| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
آرزو
هرروز صبح كه منگولكم رو مي برم مهدخوسگله حدود سه تا بچه توي اتاق خوابيدن كه منم منگولك رو كنار اونها توي رختخواب خودش مي خوابونم ، چندتاهم توي يه اتاق ديگه بازي ميكنن . من چون اصلا فرصت نمي كنم كه به مهدكودك منگولك سربزنم هيچكدوم از بچه ها رو نمي شناسم ولي مامان جون منگولك، ماشالله هم بچه هارو مي شناسن و هم ماماناشون و هم تمام پرسنل مهد رو....... ((چه مامان بامسئوليتي هستم بنده)) گفتم : الهي من قربون اشكهات بشم عزيزم . پاشو بيا بغل خودم. ماماني رفته اداره . شما نبايد گريه كني. الان خاله ندا مياد پيش شما و با شما بازي ميكنه تا ماماني هم زودي از اداره برگرده. ببين منگولك منم خوابيده و گريه نمي كنه . منم مامان منگولكم دارم ميرم اداره . حالا اسم گلت چيه عزيز دلم ؟ يكهو ديدم منگولك با حرص و خيلي جدي از اونطرف جواب داد : اسمس محمدصالحه. بعد من فورا بغلش كردم و اونهم محكم منو بغل كرد و سرش رو روي شونه من گذاشت. نمي تونم بگم چه احساسي داشتم واقعا"غيرقابل بيانه ، توي نوشتنش كم آوردم. بعد يكهو ديدم منگولك زل زده داره منو ملتمسانه نگاه ميكنه. دولا شدم و پسركم و بوسيدم خلاصه وقتي خاله ندا ميخواست محمدصالح رو از بغل من بگيره ، بچه نرفت و محكم به من چسبيد ولي خاله كمي با اصرار اونو از من گرفت و دوباره بچه شروع كرد به گريه كردن. پاهام سست شد و بغضم دوباره تركيد و خاله ندا با تعجب به من نگاه ميكرد كه سريع خداحافظي كردم و رفتم. ولي اين جريان امروز صبح باعث شد تا دوباره يادم بياد كه چقدر به اين موجودات معصوم و فرشته خو علاقه دارم و هميشه آرزو داشتم كه مربي مهدكودك باشم و خودم هم سه تا بچه داشته باشم. دوتادختر و يه پسر ولي چون هميشه داشتن دختر آرزوي قلبي من بوده شايد يه روزي كه منگولك بزرگ شد و از آب و گل دراومد سرپرستي يه دختر كوچولو رو قبول كنم تا حداقل آخرعمرم رو در تنهائي سرنكنم.
آخرهفته خوبي داشته باشيد
|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 3:29 بعد از ظهر |
به اميد تو
اينقدر هميشه احساس عذاب وجدان دارم از اينكه دور از تو هستم كه وقتي توي تقويم به يه تعطيلي برميخورم از خوشحالي سرازپا نمي شناسم ، وقتي كه تو هنوز نبودي هميشه با خودم ميگفتم اگر روزي باردار شدم براي اينكه دوران بارداري رو به خوبي و سلامتي پشت سربگذارم حتما" استعفا ميدم ، بعدكه باردار شدم توي يه چشم به هم زدن دوران بسيارسخت و عذاب آور و در عين حال شيرين و پرخاطره بارداري هم گذشت، ولي توي همون دوران ميگفتم وقتيكه تو به دنيا بياي ديگه حتما" استعفا ميدم و فقط به وظيفة اصلي خودم يعني مادري مي رسم و حداقل تا مدتي دور كاربيرون از خونه رو خط ميكشم . تو با يه دنيا عشق و اميد و صفا به دنيا آمدي و شرايط از لحاظ مختلف كمي سختتر از قبل شد و تصميم گرفتم كه فعلا" تا زماني كه مي تونم روي كمكهاي مامان جون و باباجون حساب كنم كارم رو از دست ندم و همچنان مشغول باشم. امروز چهار سال و سيزده روز از اولين تصميم من گذشته و هنوز نتونستم به هدف اصلي خودم كه شغل شريف مادري و خانه داري هستش برسم. هرچند كه اميدوارم تو روزي كاملا" بفهمي و درك كني كه تمام تلاشم فقط و فقط به خاطر آسايش و آيندة تو بوده. ===============================
اين چهارروز تعطيلي خداروشكر حسابي بهت خوش گذشت. چهارشنبه از صبح به اتفاق عمه ثري و خاله ليلي و بقيه، خونه مامان جون و توي حياط كلي شيطوني و بازي كردي ، پنجشبه بازهم از صبح كه مامان جون و باباجون و عمه ثري و خاله ليلي براي ناهار پيش ما آمدند ، خيلي خوشحالي ميكردي مخصوصا" كه ظهرموقع ناهار عشق چهارده ساله ات پانيذ به اتفاق مامان و بابا و سورنا سرزده پيش ما آمدند خوشحالي تو توصدچندان شد و از ذوق نمي دونستي كه چكار بكني . روز جمعه هم كه از حدود ساعت 11 به خريد توي فروشگاه شهروند گذشت كه تو عاشق اونجا هستي و فقط به اميد چرخ سواري و پله برقي و خريدهاي مورد علاقه خودت از غرفه هاي مخصوص به اونجا ميري. عصرروز جمعه هم كه دوباره راهي سرزمين آرزوهاي تو يعني خونه پانيذ شديم ، شب تا ساعت 2 اينقدر با پانيذ بازي و خوشحالي كردي كه ديگه به حالت بيهوش افتادي و خوابيدي و دوباره از صبح ساعت 9 كه بيدارشدي و صبحانه خوردي دوباره به بازي توي باغ و رقص و بازي و شيطنت گذروندي تا ساعت 11 شب. وقتيكه بازي ميكردي و من از دور مراقب تو بودم ، كلي احساس آرامش ، لذت، سبكي و در عين حال نگراني و دلهره داشتم . لذت و آرامش از اينكه در حين بازي مي ديدم كه چقدر زود بزرگ شدي و ديگه به تنهائي مي توني تا حدزيادي مراقب خودت باشي و مي ديدم كه با بچه هاي خيلي بزرگتر از خودت چقدر قشنگ و همسان بازي ميكني و حتي يكبار هم نياز نشد كه سراغ تو بيام و يا اينكه مراقبتي از نزديك از تو بكنم . ساعتها از پشت شيشه نگاهت ميكردم و مي ديدم كه چقدر قشنگ توي باغ با بقيه در حال بازي و شيطنت و بدوبدو هستي و... نگراني و دلهره از اينكه مي ديدم هرچقدر كه بزرگتر ميشي مسئوليتي كه در قبال تو دارم سنگين تر و سنگين تر ميشه و خودم رو در مقابل يه راه سخت و دشوار ميديدم كه طي كردن اون راه و رسيدن به هدف مطلوب چقدر سخت و طولاني هستش. ولي همون موقع كه مملو از لذت و نگراني بودم فقط به ياد خدا افتادم و ازش خواستم كه براي رسيدن به هدفم بهم كمك كنه و توروهم كه قلبي مهربون داري توي مسير مستقيم و روشن زندگي قرار بده. به دور از تمام خطرات موجود و ناهمواريهاي اين راه پر فراز و نشيب .......
دوتا دوست دارم پسر قشنگ و مهربونم |+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 11:36 قبل از ظهر |
تولد منگولكم
سلام به همة دوستانم كه اين چند روز مشتاق اونشب وقتي كه منگولك مي ديد هركي از در وارد ميشه دستش كادوئي هست كه با كاغذهاي كارتوني و برچسبهاي خوشگل تزئين شده و مستقيم به طرف اون ميرن و مي بوسنش و بهش ميگن تولدت مبارك و كلي تعريف و تمجيد و سئوال كه : آفرين گل پسر ... چقدر ناز شدي.... چه لباس خوشگلي ..... چه كلاه قشنگي، شما چندساله شدي و ............... انگار بچم كمي جوگير شده بود ، اولش كمي خجالت كشيد و كم كم شروع كرد كه : من خوابم مياد، سيرخنك ميخوام، ميخوام برم تو اتاق خاله نونوس بخوابم (اتاقي كه مخصوص خواهريه و هر 20 سال يكبار كه مياد ايران اونجا مي شه اتاقش مبلغ يكصدوبيست هزارتومان وجه نقد از طرف 5 نفر آخرش روهم بگم و زحمت رو كم كنم تا شما هم بريد و يه ليوان آب خنك بخوريد تا مبادا خداي نكرده از پرچونگي بنده يه وقت سردرد بگيريد. آخرشب كه همه ميهمانها به سلامتي تشريف بردن منگولك رفت و آماده خونه رفتن شد، آمدو به من گفت : مامان بهانهههه ، مي سه الان اسباب بازيهامو ببرم خونموننننن. گفتم : نه پسرم الان ديروقته ، بايد زودي بريم خونه تا شما هم بخوابي كه صبح بايد بري مهد، بعدش بابا ... نمي تونه همه اينها رو ببره پائين و دوباره خونمون همه رو بياره بالا. كمي فكركرد و گفت : باسه اسكالي نداره ، پس فردا هممسو برام بيار خونمون كه بازي كنم. گفتم باشه چشم حالا بدو برو از مامان جون و باباجون خداحافظي كن كه بريم خونه. ديدم بدوبدو رفت طرف مامانم و بابام و پريد تو بغل بابام و شروع كرد به بوسيدن و گفت: خدافس- مرسي كه براي من تولد گرفتيد- سب بخير مامانم و بابام ميگفتن با همين كاري كه كرد و رفت تمام خستگي كار رو از تن ما بيرون برد. روز همگي خوش ، ايام به كام ، شاد و سلامت و خوشبخت باشيد. هميشه ......
|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |
تولد سه سالگي منگولكم
پسر قشنگم ، ساعت 9:15 صبح روز پنجشنبه 10 بهمن سال 1381 پا به اين دنيا گذاشتي و با اومدنت درهاي خوشبختي رو بعداز سالها به روي ما باز كردي. امروز كه 3 سال از اون روز به ياد موندني ميگذره، بيشتر از هميشه دوست داريم و به وجودت افتخار ميكنيم و با بودنت ، حضورت و گرماي وجودت زندگي. پايان سومين سال تولدت رو از صميم قلب شادي وي پايكوبي ميكنم و صدالبته شكر. =======================
امروز ميخوام ساعت 10 برم خونه و براي تولد كوچولو و خانوادگي كه براي پسركم داريم ، كمي به مامان جون كه قبول زحمت كردن كمك كنم. پسركم ديشب خيلي خوشحال بود و همش دوست داشت يه جوري كمك من كنه. همش هم راه مي رفت و منو بغل ميكرد و مي بوسيد. همش ميگفت : مامان بهانه مي سه منم كمك سما بكنم كه خسته نسي؟؟ تا آخر شب هم كه بيدار بود همش ميگفت : حالا مي سه بگي برام كادو سي خريدي؟؟ منم گفتم نه ، نمي شه ، فردا كه تولدت بود كادوت رو بهت نشون ميدم. بعد خودش به خودش ميگفت : آره ديگه نمي سه الان ببيني آخه سوپرايزه ه ه ه جاي همة دوستان گلم رو امشب خالي ميكنم و آرزو ميكنم هرروز براي شما مثل امروز من سرشار از قشنگي و زيبائي و شادي باشه و به همة آرزوهاي قشنگتون برسيد. روز همگي خوش و خرم باد.
ضمنا" همين الان كامنت دوستاي عزيزم كه براي تولد منگولك تبريك گفتن رو ديدم ولي چون خيلي ديرم شده و ساعت يكربع به ده هستش بايد برم . فردا از خجالت همتون در ميام. شاد باشيد همگي
|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 9:54 قبل از ظهر |
قشنگترين ماه سال
سلام به عشق – سلام به زيبائي- سلام به ماه – سلام به شب – سلام به باران و سلام به همه ، همة شما كه خوبيد و مهربونيد ، به همه شما كه قلبتون با نيروي عشق مي تپه ، و دستهاتون از لذت با هم بودن هميشه گرمه ، سلام.... من امروز خوشحالم ، نمي دونم چرا و به چه دليل ولي خوشحالم، البته بايد يادآور بشم كه شايد يكي از دلايلش ماه عزيز بهمن هستش. چرا؟؟ ماه بهمن از زماني كه خودم رو شناختم به خاطر تولد پدرعزيزم، هميشه براي من قشنگي خاصي داشت، وقتي نزديك تولد پدرم مي شد ، من و خواهري به تكاپو مي افتاديم تا با كمك مامان يه هديه براشون تهيه كنيم و كيك بخريم و اون روز رو به همين مناسبت جشن بگيريم. و لحظة تقديم هديه و بوسيدن بهترين، مهربونترين، صبورترين و زحمتكش ترين پدر دنيا ، قشنگترين لحظة زندگي من بود و هست. هنوزهم اين لحظه به ياد دوران كودكي مثل بچه گربة لوس خودم رو تو آغوش گرمش جا ميدم و صورت مهربونش رو غرق بوسه ميكنم و در آخر اگر بتونم غافلگيرش كنم ، دستهاي گرم و چروكيده و در عين حال محكم و قوي پدر رو مي بوسم و او هم در پاسخ اين نياز، منو محكمتر از هميشه در آغوشش ميگيره و ميبوسه. ((پدرمهربونم ، 6 بهمن سالروز تولدت رو از صميم قلب بهت تبريك ميگم و آرزوميكنم و عمري طولاني، همراه با سلامتي و استواري همچو كوه داشته باشي و يك لحظه از زندگيم رو بدون حضورت نبينم)) ديگه اينكه ، وقتي تاريخ به دنيا آمدن غنچة كنارقلبم رو فهميدم از خوشحالي سراز پا نميشناختم، چون دكترم بهم گفت كه اين فرشته توي بهمن ماه به دنيا مياد، از دكترم خواستم كه اگر امكان داره تاريخ جراحي منو روز 6 بهمن بگذاره كه ديگه نورعلانور بشه ولي آقاي دكتر مهربون كه من هميشه زندگيم رو مديون زحمات و محبتهاي بي دريغ ايشون هستم ، گفت كه نمي شه و خيلي اگر بخوام زود اينكار رو انجام بدم نهايتا" ميتونم براي 10 بهمن بگذارم، خوب منم مجبور بودم كه بپذيرم، و به همين قانع بودم كه حداقل توي بهمن ماه هستش و اگر اين طالع بيني ها راست باشه حتي اگر اين فرشته يكي از خصوصيات اخلاقي پدربزرگش رو هم داشته باشه ، براي من به اندازة يك دنيا ارزش داره. و بالاخره 10 بهمن 1381 ساعت 7 صبح با يك دنيا شادي و در عين حال دلهره و اضطراب به بيمارستان رفتم و ساعت 9 صبح فرشته ام كه تا لحظه ايي كه بعداز بهوش آمدنم اونو تو آغوشم گرفتم نمي دونستم دختره يا پسر پا به اين دنيا گذاشت. اينهم دومين دليل و... دلايل مشابه ديگه از جمله بازهم تولد يكي از دوستان خوبم كه هميشه دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت .(خودش ميدونه كه با اونم) خلاصه كه اين ماه تولد بارونه و بايد اعتراف كنم كه بسيار خوشحالم و صدالبته جيبم خوشحال تر از من فردا هم كه تولد سامان گلم هستش و منگولك يكهفته است كه منتظره اين تولده تا بره و به جاي سامان 8 ساله شمعهاي تولدش رو فوت كنه. بچم توي مظلوميت و آرومي به مامانش رفته و اصلا" بوئي از شيطنت نبرده
ديشب به منگولك گفتم كه پسرم بيا قبل از حمام ناخنهاي دستت رو بگيرم، كمي فكر كرد و گفت : نه مامان بهانه ، مي سه ناخنهامو نگيريييي (باالتماس) گفتم نه پسرم ناخنهات بلند شده و زيرش ميكروب ميره بعد خداي نكرده مريض ميشي. دوباره به من گفت : آخه اگه سما ناخناي منو بگيري سه زوري (چه جوري) اخي هاي بيني مو دربيارم؟؟؟ دوباره ديشب موقع خواب آقا منگولك وقتي كه رفت بخوابه ، ديدم تازه شام خورده و فكركردم شايد ديگه ميل به شير موقع خوابيدن نداشته باشه، رفتم توي اتاقش و گفتم : پسرم شير ميخواي بخوري يا پستونكت رو بدم؟؟ اونهم فورا" جواب داد : مامان بهانه سرا انتخاب ميكني ؟ خوب هم سيرمو بده هم پستونكمو ديگه حالم داره از اين پستونك بد ميشه
درآخر هم به همة كسانيكه در ماه مبارك و ميمون بهمن به دنيا اومدن تبريك ميگم و براشون عمري طولاني همراه با سلامتي و خوشبختي آرزو ميكنم. علي الخصوص به دوستان گلم : سوسن – سيمين- مريم - نويد – پوريا و ..........
همگي شاد ، سلامت و خوشبخت باشيد و به همة آرزوهاتون برسيد.
|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |
رهائي
بر آي اي آفتاب صبح اميد كه در دست شب هجران اسيرم به فريادم رس اي پير خرابات به يك جرعه جوانم كن گرچه پيرم به گيسوي تو خوردم دوش سوگند كه من از پاي تو سربر نگيرم بسوز اين خرقة تقوي تو حافظ كه گر آتش شوم در وي نگيرم ============================
وقتي قبل از تصميمم ، سراغ حافظ رفتم اين شعر برام آمد. نمي دونم چقدر به موضوع نيت من مرتبط بود، ولي من اون رو به فال نيك گرفتم و سكوتم رو شكستم.... سكوتي عميق كه مثل تارهاي عنكبوت دور وجودم تنيده شده بود و قلبم رو مي فشرد. به هرحال تصميم گرفتم و اين سكوت رو شكستم و تارهاي دور وجودم رو پاره كردم و شروع كردم واز خدا خواستم كه ادامة راه رو همراه من باشه تا بتونم به هدفي كه دارم برسم. از او خواستم تا لذت بودن و زندگي كردن رو در وجودم شعله ور كنه ، هرچند به روزهاي از دست رفته و گذرعمرم حسرتي عميق خوردم ولي با خودم گفتم : روزهاي رفته ديگه رفته ، روزهاي باقيمانده رو هرچند كوتاه و كم ، درياب. يعني ديگه چاره اي جز اين ندارم . نبايد ناشكري كنم و به همين اندازه هم قانع باشم........ اميدوارم تونسته باشم جوابي براي رفع نگراني همة دوستاي عزيزم داده باشم. فقط ببخشيد كه بيشتر از اين نميتونم توضيحي بدم. همتون رو دوست دارم و دعاميكنم خداي مهربون هميشه توي زندگي تكيه گاه و پناه هممون باشه. ============================ از صبح كه برف شروع به باريدن كرده همش اين شعر حبيب توي ذهنم مياد : ببار اي برف ، ببار اي برف سنگين بر مزارش - به من ميگفت برف و دوست داره به من ميگفت اگه آروم بباره - به من ميگفت اين برف زمستون همين كه آب شه اونوقت بهاره ..... ببخشيد بقيه رو حفظ نيستم تا براتون بنويسم ، فقط چون خيلي از برف خاطرات قشنگي دارم هميشه با باريدن اون ياد روزهاي قشنگ زندگيم همراه با آهنگهاي اين چنيني مي افتم . خوب ديگه منهم بالاخره يه روزي جوون بودم و كلي خاطره دارم همگي با اين برفي كه همه جا رو سپيد و قشنگ كرده روزي خوب و هفتة خوبي داشته باشيد. اين گلها رو هم تقديم ميكنم به همه دوستان خوبم كه از صبح با تلفن و ايميل جوياي حال من بودن.
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 12:13 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |