تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 سي و پنج سال زندگي

 

شايد روز تولد بهترين روز براي هركسي باشه ؛ ولي من نمي تونم بگم كه هست يا نه؟ زندگيم به دو نيمه كاملا متفاوت تقسيم شد، يه نيمه خوب و يه نيمه ..... به همين خاطر نمي دونم بايد از بابت رسيدن اين روز خوشحال باشم يا نباشم .

به هرحال همينجا از همه دوستاي خوبي كه يادم كردند و اين روز رو بهم يادآوري كردن و تبريك گفتن از صميم قلب تشكر ميكنم، خوشحالم كه دوستان خوبي دارم كه شادي من براشون مهمه و سعي كردن به عناوين مختلف منو شاد كنن و بهم بگن كه ميشه در هرشرايطي روز تولد يكي از روزهاي خوب زندگي باشه، شبنم گلم كه اولين تبريك رو با يه كارت خيلي خيلي خوشگل بهم گفت ، زهراي مهربونم، فيروزه عزيزم، نازنين گلم، ننه غلام گل و دوست داشتني، مرجان خوبم، ژالة عزيز، مژگان عزيز، مهرنازعزيز و بقيه دوستاي عزيزم و ....... هاني، بهترين دوست زندگيم كه سالهاي طولانيه همراه من هستي ، با غمهام گريه كردي و با خنده هام خنديدي ، درهرشرايطي منو تنها نگذاشتي و هرلحظه بهم يادآوري كردي كه من هنوز زنده ام، وقتي اول صبح اين موزيك  رو به مناسبت روز تولدم بهم هديه كردي،  يكبار ديگه انگار جون گرفتم و زنده شدم، از شادي بودن تو با كلمه به كلمة اين ترانه اشك شوق ريختم، ممنونم از اينكه هستي و به خاطر بودنت خداروشكر ميكنم و از ته قلبم آرزو ميكنم كه روزي شاهد خوشبختي مطلق تو باشم

و عذرخواهي به خاطر تاخير در ارسال اين پست ، از روزجمعه دوباره شديد مريض شدم و ديروز خونه بودم هنوزم حالم اصلا خوب نيست ولي مجبور بودم كه بيام. 

                                        -------------------------------

-ميخواستيم بريم خوونه مامان جون ، طبق معمول موقع لباس پوشيدن منگولك بازيش گرفت و شروع كرد به ورجه وورجه كردن، صداش ميكنم و ميگم : پسرگلم زود باش بيا لباست و بپوش تا بريم ، ديرشده هااااا الان افطار ميشه ما هنوز نرسيديم.

منگولك ميگه : باسه مامان الان زودي ميام صبركن ، حالا كه  اخطار نسده .....

ميگم : پسركم ديگه چيزي به افطار نمونده ، ضمنا" بابا... آماده شده و جلوي در نشسته تو ماشين الان اگر دير بشه دوباره عصباني ميشه هاااااا ، زود باش تا بابات دعوامون نكرده .

منگولك ميگه : خب دعوا كنه به من سه ، سوهر سماست  

من :    

-وقتيكه وارد حياط مهدكودك شدم ديدم منگولك و دوستاش در حال بازي هستن، مديرمهد به همراه مربي هم مراقب اونا بودن، منگولك به محض اينكه چشمش به من افتاد به طرفم دويد و سلام كرد و از گردنم آويزوش شد و شروع كرد به ماچ مالي. مدير و مربي كه شاهد اين صحنه بودن انگار كلي تحت تاثير قرار گرفتن ، مديرشون به طرفم اومد و گفت كه بهتون تبريك ميگم، منگولك بهترين بچه اين مهدهستش، گفتم: چطور مگه ، از چه لحاظ؟ خانم مديرگفت: از همه لحاظ، هوش، استعداد، ادب ، نظافت  و از همه مهمتر مهربوني و شيريني، واقعا بچه شيرينيه، من همه بچه ها رو دوست دارم ولي اين پسره يه چيز ديگه اس، جالبه كه اصلا" هم مثل بعضي بچه ها اهل چابلوسي نيست و بلد نيست خودشو لوس كنه ، ولي همينطوري هم يه دنيا مهربوني داره و دوست داشتنيه، خلاصه ه ه ه ه منم كه اين شكلي  ديدم خودشم حواسش طبق معمول جمع شده و دوتاگوش ديگه قرض كرده

وقتي آمديم خوونه براي همخونه تعريف كردم و دوباره منگولك كلي از تعريفاي من ذوق زده شد، بعداز اون هركجا رفتيم فورا" اومد بغل گوش منو و گفت كه : مامان بهانه براسون تعريف كن كه خانم ابوالحسني سي گفته، بگو كه گفته من خيلي باهوسم و بسة خوبي هستم  و من بايد اين داستان رو براي صدمين بار تعريف كنم كه پسريكي يكدونة بنده اين چنين و آن چنين هستش ، البته بماند كه خودمم هربار از يادآوري حرفاي خانم مدير اينقدر ذوق زده ميشم و اونقدر به خودم ميبالم كه حد و حساب نداره

 

      يكي يكدونه ، گل گلخونه، چراغ خونه ، عزيزدردونه به اندازه دوتادنيا دوست دارم

 

* امروز افطار مهدكودك دعوت داريم، مثل پارسال كه همچين برنامه اي بود ،يادش بخير، چقدر زود گذشت، البته امسال منگولك به همراه مامان جون و باباجون دعوت شده، فكركنم حسابي به پسرك خوش بگذره، اگر موفق شدم عكس بگيرم حتما ميذارم اينجا. خداكنه تا عصر كمي حالم بهتر بشه

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه سی ام مهر 1385  |
 زمستان و شروع سرماخوردگي من

 

شديد سرما خوردم، حالم اصلا خوب نيست ، صبح وقتي ساعت 6 زنگ ساعت به صدادراومد، سريع زنگش رو بستم و با خودم گفتم كه امروز نمي رم اداره، با منگولكم مي مونم خوونه و حسابي استراحت ميكنم و يه مقداري از كارهاي عقب افتاده رو انجام ميدم، بعد دوباره فكر كردم كه آخه مرخصي ندارم !!!! خلاصه تا ساعت يكربع به هفت با خودم كلنجار رفتم، تا اينكه يكهو از جام بلند شدم و رفتم دستشوئي و بعدش سريع آماده شدم و از خوونه زدم بيرون. الانم همش فين فين ميكنم و سرم درد ميكنه . راستي به نظر شما يه ليوان چاي داغ و دوتا دونه قرص ادلدكلد ناقابل روزه رو باطل نمي كنه ؟؟؟؟!!!!!

- داشتم تلويزيون تماشا ميكردم ، منگولك بي مقدمه از اتاقش دويد بيرون و پريد تو بغلم و شروع كرد از سروكولم بالارفتن،  اولش به روي خودم نياوردم بعد كم كم ديدم با اينكارش نمي تونم تلويزيون و ببينم ، گفتم : پسرگلم دارم تلويزيون نگاه ميكنم ، نكن ديگه، آخه اين چه كاريه مادر جون ، مي افتي هااااا، سرت ميخوره به دسته مبل ، نكن پسركم ، خوبه وقتي شما داري فيلم تماشا ميكني منم هي بيام و اذيتت كنم ، خب نكن ديگه عزيزم، همين موقع منگولك يه ماچ محكم از صورتم كرد و گفت : مامان بهانه خيييييلي ناسي خيلي ناسي (نازي)

منم همين موقع كه از ذوقم غش كرده بودم ، تلويزيون و خاموش كردم و شروع كردم به يه ماچ مالي حسابي و بعدش كلي خنده و بازي

- بهش ميگم ، پسرگلم توي بيني ت كلي اخي داره بيا يه فين حسابي بكن ، بعد دستمال و جلوي بينيش گرفتم و اونم يه فين كرد، بهش گفتم : واااي چه خبره اينجا يه (انبار) اخي داشتي ، بعداز نيم ساعت منگولك اومد و گفت : مامان بهانه بدو يه دستمال بيار كه يه (موتورخونه) اخي دارم !!!!!!!!!!

- منگولك ميگه : مامان بهانه ديسب كه تو مهدخوسگله بودم داستم با بهار بازي ميكردم.......................... وقتي حرفش تموم شد گفتم : ااااااا مگه ديشب شما تو تخت خودت نخوابيده بودي؟ ميگه : اووووووم – خب سرا – تو تخت خودم خوابيدم

ميگم : پس چرا ميگي ديشب كه مهد بودم ، شما شب هميشه خونه خودمون هستي عزيزم ، شما صبح ميري مهد خوشگله.

منگولك گفت : خب باسه ، مامان بهانه دي صبح كه مهدخوسگله بودم .........................

* راستي  جواب آزمايش منگولك رو چهارشنبه گرفتم و امروز مي برمش دكتر . خداكنه كه نياز به دارو و درمان نداشته باشه

                        ============================================

 

(( بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم، حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود، از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا ميدوم، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد! ))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و دوم مهر 1385  |
 چكاب منگولك

 

اي عزيز ،  هرگاه كه انگشتان من مي بارند  نام تو مي رويد .......

------------------------------------------------

پروانه ، رنگ بالهايش را از ياد برده است

پرنده ، آوازش را به ياد نمي آورد

دعا كنيد سطرهاي عاشقانه از يادتان نرود!

منكه از يادم رفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!

-------------------------------

كاش مي شد از رودخانه ها گذشت و خيس نشد

------------------------------------

باورم نميشه كه باغباني گلي رو با دست خودش كاشته، شب و روز بهش آب داده ، تو سرما و گرما از اون محافظت كرده، حالا كه اون گل زيبا شده ، خوش عطر و خوش بو شده، به اين راحتي اجازه ميده هر نامحرمي نگاهش كنه و به راحتي اونو بچينه، مگه ميشه؟؟ حتي تصورش هم اعصابم رو داغون ميكنه ، اميدوارم به خير بگذره......

----------------------------------

بي هيچ دليلي حالم خوش نيست ، نمي دونم چمه ؟ نمي دونم چي ميخوام ؟ نمي دونم ............ فقط ميدونم دلم به اندازه كوههاي البرز گرفته .........

------------------------------

يه مدتي بود همش منگولك ميگفت دلم درد ميكنه ، بردمش دكتر و كلي آزمايش براش نوشت ، خون و ادرار و سه نوبت مدفوع ، چهارشنبه عصر دوتائي رفتيم آزمايشگاه و اول نمونه خون ازش گرفتن و بعدش چهارتاظرف نمونه بهم دادن ، رفتم خوونه بهش گفتم اگر پي پي داشتي مامانو صدا كن بايد نمونه بردارم، خلاصه ه ه ه ه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه بنده به خدمت مقدس برداشت نمونه پي پي آقا منگولك اونم در يك عمليات آنچناني (به قول مامان دوست جونم) گماشته شدم، روزجمعه بعدازبرداشت نمونه ناياب ، از همخونه خواستم كه زحمتي بكشه و نمونه رو سريع به آزمايشگاه برسونه، براي اولين بار منگولك هم خواست تا همراه پدرش بره، وقتي برگشت خونه از پائين راه پله صداي آه و ناله منگولك رو شنيدم ، وقتي اومد بالا ديدم دستش به پاش و ناله ميكنه، پرسيدم كه چي شده؟ گفت : مامان بهانه، رفتيم نمونه آزمايس پي پي و بديم به آقاي دكتر مهربون، پام ليز خورد افتادم زمين، بدو بيا برام چسب بزن (منگولك عاشق چسب زخمه) خاله نونو رنگهاي مختلف با طرحهاي كارتوني چسب براش آورده همينجور بي دليل ميزنه به دست و پاش ، كافيه دستش بخوره به ديوار ، يا مثلا دست من بخوره به صورتش ، فورا ميگه آي دستم يا آي چسم زخم سده بدو چسب بزن برام، بعدش رنگ و مدل چسب رو انتخاب ميكنه و خودش مياره، خلاصه، از روز جمعه صبح تا حالا هربار كه پي پي ميكنه ، صدا ميزنه كه مامان بهانه بدو بيا پي پي منو بردار  همش ميگم كه مادرجون مرسي ممنون از لطفت عزيزم ديگه نيازي نيست، سيفون رو بكش تا شاهكارت پاك بشه ، ولي گوش نميده كه نميده ، از ديروز هم افتاد به سرفه هاي همراه با ترشحات بيني و گلو، ديشب تو خواب اينقدر سرفه كرد كه تمام غذاش رو بالا آورد، منم كه خونسررررررررد  آي نصفه شبي غر زدم، آي حرص خوردم، آي موهاي نازنينم و كندم  آخه فكرش و بكن ، ساعت 7 شب منگولك و ببري حمام، بعدش حسابي شام بخوره، مسواك بزنه ، لباس خواب جديدش رو كه تازگي براش خريدم بپوشه، بعدش يه شيشه شيربخوره و بعدوتا كتاب داستان و يه لالائي مفصل براش بخوني و اون با آرامش به خواب بره ، بعد خودت در كمال آرامش از خواب قشنگ اون آماده براي يه خواب خوب و به موقع بشي ، بعد به محض اينكه چشمات در حال گرم شدن و خواب رفتن هستي سرفه هاي بچه شروع بشه و ادامه پيدا كنه تا اينكه تمام اون چيزي روكه از عصرخورده رو روي تخت و لباسش بالا بياره  بعد بخواي تمام اينها رو به اضافه سروكله آقا منگولك رو تميز كني  چه انتظاري از من داشتيد، هرچند به محض اينكه تمام كارها رو انجام دادم و به خاطر خيس بودن تختش مجبور شدم اونو كنار خودم بخوابونم تا مراقبش هم باشم ، تا دستهاش رو دور گردنم حلقه كرد و طبق معمول صورتش رو به صورتم چسبوند ، همه چيز يادم رفت و شروع كردم تو خواب كمرش رو نوازش كردن و اونو بوئيدن

واقعا" اگر اين شيرينيهاي بچه ها نبود، با اينهمه دردسر بايد با اونها چكار ميكرد؟؟؟؟ منكه حتما ميدادم آقا گرگه بخوردش...........

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه شانزدهم مهر 1385  |
 بحث ممنوع

 

توي آبدارخونه شركت درحال گرم كردن غذاي همخونه ام

آقاي همكار ميگه : خانم ... غذاي به اين كمي براي دونفر؟

ميگم : چرا دونفر – يه نفر (ياد بازي يه مرغ دارم مي افتم)

بعد اون آقاي همكار اين شكلي ميشه   و ميگه : مگه شما روزه هستي؟؟

ميگم : خب آره – روزه ام ، چطور مگه ؟

آقاي همكار ميگه : آخه اصلا" به قيافة شما نمياد كه اهل روزه باشيد

ميگم : ببخشيد مگه روزه گرفتن بايد با تيپ و قيافة آدم هماهنگي داشته باشه؟

آقاي همكار ميگه : آخه آرايش و لاك ناخن و روسري كوچولو با موهاي بيرون و مانتوي ...........

خلاصه شروع ميكنه دونه دونه از سر تا پاي منو براي خودم تشريح كردن (عجب دقتي)  بلافاصله گفتم : من عادت دارم هرروز صبح كه ميخوام از خوونه بيام بيرون كاملا سرتاپام رو برانداز ميكنم ، نيازي نيست شما برام توضيح بدي كه چه تيپي دارم

آقاي همكار غش غش ميخنده و ميگه : نه منظورم اينه كه با اين تيپ و روحيه شما اصلا بهتون نمياد اهل اين حرفا باشيد

ميخواست كه يه بحث فلسفي رو شروع كنه ، سريع پريدم وسط حرفش و با خنده گفتم : ببين ازت خواهش ميكنم سعي نكن وادارم كني كه از اعتقاداتم برات توضيح بدم، اعتقادات من كاملا خاص خودم هست و هيچ لزومي نمي بينم براي كسي بخوام توضيح بدم ، فقط همينو بگم كه نوع دين و ايمان و ارتباط برقراركردن با اون كسي كه بهش اعتقاد داري يه ارتباط كاملا شخصي و خصوصي هستش

آقاي همكار بازم رضايت نميده و خيلي مشتاقانه ميپرسه : آخه با لاك چطور ميشه روزه گرفت و نماز خوند

ميگم : شما يه جاي قرآن كه حداقل هممون بهش اعتقاد داريم ، پيدا كنيد كه نوشته باشه با لاك نميشه با معبود ارتباط برقرار كرد و خدا در خونه اش رو به روي كسي كه لاك داره و موهاش از پشت و جلوي روسري بيرون باشه و بدون جوراب و با شلوار كوتاه صندل بپوشه ، ميبنده و اصلا به حرفش گوش نميده ، اونموقع تازه من و شما مي تونيم باهم حرف بزنيم

اومدم كه از آبدارخونه بيام بيرون ، برگشتم به طرفش و گفتم : ولي جالبه كه انگار اونم از مد روز بدش نمياد، چون حداقل در مورد خودم مطمئنم كه چيزي نبوده تا ازش بخوام و جوابم و نده، پس نتيجه ميگيريم اونم سطح فكرش بالاتر از اون چيزي كه بعضي ها ...... فكر ميكنن

 

- به نظر من ارتباط برقرار كردن خالق و مخلوق يه ارتباط كاملا عاشقانه و دو طرفه اس، هيچ ريزه كاري و پيچيدگي نداره و فقط كافيه از ته دل و با خلوص نيت باشه، اينطوري هر دو از اين مصاحبت كمال لذت رو مي برن .

(( نقل است كه شيخ ابوالحسن خرقاني  نماز همي كرد، آواز مي شنود كه (هان ابوالحسن خواهي كه آن چه از تو مي دانم با خلق بگويم و رسوايت سازم تا سنگسارت كنند؟ شيخ گفت : اي بار خدايا خواهي آن چه از رحمت تو ميدانم و از كرم تو ميبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟ آواز آمد : نه از تو نه از من .... ))

- تمام غمها و دلواپسي هايتان را به قلب من بسپاريد، خالي شويد از هرچه بدي است، با كسي قرارداد بسته ام تا به جهنم ببرد، آري ، با شيطان هم مي شود معامله كرد.

- تو تجلي مهر و عشق خدا هستي .

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه هشتم مهر 1385  |
 براي تو

 

چهارهفتة قشنگ ، شاد ،  خاطره انگير و گاهي خسته كننده و پردردسر همراه با گاهي بحثهاي كوچولو و زودگذر خانوادگي به خاطر اختلاف سليقه در تصميات و بلافاصله بعدش همراه با بوس و بغل كردن و جانم جانم گفتن و قربون و صدقه رفتن و قهقه و خنده و شادي، جنگ و لجبازي پسرخاله ها  و در آخرين لحظات با بغض و گريه به خاطر دوري و دلتنگي ، مثل باد گذشت. خواهري و ماهي كوچولوي اون دوباره به ديار خودشون رفتن و من باز تنها شدم، اينكه ميگم من يعني واقعا من تنها شدم، داداشي و خانومش كه زندگي جديدشون رو در كنار هم شروع كردن و به همين زودي مثل يك روح در دو جسم شدن، دائم مثل دوتا مرغ عشق سرشون رو كنارهم گذاشتن و زيرگوش همديگه ورد از نوع عشقولانه ميخونند، مامان و بابا كه زندگي خودشون رو دارن و خداروشكر بعداز سي و شش سال زندگي مشترك و لحظه لحظه كنارهم بودن هنوزم مثل سايه همه جا دركنارهم هستن، پس فقط علي ميمونه وحوضش   بگذريم ،از سه شنبه مرخصي بودم - ديروزساعت چهارونيم صبح خواهري پرواز داشت ، از سه شب قبلش من فقط هرشب حدود سه ساعت خوابيده بودم، پريشب هم كه از ساعت حدود يك و نيم رفتيم فرودگاه و تا برگشتيم خوونه ساعت نزديك به چهارصبح بود ، يه كوچولو خوابيدم و بعدش حمام كردم و ساعت 10 آمدم شركت و كلي كار عقب افتاده داشتم ، چشمام كلي پف كرده و قرمز بود، همش يواشكي خميازه ميكشيدم و كلي نسكافه خوردم تا شايد يه فرجي بشه  ضمن اينكه كلي دلتنگ خواهري و ماهي كوچولو هستم ، اين مدت ماهي حسابي به من عادت كرده بود، همش با منگولك دعواشون ميشد، اين ميگفت من ميخوام بغل خاله باشم، منگولك جيغ ميكشيد كه مامان خودمه ، خودم ميخوام بغلس باسم ، سما برو بغل مامان خودت، اونم جيغ ميكشيد كه خاله خودمه، خاله خودمه ، موقع غذا خوردن سراينكه كي كنار من بشينه ، موقع بيرون رفتن سراينكه كي جلو كنار من بشينه و وقتي ميبردمشون حمام سراينكه كدوم يكيشون رو زودتر بشورم و خلاصه........... كلي پرطرفدار و مهم شده بودم

الان كه ماهي كوچولو نيست احساس ميكنم كه چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزيزه ، يك لحظه قيافه بانمكش با مدل حرف زدن كه دوتا فارسي و دوتا انگليسي ميگفت از جلوي چشمم كنار نميره، خيلي دلم براشون تنگ شده، نمي دونم دوباره كي ميتونم ببينمشون .

- اي كاش فاصله بين كساني كه دوستشون داريم هميشه به اندازه يك قدم بود

- منگولكم دوروزه تب كرده و حالش خيلي خوب نيست ، اين روزا هم به خاطر وجود ماهي كوچولو خيلي به من وابسته شده و حسابي به من مي چسبه،

- خيلي خسته ام و نياز به استراحت حسابي دارم

- ديروز برام روز خاطرات بود، يه سي دي از شاهرخ خريدم كه خاطرات شيرين شونزده سال قبل رو برام زنده كرد،  به قدري اون خاطرات برام زنده و قابل لمس بود كه موقع شنيدن يه آهنگ خاص دقيقا خودم رو در همون زماني كه داشتم به اين آهنگ گوش ميكردم و در چه شرايطي و كجا بودم ميديدم، بعدش جلوي در شركت آقائي از كنارم رد شد كه بوي ادلكن اون بازم منو به همون دوران طلائي برد، خلاصه ديروز حسابي به گذشته برگشته بودم. گذشته اي كه مدتها بود خيلي عميق بهش فكر نكرده بودم و داشتم سعي ميكردم كه برام كمرنگ بشه ولي دوباره .................

- هنوزم خسته و خواب آلودم، صبح ساعت 4 بيدارشدم و با خواهري تماس گرفتم ، حدود نيم ساعت بود كه رسيده بود خونشون، خيالم راحت شد كه طول سفر با وجود پسرك شيطون و بلا مشكلي براش پيش نيومده بود، ولي بعدش ديگه خوابم نبرد و الان دوباره در ادامه همون خستگي و بيخوابي اين مدت خواب آلودم و اين شكلي

                         

                               گر فاصله اي هست ميان من و تو

                                بردار به لبخندي    بردار به پيغامي

                                                  

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سوم مهر 1385  |
 
 
بالا