تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 نياز

 

يه غروب برفي سرد

يه كلبة كوچيك وسط جنگل

يه شومينه پر از هيزم و آتيش سرخ

يه پنجرة رو به جنگل

يه ليوان قهوه داغ و تلخ

يه پتو كه خودمو توي اون مچاله كنم

يه سيگار

يه سكوت مطلق، يه آرامش ، خاطري آسوده و نفسي عميق و بلند

  (( در حال حاضر فقط به اينا نياز دارم و بس ......... ))

 

=========================================

 

ديشب ساعت دو تازه خوابم برده بود، البته بهتره بگم تازه بيهوش شده بودم ، گوشه تخت روي دست راستم خوابيده بودم و يه دست و يه پام رو طبق عادت از تخت پائين آويزون كرده بودم، ديدم منگولك اومد بالاي سرم و آروم بهم گفت: مامان بهانه آب ميخوام

منم چون تو عالم هپروت بودم جواب ندادم كه فكركنه خوابم  يه كمي صبركرد و وقتي ديد من جواب نميدم دولاشد و اول دستم و بعد پام و بوسيد و خودش رفت تو آشپزخوونه و آب خورد و رفت خوابيد

 

          ((  تو يه فرشته كوچولوي مهربوني كه من با تمام وجودم دوست دارم  ))

                                        

 

منگولك و ماهي كوچولو

دوتا شيطون به ظاهر آروم

پسرخاله هاي مهربون

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385  |
 بازم عروسي

 

همه دوستاي گلم از اوضاع و احوال منگولك تو عروسي يه دونه دائي پرسيده بودن :

به غير از خستگي و استرسي كه موقع مراسم عروسي داشتم، كلا خيلي بهمون خوش گذشت، آخه من هيچوقت تو مراسم عروسي جز اقوام درجه اول و ميزبان اصلي نبودم به قول عروس خانم كه به من ميگفت : مادرشوهر

اما منگولك كه انصافا" هم برخلاف تصورم اصلا اذيتم نكرد، تازه فهميدم كه ديگه پسركم بزرگ شده و تا حدودي خيالم از بابت مراقبت لحظه به لحظه راحت شده، موقع مراسم كه من تمام حواسم به ميهمانها و اطراف و اينكه كي تازه آمد و كي رفت و .... بود، منگولك براي خودش گشت و گذار ميكرد و وسط مي پلكيد و ميرقصيد، خيلي خوشحال و ذوق زده بود، برعكس خواهري فكر كنم هيچي از مراسم نفهميد، ماهي كوچولو خيلي بدقلقي كرد و همش ميخواست بغل مامانش باشه  وقتي هم كه زمين بود بدون توجه به اطراف تو يه چشم بهم زدن غيب ميشد و خواهري طفلك همش حواسش به اون بود.  

آخرشبم كه عروس و داماد از همه خداحافظي ميكردن منگولك همش ميگفت: به دائي بگو عروسي تموم نسه ، آزاده جون لباس  عروس تنس بمونه. فرداي عروسي هم به قول خودمون (پايتختي) من مجبور بودم منگولك رو با خودم ببرم ، چون بدون من پيش هيچكس نمي مونه ولي خواهري ماهان و پيش بابام و بقيه آقايوني كه خونه بودن گذاشت، اونجا هم منگولك دائم كنار من بود يا براي خودش روي صندلي نشسته بود، فقط همش مي پرسيد كه: پس سرا آزاده جون (پاي تختس) نمي سينه؟؟؟ خلاصه كه پسركم كلي بزرگ و آقا شده

ديروز داشت با قطارش بازي ميكرد كه يكهو از دستش افتاد و چون روي سراميك افتاد باطريش پرت شد بيرون، خودش برداشت و دوباره باطري رو جا انداخت، بعد دوباره قطار و روشن كرد و روي زمين گذاشت ، بعد با تعجب به من گفت: مامان بهانه ببين قطارم ديگه ( جلوبكي ) نميره داره ( عقبكي) راه ميره

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385  |
 شروع يه زندگي

 

من با يه دنيا شادي و اميد برگشتم، اميد به خوشبختي و شادي ابدي تنها برادرم، شنيده بودم كه بهترين شب زندگي يه مادر شب عروسي فرزندانش هست، ولي براي من شب عروسي برادرم بهترين شب زندگيم بود، با وجود تمام استرس و اضطرابي كه از يكهفته قبل داشتم، اون شب برام يكي از بهترين شبها بود، در اوج شادماني و پايكوبي و در حاليكه سعي ميكردم يك لحظه خنده از روي لبم پاك نشه ، اشكم مجال نميداد، براي خودمم عجيب بود كه در حين رقص و شادماني كنترل اشكهامو نداشتم ، هربار كه به صورت قشنگ برادرم كه اونم زيرچشمي منو مي پائيد نگاه ميكردم و يه دنيا عشق و آرزو رو تو چشمهاش مي ديدم ، اشكم گوله گوله سرازير ميشد، نمي دونم اشك چي بود، اشك شادي يا اشك غم، شادي از اينكه پسرك كوچولوئي كه با اومدنش يه دنيا شادي رو به خوونه ما آورد و من به دليل مشكلاتي كه مادرم پيدا كرده بود بايد بيشتر مسئوليت نگهداري از اون رو به عهده ميگرفتم و حالا اون پسرك براي خودش يه مرد شده و ميخواد مسئوليت سنگين يه زندگي رو به عهده بگيره، حالا اون ميخواست از ما جدا بشه و براي خودش يه دنياي تازه بسازه ، دنيائي كه پراز خوشبختي و عشق و اميد باشه ، و غم به خاطراينكه آخرين و كوچكترين عضو خانواده هم از آشيونة خودش رفت و مامان و بابا دوباره تنها شدن، مثل روزاي اول زندگيشون، اينكه ديگه مثل سابق وقتي ميرفتم خوونه مامانم، اون ديگه تو اتاق خودش پشت كامپيوترش نيست يا روي تختش دراز نكشيده و با تلفن حرف نميزنه تا الكي بهش غربزنم و سربه سرش بذارم و بعدش با يه دعواي الكي و شوخي به جون هم بيافتيم و بعدش اون منو مثل يه جوجه زير بغلش بگيره و دور خوونه بچرخونه و از اون طرف صداي مامان دربياد : چكار ميكني پسر، خواهرت و بذار زمين ، مي افته دست و پاش ميشكنه هااااا ، آخه شد يه بار شما دوتا به هم برسيد و از سروكول همديگه بالا نريد.......

يا برعكسش گاهي وقتي ميخوابيد بالاي سرش بشينم و موهاي مشكي و پرپشتش رو نوازش كنم و كلي ماچ و موچش كنم

به نظر من ازدواج كردن عزيزان ، جدا شدن و از دست دادن اونها نيست ، ولي يه جورائي بين اونها ناخواسته فاصله اي ايجاد ميشه ،  اين فاصله اس كه كناراومدن باهاش كمي سخته، شايد حس همين فاصله بود كه اون شب كنترل اشكهاي منو ازم گرفته بود ؟!!!!!

خلاصه همه چيز به لطف خدا و كمك اطرافيان به خوبي و خوشي برگزار شد، خانواده همسربرادرم همه جوره سنگ تمام گذاشتن، ماهم سعي كرديم تا جائي كه مي تونستيم چيزي كم نباشه، هردوخانواده تمام سعي شون در اين بود كه اين دوتا جوجه با خوشي و رضايت تموم زندگي مشتركشون رو شروع كنن و همينطور هم شد.

جاي همگي دوستان و اقوامي كه بنا به دلايلي نتونستن تو اين جشن شركت داشته باشن خالي بود، دعا ميكنم همه آدمها به خواسته هاي دلشون دست پيدا كنن و در كنار شريك زندگيشون خوشبخت و سلامت زندگي كنن و بوي عطر خوشبختي اونها زينت بخش زندگي اطرافيانشون باشه

يه خاطرة جالب هم كه از اون شب براي هممون باقي موند اين بود كه ماشين داداشي از صبح اون روزدست من بود، موقعي كه آماده شده بوديم تا بريم براي مراسم عقد، من ترجيح دادم با ماشين خودم برم ، ماشين اونو توي پاركينگ خوونه مامانم پارك كردم و رفتيم، شب كه مراسم تموم شد و عروس و داماد رو تا جلوي در خوونه خودشون همراهي كرديم جلوي در متوجه شديم كه كليد ورودي آپارتمان جزو همون دسته كليدي بود كه سويچ ماشين هم داخلش بود و من اونو خوونه مامانم گذاشته بودم  خلاصه نتيجه اين شد كه آقا داماد شجاع كه جوگير هم شده بود كت دامادي رو از تنش درآورد و در يك حركت كماندوئي از درب پاركينگ بالارفت و داخل حياط پريد، جالب اينجا بود كه همون موقع كلي موبايل به دست از دامادي كه ساعت 3 صبح بالاي ديوار بود فيلمبرداري ميكردن

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385  |
 سفر يكروزه

 

هميشه سعي ميكردم كه ظاهر آدم ها رو ملاك انسانيتشون قرار ندم، خوشبختانه تا حدود زيادي هم موفق بودم، ولي وقتي براي اولين بار جائي رو كه اونها به دنيا اومده بودن و بزرگ شده بودن و حالا هم به دوران كهنسالي رسيده بودن رو از نزديك ديدم اعتقادم قويترشد، وقتيكه به عنوان خوش آمدگوئي با مهربوني و عشق تمام دستهاي منو بين دستهاي زمخت و تيز و خشكشون گرفتن ، اولش حس كردم كه دستم رو به تنة يه درخت پير كه خشك و برنده اس ميكشم ولي يكهو احساس كردم اين تنة خشك و زبر درختي تنومند و قديمي هستش كه با قد سربه فلك كشيده اش يه ساية خيلي بزرگ از خودش درست كرده كه خيلي ها زير ساية اين درخت به آرومي در حال استراحت و لذت بردن هستن، وقتي صورتشون رو به نشونة دوست داشتن بوسيدم گرماي آفتابي رو كه سالها از سپيدة صبح تا غروب خورشيد روي صورتشون تابيده بود رو حس كردم. كفشهاي خاكي ، شلوار و پيراهن مندرس  اونها برام مثل يه شيئي عتيقه با ارزش و زيبا بود.

خوشحالم كه بعداز سالها تونستم به ديدنتون بيام و مهربوني و عشق و صفاي شما ، بيشتر از هميشه و از نزديك بهم اثبات بشه. خيلي دوستتون دارم ..............

روز جمعه ساعت چهارصبح بيدارشديم بعداز حدود 3 ساعت رانندگي به اون روستاي قشنگ و دور افتاده رسيديم، جاده اش به قدري زيبا و دل انگيز بود كه منو ياد فيلمهاي تلويزيون مينداخت كه هميشه با ديدنشون فكر ميكنم ، اينجاها كجاست كه ما هيچوقت نديديم. البته چون خودم رانندگي ميكردم خيلي نمي تونستم از طبيعت زيباي اطراف لذت ببرم و به خاطر خاكي بودن جاده مجبور بودم با احتياط بيشتري ماشين رو برونم ، ولي بوي جنگل و درختهاي گردو و انجير و قشنگي گلهاي آفتاب گردون به اندازه كافي برام لذت بخش بود..... منگولك هم عقب ماشين يكريز حرف ميزد و سئوال ميكرد:

اينزا كجاست؟؟؟ اين سيه ؟؟؟ اين سه بوئيه؟؟؟ سرا بابا اون يكي ماسين و رارندگي ميكنه؟؟؟ مامان بهانه ، اينا خرن يا الاغن؟ اه اه اه – سرا اينزا بوي پي پي داد !!!!!!! و....................... هزار ويك سئوال ديگه .

جاي همگي دوستان خالي، روز خوبي بود و حسابي به منگولك خوش گذشت، البته به خاطر آبتني كه كرد يه كمي سرماخورد و حالا امشب كه قرار خاله نونوشش به ايران بياد بايد با دماغ فين فيني و سرفه هاي تك تك به استقبالش بره

من امروز واقعا خوشحالم ، از ته ته قلبم خوشحالم ، خواهرم امشب به ايران مياد ، هفتة آينده عروسي تنها برادرم هستش كه با تمام وجودم دوستش دارم و براش آرزوي سلامتي و خوشبختي ميكنم . منم حدود 20 روز مرخصي هستم البته قرارشده كه به قول منگولك (وسط مسطا) بيام و يه سري به (سركت مركت) بزنم ، اگر تونستم حالتون رو مي پرسم اگر نه خدانگهدار همگي دوستان عزيزم تا 20 روز ديگه

پيغام به ليلي :

1- من طبق معمول حس ششمم خوب كاركرد و تونستم ليلي رو كه با اسمهاي مختلف و پشت پرده نه فقط اينجا حتي در وبلاگهاي دوستان ديگه حرفهاش رو ميزنه بشناسم.

2-من بسيار آدم انتقاد پذيري هستم و حرف دوستانم هرچقدر هم كه برخلاف اعتقادم باشه رو گوش ميكنم ، حتي اگر عمل نكنم . ولي قرار نيست انتقاد در حضور ديگران انجام بگيره ، من اونها رو ميخونم فقط درمعرض ديد ديگران نميگذارم. ولي به نظر تو شجاعت بهتر و مهمتر از انتقاد پذيري نيست؟؟؟ پس سعي كن شجاع باشي كوچولو

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهارم شهریور 1385  |
 
 
بالا