تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
همه چيز و هيچ چيز

 

منگولك يه دگمه شلوار از روي زمين پيدا كرد و پرسيد : مامان بهانه اين سيه؟ گفتم اين دگمه شلواربابا... بعد منگولك دوباره گفت : مال زوونياي باباس ؟؟؟ (جووني هاي بابا) ميگم مگه بابا الان پيرشده ميگه : نه همين زوري گفتم

--------------

ميگه : مامان بهانه ميدوني محمدصالح سرپا آمده ؟؟؟ گفتم : يعني چي مامان سرپا آمده ؟ منگلوك ميگه : نمي دونم يعني سي ، ولي خاله (مهدكودك) ميگه : محمدصالح مامانت سما رو سرپا آورده خوب بسين زمين ديگه......

-------------

تازگيها هركجا سكه هاي جديد 10 توماني زرد رو كه خيلي دوست داره مي بينه جمع ميكنه و ميندازه تو قلكش، ميگه ميخوام آزاده زون كه عروس سد بندازم رو سرس  ، خدا چقدر به آزاد جون رحم كرده كه به سكه هاي 50 توماني علاقه نداره اگرنه ميگفتن كه خود خواهرشوهر كم بود بچه اش هم اضافه شده

حالا گوش كنيم :

عروس دريا

گل سرخ

 

شاد باشيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 3:6 بعد از ظهر | 
قصه

وقتي كه شاگرد دبيرستاني بود تنها مشغلة مامان و باباش اين بود كه : آخه دختر چي كم داري؟ فكرت كجاست؟ چرا درس نمي خوني؟ ماكه جز درس خوندن از تو توقعي نداريم. آخه حيف نيست با اين هوشي كه تو داري اونوقت درس نخوني و فقط دنبال بازيگوشي و شيطنت باشي. والا به خدا از اين شيطنتها دست آخر هيچ چيزي نصيبت نمي شه. يه روزي به خودت مياي و مي بيني هم سن و سالاي خودت همه به يه جائي رسيدن و زندگي موفقي دارن اونوقت تو......... بعد مامانش ادامه ميداد : تا كي بايد بيام و به شكايتهاي معلم و ناظم گوش كنم و از طرف تو عذرخواهي كنم، آخرسال هم كه شد بيام و يه پول قلمبه كف دست معلمات بذارم تا يه نمرة قبولي بهت بدن ، آخه دختر تو محصلي يا شاعر و نويسنده و عاشق؟ اگر به جاي اينكه هدفون رو گوشت بذاري و تو اطاقت بشيني و تا نصفه شب شعر بنويسي و كتاب بخوني، نيم ساعت هم به درست برسي به خدا شاگرد ممتاز كلاس مي شي، با اين هوشي كه تو داري به خدا ميتوني ، هيچ كاري نداره ، همه معلمات ميگن كه خيلي باهوشي ولي چرا حواست رو به درس نمي دي نمي دونم چرا ، چي تو فكرته نمي دونم ديگه از دستت خسته شدم ، آخر با اين شيطوني ها كار دست خودت و ما ميدي، توروخدا آرزوهاي مارو به باد نده دختر ، زحمات مارو پايمال نكن، يه ذره به خودت بيا ، آخه تا كي  .......................................

حالا اون دختر شيطون و سربه هوا كه هيچكس ، حتي مسافرهاي توي ايستگاه اتوبوس از دست كيسه هاي فريزر پراز آب كه از طبقه بالاي اتوبوس روي سرشون خالي مي شد ، همسايه ها كه وقتي برق قطع ميشد و به محض اينكه برق دوباره وصل ميشد از صداي يكنواخت زنگ خوونه دادشون به هوا ميرفت و وقتي دم در ميومدن ميديدن يه شيطون مردم آزار با چسب نواري دگمه زنگ رو پائين نگه داشته و موتور پسرهاي جوون محله كه تو يه چشم بهم زدن غيب مي شد و حتي رفتگر و سبزي فروش و بقالي محله از دستش در امان نبودن، شده يه زن تنها و غمگين، با كوله باري از سختي ها و مسئوليتهاي زندگي ، ايستاده تا حتي مادر و پدرش كه يه روزي فقط اونو سرزنش ميكردن آلان بهش تكيه كنن، حالا تنها همدم اون خاطرات تلخ و شيرين گذشته اس، گذشته اي كه تمام آينده اونو تباه كرد..............................

 

==============================================

 

روز جمعه منگولك يه سره ميگفت كه بريم خوونه مامان زون، آخه همه اونزان ، منم دوس دارم اونزا باسم – گفتم : آخه مادرم ، من كلي كار دارم ، تازه الان بعدازظهره ، مامان جون و باباجون و بقيه ناهارشون و خوردن و خوابيدن. بذار بيدار كه شدن مي ريم اونجا. خلاصه هر نيم ساعت به نيم ساعت ميپرسيد كه يعني الان بيدار سدن ؟؟؟ ميگفتم نه هنوز خوابن. ديگه ساعت 6 كه شد حسابي كلافه بود . ديدم داره زير لب غر ميزنه و ميگه : اين مامان زون و بابا زونم ما رو مسخره كردن ، همس ميخوابن، مارو كسل (كچل) كردن ازبسكه خوابيدن...........  آخرش طاقت نياورد رفت و دگمة شماره (1) تلفن رو كه ميدونه خوونه مامانم هستش رو فشار داد و به محض اينكه مامانم گوشي رو برداشتن كلي ذوق كرد و گفت : سرا اينهمه مي خوابيد ديگه سب سده ، حالا كه بيدار سديد من دارم ميام خونه سما. مامانم هم از همه جا بيخبر گفتن: نه مامان جون ما كه خواب نبوديم ، ما بيداريم چرا شما نيومدي خوونه ما؟؟؟؟

خلاصه مامان بهانه حسابي دروغگو و شرمنده شد. يادمون باشه اگر خواستيم به وروجكهامون دروغ بگيم قبلا" با تمام اطرافيان هماهنگ باشيم تا مجبور به عذرخواهي نشيم.

شاد و سلامت و بهاري باشيد.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:2 بعد از ظهر | 
شكر نعمت نعمتت افزون كند ، كفر، نعمت از كفت بيرون كند

اول اينو گوش كنيم

امروز صبح كه كامپيوترم رو روشن كردم طبق معمول هر روز صبح كلي آف لاين جالب از نوع هاي مختلف برام از دوست خوبم (( يه تنها)) كه هميشه با حرفهاي قشنگش منو شاد و آروم ميكنه، آمده بود، يكي از آف لاين ها اين بود:

(( يه روز با يه شاخه گل سفيد به ديدنم آمدي بهم گفتي دوستت دارم ، روز بعد با يه شاخه رز زرد به ديدنم آمدي بهم گفتي ديگر دوستت ندارم ، روز بعد با يه شاخه رز سفيد آمدي و كنار سنگ قبرم نشستي و با چشم تر گفتي ببخشيد، بخدا فقط يه شوخي بود ......... ))

يك لحظه به فكر فرو رفتم و دوباره صحنة اتفاقي كه پنجشنبه شب توي مجلس عروسي پسردائي عزيزم افتاد جلوي چشمم اومد و تنم لرزيد. پنجشنبه جاي همگي دوستان خالي بود، يه عروسي در حد بسيار عالي و شاد و البته متاسفانه بسيار پرهزينه.

از اونجائي كه ما جزء اقوام درجه يك بوديم از بدو ورود به خاطر گرم كردن مجلس شروع به حركات موزون كرديم حدود يكساعتي كه از مجلس گذشته بود ، مي شد گفت كه اكثر ميهمانها وسط در حال رقص بودن و همه حسابي گرم شده بودن (علي الخصوص بنده حقير كه با يك ليوان نوشيدني كه به طور كاملا" غيرعمدي روي صورتم  و چشمم پاشيد حسابي گرم و شنگول شده بودم) خلاصه در همين حين خانمي كه نسبت چندان دوري هم با ما نداشتن (مادرهمسرپسردائي بزرگم) با همسرشون در حال رقصيدن بودن كه دقيقا" جلوي پاي من به طور خيلي خيلي ناگهاني و خيلي سريع نقش روي زمين شدن، دست و پاها مثل چوب خشك و فك كاملا كليد شد و بدنشون شديدا" ميلرزيد، خوشبختانه يكي از اقواممون كه پزشك هستن بلافاصله ايشون رو بدون هيچ امكانات و دستگاهي معاينه سطحي كردن و با اورژانس تماس گرفتن و خودشون همراه اين خانم به بيمارستان رفتن ، همين اتفاق حدودا" يكربع همه رو شوكه كرده بود تا اينكه آقاي دكتر با همسرشون تماس گرفتن و گفتند كه ايشون به هوش آمدند و زير دستگاه اكسيژن و بعد نوار قلبي و ....... خلاصه ، با اين خبر كم كم دوباره مجلس رو جمع و جور كرديم و به همه اطمينان خاطر داديم كه خوشبختانه خطر برطرف شده و حال ايشون بهترشده، هرچند كه خودم تا آخرين لحظات با وجود اينكه سعي ميكردم خودم رو آروم و شاد نشون بدم در شوك اين حادثه بودم و همش خداروشكر ميكردم كه به خير گذشت، در غيراينصورت فكرش رو بكنيد كه چي ميشد؟؟؟ جداي از اينكه تمام زحمات دائي و همسرشون كه الحق سنگ تمام گذاشته بودن از بين ميرفت، براي عروس و داماد هم يه خاطرة خيلي بد از بهترين شب زندگيشون مي موند و از همه مهمتر عروس بزرگ خانواده با اين اتفاقي كه براي مادرش ميافتاد .......... (حتي تصورش هم برام دردناكه) خلاصه اينكه هدفم از گفتن اين قضيه اشاره به آف لايني بود كه دريافت كردم، چرا هميشه همه چيز دير اتفاق مي افته، ابراز علاقه ها، دونستن قدر عزيزان ، شاد كردن كساني كه دوستشون داريم حتي با يه جملة خيلي ساده، از بين بردن كينه ها و كدورتها و ... خيلي چيزهاي ديگه، چرا گاهي همه اينها رو به شوخي ميگيريم ، چرا فكر ميكنيم كه هميشه هستيم و وقت بسيار داريم، اگر كمي بيشتر به اطرافمون توجه كنيم مي بينيم كه در طول روز خيلي اتفاقها برامون پيش مياد كه هركدومشون مي تونن زندگيمون رو دگرگون كنن، يه اتفاق خيلي ساده مثل زمين خوردن يه سرماخوردگي به ظاهر معمولي مي تونه برامون خيلي گروون تموم بشه ، مثل دخترجووني كه ماه قبل تو اتاق خودش پاش به لبه فرش گيركرد و زمين خورد و در اثر آمبولي بعداز 10 روز فوت كرد و مادرش رو براي هميشه داغدار كرد و با يه دنيا آرزو تنها گذاشت .

اي كاش بتونم و توانش رو داشته باشم كه هرچيز رو تا زماني كه هست و برام وجود داره قدرش رو بدونم و از بودنش كمال استفاده رو از جنبه معنوي اون ببرم. حضور پدر ، مادر، خواهر ، برادر ، فرزند، همسر يا حتي يه دوست خوب ، يه همسايه بي آزار همه اينها روزي هزاربار جاي شكرگذاري داره و غيراز اون بايد از لحظه لحظة حضور اونها نهايت لذت رو برد، قدرشون رو دونست و بهشون عشق ورزيد، دائم بايد عشق و محبت رو بهشون به عنوانين مختلف گوشزد كرد ، از تقصيرات اونها گذشت و از رفتارهاي اشتباهشون تعبيرهاي خوب كرد، مطمئنا" اگر چنين رفتاري داشته باشم ، ناخودآگاه اونها هم همين رفتار رو با من خواهند داشت. اونوقت كم كم ياد ميگيريم كه همگي اين چنين زندگي كنيم ، تصورش رو بكنيم كه چه دنياي قشنگي خواهيم داشت، يه دنيا پراز عشق و شادي و محبت ....

                                         خدايا عاشقان را غم مده    شكرانه اش با من

                        ---------------------------------------------

 

۱- پ.ن : متاسفانه همين الان كه داشتم اين مطلب رو با اشتياق تمام مي نوشتم مامانم بهم زنگ زدن و گفتن كه ديشب ، نصفه هاي شب توي پاركينگ خونشون هم ماشين پدرم و هم ماشين داداشم، شيشه هاش رو شكستن و كاملا" هردوتا ماشين رو خالي كردن . حسابي احوالم خراب شد  خداكنه روزي برسه تا هيچ گرسنه اي وجود نداشته باشه تا بخواد براي سيركردن خودش به ديگران ضرر مالي بزنه

۲- پ.ن : اين عكس و به خاطر نلي گلم  گذاشتم چون در مورد حاشيه اتاق خواب بچه ميخواست بدونه.

                                 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:48 قبل از ظهر | 
حسرت يك نگاه

 

رفته بوديم فروشگاه Mr.Peach شعبه سلطنت آباد، هركدوممون يه طرف سرمون گرم خريد و زير و روكردن اجناس بود كه ديدم منگولك براي خودش كلي لباس از روي رگال جمع كرده بود و آورد داد دستم و گفت : مامان بهانه بفرما اينا رو براي سما خريدم  يه جفت هم جوراب نارنجي و زرد و آبي برداشته بود كه همش از دستش مي افتاد زمين و با هزار زحمت دولا ميشد و دوباره برش ميداشت  تو همين حال من داشتم صندل ميخريدم ، منگولك گفت : مامان بهانه سه رنگي ميخواي بخري؟ گفتم نميدونم پسرم بذار بپوشم ببينم كدومش قشنگتره . گفت بذار من به سما بگم. اومد و و رنگ نارنجي تند و انتخاب كرد من كمي به داداشي و خانمش نگاه كردم و گفتم : آره مامي اين خيلي قشنگه ولي بذار بقيه رو هم امتحان كنم. گفت : نه همين قسنگه همينوبخر گفتم : باشه چشم. بعد كه رفت اونطرفتر رنگ نارنجي رو روي قفسه گذاشتم و زرد و سبزچمني رو امتحان كردم كه به اعتقاد داداشي و خانمش رنگ زرد خيلي زود كثيف و تيره ميشد ، پس قرار شد كه رنگ سبز رو بخرم. خلاصه بعداز خريد صندل به قسمت كت و شلوار رفتيم و بعداز كلي گشتن و نظرهاي مختلف يه دست كت و شلوار و پيراهن و كروات براي داداشي و يك دست هم مامان بهانه براي همخونه انتخاب كرد و خريديم و بيرون آمديم. وقتي برگشتيم خوونه ديروقت بود ، منگولك شامش رو خورد و خوابيد و صبح هم كه طبق معمول هميشه خواب بود بردمش مهدخوسگله. عصر كه از شركت برگشتم خوونه، وقتي كه ميخواست بره توي پاركينگ خوونه مامان جون يكهو توي راه پله ديدم صداي جيغش بلند شد. سريع خودمو بهش رسوندم و گفتم چي شده پسرم؟؟؟ گفت : سرا اين كفس و خريدي من اين رنگ و دوست نداستم . زود پاسو بريم عوضس كنيم و اوني كه من دوست داستم و بخريم. اينقدر از اين حرف منگولكم ذوق كرده بودم كه اگر چاره داشتم همون لحظه ميبردم و اون رنگ رو پس ميدادم و رنگ نارنجي رو ميخريدم ولي خوب هم كفش و پوشيده بودم هم اينكه ديگه داداشي و خانمش براي باردوم بهم لطف نميكردن تا پول كفش رو حساب كنن

                                   ===============================

تازه يادم افتاد كه سالهاست فراموش كردم تا مورد توجه باشم، تا كسي در مورد رنگ لباس و كفش بهم نظر بده ، توي خريد باهام همراه بشه و بهم بگه چي بهم مياد، بهم بگه چه رنگ آرايشي مناسبتره ، بهم بگه منم وجود دارم ، بهم  بگه كه به حضورم نياز داره و بهم بگه كه دوستم داره........

البته تمام اين خواسته ها از اوني هستش كه حضورش با حضور بقيه يه جورائي فرق ميكنه، نگاهش و كلامش با نگاه تحسين برانگيز و افتخارآميز مامان و بابا خيلي فرق ميكنه و يه مدل ديگه اس. ابراز علاقه و عشقش با عشقي كه فرزندت بهت داره خيلي فرق مي كنه ، هموني كه هميشه شونه هاش رو براي گريه كردن دوست داشتم و هرگز نيافتم

گوش كنيم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:48 بعد از ظهر | 
راز و نياز

 ((اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم انوقت سعی میکردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم و انقدرها بی عیب و نقص نباشم.بیشتر استراحت می کردم و نادان تر از این سفرم میشدم.در واقع خیلی چیزها بود که من انها را بیش از حد جدی گرفتم باید دیوانه تر می بودم.اگر یک بار دیگر به دنیا می امدم شانس خود را بیشتر امتحان می کردم.با مشکلات حقیقی روبرو میشدم و مشکلات خیالی را کنار میگذاشتم. اگر دوباره به دنیا می امدم لحظات زندگی را از ان خود می کردم. فقط اگر زندگی یک بار دیگر تکرار میشد.اما می دانید که..............نمی شود.))

اين متن قشنگ رو  اركاي عزيزم كه هميشه مطالب آموزنده و در عين حال زيبا توي وبلاگش مي نويسه در آخرين پست خودش نوشته بود. وقتيكه اين متن رو خوندم عميقا" به فكر فرو رفتم . البته نه يه فكر رويائي مثل زندگي دوباره ، نه ... به واقعيت زندگي فكر كردم ، به اينكه درسته كه همه ميگن زندگي و ازدواج مثل هندوانه نبريده مي مونه و بستگي به شانس داره ، اما  مي شه يكسري چيزها رو از قبل پيش بيني كرد يا حداقل اگر مسئله اي پيش اومد با تامل ، عاقلانه ترين راه رو انتخاب كرد تا بعدها باعث افسوس و آه نشه، اين كار رو كه مي شه ديگه كرد... نمي شه؟؟؟؟ مثلا"،  وقتي پدرومادر بيچاره تو سروكله خودشون ميزنن كه بچه تو فعلا" هيچ مسئوليتي جز درس خوندن نداري ، فقط بايد درس بخوني و..... اگر كمي فكركنيم مي بينيم كه راست ميگن ، تو سن دبيرستان يه  دختر يا پسر كه با پدرومادرش و در كانون خانواده زندگي ميكنه چه دغدغه ديگه اي مي تونه داشته باشه ، البته به شرط اينكه خودش سرش براي دردسر درد نكنه.  يا مثلا" وقتي كه ميخواد ازدواج كنه مي تونه حداقل باكمي بررسي تا حدودي پي به فرهنگ خانوادگي طرف مقابلش ببره ، خيلي راحت مي شه اينها رو فهميد. به خدا ميشه . اگر اونموقع كمي فكر كنه، كمي بررسي كنه كه پدر و مادر اين خانم يا آقا كي هستن، چه كاره هستن، چطوري زندگي ميكنن، اعتقاداتشون به چه شكليه، افكارشون و فرهنگشون از كجا نشآت گرفته ، با دونستن كمي از اين چيزها مي شه خيلي راحت تا حدود زيادي طرف مقابل رو شناخت، ما آدمها موجودات باهوش و زيركي هستيم، دقت كرديد كه گاهي براي اولين بار با كسي روبرو ميشيد بدون اينكه قبلا" اونو ديده باشيد يا شناختي در موردش داشته باشيد، بعد يكهو با اولين برخورد يا نهايتا" بعداز نيم ساعت كه در مورد مسائل مختلف بحث مي كنيد ته دلتون احساس ميكنيد چه آدم خوب و مثبتيه، يا مهربون و دل رحمه ، يا چقدر ساده و بي رياست يا چقدر باهوش و دنيا ديده است ، از روي حساب حرف ميزنه ، چه فرهنگي داره ،يا برعكس تمام اينها،  از همون نگاه اول احساس ميكنيد حتي دهنتون باز نميشه يك كلمه باهاش حرف معمولي بزنيد و بعدش ديگه حتي حاظر نيستيد براي يكبار هم كه شده اونو دوباره ببينيد، تمام اينها نشون دهندة حس ششم و قدرت تفكر ما انسانهاست كه در همه ما وجود داره و البته در هر كسي شدت و ضعف داره،  پس اگر فقط كمي دورتر رو نگاه كنيم روزي رو ببينيم كه زندگي مشترك تشكيل داديم ، روزي كه بچه دار شديم و روزي كه بچة ما بزرگ شده  و اونو با اسم و رسم پدر و مادرش ميشناسن ، مي تونيم خيلي عاقلانه تر تصميم بگيريم تا هميشه در رويا نباشيم و افسوس گذشته رو نخوريم. مگه ما چقدر زنده هستيم و زندگي ميكنيم، مگه چندبار مي تونيم براي خودمون يه شريك واقعي انتخاب كنيم و در كنارش خوشبخت باشيم ؟؟؟؟؟؟ حالا فكرش رو بكنيد كسي با علم به تمام اين مسائل، موقع انتخاب راه چشمهاش رو ببنده ، توي گوشهاش پنبه بكنه و شانسي انگشتش رو به سوئي نامعلوم نشونه بگيره و بگه اين راه رو ميرم ............... آيا اين راه به كجا ختم خواهد شد؟؟؟؟؟

                                          ========================

 

خسته شده اينقدر كه دروغ شنيده، دورنگي ديده، كنترل كرده، حساب و كتاب كرده، مسئوليت به دوش كشيده، محبت و عشق نديده، صفا و يكرنگي نديده، حرفهاي غيرمنطقي شنيده، سردي و بي توجهي ديده، بي اعتماد بوده ، ترس از آينده داشته ، نگران اين بوده كه آشيونه اي رو كه با دستهاي خودش ساخته و تزئين كرده و رونق بخشيده تا محلي امن براي جوجة ائي باشه كه ميخواد پابه اين دنيا بگذاره خرابش كنن و اگر يه روزي خودش نباشه چه بلائي به سر اون آشيانه و جوجه خواهد اومد ، نگراني اينكه اگر نباشه درهاي آشيانه رو به روي  لاشخورها بازميكنن و اونها اونجا رو ويران ميكنن، اونموقع چه بلائي به سر جوجه بيگناه و معصوم مياد، اين فكرها مثل خوره به جونش افتاده و داره از پا درش مياره ، اون ديگه هيچ دلخوشي جز جوجه اش نداره ولي هيچ كاري هم نمي تونه  بكنه، فقط نشسته و به روزهاي از دست رفته عمر خودش و آينده جوجه اش   هاي هاي گريه ميكنه و زار ميزنه...........

 

خدا درياي رحمتت كو ؟ خدا رحم و مروتت كو؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:39 بعد از ظهر | 
تعطيلات يكماهه سال نو

 

وقتيكه اواخربهمن ماه 1384 از مهد برام نامه اي اومد مبني براينكه شهرية اسفند و فروردين رو به طور يكجا ، به اضافه هزينه فيلمبرداري از جشن هاي آخر سال ، عيدي كاركنان ، هزينة چيدمان سفرة هفت سين با كمك بچه ها و هزينة چندتا عكس اجباري كه آقاي عكاس به دليل خوشگلي پسركم سرذوق آمده بود و هنرنمائي كرده بود ، رو به طور يكجا پرداخت كنم ، دوعدد شاخ گنده روي كلة من بيچاره سبز شد .... خلاصه تمام مبالغ درخواستي رو پرداخت كردم الي ..... الي شهرية پيش پيش فروردين ماه رو و اونهم به پيشنهاد داداشي گلم بود كه بلافاصله محاسبه كرد و گفت كه منگولك در فروردين ماه فقط 12 روز بايد به مهدخوسگله بره و اين چند روز ارزش پرداخت يه شهريه كامل رو نداره اونهم درشرايطي كه:  1- كيف مامان بهانه بسيار بسيار خالي از هرگونه وجه نقدي بود و 2- مامان جون به دليل سفر دوهفته اي بعداز تعطيلات كاملا" سرحال و قبراق هستن و آماده پذيرائي از نوة گلشون .....

خلاصه اين دو دليل محكم باعث شد مامان بهانه از خدا خواسته شهريه فروردين رو به يه زخم ديگه اي بزنه . در تمام اين مدت وقتي حرف از مهد رفتن مي شد منگولك ميگفت : هنوز كه عيد من تموم نسده هرموقع تموم سد ميرم مهد خوسگله. بالاخره امروز بعداز يكماه استراحت و بخور و بخواب آقا منگولك به سلامتي تشريف بردن مهدخوسگله. نگران بودم كه نكنه بعداز يكماه كمي دلتنگي بكنه مخصوصا" كه از چهارشنبه هم پستونك رو ازش گرفتم و اين دوروزه خيلي غصه خورده، آخه خيلي به پستونكش وابسته است. البته اصلا" تصميم نداشتم اينكارو بكنم چون يكي از اقوام ما كه در كانادا روانشناس كودكان هستش به من گفت كه اجازه بده تا هر زماني كه خواست پستونك بخوره و خودش تشخيص ميده كه ديگه از كي بايد كنار بگذاره، ولي اين پسرك من ديگه شورش رو درآورده ، يعني به طور دائم توي دهنشه، حتي شب تا صبح توي خواب، موقع غذاخوردن يه قاشق غذا دهنش ميذاره و يه نوكي به پستونك ميزنه و دوباره قاشق بعدي رو ميخوره. تو خيابون توي ميهماني و دائم هم از دستش زمين مي افته و دوباره اونو تو دهنش ميذاره. خلاصه كه بدجوري براي من وسواس ايجاد كرده. ديشب ساعت يكربع به سه تو خواب يكهو شروع به گريه كرد هرچي ميگفتم چي شده ميگفت : نميخوام نميخوام . گفتم خواب بد ديدي؟ ميگفت نه گفتم نميخوام . گفتم خب چي نميخواي به من بگو بدونم . گفت ميگم پستونك ميخوام   گفتم ولي پستونكت رو آقا سوسكه خورده و خوني شده (آخه با لاك قرمز رنگيش كردم) ولي ديدم دست بردار نيست و همينطوري داره گريه ميكنه . بالاخره باباش رفت و سرشيشه شيرش رو براش آورد و گذاشت تو دهنش كمي مك زد و ديد كه هوا ميكشه بعد فورا" انگشتش رو داخل سرشيشه برد كه هوا نكشه و دوباره افتاد و خوابيد و جالبه كه تا صبح انگشتش اون تو بود و توي دهنش....

خلاصه اين پستونك پسرك هم داستاني شده براي خودش هركجا هم كه ميره شده عامل بحث ديگران و يه بهانه براي اينكه سربه سر منگولك بذارن. البته خودم اصلا از اين قضيه خوشم نمياد.

خلاصه كه چكار ميشه كرد ديگه ... از قديم گفتم حلال زاده به دائيش ميره ، اين منگولك منم همه چيش به دائيش رفته  مخصوصا" پستونك خوردنش . يادمه داداشيم وقتي هفت سالش بود گاهي يكهو غيب ميشد كلي دنبالش ميگشتيم و بالاخره پشت مبل و صندلي در حاليكه يواشكي داشت به پستونكش مك ميزد پيداش ميكرديم  خداكنه وقتي كه بزرگ هم شد اخلاقاش هم مثل دائيش بشه

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:32 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar