توي آبدارخونه شركت درحال گرم كردن غذاي همخونه ام 
آقاي همكار ميگه : خانم ... غذاي به اين كمي براي دونفر؟
ميگم : چرا دونفر – يه نفر (ياد بازي يه مرغ دارم مي افتم)
بعد اون آقاي همكار اين شكلي ميشه
و ميگه : مگه شما روزه هستي؟؟
ميگم : خب آره – روزه ام ، چطور مگه ؟ 
آقاي همكار ميگه : آخه اصلا" به قيافة شما نمياد كه اهل روزه باشيد 
ميگم : ببخشيد مگه روزه گرفتن بايد با تيپ و قيافة آدم هماهنگي داشته باشه؟
آقاي همكار ميگه : آخه آرايش و لاك ناخن و روسري كوچولو با موهاي بيرون و مانتوي ........... 
خلاصه شروع ميكنه دونه دونه از سر تا پاي منو براي خودم تشريح كردن (عجب دقتي
) بلافاصله گفتم : من عادت دارم هرروز صبح كه ميخوام از خوونه بيام بيرون كاملا سرتاپام رو برانداز ميكنم ، نيازي نيست شما برام توضيح بدي كه چه تيپي دارم 
آقاي همكار غش غش ميخنده و ميگه : نه منظورم اينه كه با اين تيپ و روحيه شما اصلا بهتون نمياد اهل اين حرفا باشيد 
ميخواست كه يه بحث فلسفي رو شروع كنه ، سريع پريدم وسط حرفش و با خنده گفتم : ببين ازت خواهش ميكنم سعي نكن وادارم كني كه از اعتقاداتم برات توضيح بدم، اعتقادات من كاملا خاص خودم هست و هيچ لزومي نمي بينم براي كسي بخوام توضيح بدم ، فقط همينو بگم كه نوع دين و ايمان و ارتباط برقراركردن با اون كسي كه بهش اعتقاد داري يه ارتباط كاملا شخصي و خصوصي هستش
آقاي همكار بازم رضايت نميده و خيلي مشتاقانه ميپرسه : آخه با لاك چطور ميشه روزه گرفت و نماز خوند 
ميگم : شما يه جاي قرآن كه حداقل هممون بهش اعتقاد داريم ، پيدا كنيد كه نوشته باشه با لاك نميشه با معبود ارتباط برقرار كرد و خدا در خونه اش رو به روي كسي كه لاك داره و موهاش از پشت و جلوي روسري بيرون باشه و بدون جوراب و با شلوار كوتاه صندل بپوشه ، ميبنده و اصلا به حرفش گوش نميده ، اونموقع تازه من و شما مي تونيم باهم حرف بزنيم
اومدم كه از آبدارخونه بيام بيرون ، برگشتم به طرفش و گفتم : ولي جالبه كه انگار اونم از مد روز بدش نمياد، چون حداقل در مورد خودم مطمئنم كه چيزي نبوده تا ازش بخوام و جوابم و نده، پس نتيجه ميگيريم اونم سطح فكرش بالاتر از اون چيزي كه بعضي ها ...... فكر ميكنن
- به نظر من ارتباط برقرار كردن خالق و مخلوق يه ارتباط كاملا عاشقانه و دو طرفه اس، هيچ ريزه كاري و پيچيدگي نداره و فقط كافيه از ته دل و با خلوص نيت باشه، اينطوري هر دو از اين مصاحبت كمال لذت رو مي برن .
(( نقل است كه شيخ ابوالحسن خرقاني نماز همي كرد، آواز مي شنود كه (هان ابوالحسن خواهي كه آن چه از تو مي دانم با خلق بگويم و رسوايت سازم تا سنگسارت كنند؟ شيخ گفت : اي بار خدايا خواهي آن چه از رحمت تو ميدانم و از كرم تو ميبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟ آواز آمد : نه از تو نه از من .... ))
- تمام غمها و دلواپسي هايتان را به قلب من بسپاريد، خالي شويد از هرچه بدي است، با كسي قرارداد بسته ام تا به جهنم ببرد، آري ، با شيطان هم مي شود معامله كرد.
- تو تجلي مهر و عشق خدا هستي .
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در شنبه هشتم مهر 1385
|