تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
بغض

 

ظاهرا" فصل جديدي آغاز شده ، اما گوئي متاسفانه شروع اين فصل با خزان بود و كلي از برگهاي درخت رو زرد كرد، بي دليل نبود كه هميشه ميخواستم خيلي مسائل پنهان بمونه، پيش بيني اين دل شكستن ها رو ميكردم ، ولي افسوس كه بدجوري هم  شكست، نمي دونم اين بار هم ميتونم شكسته هاش رو كنار هم بگذارم يا ديگه  توانش رو ندارم ؟؟؟

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 11:46 قبل از ظهر | 
گله

 

جلوي بوتيك تك تك بلوزها رو برانداز ميكنم، مدتي هست كه ديگه هيچي چشمم و نميگيره، همينطوري كه نگاه ميكنم چشمم روي يه بلوز قهوه اي تيره با كمي كار روي قسمت سينه و دور يقه اش،  توقف ميكنه ، وارد مغازه شدم و از فروشنده خواستم كه بلوز رو برام بياره، كمي اينور و اونورش كردم و قيمتش رو سئوال كردم ، بعد كمي مكث كردم و آروم از آقاي فروشنده تشكر ميكنم و از مغازه بيرون ميام . ميپرسه كه پس چرا نخريدي خيلي قشنگ بود كه ، ميگم : باشه براي بعد الان حوصله خريد ندارم.

چندروز بعد كه روز مادر هستش براي شام اونجا بوديم كه بعداز شام برنامه كادو بازي شروع شد، اول من كادومو همراه با كلي ماچ و بوسه تقديم مامان كردم ، بعد داداشي و عروس خانم ، بعد باباجونم و بعد عروس خانم يه بسته خوشگل به من كه كلي شرمنده شدم، و آخرين كادو .........

-         : قابلي نداره عزيزم

-         : اي واي چرا زحمت كشيديد ، شرمنده كرديد، دستتون درد نكنه

-         : نه گلم چه زحمتي ، خيلي ناقابله روزت مبارك

-         : آخه منكه هنوز مامان نشدم

كادو رو باز كرد،  يه بلوز قهوه اي با كمي كار روي قسمت سينه و دوريقه، اونم با يه ذوقي دوباره يه ماچ تقديم ميكنه و سريع ميره كه بلوز رو پرو كنه، وقتيكه از اتاق بيرون آمد من داشتم اون بلوز رو تو تن خودم تجسم ميكردم و اينكه ديگه حتي به خاطر اينكه جفت نشه نمي تونم برم و از همون بخرم .

=================

وقتيكه از اداره ميرسن نبايد دست به سياه و سفيد بزنن ، هوا گرمه گرما زده شديد ، بشين يه شربت خنك براتون بيارم، چائي ميخوريد يا ميوه ، گرسنه هستيد يه چيزي بيارم بخوريد ، دست به وسائل شام نزنيد ، از سركار اومديد خسته هستيد.

از اداره رسيدم ، خسته و كوفته و هلاك از گرما ، عصبي  و بي حوصله ، ناهار نخوردم ، گرسنمه و كم كم سر درد هم داره شروع ميشه، جلوي كولر مي شينم و لم ميدم روي مبل .

ده دقيقه بعد ........

- چائي آماده اس؟

- آره  اگر ميخوريد بريد براي خودتون بريزيد

- تو يخچال كتلكت هم هست اگر گرسنه اي برو گرم كن بخور از توي فريزر هم نون در بيار بذار داخل توستر

-نه مرسي سيرم ، كلي ناهار خوردم ، ولي اگر شما چائي ميخوريد من براتون بريزم

-آره دستت درد نكنه براي همه بريز

=================

دخترك رو محكم بغلش ميكنه و دندوناش و بهم فشار ميده و اونو مي بوسه ، اونم از خنده و از خجالت هم ميخنده و هم كمي سرخ ميشه ، حتما نمي دونه دائي چقدر خواهر زاده رو دوست داره ..... سرم و پائين ميندازم، چشمهامو آروم مي بندم و يواشكي لبخند ميزنم و يادم مياد كه يه روزي چقدر از اين كارها لذت ميبردم ولي يكهو خنده رو لبم خشك ميشه ، پس هنوزم يادش نرفته  از اين ابراز احساساتها بكنه ، ُفقط منو يادش رفته ......

 

نتيجه گيري :

حق هم درست مثل احترام مي مونه ، هيچكس برات قائل نمي شه مگر اينكه خودت اول براي خودت  قائل بشي، تو وقتي خودت هيچوقت تو زندگي براي خودت حقي قائل نبودي چطور انتظار داري اونا برات حقي قائل بشن ؟ وقتي تو خودت رو نمي بيني چطور توقع داري ديگران تورو ببينن؟ وقتي تو به راحتي از حق خودت ميگذري چطور انتظار داري ديگران حقت رو به زور و خواهش و تمنا بهت برگردونن؟

پس گله نكن و بازهم مثل هميشه ساكت باش و فقط لبخند بزن

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 12:27 بعد از ظهر | 
به بهانة روز مادر

 

مادر اي ميهن نخستينم ، بي تو خويشتن را غريب مي بينم ، بي تو اي گهوارة فرتوت، 

 تخت شاهي تختة تابوت است، حلقه ناف من گواه من است ، كه مرادل هنوزبا وطن است

ت ؟ كيست ؟

 همة روزها روز مادره، روز مادر ، روز مهربونترين ، دلسوزترين و زحمتكش ترين آفريدة خداست و نميتونه فقط مختص يكروز در سال باشه، علي الخصوص كه يه روز (من درآوردي)  هم باشه، تمام دنيا يك روز واحد رو به عنوان روز مادر جشن ميگيرن و فقط ما هستيم كه طبق معمول هميشه براي هركاري بايد يه تفاوتي هرچند غيرمنطقي و خنده دار با ديگران داشته باشيم ، مثل جريان عيدفطر كه هيچ ماه و ستاره اي در كارنيست ، فقط بايد منتظرموند و ديد كه كشورهاي ديگه چه روزي رو اعلام ميكنن، بعد آقايان علما يك روز بعد يا گاهي يك روز قبل رو به عنوان عيد اعلام كنند ، حالا شايد اين يك روز باعث بشه كه ماه رمضان 28 روز يا 32 روز بشه، بهم خوردن ماه و تقويم اصلا" مهم نيست مهم اينه كه روز عيد ما در ايران يه فرقي با عيد ديگر كشورها داشته باشه و اينكه بگن مثلا" اين آقايون هم كاري انجام ميدن ...

(جريان آفتابه دار مسجدشاه كه يادتونه)؟  بگذريم زيادي از بحث اصلي خارج شدم،  به هرحال ما بايد متاسفانه تابع قوانين و مقررات مملكتي كه در اون زندگي ميكنيم باشيم ، چون در غير اينصورت كمي تعادل بهم ميخوره. پس منم از همينجا روز مادر رو اول از همه به بهترين مادر روي زمين يعني مادر خودم (( هرچند كه اينجا رو نميخونن))  تبريك ميگم و دستشون رو عاشقانه و خالصانه ميبوسم و بعد به تمام مادرهاي دنيا تبريك ميگم، علي الخصوص به مادرهائي كه با وجود سختي ها و ناملايمات زندگي و سنگيني مسئوليتي كه بر روي دوششون هست ، هميشه محكم و استوار مثل يه كوه بودن و مثل يه چتر خانواده رو در پناه خودشون گرفتن، همه ما گاهي خسته و آزرده هستيم و در اون مواقع حتي حوصله خودمون رو هم نداريم چه برسه به اطرافيان، مادرها هم همينطور هستن ، درسته جنسشون به پاكي و زلالي آب و به لطافت گلهاست ولي جسم اونها هم مثل ما گاهي خسته و درمانده ميشه، پس بايد به پاس تمام زحمات ، ازخودگذشتگي ها و رنجهائي كه در طول زندگي به خاطر ما تحمل كردن از تمام چيزهائي كه مي بينيم و ميشنويم و باعث آزردگي خاطرمون ميشه، بگذريم و چشم پوشي كنيم، به خاطر شبهائي كه تا صبح كنار ما نشستن و با صداي آسمونيه لالائي به ما آرامش و اطمينان دادن. به خاطر از خودگذشتگيهائي كه هميشه براي بهتربودن، بهترخوردن، بهترپوشيدن و بهتر گشتن ما انجام دادن.

من به خود ميبالم كه يك مادرم هرچند كه به پاكي و زلالي آب و به لطافت گلها نيستم

 

             هرروزت مبارك فرشته

                         

اينم تقديم به همه مامانا

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 9:18 قبل از ظهر | 
گرمازدگي از نوع حاد

 

انگار يكهو خواب ديد، داشتم آماده اش ميكردم كه از خوونه مامان جون بريم خوونه خودمون

بي مقدمه ميگه: مامان بهانه الان زوده يا ديره ؟

من : خوب الان عصره ديگه كم كم هوا تاريك ميشه ولي براي چه كاري مي پرسي؟

منگولك : اگر زوده پس همين الان بريم سمال  (شمال)

من : الان پسرم  روز شنبه ، ساعت 7 عصر، تازه بدون برنامه ريزي ، چطوري بريم شمال؟

منگولك : خواهس ميكنم بلنامه ليزي كن بليم ديگه ه ه ه ه

من :  پسرم مسافرت رفتن برنامه ريزي ميخواد، تازه قبلش كلي كارداريم كه انجام بديم. ضمنا" الان ديگه كم كم داره شب ميشه ، هممون خسته هستيم ، آدم وقتي ميخواد بره مسافرت بايد كاملا سرحال باشه.

منگولك :    آخه من دلم سمال ميخواد- پس كي هممون سرحال هستيم؟

من : وقتيكه تعطيلي بود و شب خوب بخوابيم  و صبح زود ازخواب بيدارشيم همگي سرحال هستيم.

منگولك :   باسه مامان بهانه.

روز بعد و روز بعد و روز بعد هم همين گفتگوها با كمي تغيير ادامه داشت .

ديروز تا ساعت 3 تو اداره تحمل كردم ولي ديگه نمي تونستم خودمو كنترل كنم ، احساس ميكردم كم كم دارم ميرم زيرميز، انگار رمق بدنم و از پاهام ميكشيدن بيرون، كنترل خودمو نداشتم ، حالت تهوع و دل پيچه ديوونم كرده بود، مخصوصا كه شب قبل هم از ساعت چهارصبح تو WC بودم و خلاصه حسابي حالم بد بود، از همخونه خواهش كردم كه چون حالم خيلي بده اونم مرخصي بگيره و منو ببره چون اصلا توان رانندگي نداشتم، وقتي دلم پيچ ميزد مثل حلزون مچاله ميشدم. خلاصه اونم مرخصي گرفت البته خودم از رئيسش مرخصي گرفتم چون من زبون اونم  و باهم رفتيم دنبال منگولك اونم وقتي ديد ما رفتيم دنبالش كلي ذوق كرد و همش ميگفت : مامان بهانه هميسه سما بيا دنبالم.

يه كمي كه رفتيم دوباره گفت : مامان بهانه بيا بريم بابا رو برسونيم خوونه من و سما دوتائي بريم سمال  گفتم خب چرا دوتائي مامان جون ، مسافرت كه تنهائي نميشه بايد با بابا بريم و خلاصه رسيديم خوونه و من به علت بدي حال سريع لباسهامو درآوردم و دست و صورتم و شستم و رفتم كه كمي بخوابم ديدم تخت زودتر از من توسط همخونه اشغال شده ، خدا منو خير بده كه حالم بدشد و باعث شد اونم يه استراحتي بكنه  منم به روي خودم نياوردم و همون گوشه و كنار آروم خوابيدم منگولك كه تنها مونده بود ، آمد سراغم كه بلندسوبلندسو، خلاصه با هزار بدبختي بلندشدم و رفتم توي هال و روي كاناپه كذائي   خوابيدم اونم كنارم خوابيده و برنامه كودك رو نگاه كرده و من كمي استراحت كردم بعداز حدود يكساعت كه هممون بلند شديم منگولك ميگه : خوووووب حالا بابا استلاحت كلده سرحاله ، مامان بهانه استلاحت كلده سرحاله ، منم كه تو مهدخوسگله خوابيدم الان سرحالم ، حالا بلندسيد بريم سمااااال . منم يكهو از دهنم دررفت و گفتم پسرم كلي سر اين موضوع باهات صحبت كردم گفتم كه وسط هفته نميشه رفت مسافرت من فردا صبح بايد برم اداره ، مسافرت آخر هفته كه تعطيله بايد رفت. حالا از حالا غصه ام گرفته كه چكار كنم ؟ با شرايط كنوني كه هر ده دقيقه نياز به WC دارم چطور اينهمه راه رو تحمل كنم ، هيچي هم نمي تونم بخورم ، به هيچ عنوان هم نمي شه به بچه بدقولي كرد و ضمن اينكه يكشب موندن براي اين راه خيلي كمه و فقط خستگي براي ما ميمونه و از همه مهمتر با بداخلاقي و قهر مگه ميشه رفت مسافرت  ، حالا چكار كنم  (آي دلم)

پ.ن : الان دارم ميرم خيابون اكباتان (سپه) يه كمپ بخرم تا اگر رفتيم شمال بتونم همون جا كنار دريا هم مواظب آقامنگولك باشم كه ميدونم از آب بيرون نمياد هم بتونم همونجا استراحت كنم يا شايدم تونستم و يه توالت فرنگي تو همون كمپ راه بندازم   

آخر هفته خوبي داشته باشيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 4:22 بعد از ظهر | 
تنها بهانة مادر
اين  عكسهاي منگولكم  داغه داغه به قول خودش كهنه نيست  جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵. موقع آب تني  داخل حياط ويلاي  ۶۰ متري خودمونه  عاشق عينك هزارتومني مامانشه هرچقدرهم براش عينك ميخرم بازم عينك منو دوست داره + از لاك ناخن من بايد بزنه + از پنككي كه خاله نونو ميفرسته بايد بماله + از عطر من بايد استفاده كنه (الهي بميرم براي پسري كه بخواد شوهرمنگولك من بشه حسابي عروس پرخرجي داره)

                            خدايا عاشقان را غم مده        شكرانه اش با من

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 4:31 بعد از ظهر | 
بهانه نوشتن

 

                  بعداز آن ديوانگي ها اي دريغ              باورم  نايد كه عاقل  گشته ام

                  گوئيا (او) مرده در من كاينچنين          خسته و خاموش و باطل گشته ام

                  هردم از آئينه مي پرسم  ملول             چيستم ديگر، به چشمت كيستم ؟

                  ليك در آئينه مي بينم كه واااي           سايه اي  هم  زانچه  بودن نيستم

 

                                      ====================================

 

منگولك جيغ ميزنه و ميگه : مامان بهانه مامان بهانه بدوووو

من با دستكش كفي از تو آشپزخونه بدوبدو ميام تو اتاق : چي شده پسرم

منگولك : ببيييين اينزا يه دونه مورسه (مورچه) هستس

من : اي بابا ترسيدم پسرگلم فكركردم گوريل ديدي

منگولك از خنده غش كرده و ميگه : حالا بدو برو قرص مورسه مردني رو بيار (قرص مورچه مردني يه چيزي شبيه قرص ويپ هستش)

----------------------------

منگولك : مامان بهانه امروز خيلي با اميرحسين بازي كردم

من : اميرحسين دوست جديده  يعني تازه آمده مهدخوسگله؟

منگولك : نه ه ه ه تازه نيست اميرحسين كهنه اس

----------------------------

به پدرمنگولك ميگم : اين آقاهه خيلي عوضيه (عصباني بودم)

پدر منگولك : طبق معمول

منگولك : مامان بهانه مگه آدم هم برعكس مي سه ؟؟

 من :

======================================

خدايا مثل هميشه آرامشي عميق و تحملي جميل بهم عطا كن

 

فشار ديوارهاي اطراف  مانع  نفس كشيدنم شدن ......

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 4:53 بعد از ظهر | 
دلتنگي

قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا ميزنند ؟ از من چه ميخواهند؟ هيچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را فرستادگان آسماني بدون جواب رد مي شوند.
مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين كه صبح ميرسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهياست .

چرا شعله هاي قلب اينقدر ممتد است ؟ اين آتش چرا خاكستر نمي شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟

ميل داشتم پيش تو باشم ولي چه فايده يك شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد كرد ، بلكه حالت حزن انگيزي به آشيانه ي توخواهد داد.

 

با من مهربان و وفادار باش . عمر گل كوتاه است..................

 

        تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی           ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی

       چو شمع و گل شب و روزت به خنده میگذرد      تو گریه سحر و اه شب چه میدانی

  

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 8:45 قبل از ظهر | 
دروغ

 

ظرفيت آسانسور فقط 5 نفره ، حدود 11 نفر پشت در آسانسور منتظرهستن، 5 تا خانم و 6 تا مرد، به محض اينكه درب آسانسور توي طبقه همكف باز شد، من مثل يه ميزبان جلوي در ميرم و به خانمها ميگم كه بفرمائيد . يكي از آقايون همكار با لحن شوخي ميگه: اي خانم ..... فمنيست، مثل اينكه نوبت ما بودهااااا. بدون هيچ پاسخي و فقط با يه نگاه معني دار هر5 خانم وارد آسانسور شديم و دكمه رو دونه دونه زديم. يكي از خانمها كه به تازگي ازدواج كرده و تمام حرفش تعريف و تمجيد از همسر عاشق پيشه اش هستش ميگه خانم ..... ناقلا خوب پارتي بازي ميكني هااااا طفلكي آقاها....

من     : هيچم طفلكي نيستن، دلت براشون نسوزه

خانم همكار: اي بابا اين چه حرفيه، همه دنيا دار رو دستشون ميگرده  

من      پس معلومه هنوز كارت بهشون نخورده تا بفهمي به هيچ دردي نمي خورن

خانم همكار: جدي ؟؟؟؟ مي بينم كه شمام چقدر همسرت و تحويل نميگيري و دور و برش نمي پلكي ......

من     : خب البته تو همه چيز استثنا هم وجود داره ، همسرمن با بقيه خيلي ي ي ي فرقي ميكنه

خوشبختانه آسانسور روي اولين دكمه ايستاد و من بايد خارج ميشدم اگرنه تا طبقه نهم چقدربايد دروغ ميگفتم

حالا واقعا" دروغ خوبه يا بده ؟  آخه اگر من بخوام به همه راست بگم كه ديگه ميدوني چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟

 

 

شب كه از راه ميرسه غربتم باهاش مياد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 10:55 قبل از ظهر | 
مامي دكتر

 

- نوشيدن قهوه باعث كاهش پيشرفت بيماري كبدي مخصوصا" بيماري كبدي ناشي از مصرف (الكل) مي شود. دانشمندان آمريكائي معتقدند نوشيدن 4 فنجان قهوه تا 80 درصد پيشرفت بيماري كبدي را كاهش ميدهد.

- خوردن يك ليوان آب مركبات و يا دو عدد پرتقال و يا گريپ فروت در روز از ايجاد پوكي استخوان و شكستگي جلوگيري ميكند.

- نتايج تحقيقات مركز سرطان انگلستان حاكي است، كودكان علاقه به خوردن بعضي غذاها را از والدين خود به ارث مي برند. همچنين علاقه به مصرف ماهي و گوشت در كودكان ارثي است اما در مورد مصرف سبزيع ميوه و دسر ، كودكان با ديدن اشتياق والدين نسبت به اين مواد تغذيه اي از والدين خود پيروي ميكنند.

- غذا به جاي دارو: غذاهاي درمانگر عبارتند از : شكلات تيره يا قهوه اي – ادويه كاري – قره قات (عصاره قرقوروت) – چاي سبز- سير و ماهي .

- طلاي تابستان :  مصرف يك فنجان طالبي در روز به ميزان 25 درصد احتمال بروز فشارخون را كاهش مي دهد. طالبي منبع مناسبي است از ويتامين  C، بتاكاروتن و پتاسيم .

- Gain  Up  (Best Protein) : مكمل پروتئيني  Gain Up تامين كننده پروتئين، انرژي و ديگر مواد مورد نياز براي رشد كودكان و نوجوانان و ساير گروههاي سني- مغذي در شرايط ويژه (بانوان شرده ، افراد مبتلا به سوء تغذيه و ...)- مكمل افزايش وزن حاوي : پروتئين با ارزش بيولوژيكي بالا – مخلوط آنزيمي جهت هضم بهتر و جذب سريع تر- فيبرهاي پربيوتيك (اينولين) موثر در سالم سازي سيستم گوارش.

                              -------------------------------------------

اين چند روز  كه درگير مريضي منگولكم بودم كلي تحقيقات در زمينه داروئي و غذائي انجام دادم. البته مطالب بالا رو توي هفته نامه (سلامت) كه هرهفته شنبه ها چاپ ميشه خوندم. من مشتري دائمي اين هفته نامه هستم . اگر ماماناي عزيز فرصت كنن و هرهفته اين روزنامه رو بخرن و البته بخونن مطالب جالبي ميتونن پيدا كنن كه دونستش خيلي مفيده.

منگولك از سه شنبه هفته قبل به خاطر تب و استفراغ مهد نرفته و ميهمان مامان جون بوده، ديروز كه رفتم خوونه ديدم كمي حالش بهتر شده و كلي خوشحال شدم، گفتم مامان خداروشكر حالش بهتر شده فردا ميتونه بره مهد. فورا" منگولك خودش و انداخت تو بغلم و گفت : ماماااااان بهانه ببين سقدر (چقدر) تب دارم اصلا حالم خوب نسده فكركنم فردام بايد پيس مامان جون بمونم

البته بچم راست ميگفت چون دوباره از ديشب ساعت 3 حالش بدشد و تا صبح بالاي سرش نشسته بودم الان شديدا خسته ام و نياز به يه استراحت حسابي دارم ، آخه چندشبه كه اصلا نخوابيدم و اين ميگرن لعنتي هم پابه پاي من و با كمال پرروئي مريض داري كرده (ازت متنفرم ميگرن)

 

باد مارا با خود خواهد برد

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 10:28 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar