| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
گذرعمر
منگولك ميگه : سه را (چرا) دائي ... همس ميره خونه ... جون اينا ؟؟؟؟ گفتم خوب دائي با ... جون عروسي كرده ديگه . يعني اون عروس دائي شده. گفت : يعني سي ؟ گفتم : وقتيكه من و خاله نونو و دائي بچه بوديم هممون تو خوونه باباجون و مامان جون زندگي ميكرديم. وقتيكه من بزرگ شدم با بابا... عروسي كردم و اين خوونه رو خودمون خريديم و ديگه از خوونه مامان جون و باباجون آمديم اينجا. گفت: خوب سرا يه خوونه بزرگتر نخريدي؟؟ ================================ 25 فروردين 1361 – يكي از بهترين روزهاي عمر من بود– از اون روز برگي جديد به زندگي من افزوده شد. از اونروز من بزرگتر شدم با يه مسئوليت جديد- آماده كردن شيشة شير – مرتب كردن كمد لباسها – اتو كردن لباسهاي زير- روي پاهام خوابوندن و لالائي خوندن و وقتيكه صداي گريه اش بلند ميشد در هر حالتي از بازي يا سرگرمي بودم به طرفش مي دويدم و عاشقانه بغلش ميكردم، انگار نه انگار كه هنوز خودم در اوج كودكي بودم. داشتن مسئوليت نگهداري از اون بهترين حس دنيا رو بهم داده بود. داداش گلم امروز 24 بهار از اون روز گذشته و تو هنوز براي من هنوز همون پسركوچولوي ناز و دوست داشتني هستي كه با اومدنت براي اولين بار يه حسي مثل حس مادري رو تجربه كردم سال پيش روز 25 فروردين به عنوان مراسم خواستگاري به خوونه عروس گلمون رفتيم و امسال مراسم تولد داداشي رو بازهم ميهمان اونها بوديم. يه ميهماني صميمي و خوب الهي كه سالهاي خيلي خيلي طولاني زنده و سلامت باشي و در كنار همسرمهربونت روزهاي تولدت رو جشن بگيري و از گرفتن كادوهات مثل بچه هاي شيطون ذوق كني
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |
آرزو
اي كاش دوباره بتوان دوست داشتن را تجربه كرد اي كاش دوباره بتوان خورشيد را نظاره كرد اي كاش دوباره بتوان زنده بودن و بودن را حس كرد اي كاش... -------------------------------
ساعت 12 شب خسته و خواب آلود از خوونه مامانم به طرف خوونه خودمون مي آمديم ، يكهو شروع كردم بي مقدمه با خودم حرف زدن : اي خداي مهربون چي ميشه به من اول سلامتي و بعد كلي پول بدي كه ديگه نيازي به كاركردن نداشته باشم. همش بشينم تو خوونه و با منگولكم بازي كنم .... منگولك : خوب برو از رئيست پول بگير... مادرخوبم (( نمي دونم چرا روي عكس نتونستم شرحي بنويسم ، اين عكس منگولك دقيقا"بعداز تحويل سال ۱۳۸۵ هستش كه آماده شده بود بره خونه مامانش جونش)) -------------------------------
اي پادشه خوبان داد از غم تنهائي دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآئي
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 3:59 بعد از ظهر |
دلم گرفته اي دوست
در خانه ي دوستان چو محرم گشتي دست و دل و ديده را نگه بايد داشت (پورياي ولي)
هرطوري كه سعي ميكنم توي مسير راست نگهش دارم ناخودآگاه سرش رو به سمت بيراهه مي چرخونه، اصلا" انگار كج و ناصاف به وجود آمده، اي كاش مي شد آبش كرد و دوباره از نو اونو ساخت، البته ناگفته نماند با همين هوش و توانائي فعليش ...... متاسفم كه اينو ميگم ولي ديگه اون احساس سابق رو نسبت بهت ندارم، قبلا" در هر شرايطي بازهم وقتي به اعماق قلبم رجوع ميكردم يه حسي رو مي ديدم كه مانع از انجام خيلي كارها ميشد ولي حالا ديگه از اون حس هيچ اثري نيست و بايد بگم كه خودت كردي ... خودت
هركه را بر خاك بنشاني به خاكت بركشد شمع آخر تكيه بر خاكستر پروانه كرد ---------------------------------------------------------- ديشب موقع خواب منگولك رو محكم بغل كرده بودم و اونهم صورتش رو كاملا" طبق عادت هميشه به صورت من چسبونده بود، يكهو دلم براش هم ضعف رفت و هم سوخت، دلم براش سوخت چون ميدونم چقدر از اينكه بايد ساعتهاي طولاني روز رو از من دور باشه ناراحت و ناراضيه. خلاصه تو همون حالت خواب و بيداري كه داشت شيرش رو ميخورد آروم بغل گوشش گفتم : پسرم ، وقتيكه صبح ميرم اداره خيلي خيلي دلم براي تو تنگ ميشه همين موقع يكهو دلم گرفت . نمي دونم چرا اين فكر به ذهنم اومد كه اگر من زود بميرم جداي از اينكه خودم به بزرگترين و تنها آرزوم كه ديدن موفقيت و به ثمر رسيدن منگولكم در همه موارد هستش نميرسم، اونهم از نبودن و نديدن من مي دونم كه خيلي غصه ميخوره، بعد دوباره گفتم : مي شه دعا كني كه خدا منو خييييلي زنده نگه داره تا هميشه پيش تو باشم ؟؟؟؟ منگولك گفت : بايد سي به خدا بگم ؟ گفتم بگو كه ..................... ديدم زيرلب يه خندة قشنگي كرد و انگار كه از من خجالت كشيده باشه گفت: پس يواس ميگم كه فقط خدا بسنوه هرموقع كه بهش ميگم دعا كن ، فورا" دستهاش رو جلوي صورتش ميگيره و اين دعا رو كه تو مهد يادگرفته خيلي شيرين و قشنگ ميخونه : دستامونو ميگيريم بالا ، با همديگه مي كنيم دعا ، دعا به مامان و بابا ، خدا كه مارو دوست داره ، دعامونم قبول داره ، آمين يا رب العالمين
|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |
پايان تعطيلات
سلام و هزارسلام به همه دوستان عزيزم. اول از همه براي شما خوبان آرزوي سالي پراز سلامتي و بركت ميكنم و از خدا ميخوام كه همه توي اين سال جديد زندگيشون پراز موفقيت باشه و به تمام آرزوهايي كه در دل دارن دست پيدا كنند . بعد از همه شما كه حتي توي اين ايام تعطيلي به ياد من و منگولكم بوديد و برام كامنت گذاشتيد ممنونم. همه شما رو خيلي دوست دارم و دلم براتون خيلي خيلي تنگ شده بود. منگولك منم خوبه و سرحاله. اين تعطيلي حسابي بهش خوش گذشت ، چون از تعطيلي نوروز سالهاي قبل كه چيزي به خاطر نداشت و از اينكه مي ديد همه ما خونه هستيم خيلي خوشحال بود، البته كمي برنامه هاي روزانه اش بهم خورده بود ولي در كل از بودن توي خوونه خيلي شاد و سرحال بود. هرروز كه ميگذشت مي پرسيد كه چقدر ديگه عيد تموم مي سه؟ منم براي اينكه مثل خودم دپرس نشه همش ميگفتم حالا خيلي ديگه مونده- به اين زودي تموم نمي شه . اونم كلي ذوق ميكرد. آخه من هميشه عادت دارم از اولين روز تعطيلات به جاي اينكه خوش باشم شروع ميكنم به شمارش معكوس و يكهو مي بينم تعطيلات شيرينم تموم شد و من از غصة شمارش معكوس هيچي از اون نفهميدم. ولي ديروز كه ميخواستم براي مهدرفتن آماده ش كنم شروع كرد به غرزدن و بهانه آوردن. فهميدم كه حسابي پشتش باد خورده و تنبل شده. خلاصه بعداز كلي كلانجار رفتن قرار شد اين چند روز باقيمانده ازفروردين روهم ميهمان مامان جونش باشه . البته بازم ناراضي بود و به من ميگفت: من دوست دارم سما خوونه باسي و اداره نري اگر رفتي اداره منم ببري. آخه روز آخر كاري كه بامن اداره بود حسابي بهش خوش گذشت. ديگه زياد مزاحم دوستان گلم نمي شم .بازهم براي تك تك شماها آرزوي روزهاي قشنگ رو دارم و از همينجا همتون رو مي بوسم.
روز و روزگار خوش و ايام به كامتان باد
|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 9:56 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |