| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
همه چيز و هيچ چيز
منگولك يه دگمه شلوار از روي زمين پيدا كرد و پرسيد : مامان بهانه اين سيه؟ گفتم اين دگمه شلواربابا... بعد منگولك دوباره گفت : مال زوونياي باباس ؟؟؟ (جووني هاي بابا) ميگم مگه بابا الان پيرشده ميگه : نه همين زوري گفتم -------------- ميگه : مامان بهانه ميدوني محمدصالح سرپا آمده ؟؟؟ گفتم : يعني چي مامان سرپا آمده ؟ منگلوك ميگه : نمي دونم يعني سي ، ولي خاله (مهدكودك) ميگه : محمدصالح مامانت سما رو سرپا آورده خوب بسين زمين ديگه...... ------------- تازگيها هركجا سكه هاي جديد 10 توماني زرد رو كه خيلي دوست داره مي بينه جمع ميكنه و ميندازه تو قلكش، ميگه ميخوام آزاده زون كه عروس سد بندازم رو سرس حالا گوش كنيم :
شاد باشيد |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |
قصه
وقتي كه شاگرد دبيرستاني بود تنها مشغلة مامان و باباش اين بود كه : آخه دختر چي كم داري؟ فكرت كجاست؟ چرا درس نمي خوني؟ ماكه جز درس خوندن از تو توقعي نداريم. آخه حيف نيست با اين هوشي كه تو داري اونوقت درس نخوني و فقط دنبال بازيگوشي و شيطنت باشي. والا به خدا از اين شيطنتها دست آخر هيچ چيزي نصيبت نمي شه. يه روزي به خودت مياي و مي بيني هم سن و سالاي خودت همه به يه جائي رسيدن و زندگي موفقي دارن اونوقت تو......... بعد مامانش ادامه ميداد : تا كي بايد بيام و به شكايتهاي معلم و ناظم گوش كنم و از طرف تو عذرخواهي كنم، آخرسال هم كه شد بيام و يه پول قلمبه كف دست معلمات بذارم تا يه نمرة قبولي بهت بدن ، آخه دختر تو محصلي يا شاعر و نويسنده و عاشق؟ اگر به جاي اينكه هدفون رو گوشت بذاري و تو اطاقت بشيني و تا نصفه شب شعر بنويسي و كتاب بخوني، نيم ساعت هم به درست برسي به خدا شاگرد ممتاز كلاس مي شي، با اين هوشي كه تو داري به خدا ميتوني ، هيچ كاري نداره ، همه معلمات ميگن كه خيلي باهوشي ولي چرا حواست رو به درس نمي دي نمي دونم چرا ، چي تو فكرته نمي دونم ديگه از دستت خسته شدم ، آخر با اين شيطوني ها كار دست خودت و ما ميدي، توروخدا آرزوهاي مارو به باد نده دختر ، زحمات مارو پايمال نكن، يه ذره به خودت بيا ، آخه تا كي ....................................... حالا اون دختر شيطون و سربه هوا كه هيچكس ، حتي مسافرهاي توي ايستگاه اتوبوس از دست كيسه هاي فريزر پراز آب كه از طبقه بالاي اتوبوس روي سرشون خالي مي شد ، همسايه ها كه وقتي برق قطع ميشد و به محض اينكه برق دوباره وصل ميشد از صداي يكنواخت زنگ خوونه دادشون به هوا ميرفت و وقتي دم در ميومدن ميديدن يه شيطون مردم آزار با چسب نواري دگمه زنگ رو پائين نگه داشته و موتور پسرهاي جوون محله كه تو يه چشم بهم زدن غيب مي شد و حتي رفتگر و سبزي فروش و بقالي محله از دستش در امان نبودن، شده يه زن تنها و غمگين، با كوله باري از سختي ها و مسئوليتهاي زندگي ، ايستاده تا حتي مادر و پدرش كه يه روزي فقط اونو سرزنش ميكردن آلان بهش تكيه كنن، حالا تنها همدم اون خاطرات تلخ و شيرين گذشته اس، گذشته اي كه تمام آينده اونو تباه كرد.............................. ==============================================
روز جمعه منگولك يه سره ميگفت كه بريم خوونه مامان زون، آخه همه اونزان ، منم دوس دارم اونزا باسم – گفتم : آخه مادرم ، من كلي كار دارم ، تازه الان بعدازظهره ، مامان جون و باباجون و بقيه ناهارشون و خوردن و خوابيدن. بذار بيدار كه شدن مي ريم اونجا. خلاصه هر نيم ساعت به نيم ساعت ميپرسيد كه يعني الان بيدار سدن ؟؟؟ ميگفتم نه هنوز خوابن. ديگه ساعت 6 كه شد حسابي كلافه بود . ديدم داره زير لب غر ميزنه و ميگه : اين مامان زون و بابا زونم ما رو مسخره كردن ، خلاصه مامان بهانه حسابي دروغگو و شرمنده شد شاد و سلامت و بهاري باشيد.
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:2 بعد از ظهر |
شكر نعمت نعمتت افزون كند ، كفر، نعمت از كفت بيرون كند
امروز صبح كه كامپيوترم رو روشن كردم طبق معمول هر روز صبح كلي آف لاين جالب از نوع هاي مختلف برام از دوست خوبم (( يه تنها)) كه هميشه با حرفهاي قشنگش منو شاد و آروم ميكنه، آمده بود، يكي از آف لاين ها اين بود: (( يه روز با يه شاخه گل سفيد به ديدنم آمدي بهم گفتي دوستت دارم ، روز بعد با يه شاخه رز زرد به ديدنم آمدي بهم گفتي ديگر دوستت ندارم ، روز بعد با يه شاخه رز سفيد آمدي و كنار سنگ قبرم نشستي و با چشم تر گفتي ببخشيد، بخدا فقط يه شوخي بود ......... )) يك لحظه به فكر فرو رفتم و دوباره صحنة اتفاقي كه پنجشنبه شب توي مجلس عروسي پسردائي عزيزم افتاد جلوي چشمم اومد و تنم لرزيد. پنجشنبه جاي همگي دوستان خالي بود، يه عروسي در حد بسيار عالي و شاد و البته متاسفانه بسيار پرهزينه. از اونجائي كه ما جزء اقوام درجه يك بوديم از بدو ورود به خاطر گرم كردن مجلس شروع به حركات موزون كرديم اي كاش بتونم و توانش رو داشته باشم كه هرچيز رو تا زماني كه هست و برام وجود داره قدرش رو بدونم و از بودنش كمال استفاده رو از جنبه معنوي اون ببرم. حضور پدر ، مادر، خواهر ، برادر ، فرزند، همسر يا حتي يه دوست خوب ، يه همسايه بي آزار همه اينها روزي هزاربار جاي شكرگذاري داره و غيراز اون بايد از لحظه لحظة حضور اونها نهايت لذت رو برد، قدرشون رو دونست و بهشون عشق ورزيد، دائم بايد عشق و محبت رو بهشون به عنوانين مختلف گوشزد كرد ، از تقصيرات اونها گذشت و از رفتارهاي اشتباهشون تعبيرهاي خوب كرد، مطمئنا" اگر چنين رفتاري داشته باشم ، ناخودآگاه اونها هم همين رفتار رو با من خواهند داشت. اونوقت كم كم ياد ميگيريم كه همگي اين چنين زندگي كنيم ، تصورش رو بكنيم كه چه دنياي قشنگي خواهيم داشت، يه دنيا پراز عشق و شادي و محبت .... خدايا عاشقان را غم مده شكرانه اش با من ---------------------------------------------
۱- پ.ن : متاسفانه همين الان كه داشتم اين مطلب رو با اشتياق تمام مي نوشتم مامانم بهم زنگ زدن و گفتن كه ديشب ، نصفه هاي شب توي پاركينگ خونشون هم ماشين پدرم و هم ماشين داداشم، شيشه هاش رو شكستن و كاملا" هردوتا ماشين رو خالي كردن . حسابي احوالم خراب شد ۲- پ.ن : اين عكس و به خاطر نلي گلم گذاشتم چون در مورد حاشيه اتاق خواب بچه ميخواست بدونه.
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |
حسرت يك نگاه
رفته بوديم فروشگاه Mr.Peach شعبه سلطنت آباد، هركدوممون يه طرف سرمون گرم خريد و زير و روكردن اجناس بود كه ديدم منگولك براي خودش كلي لباس از روي رگال جمع كرده بود و آورد داد دستم و گفت : مامان بهانه بفرما اينا رو براي سما خريدم =============================== تازه يادم افتاد كه سالهاست فراموش كردم تا مورد توجه باشم، تا كسي در مورد رنگ لباس و كفش بهم نظر بده ، توي خريد باهام همراه بشه و بهم بگه چي بهم مياد، بهم بگه چه رنگ آرايشي مناسبتره ، بهم بگه منم وجود دارم ، بهم بگه كه به حضورم نياز داره و بهم بگه كه دوستم داره........ البته تمام اين خواسته ها از اوني هستش كه حضورش با حضور بقيه يه جورائي فرق ميكنه، نگاهش و كلامش با نگاه تحسين برانگيز و افتخارآميز مامان و بابا خيلي فرق ميكنه و يه مدل ديگه اس. ابراز علاقه و عشقش با عشقي كه فرزندت بهت داره خيلي فرق مي كنه ، هموني كه هميشه شونه هاش رو براي گريه كردن دوست داشتم و هرگز نيافتم
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:48 بعد از ظهر |
راز و نياز
((اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم انوقت سعی میکردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم و انقدرها بی عیب و نقص نباشم.بیشتر استراحت می کردم و نادان تر از این سفرم میشدم.در واقع خیلی چیزها بود که من انها را بیش از حد جدی گرفتم باید دیوانه تر می بودم.اگر یک بار دیگر به دنیا می امدم شانس خود را بیشتر امتحان می کردم.با مشکلات حقیقی روبرو میشدم و مشکلات خیالی را کنار میگذاشتم. اگر دوباره به دنیا می امدم لحظات زندگی را از ان خود می کردم. فقط اگر زندگی یک بار دیگر تکرار میشد.اما می دانید که..............نمی شود.)) اين متن قشنگ رو اركاي عزيزم كه هميشه مطالب آموزنده و در عين حال زيبا توي وبلاگش مي نويسه در آخرين پست خودش نوشته بود. وقتيكه اين متن رو خوندم عميقا" به فكر فرو رفتم . البته نه يه فكر رويائي مثل زندگي دوباره ، نه ... به واقعيت زندگي فكر كردم ، به اينكه درسته كه همه ميگن زندگي و ازدواج مثل هندوانه نبريده مي مونه و بستگي به شانس داره ، اما مي شه يكسري چيزها رو از قبل پيش بيني كرد يا حداقل اگر مسئله اي پيش اومد با تامل ، عاقلانه ترين راه رو انتخاب كرد تا بعدها باعث افسوس و آه نشه، اين كار رو كه مي شه ديگه كرد... نمي شه؟؟؟؟ مثلا"، وقتي پدرومادر بيچاره تو سروكله خودشون ميزنن كه بچه تو فعلا" هيچ مسئوليتي جز درس خوندن نداري ، فقط بايد درس بخوني و..... اگر كمي فكركنيم مي بينيم كه راست ميگن ، تو سن دبيرستان يه دختر يا پسر كه با پدرومادرش و در كانون خانواده زندگي ميكنه چه دغدغه ديگه اي مي تونه داشته باشه ، البته به شرط اينكه خودش سرش براي دردسر درد نكنه. يا مثلا" وقتي كه ميخواد ازدواج كنه مي تونه حداقل باكمي بررسي تا حدودي پي به فرهنگ خانوادگي طرف مقابلش ببره ، خيلي راحت مي شه اينها رو فهميد. به خدا ميشه . اگر اونموقع كمي فكر كنه، كمي بررسي كنه كه پدر و مادر اين خانم يا آقا كي هستن، چه كاره هستن، چطوري زندگي ميكنن، اعتقاداتشون به چه شكليه، افكارشون و فرهنگشون از كجا نشآت گرفته ، با دونستن كمي از اين چيزها مي شه خيلي راحت تا حدود زيادي طرف مقابل رو شناخت، ما آدمها موجودات باهوش و زيركي هستيم، دقت كرديد كه گاهي براي اولين بار با كسي روبرو ميشيد بدون اينكه قبلا" اونو ديده باشيد يا شناختي در موردش داشته باشيد، بعد يكهو با اولين برخورد يا نهايتا" بعداز نيم ساعت كه در مورد مسائل مختلف بحث مي كنيد ته دلتون احساس ميكنيد چه آدم خوب و مثبتيه، يا مهربون و دل رحمه ، يا چقدر ساده و بي رياست يا چقدر باهوش و دنيا ديده است ، از روي حساب حرف ميزنه ، چه فرهنگي داره ،يا برعكس تمام اينها، از همون نگاه اول احساس ميكنيد حتي دهنتون باز نميشه يك كلمه باهاش حرف معمولي بزنيد و بعدش ديگه حتي حاظر نيستيد براي يكبار هم كه شده اونو دوباره ببينيد، تمام اينها نشون دهندة حس ششم و قدرت تفكر ما انسانهاست كه در همه ما وجود داره و البته در هر كسي شدت و ضعف داره، پس اگر فقط كمي دورتر رو نگاه كنيم روزي رو ببينيم كه زندگي مشترك تشكيل داديم ، روزي كه بچه دار شديم و روزي كه بچة ما بزرگ شده و اونو با اسم و رسم پدر و مادرش ميشناسن ، مي تونيم خيلي عاقلانه تر تصميم بگيريم تا هميشه در رويا نباشيم و افسوس گذشته رو نخوريم. مگه ما چقدر زنده هستيم و زندگي ميكنيم، مگه چندبار مي تونيم براي خودمون يه شريك واقعي انتخاب كنيم و در كنارش خوشبخت باشيم ؟؟؟؟؟؟ حالا فكرش رو بكنيد كسي با علم به تمام اين مسائل، موقع انتخاب راه چشمهاش رو ببنده ، توي گوشهاش پنبه بكنه و شانسي انگشتش رو به سوئي نامعلوم نشونه بگيره و بگه اين راه رو ميرم ............... آيا اين راه به كجا ختم خواهد شد؟؟؟؟؟ ========================
خسته شده اينقدر كه دروغ شنيده، دورنگي ديده، كنترل كرده، حساب و كتاب كرده، مسئوليت به دوش كشيده، محبت و عشق نديده، صفا و يكرنگي نديده، حرفهاي غيرمنطقي شنيده، سردي و بي توجهي ديده، بي اعتماد بوده ، ترس از آينده داشته ، نگران اين بوده كه آشيونه اي رو كه با دستهاي خودش ساخته و تزئين كرده و رونق بخشيده تا محلي امن براي جوجة ائي باشه كه ميخواد پابه اين دنيا بگذاره خرابش كنن و اگر يه روزي خودش نباشه چه بلائي به سر اون آشيانه و جوجه خواهد اومد ، نگراني اينكه اگر نباشه درهاي آشيانه رو به روي لاشخورها بازميكنن و اونها اونجا رو ويران ميكنن، اونموقع چه بلائي به سر جوجه بيگناه و معصوم مياد، اين فكرها مثل خوره به جونش افتاده و داره از پا درش مياره ، اون ديگه هيچ دلخوشي جز جوجه اش نداره ولي هيچ كاري هم نمي تونه بكنه، فقط نشسته و به روزهاي از دست رفته عمر خودش و آينده جوجه اش هاي هاي گريه ميكنه و زار ميزنه........... خدا درياي رحمتت كو ؟ خدا رحم و مروتت كو؟ |+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:39 بعد از ظهر |
تعطيلات يكماهه سال نو
وقتيكه اواخربهمن ماه 1384 از مهد برام نامه اي اومد مبني براينكه شهرية اسفند و فروردين رو به طور يكجا ، به اضافه هزينه فيلمبرداري از جشن هاي آخر سال ، عيدي كاركنان ، هزينة چيدمان سفرة هفت سين با كمك بچه ها و هزينة چندتا عكس اجباري كه آقاي عكاس به دليل خوشگلي پسركم سرذوق آمده بود و هنرنمائي كرده بود ، رو به طور يكجا پرداخت كنم ، دوعدد شاخ گنده روي كلة من بيچاره سبز شد .... خلاصه اين دو دليل محكم باعث شد مامان بهانه از خدا خواسته شهريه فروردين رو به يه زخم ديگه اي بزنه خلاصه اين پستونك پسرك هم داستاني شده براي خودش هركجا هم كه ميره شده عامل بحث ديگران و يه بهانه براي اينكه سربه سر منگولك بذارن. البته خودم اصلا از اين قضيه خوشم نمياد. خلاصه كه چكار ميشه كرد ديگه ... از قديم گفتم حلال زاده به دائيش ميره ، اين منگولك منم همه چيش به دائيش رفته مخصوصا" پستونك خوردنش . يادمه داداشيم وقتي هفت سالش بود گاهي يكهو غيب ميشد كلي دنبالش ميگشتيم و بالاخره پشت مبل و صندلي در حاليكه يواشكي داشت به پستونكش مك ميزد پيداش ميكرديم |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:32 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |