تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
پايان سال 1384

 

اين آخرين سلام من در سال 1384 هستش. سالي كه با تمام اتفاقات خوب و بدش برام تموم شد و خدار و شكر كه به خير و خوشي هم تموم شد. سالي پراز فراز و نشيب، سختي و آرامش ، شلوغي و تنهائي و هزاران تجربة خوب و بد ديگه. اميدوارم همه و همه سال جديد رو با سلامتي، شادكامي و بركت شروع كنن و روزهاي خوب و اتفاقات قشنگ در انتظار همه باشه

فردا هم شركت هستم البته به اتفاق آقا منگولكم، چون آخرين باري كه اينجا بوده حدود يكسال و نيم پيش بوده و الان خيلي از دوستان و همكارانم شديدا" مشتاق ديدن پسركم هستن و ازمن قول گرفتن كه روز آخر به خاطر حجم كم كار و اينكه احتمالا" مثل سالهاي قبل تا ظهر هستيم منگولك رو بيارم شركت. اونهم فهميده و از روز پنجشنبه تا حالا بيشتر از هزار بار پرسيده كه ( پس كي ميريم سركت سما ؟؟؟؟)

خلاصه اينكه اميدوارم بتونم اين دوهفته تعطيلات رو كمي به آرامش برسم و استراحت خوبي بكنم. امسال هم به بركت شركتهاي اينترنتي بنده كارتهاي مختلفي از اين شركتها به صورت عيدي دريافت كردم اگر فرصتي دست بده شايد بتونم از خوونه هم به اينجا سربزنم، آخه درغيراينصورت تومدت حدود 14 روز دلم براي اينجا و شما تنگ ميشه   راستي اينوبگم شركت IP COLOR كه من به طور دائمي باهاشون كارميكنم هم سرويس خوبي دارن با قيمتهاي بسيارمناسب ،  به من چندتا كارت تلفن رايگان دادن به صورت 1385 ثانيه + يكساعت اينترنت رايگان + ماگ تبليغاتي شركت و خودكار و خلاصه كه به نظرمن كارت تلفنشون كارخيلي جالبي بود . امتحان كنيد بد نيست

 

                                   (( پس تا سلامي ديگر در سال جديد بدرود ))  

 

               يه ارابه گل تقديم به همة كسانيكه كه دوستشون دارم و ميدونم كه دوستم دارن

مثل گلها با وجودمون به  زندگي رنگ بديم

 

آغاز دوباره تلاش و زندگي با شور خداوندي ،  اين يادگار شيرين نياكان نيك خرد

و

ترنم بهار در آغوش زيبايي طبيعت

برهمه شما مباركباد

                                                                  

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 9:53 قبل از ظهر | 
چهارشنبه سوري

 

اينقدر از هيجان شب چهارشنبه سوري براي منگولك گفته بودم كه واقعا" فكرميكرد چه مراسم خاصي بايد داشته باشه و براي اين مراسم لحظه شماري ميكرد. وقتيكه حمام كرد و لباسش رو پوشيد و آماده رفتن شد، از پنجره ديدم كه جلوي خونمون يه آتيش بزرگ روشن كردن. بهش گفتم : بدو پسرم بريم بيرون آتيش روشن كردن. اونم با هيجان تمام دنبالم اومد ، ولي به محض اينكه دركوچه رو بازكردم، چنان صداي مهيبي پيچيد كه خودم ناخودآگاه جيغ كشيدم و برگشتم كه پسرك رو بغلش كنم تا اون نترسه ديدم بالاي پله ايستاده و ماتش برده، گفتم : كجارفتي مامان ؟ كي از پله ها رفتي بالا؟ گفت: اين سه صدائي بود مامان. من ترسيدم . نميخوام آتيس ببينم. گفتم باشه پس برو تو پاركينگ سوار ماشين بشو تا صداها رو نشنوي. تا خوونه مامانم هم كه كاملا" بايد به صورت مارپيچ رانندگي ميكردم چون با فاصله هاي ده قدم يه گوله آتيش روشن بود و پشت سرهم بمب و نارنجك و آرپيجي بود كه ميزدن    منم كه شجاع و حساس س س س س    خلاصه وقتي رسيديم خوونه مامانم به خاطر شلوغي كوچه ماشين و تو پاركينگ اونا گذاشتيم ، ولي منگولك حاضر نمي شد از ماشين پياده بشه. اينقدر تو ماشين موند تا به اين نتيجه رسيدم كه بغلش كنم و دستهامو محكم رو گوشهاش گذاشتم و سريع بردمش بالا. تازه تو خوونه هم كه هنوز صداهاي وحشتناك از بيرون شنيده ميشد از بغل من پائين نمي اومد. طوري كه وقتي خواستيم همگي بريم پائين تو حياط منگولك شروع كرد به گريه كه من نميخوام بيام، خلاصه كلي پنبه تو گوشش گذاشتم و كلاهش روهم سرش كردم تا حاضر شد بياد پائين اونم تو پاركينگ و داخل ماشين. از توي ماشين نشسته بود و فشفشه ها و اون چيزاي رنگي كه كاملا" هم بي خطر بودن و مامان جون براش خريده بودن رو ما روشن ميكرديم و اونهم نگاه ميكرد و مارو تشويق ميكرد  . تا اينكه كم كم سروصدا كمترشد و دائي كه عشق منگولكه با عروس خانمش رسيدن  ، وقتي ديد منگولك داخل ماشينه با يه ترفند جالب اونو از ماشين بيرون آورد. سي دي مورد علاقه منگولك يعني جناب آقاي اندي دامه حفاظاته رو گذاشت و تو همون پاركينگ صداش رو بلند كرد و تو يه چشم به هم زدن منگولك از ماشين پريد بيرون. حالا ديگه صداي ضبط ماشين دائي اينقدر بلند بود كه كمتر صداي ترقه و نارنجك شنيده ميشد. اونهم اومد و شروع كرد به هنرنمائي  خلاصه ديگه همه تو پاركينگ بوديم و هركسي مشغول به كاري. مامان جون با گازپيكنيكي و كفگير و ماهي تابه اش  داشتن جاي همگي خالي ماهي سرخ ميكردن. باباجون با اون صندلي پلاستيكي در كنار مامان جون داشتن عرق ريزان كمك ميكردن و تندتند ميگفتن : خوب اين يكي سرخ شد زود بردار- حالا اون يكي رو بذار- آخ آخ اين يكي زيادي سرخ شد نذار تو ديس بده من بخورم  دائي و همسرجونش و منگولك در حال حركات موزون و روشن كردن فشفشه هاي رنگي بودن. عمه جان و دخترعمه جان هم به اتفاق خانواده در حال تشويق دائي و منگولك و همسردائي بودن. پانيذ هم طبق معمول در حال شيطنت و سربه سرگذاشتن منگولك. باباي منگولك طبق عادت هميشه كاپوت چهارتا ماشين رو بالا زده بود و مهندسي ميكرد و اما مامان بهانه  طبق معمول گوش به فرمان مامان جون هي ميدويد بالا هي ميدويد پائين. روغن بيار – ديس بيار – نمك بيار- دستگيره بيار – حالا برو به برنج سربزن ته نگيره- حالا برو وسائل شام رو آماده كن و ووووووو خلاصه آخر اين داستان به اينجا ختم شد كه منگولكم با يه روسري سياه و يك عدد ظرف لعابي و قاشق با همسربرادرجان يواشكي از درب پاركينگ بيرون رفت و درب حياط رو زد و شروع كرد به قاشق زني   مامان جون هم با يه بغل خوراكي هاي خوشمزه و فرياد خوشحالي و قربون و صدقه به پيشواز اين قاشق زن كوچولو رفتن و اونهم كلي ذوق كرده بود و ديگه ول نميكرد و يكسره قاشق ميزد. وقتي هم كه بهش گفتيم حالا بيابريم خونه آقاي اميني همسايه طبقه بالا ميگفت : نه ديگه بسه حالا بسينيم خوراكيهامو بخوريم

بعدش شروع كرده بود دور حياط گشتن و ميخوند : آي بوته بوته بوته كزا ميري بي  بوته

خداكنه چهارشنبه سوري به همه خوش گذشته باشه و شروع سال جديد با شادي و سلامتي باشه

 

                                                               

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 10:46 قبل از ظهر | 
ياد روزهاي قشنگ

 

يادمه وقتيكه بچه بودم، اوايل اسفند كه مي شد حال و هواي خونمون عوض ميشد، اون روزا مامان شروع ميكردن به خانه تكاني و اينكار براي من و خواهري بهترين روزهامون بود. يادمه هر روز صبح كه ميخواستيم بريم مدرسه كلي به مامان التماس ميكرديم كه كارهاي خوونه رو بعداز اومدن ما انجام بده، آخه من عاشق اين بودم كه توي كارها كمك كنم و دست آخر اينكه موقع نظافت و جابه جائي كمدها، كابينت ها و بخصوص قسمت بالاي كمد و جاهاي غيرقابل دسترس براي ما، كلي صفا ميكرديم، چون هرازگاهي بعضي از وسايل اضافي كه تو خونه ما ايرووني ها فراوون پيدا ميشه رو مامان اونجا ميذاشتن و دور از دسترس ما بود و هميشه فكر ميكرديم كه اون جاها چيزهاي ديدني زياد پيدا ميشه. وقتي هم كه مامان وسائل اونجور جاهارو بيرون ميريختن كلي كيف مي كرديم و عين نديده ها هرچيزي رو كه مامان از توي كمد بيرون مي آورد كلي تعجب و ذوق ميكرديم. دوست داشتيم دونه دونه ، داخل جعبه ها و بخصوص سامسونت مامان و ببينيم آخه هميشه چيزاي ديدني زيادي توي همون سامسونت صورتي رنگ قديمي و در عين حال شيك كه اولين هديه عمة عزيزم به عنوان سوغات كويت به مامان من بود پيدا ميشد. يادمه وقتي مامان درش رو بازميكرد يه بوي خاصي ميداد (هنوز هم همون بو رو داره) ، مخصوصا"اين عكس كه از زماني كه يادمه كنارآئينة اين سامسونت جا خوش كرده بود و من عاشق اون بودم و هربار با ديدن اون يه حس عجيب پيدا ميكردم. گره هرساك رو بازميكرديم و داخل اونو كامل بازرسي ميكرديم. يادمه هميشه هم مامان كلي مارو مثلا دعوا ميكردن كه : اين كاراي شما باعث ميشه كه تميز كردن يه كمد چند ساعت طول بكشه ، ميخوائين توي همه چيزو ببينيد؟ همه اينها رو پارسال هم ديديد. بلند شيد بريد دنبال بازي خودتون تا من كارم و تموم كنم. بعد ما با شيطوني خاص دخترانه دوتائي مي پريديم بغل مامان و كلي بوس و التماس كه اجازه بدن ماهم باشيم و قول ميداديم كه به هيچي دست نزنيم ولي اين قول ما هميشه فقط به اندازه 5 دقيقه اعتبار داشت

خلاصه همه جارو مرتب ميكرديم و يه سري از وسايل روكه برامون تازگي داشت برميداشتيم  و يه سري ديگه كه برامون قديمي و يكنواخت شده بود رو به جاي اونها بالاي كمد ميذاشتيم تا سال ديگه دوباره اين داستانها تكرار بشه و يه سرگرمي براي اين روزها داشته باشيم.  

بعد كه كار نظافت خوونه تموم مي شد نوبت خريد كفش و لباس براي ما دوتا دردونه بود، يادمه كه دو روز از صبح تا شب چهارتائي ميرفتيم خيابون بهار و وليعصرفعلي و سپه سالار البته فقط سمت چپ خيابون چون سمت راست مخصوص خريد مامان بود كه بايد خودشون يه روز تنهائي مي آمدن. وقتي خريد ما تموم مي شد و سرمون گرم وسايل خودمون ميشد نوبت خريد مامان بود. بعدش هم كه تا روز آخر بيشتر از صدبار اين لباس و كفش و جوراب رو پرو ميكرديم و جلوي آينه خودمون رو برانداز مي كرديم. براي روز اول و رفتن خونه مادربزرگ و پدربزرگ به عشق پوشيدن لباسهاي جديد و گرفتن عيدي  ثانيه شماري ميكرديم.  

ياد اون روزا بخير. اون روزا فكر نميكردم كه يه روزي عين اين داستان براي خودم تكرار بشه و تمام مسئوليتهاي مامان رو دوش خودم باشه ، تمام اون شيطنتهارو كوچولوي خودم با خودم بكنه،  البته منگولك هنوز به سني نرسيده كه خيلي براي كفش و لباس ذوق بكنه ولي امسال بيشتر از پارسال انتظار عيد رو داره و براي خريد سبزه و ماهي و چيدن سفرة هفت سين خيلي منتظره. ولي خودم ديگه حال و هواي قديم رو ندارم ، خستگي كار بيرون و كار خوونه و خريد و هزارتا مسئوليت ديگه و از همه بدتر كمبود وقت خيلي اذيتم ميكنه. طوري كه اصلا از اومدن سال نو خوشحال نيستم، كارها اونطوري كه دلم ميخواد پيش نميره و همش نگران هستم، نگران چي نمي دونم ؟؟؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 9:40 قبل از ظهر | 
تولدي ديگر

 

در زندگي يك زن هيچ لحظه اي قشنگتر و شيرينتر از لحظة مادر شدن نيست، در آن لحظه است كه با در آغوش گرفتن و بوئيدن موجودي كه در بطن خودش پرورشش داده و با خون خودش او را كه همچو گل، لطيف و زيباست آبياري كرده به عرش آسمان پرواز ميكند و از ستاره هاي آسمان  بهترين هديه ها را كه همان عشق مادري است تقديم او ميكند.

 

تولد دوتا گل زيبا و خوش بو رو به ماماناي گلشون تبريك ميگم. الهي كه ساية محبتشون سالهاي طولاني بالاي سر فرشته هاشون باشه. منظورم ايليا كوچولو و شايان كوچولوهه. از همينجا براي سلامتي هردوشون دعا ميكنم و اين  واين  روهم به سمية گلم و پي براه نازنينم تقديم ميكنم.

 

 قدم نوگل هاتون مبارك

 

 

راستي:  دوست خوب من امروز وبلاگش متولد شد، فكرنميكنيد هركاري براي ادامه و موفقيت نياز به تشويق داشته باشه؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 12:17 بعد از ظهر | 
يك بهار ديگه

 

اسفند 1383 : با يه انرژي خاصي شروع با خانه تكاني ، تغيير دكوراسيون و خريد مقداري لوازم براي خوونه كردم، خوشحال بودم و سرشار از هيجان، روزها اينقدر كند ميگذشت كه گاهي احساس ميكردم زمان متوقف شده، لجم ميگرفت و براي اولين بار بود كه دوست داشتم بخوابم و وقتي بيدار شدم ببينم يكماه گذشته، چون هيچوقت براي گذرسريع زمان عجله اي ندارم، هرچقدر هم كه منتظر اتفاق خوبي باشم، صبرميكنم و روزها رو به آرومي سپري ميكنم ، چون ميدونم بالاخره به وقت خودش لحظة انتظار به سرميرسه، ولي براي رسيدن 25 اسفند ماه ثانيه شماري ميكردم، هرشب كه ميخوابيدم فكرميكردم كه بعداز حدود شش سال دوري چطوري بايد با يكي از عزيزترين كسانم كه هميشه عاشقانه و خواهرانه دوستش داشتم روبرو بشم و خودم رو كنترل كنم، مخصوصا" كه اينبار خواهري برعكس هميشه ، تنها نبود و به همراه ماهي كوچولو كه براي اولين بار بود ميديدمش به ايران مي آمد. بايد خودم رو و احساساتم رو كنترل ميكردم ، چون توي فرودگاه تنها من نبودم ، غيرازمن خيلي هاي ديگه براي ديدن اين دوتامسافر عزيز قدم رنجه كرده بودند و بايد به بقيه هم اجازة ابراز شادي ميدادم. هرچند كه حتي اگر خودم به تنهائي هم به استقبالشون ميرفتم ميتونستم به اندازة صدنفراز اونها استقبال كنم و غرق بوسه شون كنم.  به اين ترتيب  شروع بهار و بدنبالش ارديبهشت و خرداد 1384 براي من يكي از بهترين روزهاي عمرم رقم خورد......

پنجشنبه و جمعه كه داشتم خوونه تكاني ميكردم همش به ياد سال قبل بودم كه با چه اشتياقي كارميكردم، چقدر خوشحال بودم و ثانيه شماري ميكردم تا زودتر آخر اسفند برسه، يكهو انگار غم دنيا،  رو دلم ريخت و دستم از كار سست شد. ولي همون موقع كه داشتم پردة اتاق خوابم رو اتو ميكردم، انگار يكي توي گوشم برام حرف ميزد و ميگفت كه خداروشكر كن.  يادم افتاد كه يكسال از اون زمان گذشته و من و خانواده ام زنده و سلامت هستيم (پس الهي شكر) . يكسالي كه شايد مي تونست خيلي اتفاقات بيافته و تغييرات بزرگ و ناخوشايندي توي زندگي من به وجود بياد، ولي نه تنها اينطور نبوده بلكه يكسال رو با سلامتي گذرونديم (پس الهي شكر) ، توي اين يكسال يكنفر كه هممون يه دنيا دوستش داريم به اعضاء خانوادة ما اضافه شد (همسربرادرم)،  همين داداش كوچولو تونست يه آشيانة خيلي كوچولو براي خودش و همسرش تهيه كنه، پسركم يكسال بزرگتر و عاقل تر از سال قبل شد بدون اينكه با توجه به سن و سالش كه در اوج شيطنت و بازي گوشي هستش به لطف و مهربوني خدا مشكلي جدي براش پيش بياد و مهمتراز همه پدر و مادرم و همة عزيزانم هنوز در كنارم هستن و من به عشق و اميد حضور اونها زندگي ميكنم (هزاربارالهي شكر)

 

بيائيم اين روزهاي پايان سال رو براي شادي و سلامتي هم دعاي خير كنيم و از خدا بخوايم كه بيماري، غم و حادثة بد رو از تمام خانواده ها دوركنه ، اين روزها به رسم و سنت قديم بهترين روزهاي زندگي هركسي ميتونه باشه ، اين روزها همه گردو غبار رو از خوونه هاشون پاك ميكنن، رخت و لباس نو ميخرن، به ديدن دوستان و اقوام ميرن، به سفرميرن و اون تعدادي هم كه مثل من تو خوونه مي مونند و جائي نميرن كه هيچ با نبودن مامان و بابا كلي هم تنها ميشن، ولي حداقل بعداز يكسال كاركردن و اينكه هميشه آرزوي توخوونه بودن رو دارن ميتونن،  در كنار اعضاء خانواده باشن و حسابي استراحت كنن و به كار هم فكر نكنن. پس تا ميتونيم در حق هم دعاي خير كنيم كه ديگران هم براي ما دعاي خير كنن.

توي زندگي هيچ چيز به اندازة سلامتي، آسايش ، بودن در كنارهم و عمري طولاني قشنگ و زيبا نيست. وقتي اينها در كنار هم قرار گرفتند مي شه با آرامش و عشق در كنارهم زندگي كرد و اين چندروز كوتاه عمر رو به زيبائي گذروند.

 

                                            

 

منگولك رفته بود سريخچال تا از  بطري مخصوص خودش آب بخوره كه دستش خورده بود به شيشة آبليمو . ولي دقيقا" لحظة آخر اون شيشه رو بين دوتا پاش نگه داشته بود و ديدم داره بلندبلند منو صدا ميزنه: مامان بهانه بدو، بدو بيا كمك. رفتم ديدم جلوي در يخچال ايستاده و بطري آبش تو دستشه و با زانوهاش هم شيشه آبليمو رو محكم نگه داشته . گفتم چي كار كردي پسرم . ميگه بدو بيا اينو بگير، داستم آب ميخوردم دستم خورد سيسه آب ترسي افتاد ولي من گرفتمس . ميگم : آب ترشي چيه مامان جان ؟ ميگه اين ديگه . اين و ميگم اسمس آب ترسيه ديگه ......

فكركنم قبلا" يواشكي رفته سريخچال و طعمش رو چشيده . واقعا" كه مثل مامانش كنجكاوه و همه چيزرو بايد طعمش رو امتحان كنه.

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 2:38 بعد از ظهر | 
هدية هستي
 

اينهم عكسهاي منگولكم كه تاريخ 29 بهمن 1384 توي مهدخوسگله ازش انداختند. سفرة هفت سين كه البته ساختگي بود و اصل تزئين سفرة هفت سين رو هفتة آينده با كمك خود بچه ها  قراره انجام بدن و جشن بالماسكه . منگولك ميگفت : مامان بهانه، ارسيا (ارشيا) كلاغ سده بود و همس جيك جيك ميكرد

اسپايدرمن معصوم و خوشگل كي ديده؟؟؟؟

زيباتريني مادر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتيكه اين عكسها رو ديدم ناخودآگاه شعري كه ساية عزيزم براي اردوان سروده بود به ذهنم اومد و با زمزمه كردن اون اشك شوق توي چشمهام حلقه زد. سايه تمام شعرهاش قشنگ و دلنشينه، اما اين يكي مخصوصا" براي مامانايي كه مثل من يه منگولك دارن بايد خيلي جذابتراز بقيه باشه. سايه جون بازهم ميگم كه واقعا" شعرهاي تو قشنگ و ستودني هستن و ميخوام دوباره بهت تبريك بگم و با اجازه چند بيت از شعرت رو اينجا براي منگولك خودم و تمام منگولكها دنيا بنويسم.

اي خنده شيرين تو نقل است و عطر است و گلاب

وقتي كه تو ره ميروي اين دل شود مست و خراب

آري توئي روياي من ، اي ماه بي همتاي من – تنها دليل زندگي ، روشنگر شبهاي من

اميد فردايم توئي ، غافل ز نامردان مشو – در اين قمار زندگي با اين مرو با آن مشو

طاقت ندارد قلب من، از درد تو ويران شود – دست خدا همراه تو ، اي كودك زيباي من

مادر فداي خنده ات ، برزخم من مرحم توئي - اين روح اگر ويرانه است، كاشانه امنش توئي

 

                                                             

 

اين قسمت رو الان اضافه كردم. ميخواستم خواهش كنم دوستاني كه مي تونن وارد وبلاگ سميه جون مامان ايليا بشن و يا اينكه خبري ازش دارن لطفا" به منم بگن- چون دوباره مثل چندوقت قبل من نميتونم يه سري از وبلاگ دوستان خوبم رو ببينم. ممنون ميشم اگراز حال سميه منو مطلع كنيد.  (شبيه آگهي گمشده توي روزنامه ها شده)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 9:2 قبل از ظهر | 
اسپايدرمن

 

روز شنبه توي مهدخوسگله جشن بالماسكه و عكسبرداري از جشن و هفت سين ساختگي بود. از منگولك پرسيدم كه پسرم دوست داري توي بالماسكه چه لباسي بپوشي ؟ يه خورده فكر كرد و گفت :   (اسپايدرمن)  خلاصه رفتيم و براش از يه فروشگاه اسباب بازي لباس و ماسك اسپايدرمن خريديم. وقتي كه آمديم خوونه شروع كرد به پوشيدن لباسهاش و حركات خشن از خودش درآوردن. بعد يكهو گفت: مامان بهانه سرا برام يه طناب نخريدي كه مثل اسپايدرمن از خونه ها آويزون بسم ؟؟؟ گفتم : پسرم آويزون شدن اسپايدرمن واقعي نيست . اون فقط توي فيلم و كارتنهاست. شما كه نمي توني اونطوري با يه طناب از ساختمون و در و ديوارآويزون بشي . تازه اونهم طناب نيست تارخود عنكبوته كه مي تونه ازش آويزون بشه. منگولك گفت: خب منم مي تونم تاردرست كنم و از ديوار اتاق مهدخوسگله اينطوري آويزون بسم ، ببين .... بعدبلند شد و شروع كرد مثلا" از ديوار خونه بالا رفتن    باخودم فكركردم خوش به حال مامانائي كه خدابهشون دختر داده ، مثلا" با ديدن دختركشون توي لباس سفيدبرفي و سيندرلا با تاج و لباسهاي پرنسسي و خلاصه حركات ملايم و موزون و خلاصه رمانتيك كلي ذوق زده ميشن و صفا ميكنن. اما من بايد از كارتنهائي كه اتفاقا" خيلي هم بدم مياد به خاطر اقتضاي طبيعت و سن پسرك، شخصيت كذائي اون كارتن رو هم خودم با دست خودم براي منگولك تهيه كنم تا اون لذت ببره. (اي خدااااااااااااااا تا ميتوني دختر بده  و صدالبته منگولك و همجنسانش رو در پناه خودت حفظ كن)

داشتم بهش ميگفتم كه پسرم: وقتيكه خانمه صورتت رو مثل اسپايدرمن نقاشي كرد براي اينكه توي عكس صورتت معلوم بشه و من بفهمم كه شما هستي ماسك رو مثل كلاه بالاي سرت بذار، روي صورتت نزن، به خاله فاطمه هم بگو شلوارت روكمي بالا بكشه تا قسمت پائينش كه عكس داره مشخص بشه، آستين بلوزت رو هم بالا نزنه  همينطوري كه پائين باشه قشنگتره، موقع عكس هفت سين هم حتما" كفشهات رو بپوش كه خوش تيپ تر بشي، يادت باشه پيراهنت رو هم توي شلوارت نذاري ، بذار روي شلوارت باشه كه قشنگتربشه . باشه پسرگلم ... ديدم خيلي بي تفاوت از كنارم رد شد و گفت: مامان بهانه،  مي سه همة اينها رو توي دفترم براي خاله بنويسي ي ي ي ؟؟

من :    باشه پسرم راست ميگي بايد همه اينها رو براي خاله بنويسم شما يادت ميره

 

================================

 

ديشب براي انتخاب صفحة MDF  روي اپن رفته بوديم بيرون و جلوي مغازه ها قدم ميزديم همين موقع منگولك طبق معمول مهرش قلمبه شد و گفت ميخوام بيام بغلت . هركاري كردم كه راه بيا راضي نشد. هركاري هم كه كردم برو بغل بابا گفت نه كه نه ميخوام بيام بغل سما. خلاصه بغلش كردم و اونهم محكم دوتا دستاشو انداخت دورگردنم ، طوريكه ديگه نمي تونستم حتي سرم و بچرخونم. طوري محكم بغلم كرده بود و صورتش رو روي صورتم گذاشته بود كه داشتم خفه ميشدم و تندتند از لب و لپ و دماغ و چشم و خلاصه هركجا كه ميرسيد به قول خودش ماچ مالي كه چه عرض كنم ديگه داشت تف مالي ميكرد. منم روسريم افتاده بود و حتي مهلت نمي داد كه روسريمو سرم كنم. مامانم كه از خنده غش كرده بود گفت: مامان جون چكار ميكني ، مامانت و خوردي كه ... بذار روسريشو سرش كنه . منگولك گفت : دوست ندارم روسري سرس كنه ، تازه مامان خودمه دوست دارم بخورمس  و منم با اطمينان از حضور پسركم بيخياله روسري و خيابون و چشمهاي كنجكاو بعضي ها..... شدم   (حالا هي بگيد آزادي نيست )

 

       

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 3:7 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar