آئينه............
در برابرش ايستادم، سر تعظيم فرود آوردم ، زيرا او بهتر از هركسي حقايق را برمن فاش ميساخت، با تماشاي او دانستم كه چقدر افسرده و پژمرده ام، ميخواستم سنگي بردارم برصورتش زنم و او را در هم بكوبم كه ديگر قادر نباشد اين دل شكسته را به صورت تصويري اين چنين افسرده نشان دهد. ولي افسوس كه دستم حركت نكرد، زيرا او حقيقت بود ، او صافي باطن داشت، او حاكم بود و من محكوم ابدي !!!!
---------------------------------
پنجشنبه در حين خوشحالي و شادي عذاب وجدان شديدي داشتم آخه تمام روز دور از بچم بودم، صبح ساعت 5 بيدارشدم ناهارمنگولك و همخونه رو آماده كردم، سالاد و ماست و خيار براشون درست كردم، ظرفهاي شب قبل رو شستم و خوونه رو مرتب كردم، بعد منگولك بيدارشد و سريع صبحانه اش رو دادم و ساعت 9 با گريه هاي منگولكم با داداشي و عروسش براي خريد حلقه و سرويس طلا رفتيم. بچم كلي دنبالم گريه كرد
هرچقدرپدرش ميگفت ميخوام ببرمت بيرون برات لپ لپ بخرم آبميوه بخرم (چيزهاي مورد علاقه اش) اصلا گوشش بدهكار نبود كه نبود و فقط گريه ميكرد . هرچقدر به اونا گفتم كه خودتون بريد بهتره، قبول نكردن، مخصوصا" عروس خانم كه اصرار داشت حداقل براي خريد حلقه من باهاشون باشم، خلاصه خريد تا ساعت 6 بعدازظهر طول كشيد وتوي اين مدت چندين بار منگولك بهم تلفن كرد و همش التماس ميكرد كه زودتربرگردم خوونه ولي دست خودم كه نبود
. ميگم مشكل پسندي هم بد درديه، خوش بحال خودم كه هميشه از اولين مغازه خريدم و انجام ميدم و براي هرخريدي بيشتر از نيم ساعت يا نهايتا" يك ساعت وقت تلف نمي كنم ، البته غيراز درنظرگرفتم مسيرهاي پر ترافيك و طولاني. خلاصه شب هم كه براي مراسم اولين سالگرد پدرهمخونه رستوران دعوت داشتيم و همين باعث شد يك روز كاملا بدون منگولك برام گذشت، توي رستوران برخلاف هميشه كه يك لحظه آروم نمي شينه، از كنار من تكون نميخورد، همش كنارمن نشسته بود. هيچوقت نشده بود كه پنجشنبه كه تعطيله دور از منگولكم باشم . كلي عذاب وجدان گرفته بودم.
---------------------------------
طالبي كه كمي رسيده و شل شده بود خريدم تا براي منگولك آب طالبي يا همون فالوده درست كنم ، بهش گفتم ميخوام براي پسرم فالوده خوش مزه درست كنم.... پسركم بخوره و قوي بشه، بزرگ بشه .... بعداز يكي دوساعت اومد و گفت : مامان بهانه پس سرا برام (( آلوده )) درست نميكني ؟؟؟؟؟
---------------------------------
روزجمعه من و منگولك داشتيم با راكت تنيس و يه توپ بادي بزرگ
كه طبق معمول بقيه وسايل عكس اسپايدرمن روش بود تنيس بازي ميكردم با كلي هم جيغ و داد و خنده ، منگولك بعدازكمي كه بازي كرديم بهم گفت: مامان بهانه سراخوسحالي ، هي زيغ (جيغ) ميكسي؟؟ گفتم آخه پسرم اين بازي خيلي (هيجان انگيزه) . عصر دوباره آقا منگولك هوس بازي كرده بود ، صدام كرد و گفت مامان بهانه مياي باهم از اون بازيهاي (هيزان گزيز) بكنيم؟؟؟
---------------------------------
الهي ، مراياري ده تا با صبر و شكيبائي وظيفه اي را كه بر دوش دارم به نحو احسن انجام دهم ، دلهاي انسانهاي پاك نيت را شاد و آرزوهاشان را برآورده گردان و غم و اندوه را از تمام دلها بزداي ، من را نيز در اين ميان فراموش نكن (آمين) 



ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در شنبه بیستم خرداد 1385
|