پريشب موقع شام منگولك ميگه : مامان بهانه امسب بايد سه دونه انار بدي ببرم مهدخوسگله
گفتم : امشب كه نه منظورت فرداس؟
ولي خب مادرجون چرا الان ميگي ، اين موقع شب توي اين دهات كوره من انار از جا پيدا كنم ؟ حالا براي چي ميخواي، ميگه : خب دفترمو بخون خاله صبا برات نوسته
من :
( آخه براي اولين بار يادم رفته بود دفتر يادداشت منگولك و بخونم )
امروز قراره عكاس بياد مهدكودك و از بچه ها عكس بگيره ، ديشب داشتم براي منگولك لباس انتخاب ميكردم ، بهش گفتم : پسرگلم يادت باشه كه موقع عكس حتما لبخند بزني ولي ادا درنياري هااااا.
منگولك : باسه مامان بهانه .
صبح كه طبق معمول خواب بود و بردمش سرجاش خوابوندمش ديدم چشمشو باز كرد و گفت : مامان بهانه ببين اينطوري بخندم خوبه ....... بعد با چشماي خواب آلود لبهاشو از دوطرف ميكشه و يه خنده كاملا مصنوعي ميكنه ، منكه كلي تعجب كرده بودم كه اين قرتي كه خواب بود، بهش گفتم : بله گلم خوبه ، فقط شما يه عكس و بخند و يه عكسو نخند تا ببينيم كدومشون بهتر ميشه .
امروز صبح جلوي شركت ماشين و طبق معمول ولش كردم بعد همخونه رو بيدار كردم
و خودم رفتم داخل شركت تا اون بگرده و يه جاي پارك پيدا كنه (خراب بشه اين خيابون كه ساعت 6 صبح هم كه بياي جاي پارك نداره
) وارد اداره كه شدم دوسه تا از همكارام كه مدتي بود نديده بودمشون هم اونجا بودن، يكيشون گفت: خانم بزنم به تخته، چقدر جوون شديد، اون يكي گفت : چقدر سرتاپا مشكي بهتون مياد ، نگهبان شركت هم كه اصولا اين مواقع نبايد كم بياره و يه اظهاروجودي بكنه گفت : خانم چه عجب شما امروز زود اومدي ، چشم نخوريد يه موقع .
خلاصه همين موقع يادم افتاد كه از بانك روبروي شركت بايد پول بردارم دوباره رفتم بيرون و داشتم پول برميداشتم كه ديدم همخونه جاي پارك پيدا نكرده و جلوي درشركت جلوي دستگاه پاركومتر داره ماشين و پارك ميكنه (حالا كي ميخواست تا ساعت 5 هريكساعت بياد و پول بريزه تو اين دستگاه لعنتي
؟) ديدم همخونه از دور داره يه چيزي بهم نشون ميده، پول و برداشتم و دوباره رفتم به طرفش كه ديدم يه تيكه شيشه تو دستشه، چشمم به زمين افتاد وديدم بله . شيشه ماشين نازنينم خورد شده و ريخته زمين
ديگه معطل نكردم و گفتم : بپرپائين. سوارماشين شدم و رفتم جلوي درپاركينگ اداره پارك كردم، به نگهبان گفتم: ماشااله به اينهمه سق سياه – درو بازكن ماشينو بيارم تو پاركينگ و خلاصه ...... اينم از امروز صبح.
اومدم تو شركت ، آقاي اخلاقيان از جلوي ميزم رد شد و رفت تو اتاقش ، تلفنم زنگ ميزنه و از اونطرف خط ميگه : ميشه چندلحظه تشريف بياريد؟ رفتم تو اتاقش ، ميگه چرا اول صبح اخم كرديد ؟ گفتم : اخم؟ نخير خوبه خوبم . ميگه : با ما به از اين باش كه با خلق جهاني ، من : 
منظورتون چيه مهندس
بعد بي مقدمه ميگه : بگذار تا مقابل روي تو بگذريم – دزديده در شمايل خوب تو بنگريم 
با يه قيافه كاملا خونسرد و بي تفاوت گفتم : عالي بود مهندس ، فكر نميكردم طبع شعر هم داشته باشيد و بعد بدون هيچ حرفي از اتاق اومدم بيرون ( همه رو برق ميگيره منم چراغ زنبوري مش صفر)
عكساي منگولكم كه ظاهر بشه حتما ميذارم اينجا تا ببينيد پسركم چه خوش تيپي شده (واي بزنم به تخته امروز انگار از اول صبح قراره من سوپرايز بشم)
براي منگولك از فروشگاه كانون سي دي ABC تاتي رو خريدم از پريشب تا حالا باهاش حسابي سرگرمه، خودمم تشويق شدم كه برم و بقيه سي دي هاي تاتي رو براش بخرم ، قابل توجه ماماناي گرامي ، اين سي دي ها براي بچه هاي سه سال به بالاست و معركه اس. منگولك كه تو همين دوشب كلي چيز جديد ياد گرفته، ديشب داشت با پازل اين سي دي بازي ميكرد و كلي ذوق زده بود، رفتم كنارش نشستم ، يكهو پريد بغلم كرد و گفت : مامان بهانه مرسي كه اين سي دي رو برام خريدي 
الان ساعت يكربع به دوازده اس ، چقدر سرم درد ميكنه ، همش دلم ميخواد خميازه بكشم تا فكم يه كمي كش بياد ، همين الان همكارم اومده جلوي ميزم ايستاده و دستش و پشتش قايم كرده و ميگه : بگو كدومو ميخواي ، با بيحوصلگي ميگم : حالا چي هست ؟ ميگه فندق يا نارگيل ، ميگم : البته فندق. اونم يه شكلات فندقي شيرين عسل بهم ميده ، تو خوردنش يه كم مردد شدم ولي يادم مي افته كه صبح تو راديو شنيدم كه كاكائو و شكلات از حمله هاي قلبي پيشگيري ميكنه ، پس حمله به شيرين عسل...........
(مرجانه جونم جات خالي و ياد اون روزا بخير)

|
+| نوشته شده توسط
بهانه در سه شنبه سی ام آبان 1385
|