مگه ميشه زن و مردي بعداز سالها زندگي وقتي همديگرو مي بينن هيجان زده بشن ، مگه ميشه زن و مردي در مورد مسائل خوونه و بچه ها با هم آروم حرف بزنن و با هم تبادل نظر كنن، مگه ميشه مردي نگران آينده زندگي بچه اش باشه ، مگه ميشه مردي پابه پاي همسرش كار كنه ، مگه ميشه مردي همسرش رو نوازش كنه ، لوسش كنه ، به شرايط روحي و جسمي اون توجه كنه و براش مهم باشه كه امروز همسرش خسته اس ، حالش خوب نيست ، مگه ميشه مردي  به نظرات همسرش هم اهميت بده يا به خاطرش از بعضي از خواسته هاي خودش بگذره، مگه ميشه كه مردي بفهمه كه همسرش هميشه تا جائي كه در توان داشته سعي كرده كه زندگي رو به بهترين شكل بچرخونه ، هميشه از خواسته ها و علائق خودش چشم پوشي كرده تا اون دلخور نشه،  مگه ميشه بفهمه كه تمام احترامي كه پيش ديگران داره از همسرش داره ، بفهمه اگر تا به حال با وجود مشكلات زندگي آب تو دلش تكون نخورده به خاطر حواس جمع همسرش بوده ، اگرنه كه الان واويلا ميشد و بفهمه كه باوجود تمام اين عقده ها و كمبودها آروم و بي سروصدا زندگي كرده تا حداقل اطرافيان نزديكش از شرايط اون غصه دار نشن...........

ولي حالا چقدر اون زن دلش آرامش ، توجه، درك، مهربوني، همفكري، حرف زدن و دردودل كردن، تكيه كردن، نوازش شدن  و همه اون چيزايي كه حق مسلمه هر زني هستش رو ميخواد

                    ==================================================

اگر کسي رو دوست داري نه برايش ستاره باش و نه آفتاب چون هردوي آنها زود گذرند

برايش همچو آسمان باش که هميشه بالاي سرش باشي

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه چهاردهم آبان 1385  |
 راز

 

ميگه : مامان بهانه سرااااا ؟

ميگم : نگو چرا پسرم، چون نمي تونم به شما بگم !!

ميگه : سرا نمي توني به من بگي، آخه من دوست دارم بدونم .

ميگم : چون شما هنوز كوچولوئي عزيزم ، اگر من برات توضيح بدم شما متوجه نمي شي ، بذار وقتي كه بزرگتر شدي بهت ميگم كه چرا .

ميگه : باسه  – ولي سما يه بار الان بهم بگو يه بارم وقتي كه بزرگ سدم دوواره (دوباره) بهم بگو...... باسه ؟ قبوله ؟

ميگم : اووووووووم – باشه قبول ولي بايد قبلش به مامان يه قولي بدي

ميگه : سه قولي بدم ؟

ميگم : قول بدي كه اين حرف و به هيچكس نزني ، اين يه راز بين من و شماست ، باشه گلم ؟؟؟

ميگه : باسه – قول ميدم به هيسكي نگم

و من براي اولين بار يكي از حرفهاي دلم رو براي تو گفتم و تو عميق گوش كردي و فكر كردي و من چقدر احساس غرور و امنيت كردم از اينكه پسركم چقدر بزرگ و عاقل شده، و چقدر مهربون و دوست داشتني ...........................

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفتم آبان 1385  |
 
 
بالا