تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
آرزو

 

هرروز صبح كه منگولكم رو مي برم مهدخوسگله حدود سه تا بچه توي اتاق خوابيدن كه منم منگولك رو كنار اونها توي رختخواب خودش مي خوابونم ، چندتاهم توي يه اتاق ديگه بازي ميكنن . من چون اصلا فرصت نمي كنم كه به مهدكودك منگولك سربزنم هيچكدوم از بچه ها رو نمي شناسم ولي مامان جون منگولك، ماشالله هم بچه هارو مي شناسن و هم ماماناشون و هم تمام پرسنل مهد رو....... ((چه مامان بامسئوليتي هستم بنده))  خلاصه امروز صبح كه طبق معمول هرروز صبح ميخواستم توي خواب كلاه سرمنگولك بذارم و لاي پتو بغلش كنم يكهو ديدم چشمهاش و بازكرد و بيدار شد ولي تنبل براي اينكه نخواد خودش راه بياد اصلا انگار نه انگار كه بيداره همون طوري خودش و انداخت تو بغل بنده. سوار ماشين شدم و شروع كرد به خوردن شيرو عسل (منگولك هنوز شير رو توي شيشه ميخوره) خلاصه رسيديم به مهد و بردمش توي اتاق خواب و گذاشتمش توي رختخواب. داشتم كلاه و جورابش رو درمياوردم كه ديدم صداي ريزريز همراه با هق هق گريه مياد. برگشتم پشت سرم و ديدم يه پسركوچولو با كاپشن و شلوار خوابيده و زيرپتو داره هق هق ميكنه. سريع جورابهاي منگولك رو درآوردم و پتوش رو روي تنش كشيدم و برگشتم طرف اون كوچولو و آروم پتو رو از صورتش كنارزدم. تا منو ديد انگار بغضش تركيد. احساس كردم قلبم تيركشيد. دولاشدم و گونه اش رو بوسيدم و گفتم: چي شده خاله . چرا گريه ميكني عزيزم.  بازبون بچه گونه اش گفت : آخه مامانمو ايخام . يكهو بنده :

گفتم : الهي من قربون اشكهات بشم عزيزم . پاشو بيا بغل خودم. ماماني رفته اداره . شما نبايد گريه كني. الان خاله ندا مياد پيش شما و با شما بازي ميكنه تا ماماني هم زودي از اداره برگرده. ببين منگولك منم خوابيده و گريه نمي كنه . منم مامان منگولكم دارم ميرم اداره . حالا اسم گلت چيه عزيز دلم ؟

يكهو ديدم منگولك با حرص و خيلي جدي از اونطرف جواب داد : اسمس محمدصالحه.

بعد من فورا بغلش كردم و اونهم محكم منو بغل كرد و سرش رو روي شونه من گذاشت. نمي تونم بگم چه احساسي داشتم واقعا"غيرقابل بيانه ، توي نوشتنش كم آوردم. بعد يكهو ديدم منگولك زل زده داره منو ملتمسانه نگاه ميكنه. دولا شدم و پسركم و بوسيدم . اونهم گفت : مامان بهانه محمدصالح و كزا ميبري؟ گفتم : هيچ كجا پسرم داره گريه ميكنه مي برم توي اون اتاق بدمش بغل خاله ندا. گفت : باسه خدافس. منم باهاش خداحافظي كردم و از اتاق آمدم بيرون و رفتم پيش خاله ندا. خاله ندا تا محمدصالح رو تو بغل من ديد تعجب كرد و گفت : اين بغل شما چكار ميكنه بدينش به من شما ديرتون مي شه. گفتم نه اشكالي نداره. ولي مگه تازه اومده كه اينجوري گريه ميكنه . گفت نه خوب خيلي كوچولوهه هرروز صبح كه از خواب بيدار مي شه اولش گريه ميكنه ولي بعد ساكت مي شه. قلبم تيركشيد . ياد منگولكم افتادم كه حدود 7 يا 8 ماه بود كه ميرفت مهد كودك ولي هرروز صبح اينقدر موقع رفتن من جيغ ميكشيد و گريه ميكرد كه آخرش من با اشك و گريه گوشهام و ميگرفتم تا توي خيابون صداش رو نشنوم تا نكنه پشيمون بشم و برگردم. واي كه چه روزهاي بدي بود.....

خلاصه وقتي خاله ندا ميخواست محمدصالح رو از بغل من بگيره ، بچه نرفت و محكم به من چسبيد ولي خاله كمي با اصرار اونو از من گرفت و دوباره بچه شروع كرد به گريه كردن. پاهام سست شد و بغضم دوباره تركيد و خاله ندا با تعجب به من نگاه ميكرد كه سريع خداحافظي كردم و رفتم.

ولي اين جريان امروز صبح باعث شد تا دوباره يادم بياد كه چقدر به اين موجودات معصوم و فرشته خو علاقه دارم و هميشه آرزو داشتم كه مربي مهدكودك باشم و خودم هم سه تا بچه داشته باشم. دوتادختر و يه پسر (مثل مامانم). لطفا" نگيد كه خوب هنوز ديرنشده و حالا يه خواهر يا يه برادر براي منگولك بيارم، چون به هيچ عنوان چنين تصميمي ندارم. به اندازه كافي در مقابل منگولكم احساس شرمندگي و عذاب وجدان دارم  و ديگه حاضر نيستم يه فرشته ديگه رو فقط به دنيا بيارم و نگهداري اونو به شخص ديگه اي حالا يا مامانم يا مربي هاي مهد يا هركس ديگه اي بسپارم. هرگز..........

ولي چون هميشه داشتن دختر آرزوي قلبي من بوده شايد يه روزي كه منگولك بزرگ شد و از آب و گل دراومد سرپرستي يه دختر كوچولو رو قبول كنم تا حداقل آخرعمرم رو در تنهائي سرنكنم.

 

آخرهفته خوبي داشته باشيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 3:29 بعد از ظهر | 
به اميد تو

 

اينقدر هميشه احساس عذاب وجدان دارم از اينكه  دور از تو هستم كه وقتي توي تقويم به يه تعطيلي برميخورم از خوشحالي سرازپا نمي شناسم ، وقتي كه تو هنوز نبودي هميشه با خودم ميگفتم اگر روزي باردار شدم براي اينكه دوران بارداري رو به خوبي و سلامتي پشت سربگذارم حتما" استعفا ميدم ، بعدكه باردار شدم توي يه چشم به هم زدن دوران بسيارسخت و عذاب آور و در عين حال شيرين و پرخاطره بارداري هم گذشت، ولي توي همون دوران ميگفتم وقتيكه تو به دنيا بياي ديگه حتما" استعفا ميدم و فقط به وظيفة اصلي خودم يعني مادري مي رسم و حداقل تا مدتي دور كاربيرون از خونه رو خط ميكشم . تو با يه دنيا عشق و اميد و صفا به دنيا آمدي و شرايط از لحاظ مختلف كمي سختتر از قبل شد و تصميم گرفتم كه فعلا" تا زماني كه مي تونم روي كمكهاي مامان جون و باباجون حساب كنم كارم رو از دست ندم و همچنان مشغول باشم. امروز چهار سال و سيزده روز از اولين تصميم من گذشته و هنوز نتونستم به هدف اصلي خودم كه شغل شريف مادري و خانه داري هستش برسم. هرچند كه اميدوارم تو روزي كاملا" بفهمي و درك كني كه تمام تلاشم فقط و فقط به خاطر آسايش و آيندة تو بوده.

 

===============================

 

اين چهارروز تعطيلي خداروشكر حسابي بهت خوش گذشت. چهارشنبه از صبح به اتفاق عمه ثري و خاله ليلي و بقيه،  خونه مامان جون و توي حياط كلي شيطوني و بازي كردي ، پنجشبه بازهم از صبح كه مامان جون و باباجون و عمه ثري و خاله ليلي براي ناهار پيش ما آمدند ، خيلي خوشحالي ميكردي مخصوصا" كه ظهرموقع ناهار عشق چهارده ساله ات پانيذ به اتفاق مامان  و بابا و سورنا سرزده پيش ما آمدند خوشحالي تو توصدچندان شد و از ذوق نمي دونستي كه چكار بكني . روز جمعه هم كه از حدود ساعت 11 به خريد توي فروشگاه شهروند گذشت كه تو عاشق اونجا هستي و فقط به اميد چرخ سواري و پله برقي و خريدهاي مورد علاقه خودت از غرفه هاي مخصوص به اونجا ميري. عصرروز جمعه هم كه دوباره راهي سرزمين آرزوهاي تو يعني خونه پانيذ شديم ، شب تا ساعت 2 اينقدر با پانيذ بازي و خوشحالي كردي كه ديگه به حالت بيهوش افتادي و خوابيدي و دوباره از صبح ساعت 9 كه بيدارشدي و صبحانه خوردي دوباره به بازي توي باغ و رقص و بازي و شيطنت گذروندي تا ساعت 11 شب.

وقتيكه بازي ميكردي و من از دور مراقب تو بودم ، كلي احساس آرامش ، لذت، سبكي و در عين حال نگراني و دلهره داشتم . لذت و آرامش از اينكه در حين بازي مي ديدم كه چقدر زود بزرگ شدي و ديگه به تنهائي مي توني تا حدزيادي مراقب خودت باشي و مي ديدم كه با بچه هاي خيلي بزرگتر از خودت چقدر قشنگ و همسان بازي ميكني و حتي يكبار هم نياز نشد كه سراغ تو بيام و يا اينكه مراقبتي از نزديك از تو بكنم . ساعتها از پشت شيشه نگاهت ميكردم و مي ديدم كه چقدر قشنگ توي باغ با بقيه در حال بازي و شيطنت و بدوبدو هستي و... نگراني و دلهره از اينكه مي ديدم هرچقدر كه بزرگتر ميشي مسئوليتي كه در قبال تو دارم سنگين تر و سنگين تر ميشه و خودم رو در مقابل يه راه سخت و دشوار ميديدم كه طي كردن اون راه و رسيدن به هدف مطلوب چقدر سخت و طولاني هستش.  ولي همون موقع كه مملو از لذت و نگراني بودم فقط به ياد خدا افتادم و ازش خواستم كه براي رسيدن به هدفم بهم كمك كنه و توروهم  كه قلبي مهربون داري توي مسير مستقيم و روشن زندگي قرار بده. به دور از تمام خطرات موجود و ناهمواريهاي اين راه پر فراز و نشيب .......

 

دوتا دوست دارم پسر قشنگ و مهربونم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 11:36 قبل از ظهر | 
تولد منگولكم

 

سلام به همة دوستانم كه اين چند روز مشتاق  شنيدن اخبار تولد منگولك بودن و من غيراز اينكه اينجا براي حفظ خاطراتم براي خودم و بعد براي منگولك مي نويسم در درجه دوم به خاطر لطف و مهربوني دوستان خوبم هست كه منو تشويق به نوشتن خاطرات و اتفاقات خوب و بد زندگيم مي كنه. اين اشتياق باعث يه حس قشنگ در درونم ميشه، يعني وقتي حس ميكنم كساني منتظر شنيدن حرفهام هستن يه دلگرمي پيدا ميكنم .وقتي مي بينم به محض اينكه مي نويسم حالا يا تلخ يا شيرين كامنتهاي مختلف برام ميگذاريد و از شادي من ابراز شادي ميكنيد و به خاطر غممم دلداريم مي ديد ، احساس عدم تنهائي ميكنم و مي فهمم كه هنوز هم برخلاف تصورم هنوز آدمهاي به معناي واقعي آدم روي زمين هستند كه غم و شادي ديگران براشون مهمه. خوب ، ببخشيد خيلي پرچوونگي كردم ، اين فقط يه مقدمه بود براي اينكه بگم شب تولد پسركم با وجود اينكه يه ميهماني ساده و مختصر بود خيلي حداقل به من يكي ، خوش گذشت. به خاطر حضور عزيزاني كه دوستشون دارم و به خاطر اينكه در اون روز خداي مهربون بهترين هدية هستي رو به من عطا كرده بود و اون روز من مادر شده بودم. مادر يه منگولك مهربون و شيرين.

اونشب وقتي كه منگولك مي ديد هركي از در وارد ميشه دستش كادوئي هست كه با كاغذهاي كارتوني و برچسبهاي خوشگل تزئين شده و مستقيم به طرف اون ميرن و مي بوسنش و بهش ميگن تولدت مبارك و كلي تعريف و تمجيد و سئوال كه : آفرين گل پسر ... چقدر ناز شدي.... چه لباس خوشگلي ..... چه كلاه قشنگي، شما چندساله شدي و ............... انگار بچم كمي جوگير شده بود ، اولش كمي خجالت كشيد و كم كم شروع كرد كه : من خوابم مياد، سيرخنك ميخوام، ميخوام برم تو اتاق خاله نونوس بخوابم (اتاقي كه مخصوص خواهريه و هر 20 سال يكبار كه مياد ايران اونجا مي شه اتاقش) خلاصه كلي نازش رو كشيديم و بعد تهديد كه اگر بري بخوابي همه كادوهات رو با خودشون مي برن و ديگه به شما كه خوابي نميدن ، البته خوابش نمي آمد چون تا ساعت 4 حسابي خوابيده بود و حمام كرده بود و سرحال بود ، فقط انگار از حس اينكه خيلي مورد توجه قرار گرفته يه جورائي شده بود و من اين حالت رو توي خيلي از بچه ها در شب تولدشون ديده بودم. فقط من كمي لجم گرفته بود كه همش ميخواست با اينحالت تو بغل من باشه و من اينجوري سختم بود كه در ورزش دسته جمعي شركت كنم ، اما خوب، كم كم يخ پسري باز شد و شروع ..........اولش يك ريز ميگفت : مامان بهانههههه مي سه اجازه بدي من كادوهامو بازكنممممم (منگولك عادت داره آخر حرفهاش رو به حالت خواهش مي كشه) گفتم نه الان زوده حالا صبركن و صبركن و صبركن ، از اون اصرار ازمن انكار ، كه ديگه آخرش تحمل نكرد و تا من رفتم توي آشپرخونه ديدم رفت كنار كادوهاش و بلند گفت: مامان بهانه ام اجازه داد، حالا ميخوام كادومو بازس كنم. و رفت سراغ اولين كادو كه با كاغذ كارتوني بسته بندي شده بود و در عرض يك ثانيه بازش كرد و چون ديد لباس هستش سريع شروع كرد همون وسط به پوشيدن . همه كلي به كارش خنديدن و دخترعمه جان هم تندتند داشت از اين صحنة جالب فيلم برداري ميكرد. لباس رو پوشيد و ديگه هم حاضرنشد از تنش دربياره ، اين لباس خوشگل قرمز رنگ رو سامان كوچولو كه پنجشنبه تولدخودش بود براي منگولك خريده بود به اضافة يه كفش دوزك كه راه ميره و سه تا بچش دنبالش حركت ميكنن، خيل بامزه است، من كلي باهاش صفاكردم و قربون صدقه اش رفتم. و جالب اينجاست كه ديگه سراغ بقيه كادوها نرفت و باهمون لباس شروع كرد به ورجه وورجه كردن ، ماهم از فرصت استفاده كرديم و چندتا عكس ازش گرفتيم ، چون قبلش اينقدر اخم كرده بود كه اصلا ترجيح دادم هيچ عكسي ازش نگيرم. باهمه ميهمانها عكس انداخت و بعد جاي همگي خالي ، شام و بعد دوباره ورزش دسته جمعي و بعد با اصرار مجدد آقا منگولك كه خيلي آقائي كرده بود و دست به بقيه كادوها نزده بود رفتيم سراغ كيك و بقيه كادوها و بعدش عكس و الي آخر..... اگر خيلي ديگه بخوائيد جزء به جزء براتون بگم كادوهاي آقا منگولك به قرار زير بود:

مبلغ يكصدوبيست هزارتومان وجه نقد از طرف 5 نفر  دوعدد ماشين كنترلي بزرگ- يك دست بلوز و شلوار به اضافه اسباب بازي كفش دوزك - يك عدد عروسك خرس قهوه اي با بسته بندي بسيار شيك و باسليقه (راستش بسته بندي اون از خودش خوشگلتر بود) و يك عدد كيسه بوكس و كيك تولد مدل هواپيماي جت كه اونهم جز كادوهاش بود،  البته اين كادو متعلق به مامان و باباي منگولك بود و من از اين بابت كلي ذوق كردم. ولي از حق نگذريم با توجه به تعداد كم ميهمانها، واقعا" سنگ تموم گذاشتن و منو و بابائي رو حسابي شرمنده كردن. دست همشون درد نكنه و كادوي اشتراكي مامان جون - باباجون - مامان بهانه و بابا... هم كه يك عدد ماشين جيپ شارژي كه براي بچه هاي ۳ تا ۸ ساله و دنده دار كه مدت يكساعت و نيم مي تونن باهاش رانندگي كنن. كلي با ديدن اين هديه ذوق كرد و خوشحال شد. آخه منگولك به قول خودش عاشقه رارندگيه. حالا فكر كنيد توي آپارتمان نقلي ۶۰ متري چطوري ميخواد با اين جيپ گنده رارندگي كنه خدا عالمه ؟؟؟؟

آخرش روهم بگم و زحمت رو كم كنم تا شما هم بريد و يه ليوان آب خنك بخوريد تا مبادا خداي نكرده از پرچونگي بنده يه وقت سردرد بگيريد. آخرشب كه همه ميهمانها به سلامتي تشريف بردن منگولك رفت و آماده خونه رفتن شد، آمدو به من گفت : مامان بهانهههه ، مي سه الان اسباب بازيهامو ببرم خونموننننن. گفتم : نه پسرم الان ديروقته ، بايد زودي بريم خونه تا شما هم بخوابي كه صبح بايد بري مهد، بعدش بابا ... نمي تونه همه اينها رو ببره پائين و دوباره خونمون همه رو بياره بالا. كمي فكركرد و گفت : باسه اسكالي نداره ، پس فردا هممسو برام بيار خونمون كه بازي كنم. گفتم باشه چشم حالا بدو برو از مامان جون و باباجون خداحافظي كن كه بريم خونه. ديدم بدوبدو رفت طرف مامانم و بابام و پريد تو بغل بابام و شروع كرد به بوسيدن و گفت: خدافس- مرسي كه براي من تولد گرفتيد- سب بخير     و همين كار رو با مامان جون هم تكرار كرد .

مامانم و بابام ميگفتن با همين كاري كه كرد و رفت تمام خستگي كار رو از تن ما بيرون برد.

 

                   روز همگي خوش ، ايام به كام ، شاد و سلامت و خوشبخت باشيد. هميشه ......

 

منگولك بعداز پوشيدن هديه سامان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منگولك در حال رانندگي باجيپش

 20 دي 1384- تولد خاله لي لي

  

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 4:5 بعد از ظهر | 
تولد سه سالگي منگولكم

 

پسر قشنگم ، ساعت 9:15 صبح روز پنجشنبه 10 بهمن سال  1381 پا به اين دنيا گذاشتي و با اومدنت درهاي خوشبختي رو بعداز سالها به روي ما باز كردي. امروز كه 3 سال از اون روز به ياد موندني ميگذره، بيشتر از هميشه دوست داريم و به وجودت افتخار ميكنيم و با بودنت ، حضورت و گرماي وجودت زندگي.

پايان سومين سال تولدت رو از صميم قلب شادي وي پايكوبي ميكنم و صدالبته شكر.

 

=======================

 

امروز ميخوام ساعت 10 برم خونه و براي تولد كوچولو و خانوادگي كه براي پسركم داريم ، كمي به مامان جون كه قبول زحمت كردن كمك كنم. پسركم ديشب خيلي خوشحال بود و همش دوست داشت يه جوري كمك من كنه. همش هم راه مي رفت و منو بغل ميكرد و مي بوسيد. همش ميگفت : مامان بهانه مي سه منم كمك سما بكنم كه خسته نسي؟؟ تا آخر شب هم كه بيدار بود همش ميگفت : حالا مي سه بگي برام كادو سي خريدي؟؟ منم گفتم نه ، نمي شه ، فردا كه تولدت بود كادوت رو بهت نشون ميدم. بعد خودش به خودش ميگفت : آره ديگه نمي سه الان ببيني آخه سوپرايزه ه ه ه

جاي همة دوستان گلم رو امشب خالي ميكنم و آرزو ميكنم هرروز براي شما مثل امروز من سرشار از قشنگي و زيبائي و شادي باشه و به همة آرزوهاي قشنگتون برسيد.

روز همگي خوش و خرم باد.

 

                                                                 

 

ضمنا" همين الان كامنت دوستاي عزيزم كه براي تولد منگولك تبريك گفتن رو ديدم ولي چون خيلي ديرم شده و ساعت يكربع به ده هستش بايد برم . فردا از خجالت همتون در ميام. شاد باشيد همگي

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 9:54 قبل از ظهر | 
قشنگترين ماه سال

سلام به عشق – سلام به زيبائي- سلام به ماه – سلام به شب – سلام به باران و سلام به همه ، همة شما كه خوبيد و مهربونيد ، به همه شما كه قلبتون با نيروي عشق مي تپه ، و دستهاتون از لذت با هم بودن هميشه گرمه ، سلام....

من امروز خوشحالم ، نمي دونم چرا و به چه دليل ولي خوشحالم، البته بايد يادآور بشم كه شايد يكي از دلايلش ماه عزيز بهمن هستش. چرا؟؟ ماه بهمن از زماني كه خودم رو شناختم به خاطر تولد پدرعزيزم، هميشه براي من قشنگي خاصي داشت، وقتي نزديك تولد پدرم مي شد ، من و خواهري به تكاپو مي افتاديم تا با كمك مامان يه هديه براشون تهيه كنيم و كيك بخريم و اون روز رو به همين مناسبت جشن بگيريم. و لحظة تقديم هديه و بوسيدن بهترين، مهربونترين، صبورترين و زحمتكش ترين پدر دنيا ، قشنگترين لحظة زندگي من بود و هست. هنوزهم اين لحظه به ياد دوران كودكي مثل بچه گربة لوس خودم رو تو آغوش گرمش جا ميدم و صورت مهربونش رو غرق بوسه ميكنم و در آخر اگر بتونم غافلگيرش كنم ، دستهاي گرم و چروكيده و در عين حال  محكم و قوي پدر رو مي بوسم و او هم در پاسخ اين نياز،  منو محكمتر از هميشه در آغوشش ميگيره و ميبوسه.

            ((پدرمهربونم ، 6 بهمن سالروز تولدت رو از صميم قلب بهت تبريك ميگم و آرزوميكنم و عمري  طولاني، همراه با سلامتي و استواري همچو كوه داشته باشي و يك لحظه از زندگيم رو بدون حضورت نبينم))

 

ديگه اينكه ، وقتي تاريخ به دنيا آمدن غنچة كنارقلبم رو فهميدم از خوشحالي سراز پا نميشناختم، چون دكترم بهم گفت كه اين فرشته توي بهمن ماه به دنيا مياد، از دكترم خواستم كه اگر امكان داره تاريخ جراحي منو روز 6 بهمن بگذاره كه ديگه نورعلانور بشه  ولي آقاي دكتر مهربون كه من هميشه زندگيم رو مديون زحمات و محبتهاي بي دريغ ايشون هستم ، گفت كه نمي شه و خيلي اگر بخوام زود اينكار رو انجام بدم نهايتا" ميتونم براي 10 بهمن بگذارم، خوب منم مجبور بودم كه بپذيرم، و به همين قانع بودم كه حداقل توي بهمن ماه هستش و اگر اين طالع بيني ها راست باشه حتي اگر اين فرشته يكي از خصوصيات اخلاقي پدربزرگش رو هم داشته باشه ، براي من به اندازة يك دنيا ارزش داره. و بالاخره 10 بهمن 1381 ساعت 7 صبح با يك دنيا شادي و در عين حال دلهره و اضطراب به بيمارستان رفتم و ساعت 9 صبح فرشته ام كه تا لحظه ايي كه بعداز بهوش آمدنم اونو تو آغوشم گرفتم نمي دونستم دختره يا پسر پا به اين دنيا گذاشت. اينهم دومين دليل و... دلايل مشابه ديگه از جمله بازهم تولد يكي از دوستان خوبم كه هميشه دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت .(خودش ميدونه كه با اونم)

خلاصه كه اين ماه تولد بارونه و بايد اعتراف كنم كه بسيار خوشحالم و صدالبته جيبم خوشحال تر از من

 

فردا هم كه تولد سامان گلم هستش و منگولك يكهفته است كه منتظره اين تولده تا بره و به جاي سامان 8 ساله شمعهاي تولدش رو فوت كنه. بچم توي مظلوميت و آرومي به مامانش رفته و اصلا" بوئي از شيطنت نبرده

 

ديشب به منگولك گفتم كه پسرم بيا قبل از حمام ناخنهاي دستت رو بگيرم، كمي فكر كرد و گفت : نه مامان بهانه ، مي سه ناخنهامو نگيريييي (باالتماس) گفتم نه پسرم ناخنهات بلند شده و زيرش ميكروب ميره بعد خداي نكرده مريض ميشي. دوباره به من گفت : آخه اگه سما ناخناي منو بگيري سه زوري (چه جوري) اخي هاي بيني مو دربيارم؟؟؟

دوباره ديشب موقع خواب آقا منگولك وقتي كه رفت بخوابه ، ديدم تازه شام خورده و فكركردم شايد ديگه ميل به شير موقع خوابيدن نداشته باشه، رفتم توي اتاقش و گفتم : پسرم شير ميخواي بخوري يا پستونكت رو بدم؟؟ اونهم فورا" جواب داد : مامان بهانه سرا  انتخاب  ميكني ؟ خوب هم سيرمو بده هم پستونكمو  -

ديگه حالم داره از اين پستونك بد ميشه  ولي به هيچ عنوان حاضر نيست دست از اون بكشه . با يكي از دوستانمون هم كه توي سوئد روانشناس كودكان هستش صحبت كردم ، ايشون هم گفتن كه به هيچ عنوان سعي نكن كه ازش بگيري، چون با نبودن تو در كنارش كه بيشتر ساعت روز رو شامل ميشه اون احساس خلاء و كمبود ميكنه  و به اين پستونك پناه آورده اگر اينكار رو بكني از لحاظ روحي بهش ضربه ميخوره و اينكه گفت تحقيقات نشون داده ، بچه هائي كه پستونك مي خورن حتي تا سن بالا داراي اعتماد به نفس قوي هستن. تازه اعتقاد داشت كه مكيدن پستونك هيچ ارتباطي به نافرم شدن لثه و دندونهاي بچه نداره. خلاصه تسليم شدم و كوتاه اومدم و منگولك هنوز هم عاشقانه و با لذت تمام پستونك ميخوره و شيرش رو توي شيشه ميخوره.

 

درآخر هم به همة كسانيكه در ماه مبارك و ميمون بهمن به دنيا اومدن تبريك ميگم و براشون عمري طولاني همراه با سلامتي و خوشبختي آرزو ميكنم. علي الخصوص به دوستان گلم : سوسن – سيمين- مريم - نويد – پوريا و ..........

 

                        همگي شاد ، سلامت و خوشبخت باشيد و به همة آرزوهاتون برسيد.

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 و ساعت 10:37 قبل از ظهر | 
رهائي

 

بر آي اي آفتاب صبح اميد                         كه در دست شب هجران اسيرم

به فريادم رس اي پير خرابات                      به يك جرعه جوانم كن گرچه پيرم

به گيسوي تو خوردم دوش سوگند               كه من از پاي تو سربر نگيرم

بسوز اين خرقة تقوي تو حافظ                    كه گر آتش شوم در وي نگيرم

 

============================

 

وقتي قبل از تصميمم ، سراغ حافظ رفتم اين شعر برام آمد. نمي دونم چقدر به موضوع نيت من مرتبط بود، ولي من اون رو به فال نيك گرفتم و سكوتم رو شكستم.... سكوتي عميق كه مثل تارهاي عنكبوت دور وجودم تنيده شده بود و قلبم رو مي فشرد. به هرحال تصميم گرفتم و اين سكوت رو شكستم و تارهاي دور وجودم رو پاره كردم و  شروع كردم واز خدا خواستم كه ادامة راه رو همراه من باشه تا بتونم به هدفي كه دارم برسم. از او خواستم تا لذت بودن و زندگي كردن رو در وجودم شعله ور كنه ، هرچند به روزهاي از دست رفته و گذرعمرم حسرتي عميق خوردم ولي با خودم گفتم : روزهاي رفته ديگه رفته ، روزهاي باقيمانده رو هرچند كوتاه و كم ، درياب. يعني ديگه چاره اي جز اين ندارم . نبايد ناشكري كنم و به همين اندازه هم قانع باشم........

اميدوارم تونسته باشم جوابي براي رفع نگراني همة دوستاي عزيزم داده باشم. فقط ببخشيد كه بيشتر از اين نميتونم توضيحي بدم. همتون رو دوست دارم و دعاميكنم خداي مهربون هميشه توي زندگي تكيه گاه و پناه هممون باشه.

 

                                   ============================

 

از صبح كه برف شروع به باريدن كرده همش اين شعر حبيب توي ذهنم مياد :

ببار اي برف ، ببار اي برف سنگين بر مزارش -  به من ميگفت برف و دوست داره

به من ميگفت اگه آروم بباره  -  به من ميگفت اين برف زمستون همين كه آب شه اونوقت بهاره .....

ببخشيد بقيه رو حفظ نيستم تا براتون بنويسم ، فقط چون خيلي از برف خاطرات قشنگي دارم هميشه با باريدن اون ياد روزهاي قشنگ زندگيم همراه با آهنگهاي اين چنيني مي افتم . خوب ديگه منهم بالاخره يه روزي جوون بودم و كلي خاطره دارم

 

همگي با اين برفي كه همه جا رو سپيد و قشنگ كرده روزي خوب و هفتة خوبي داشته باشيد.

 

اين گلها رو هم تقديم ميكنم به همه دوستان خوبم كه از صبح با تلفن و ايميل جوياي حال من بودن.

 

                                                      

 

                                                

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 12:13 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar