| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
درسته منم فراموش كردم، اما توكه هرسال فراموش ميكني چي؟ فقط براي يكبار هم كه شده فكركن ببين براي چي فراموش كردم؟ چرا بايد 27 خرداد 1372 رو من فراموش كنم . پس تو كردي.... |+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 1:56 بعد از ظهر |
شكرانه
دنياي بچه ها واقعا" قشنگه، يه دنياي رنگارنگ كه بيشترين رنگش رو آبي آسموني و سفيد تشكيل داده، دنيائي كه هيچ كجاي اون بوي كينه، نفرت، حسد و غم نداره، بزرگترين غم اونها شكستن ماشين يا عروسكشونه، بيشترين نفرتشون در زودتر از بقيه رفتن به رختخواب خلاصه ميشه و ............. كاشكي دنياي ما آدمهاي به ظاهر بزرگ هم هميشه به همين شكل مي موند. ديروز جشن پايان سال مهدكودك منگولكم بود، براي اولين بار بود كه در جشني بودم كه يكي از اجراكننده هاي اون پسركم بود، اصلا" نمي تونستم تصور كنم كه چطور ميخواد هنرنمائي كنه، خيلي دلهره داشتم، وقتيكه همه سرجاي خودمون نشستيم و خانم مديرمهد كمي سخنراني كردن، بعد با تشويق ما فرشته هاي كوچولومون به ترتيب وارد شدن، از لحظه ورود نگاهم روي پسرك خشك شده بود، چون جمعيت زياد بود اون نمي تونست منو ببينه، تو نگاهش ديدم كه در حين اينكه سعي ميكنه آروم باشه ، ولي نگران بود و دنبال من ميگشت، به محض اينكه منو ديد چنان خنديد كه انگار اون لحظه دنيا رو به من دادن، بعد دونه دونه روي سن رفتن و با موزيك عمو كيوان سرود اي ايران رو خوندن.آروم و متين جلوي سن نشسته بود، با اون روبان طلائي كه دورسرش بسته بود كاملا شبيه فرشته شده بود. وقتيكه سرود و شعر ميخوند به هيچكس نگاه نميكرد فقط گاهي نگاهي به من ميكرد كه داشتم ازش به قول خودش (فيلم ورداري) ميكردم برنامه جالب و متنوعي بود، شعراز زبون گلها، خوشحال و شاد و خندانم، دكلمه، شعر انگليسي I Love You Mam و از همه جالبتر رقص سرخپوستي با لباس مخصوص بود كه بهمراه مربي جوان و شاداب انجام شد. جالبتر از همه لحظه اي بود كه روي سن به همه بچه ها شاخه گل رز قرمز دادن و گفتن بعداز اينكه شعرتون تموم شد به طرف مامان و باباها پرتاب كنيد. وقتيكه شعرتموم شد و همشون گلها رو پرت كردن، طبيعي بود كه گلها روي زمين مي ريخت، گلي كه منگولكم انداخت افتاد جلوي پاي خانمي كه رديف اول نشسته بود، منم داشتم براش دست تكون ميدادم كه ديدم داره اون خانم و صدا ميكنه : خاله خاله ميسه گل منو بديد به مامان بهانه ام.......... و من قشنگترين گل دنيا رو از پسركم هديه گرفتم هرچند كه چهارسال پيش من همين گل رو از خدا هديه گرفته بودم خلاصه آخرش هم به همه بچه ها از طرف مديريت مهد هديه دادن و بعدش همگي به پارك جلوي مهدرفتيم و كاردستي هاي بچه ها رو كه در طول سال درست كرده بودن رو خودشون روي چمن به فروش گذاشته بودن، از هر بچه اي كه ميخواستم خريد كنم وقتي قيمت كاردستي رو ازش مي پرسيدم يه جواب با نمك ميداد، يكي ميگفت: دو يكي ديگه ميگفت : سي . يكيشون ميگفت يك هزار. خلاصه بازارچه جالبي شده بود. ضمنا" بنده مشتري پسركم بودم و تمام كاردستي هاشو قبل از اينكه كسي بخره بطور يكجا ازش خريدم اينم عكس منگولك و بهاركوچولو و كه دائم براي پسركم هديه ميخره، آخرين هديه اش هم يه تل سر مدل همين تلي كه روسر خودشه بود ديروز هم آقامنگولك به بهارگفت كه يه انگشتر مدل انگشتري كه دست خودش بود براش بخره مامان بهاركوچولو ميگفتن واقعا" كه راست ميگن همه كارهاي دنيا واروونه شده دلتون شاد و لبهاتون هميشه خندون باشه
به قول دوست خوبم فرايزدي : حالا بريم سراغ جايزه |+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 9:31 قبل از ظهر |
آئينه............ در برابرش ايستادم، سر تعظيم فرود آوردم ، زيرا او بهتر از هركسي حقايق را برمن فاش ميساخت، با تماشاي او دانستم كه چقدر افسرده و پژمرده ام، ميخواستم سنگي بردارم برصورتش زنم و او را در هم بكوبم كه ديگر قادر نباشد اين دل شكسته را به صورت تصويري اين چنين افسرده نشان دهد. ولي افسوس كه دستم حركت نكرد، زيرا او حقيقت بود ، او صافي باطن داشت، او حاكم بود و من محكوم ابدي !!!! --------------------------------- پنجشنبه در حين خوشحالي و شادي عذاب وجدان شديدي داشتم آخه تمام روز دور از بچم بودم، صبح ساعت 5 بيدارشدم ناهارمنگولك و همخونه رو آماده كردم، سالاد و ماست و خيار براشون درست كردم، ظرفهاي شب قبل رو شستم و خوونه رو مرتب كردم، بعد منگولك بيدارشد و سريع صبحانه اش رو دادم و ساعت 9 با گريه هاي منگولكم با داداشي و عروسش براي خريد حلقه و سرويس طلا رفتيم. بچم كلي دنبالم گريه كرد --------------------------------- طالبي كه كمي رسيده و شل شده بود خريدم تا براي منگولك آب طالبي يا همون فالوده درست كنم ، بهش گفتم ميخوام براي پسرم فالوده خوش مزه درست كنم.... پسركم بخوره و قوي بشه، بزرگ بشه .... بعداز يكي دوساعت اومد و گفت : مامان بهانه پس سرا برام (( آلوده )) درست نميكني ؟؟؟؟؟ --------------------------------- روزجمعه من و منگولك داشتيم با راكت تنيس و يه توپ بادي بزرگ --------------------------------- الهي ، مراياري ده تا با صبر و شكيبائي وظيفه اي را كه بر دوش دارم به نحو احسن انجام دهم ، دلهاي انسانهاي پاك نيت را شاد و آرزوهاشان را برآورده گردان و غم و اندوه را از تمام دلها بزداي ، من را نيز در اين ميان فراموش نكن (آمين)
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 8:54 قبل از ظهر |
تنها تو بمون
- كاشكي تلويزيون بودم، كاشكي پاكت سيگارت بودم، يا حداقل اون كاناپه بودم. آخه اگر تلويزيون بودم اونوقت براي ديدن منم تا نيمه هاي شب وقت ميگذاشتي. اگر پاكت سيگارت بودم در هر شرايطي هميشه تو جيب پيراهنت و كنار قلبت بودم يا اگر اون كاناپه بودم شبانه روز بهم چسبيده بودي و در كنارم احساس آرامش ميكردي. ولي حيف كه حتي به اندازه اين اجسام هم منو نمي بيني براي خودم متاسفم كه بايد همچين آرزوهائي داشته باشم . يه روزي چه آرزوهائي داشتم و حالا ........ يه روزي در آرزو و رويائي خيلي ها بودم و ولي حالا ........ - كاشكي همونطور كه دكتر جراح قلب و مغزواعصاب و داخلي و .... داريم دكتر جراح در رشته درمان دروغگوئي هم داشتيم . چقدر خوب مي شد كه اين بيماري رو هم مي شد با جراحي درمان كرد و از بين برد........ - كاشكي حداقل الان كه ديگه منو نمي بيني اون دلت لعنتيت برام تنگ ميشد........ - به بابا ميگم با اينهمه توجه، محبت، فداكاري........... دريغ از يه نگاه محبت آميز، اين توقع زياديه؟؟؟ بابا ميگه : دخترم چرا هنوز ياد نگرفتي با هركسي مثل خودش باشي تا اذيت نشي ؟؟؟؟؟؟؟ - راستي...... من قيافه ام خيلي شبيه قاطره ؟؟؟؟؟؟ - درد كمر و پاهام ديوونم كرده ، من خستم ، نياز به استراحت دارم. --------------------------- سينه اي تا كه برآن سربنهم دامني تا كه بر آن ريزم اشك آه اي آنكه غم عشقت نيست ميبرم برتو بر قلبت رشك -------------------------- من از كجا مي آيم ، كه اينچنين به بوي شب آغشته ام ؟؟؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 4:18 بعد از ظهر |
بوي همه چيز
امروز داشتم دفتري رو كه تو سالهاي نوجواني سنگ صبورم بود ،ورق ميزدم، هرصفحة اون يادآور يكي از روزهاي پرخاطرة زندگي گذشته من بود. اين صفحه اش نزديكه كه ۱۶ ساله بشه . ياد روزهاي نوجواني و جواني بخير. نمي دونم چرا اخيرا" منگولكم دهنش (آف يا آفت ) درست نمي دونم خلاصه زخم ميشه. چندوقت قبل كه دهنش زخم شده بود يكي از دوستان گفت بهترين دارو (( رب انار )) هستش . خلاصه با گوش پاك كن يه مقدار رب انار روي زخمش زدم وفردا صبحش خيلي بهتر شه بود ولي حسابي سوزوند . چندروز پيش دوباره روي لپ چپش آف زده بود و هرچي ميخواست بخوره با جيغ و داد ميخورد. رفتم داروخانه و يه محلول مخصوص آف خريدم . وقتي كه شب ميخواستم روي زخمش بمالم انگار از بوي محلول خوشش نيومد ديدم دهنش و باز نمي كنه . گفتم دهنت و باز كن تا برات بمالم . ديدم منگولك ميگه : نه مامان بهانه اينو دوس ندارم همون (( ضدانار)) پنجشنبه شب همش به ياد شبنم عزيز بودم كه الان هزاران كيلومتر از من و بقيه دوستان دور شده. تقريبا هشت ماه قبل كه باهم قرار وبلاگي گذاشتيم و بچه ها رو به بولينگ عبدو برديم و كلي بهمون خوش گذشت، روز بعدش شبنم يه پست نوشت با عنوان (بوي وبلاگ) و من از خوندن اون خيلي لذت بردم . پنجشنبه كه منگولك رو برده بودم بولينگ احساس ميكردم اونجا بوي پبل و البرز رو ميده ، با اينكه ميدونستم هيچكدوم از اونا اونجا نيستن ولي ناخودآگاه چشمم انگار دنبالشون ميگشت. هر قسمتي از بازيها كه ميرفتم بين بچه ها نگاه ميكردم و فكر ميكردم اونا هم هستن . روزها چقدر زود سپري ميشن ، دوست گلم فكرش رو ميكرد ي كه به زودي فرسنگها از اينجا دور باشي؟؟ به هرحال الهي هركجا كه هستيد سلامت و شاد باشيد و شرايطتون هرروز بهتر از روز قبل باشه اينم بگم و برم ، اين روزها خيلي ذهنم مشغوله، همش فكر ميكنم وقت كم دارم، آخه حدود سه ماه بيشتر به عروسي داداشي گلم نمونده ، از اونجائي كه البته درحال حاضر ، فقط من هستم بيشتر مسئوليت كارها و هماهنگي اونها با منه (خواهرشوهربودن چه كيفي داره خداكنه همة كارها به خوبي پيش بره و اين دوتا جوجة ما به خوشي به خونه خودشون برن و فكرما هم از بابت اين ته تغاري راحت بشه
همگي هفتة خوبي داشته باشيد و به همة آرزوهاي قشنگتون برسيد (آمين) |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 11:49 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |