تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
پست بي ادبي

 

  مقدمه :

((قبل از اينكه اين پستم رو بخونيد بايدبگم اگر كمي بي ادبانه نوشتم ، همينجا از همتون عذرخواهي ميكنم، آخه مي دونيد بچه ها در طول روز موضوعات جالبي دارن كه گاهي اين موضوعات كمي دوراز ادب هست ، ولي درعين حال خنده دار و جالب))

توي هر خانواده اي اصطلاحاتي مخصوص خودشون وجود داره و اين قضيه برميگرده به وقتي كه مامان يا بابا خودشون كوچولو بودن و اونو از زبون مامان و باباشون شنيدن و ياد گرفتن و ياد دادن. يكي از اين اصطلاحات خانوادگي ما اسمي هستش كه از زمان بچگي من،  شوهرعمة عزيزم كه بسيار انسان شوخ و شادي هستن روي (باسن) گذاشتن و هميشه موقع بكار بردن اين كلمه كه زياد هم براشون كاربرد داشت    از كلمة (گل) استفاده ميكردن. حالا حكمت اين كلمه چه بوده ، ما كه نفهميديم و فقط چشم و گوش بسته ياد گرفتيم و بكار برديم و حالا هم ياد داديم.

منگولك اصلا" اين قسمت از عضو مهم رو به اسم ديگه اي نمي شناسه و براش رسميت نداره. يعني اگراسم ديگه اي غير از گل بكار ببري هاج  و واج به آدم نگاه مي كنه و نمي دونه كه منظورت چي هستش. حالا اين مقدمه رو گفتم كه اين جريان رو بنويسم: يكي از حساسيتهاي من در مورد بچه ها اين هستش كه چون اونها تصوري از صداي ناهنجار با معده ندارن و خيلي راحت با اين قضيه برخورد مي كنن ، نبايد اجاز بديم تا اين براشون به صورت مسئله اي عادي دربياد تا بعدشم جنبة شوخي و خنده رو پيدا بكنه. هميشه ميخواستم تا اين آموزش رو به منگولك بدم. يكبار كه اينكار رو كرد فورا" به من نگاه كرد و خنديد. من هيچ عكس العملي از خودم نشون ندادم و برخلاف بعضي از مادرها كه ديدم همچين مواقعي گوئي سمفوني بتهوون شنيدن  ، كلي غش و ضعف ميكنن و شادي ميكنن و تازه قربون و صدقه هم مي رن ، اون طفلي هم فكر ميكنه كه چه شاهكاري از خودش به جا گذاشته و منبعد ميخواد اينكار رو در حضور ديگران هم انجام بده و انتظار داره همه بخندن و تشويقش هم بكنن، ولي بلافاصله بهش گفتم كه : پسرگلم وقتي خواستي (بوب) بدي (اينهم يكي از اون اصطلاحات خانوادگي ما)  حتما" برو توي دستشوئي اينكار رو بكن و اصلا" هم نخند مامان جون – خنده نداره كه- باد دلت بود كه از گلت دراومد- اونهم طبق معمول گفت: باسه مامان بهانه – ديگه ميرم توي دستسوئي و از توگلم بوب ميدم. ديروز كه داشت توي اتاقش بازي ميكرد ديدم يكهو با عجله و سرعت تمام به طرف دستشوئي رفت و با در قفل مواجه شد، بعد كمي جلوي دستشوئي ايستاد و بعد با آرامش به طرف من آمد ، اين روهم بگم كه منگولك بسيار حس بويائي قوي داره، مثل خودمه و جزئي ترين بوها رو قبل از اينكه كسي متوجه بشه مي فهمه و سريع هم سئوال ميكنه كه اين بوي سيه؟؟ خلاصه بعدش پيش من آمد و گفت : مامان بهانه ... ميدوني اين بوي سيه؟ گفتم : چيه پسرم پي پي داري؟ گفت: نه مامان بهانه – پي پي ندارم كه ،  از گلم بوي پي پي دادم  

حيف كه نمي تونستم بلند بگم ، فقط وقتي كه منگولك بعداز گزارش وضعيت تو اتاقش رفت، منم زيرلب  شروع به خوندن كردم : مامان به قلبانت، قلبان چشمانت، قلبان اون كانت، قلبان اون پي پي توي كانت

ببخشيد اون موقع مجبور بودم بخاطر جورشدن شعرم از اصل كلمه استفاده كنم

 

============================

 

ديشب منگولك ميخواست بولينگ بازي بكنه ، رفت و بولينگاش و آورد و چيد وسط اتاق ، بعد منو صدا كرد و گفت : مامان بهانه بدو بيا بولينگام و چينيدم. بدو بيا باهم باسي كنيم.

منم با تاكيد گفتم : آفرين پسرم كه (چينيدي) منم الان ميام با هم بازي كنيم

گفته بودم كه از بكاربردن كلمات اشتباه كلي كيف ميكنم.

 

 

        (( امروز ميخوام سكوتم رو بشكنم ، ديگه خسته شدم ، فقط برام دعا كنيد))

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 1:27 بعد از ظهر | 
بارش برف و سكوت و سكوت ....

نمي دانم چه ميخواهم بگويم             زبانم در دهان باز بسته است

              در تنگ قفس باز است و افسوس         كه بال مرغ آوازم شكسته است

نمي دانم چه ميخواهم بگويم          غمي در استخوانم مي گدازد

             خيال ناشناسي آشناتر                          گهي مي سوزدم گه مي نوازد

==============================

سلام به همگي دوستان ، خداكنه اين تعطيلات همراه با برف به همه خوش گذشته باشه. ماكه طبق معمول هرسال با بارش اولين برف توي خونه حبس مي شيم و ارتباطمون با دنياي خارج قطع ميشه و خروجمون از خونه فقط به يك حياط دوسه متري محدود مي شه ، و ديگه اينكه چون هنوز امكانات رفاهي در قرية ما وجود نداره و در دامنه كوه هستيم وقتي خدا تصميم ميگيره در سطح شهر با بارش بارونش يه صفائي به خيابونها و آدمها بده ما بايد دنبال پارو براي برف روبي باشيم. خلاصه از چهارشنبه توي خونه حبس شديم تا امروز صبح كه به اجبار بايد سر كار ميآمديم. اونهم حبسي همراه با مجازات سكوت .....  

(خوبه كه هنوز مي شه سر منگولك رو با اين حرفها گول ماليد و گفت كه ماشين توي پاركينگ گيركرده و نمي شه بيرونش آورد و خلاصه هزار بهانة ديگه براي آروم كردن اين بچة پرانرژي و شاد و در عين حال حرف گوش كن)

==============================

منگولك رفت و قاب پنل ضبط رو برداشت و گذاشت مابين دستة دوتا مبل و اونها رو كاملا" به هم نزديك كرد تا پنل محكم اون وسط موند (نمي دونم اين اختراع چطور به ذهنش رسيده بود) بعد خودش روي مبل سمت چپ نشست و به من گفت : مامان بهانه سما بيا روي اون يكي بسين. مثلا" اين ماسينه اينهم دنده ماسينه. حالا سما رارندگي كن منم دندة ماسين و عوض ميكنم. گفتم باشه پسرم چشم. منم شروع كردم به رانندگي كردن و اونهم دائم قاب پنل رو عقب و جلو ميبرد و از خودش صدا در ميآورد. بعد يكهو گفت : خوب حالا اينجا مهدخوسگله است نگه دار من برم بسه (بچه) رو بيارم. از مبل پائين آمد و مثلا" زنگ زد و گفت : خاله فاطمه سلام من آمدم دنبال منگولك. مي سه بگيد بياد؟! بعدش مثلا" شروع كرد با خاله فاطمه حرف زدن: امروز منگولك سي خورده؟ آها پلو با سبزي خورده؟؟ باسه – خيلي ممنون- خدافز.

بعد يه سگ بادي رو بغل كرد و آورد مثلا" داخل ماشين و گفت : خوب بريم بسه رو آوردم.

دوباره بعد از يكساعت هوس رانندگي كرد و همون صحنه ها رو تكرار كرد ولي اينبار به محض اينكه خواستم جلوي مهدخوسگله نگه دارم . گفت : نه نه اينزا نگه ندار امروز هوا آلوده است مهدخوسگله تعطيله . بايد بسه رو ببريم خونه مامان جونس . از خنده غش كردم و حسابي چلوندمش.

 

               بار خدايا گر دردي دادي ، درمانش را هم بده ، ما عاجز و حقيريم و من خسته

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 9:7 قبل از ظهر | 

 

گاهي اوقات خيلي احساس سنگيني و خفگي شديد دارم. احساس ميكنم كه دلم خيلي گرفته . كمي كه فكرميكنم متوجه مي شم كه خوب دليلش موضوعي هست كه مثلا" مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول كرده و آزارم ميده. بلاخره بعداز كلي كلنجار رفتن و سبك و سنگين كردن تصميم ميگيرم كه حرف بزنم و خودم رو راحت كنم. حرف ميزنم ولي خيلي سخت- انگار كلمات نمي خوان كه از دهنم بيرون بيان ، انگار اونهاهم ديگه عادت كردن كه توي سينه حبس باشن. موقع بيرون آمدن شك و ترديد دارن و با ترس بيرون ميان . قبلا" فكرميكردم كه توانائي يه سخنراني خيلي خوب رو در حضور چندصد نفر دارم بدون اينكه حرف كم بيارم و يا شنونده ها رو خسته كنم ، ولي جالبه كه الان در حضور تو جملات رو كم ميارم. هرچقدر هم كه حرف بزنم بازم فكر ميكنم كه هيچي بهت نگفتم. كاش مي دونستي كه هنوز تخليه نشدم ، هنوز مردد هستم ، هنوز نگرانم و اين نگراني و اضطراب مثل يه موريانه به جونم افتاده و راحتم نمي ذاره.

 

====================================

 

آقا منگولي خيلي كم آقايون سيبيلو توي دور و بر خودش  ديده، ولي اسم اونو مي دونه ، ديشب كه روي پاهاي باباش نشسته بود ، تي شرت باباش رو گرفت و تا دم چونه اش بالا كشيد، مثلا" داشت بازي ميكرد، بعد خودش  رو كرد به باباش و گفت : بابا ... اگه گفتي كه سيبيلاي تنت سي سدن؟؟؟ (چي شدن) اولش من متوجه نشدم كه منظورش از سيبيل تن چيه بعد يكهو دوزاريم افتاد . پسرك فكر كرده كه چون اسم موهاي پشت لب آقايون سيبيل هستش اسم موهاي روي سينه هم سيبله . به همين خاطر ميگفت سيبيل هاي تنت ......

====================================

 

اينهم يه عكس از روز اول ژانويه كه از منگولك و دوستاش توي جشن مهدكودك انداختن و البته من كلي حرص خوردم  به دو دليل : 1- عكس اول : كلي سفارش كرده بودم كه چون هواي داخل مهدخيلي گرم هستش حتما" شلوارك قرمزي كه به همراه تي شرت براي منگولك گذاشتم رو تنش كنيد و حتما" تي شرت رو روي شلوارش بذاريد كه خوب مي بينيد چقدر به حرف بنده اهميت دادن و حتي شلوار خوابش رو هم در نياوردن  2- عكس دوم : پسربه اين خوشگلي رو پشت اميرمحمد توپولي گذاشتن و فقط نصف صورت بچم پيداست. (آخه شما جاي من بوديد حرص نمي خورديد مخصوصا" اگر خودتون يه عكاس ماهر باشيد و يه همچين عكسي بهتون تحويل بدن ) يه نكته  جالب هم توي عكس اول قيافة منگولك و دوستش رزا هستش. اون به منگولك اخم كرده و منگولك هم دهنش رو كج كرده و معلومه زيرلب داره به قول خودش غرغرميسنه . همه ميگن به مامانش رفته هاااااا

اسم بچه ها به ترتيب از سمت راست : ارشيا – آذين – محمدصالح – بهار- رزا- منگولك – اميرمحمد- رژينا - ستايش

 

اول ژانويه 2006- جشن سال نو براي فرشته هاي كوچولو

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 10:0 قبل از ظهر | 
به كدامين گناه ؟؟؟

  

 

به گفتة خودش بعداز يازده سال زندگي مشترك از همسرش جداشد- بعداز جدائي از شهرستان فومن به تهران و از تهران به قصبة شهريار نقل مكان كرد. براي اينكه بتونه در كنار بچه هاش باشه مغازه اي رو با يه بالكن اجاره ميكنه و هم به كارش كه تعمير يخچال بوده مي رسه و هم از بچه ها نگهداري ميكنه . مي گفت امورات زندگيشون به سختي مي گذشته ولي از اينكه براي اونها غذا آماده ميكرده و كارهاشون رو انجام مي داده خوشحال بوده و لذت مي برده.

اين وسط كي مي تونه مقصر باشه. زن و مردي كه با وجود عدم تفاهم و اختلاف صاحب سه تا بچه شدن؟ مادري كه به جاي تحمل و مقاومت كوتاهترين و راحت ترين راه رو انتخاب كرده و بچه ها رو به دست پدر معتاد كه خودش نياز به رسيدگي و درمان داشته رها كرده و رفته؟ پدري كه با علم به عدم توانائي نگهداري از اين سه طفل معصوم با خودخواهي اونها رو پيش خودش نگه داشته بدون اينكه بتونه يه سرپناه امن و مطمئن براي اونها تهيه كنه؟ (بالكن يه مغازه يا بهتربگم يه انباري چطور ميتونه جاي امني براي زندگي سه تا بچه باشه؟) قانون مملكتي مقصره كه در اون هيچكس خبر از وجود چنين بچه هايي كه در جامعه كم هم نيستند نداره – يا اگر در اثر سهل انگاري يه پدر يا مادر چنين اتفاق هولناك و غيرقابل جبراني رخ بده اونها رو مقصر نمي دونه و هيچ مجازاتي براي اونها در نظر نميگيره، پدر و مادري كه در قبال اونها وظيفه سنگيني رو برعهده داشتند و مثل اين بود كه كسي در پيشگاه خدا قسم به پذيرفتن مسئوليتي بخوره و بعد اون مسئوليت رو ناديده بگيره و عمل نكنه – اينجا بايد او مجازات بشه- ولي در اين مملكت اگر پدري فرزندش رو حتي به عمد از بين ببره هيچ شاكي نمي تونه داشته باشه و خون اون بچه به راحتي پايمال خواهد شد. در حاليكه بايد سختترين مجازات رو براي اون پدر يا مادر در نظر گرفت.

ولي در نهايت تمام اين اختلافات و كشمكشها ، لجبازيها ، بي توجهي ها به قيمت از بين رفتن سه تا فرشته معصوم تموم شد- شيواي 10 ساله كه مي تونست در اوج شيطنت هاي دخترانة خودش باشه مي تونست شاگرد ممتاز كلاسش باشه و هنوز هم مي تونسته با عشوه هاي شيرين و دوست داشتني خودش دل مادر و پدر رو بلرزونه ولي مثل يه مادر برادرهاي كوچكش رو تروخشك ميكرده – سهراب 8 ساله كه دوست داشته فقط مامان ديكته هاي شبش رو بگه و از همه دردناكتر سليمان 4 ساله ...... هنوز نياز داشته كه گاهي روي پاهاي مادرش بخوابه ، موقع غذا خوردن مامان كنارش باشه و گاهي قاشق غذا رو توي دهنش بگذاره ، شبها كنار مامان باشه و با قصه هاي او  و در آغوش او بخوابه و گاهي در حين بازي مادرش دست نوازش برسرش بكشه . اونها دوست داشتن كه شب با مادر و پدر همگي دورهم سريه سفره بشينن و غذا بخورن ، دوست داشتن مثل بچه هاي ديگه موقع گردش يه دستشون توي دست مامان و دست ديگه توي دست باباشون باشه ولي .............. افسوس كه اين سه تا فرشته از تمام اين نعمتها كه حق اونها بوده محروم بودن- محروم .

همكارام مي گفتن موقعي كه داشتن اونها رو توي خونه ابديشون ميگذاشتند نمي تونستند تشخيص بدن كه شيوا كدوم و سهراب كدومه ؟؟؟؟؟؟ صورتهاي زيباشون به يك استخوان سياه و سوخته تبديل شده بود و دردناكتر از همه اين بود كه همسايه ميگفتند كه اول شروع كردن به فرياد كشيدن و كمك خواستن و وقتيكه ديدن از كسي كاري برنمياد هرسه همديگرو محكم در آغوش گرفتند و بعد صداهاشون خاموش شد. نيروهاي آتش نشان اونها رو درحالي كه هرسه به هم چسبيده بودند پيدا كرده. اين آتش سوزي در اثر برخورد پتوي سليمان با چراغ نفتي شروع شده و شعله ور شده.

شايد اگر ساعت 11 شب اون پدر،  بچه ها رو تنها توي اون بالكن سرد تنها نمي گذاشته و به گفته خودش براي آوردن آب !!!!!!!!! نمي رفته يا حداقل درب رو به روي اونها قفل نمي كرده الان اونها هنوز نفس ميكشيدند ، هنوز قلبهاي كوچولوشون براي همديگه مي تپيد و هنوز ..............................

فردا يعني 15 دي سومين روز پرواز اين فرشته هاي كوچولوست و اين سه روز پدر و مادر درگير تخليه كينه هاي انباشته شده در وجودشون از همديگه هستن و هنوز فرصت نكردن تا براي از دست دادن اونها قطرة اشكي بريزن. لطفا" شما براي آرامش و شادي روح اونها هرچند كه الان در آرامش ابدي هستند دعاكنيد.

بيائيد قدر زندگي، سلامتي ، بچه هامون و آشيانه اي رو كه اين كبوتران اونجا رو براي خودشون امن ترين مكان دنيا مي دونن ، بدونيم و روزي هزار بار به درگاه خداوند شكر به جا بياريم.

=========================

 

منگولكم به اندازه تمام دنيا دوست دارم و براي آرامش و آسايش تو با هر سختي

 

مبارزه ميكنم تا تو تا هرزماني كه خواستي آغوش من و دستهاي پدرت رو لمس كني

 

(خداياكمكم كن)

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 11:4 قبل از ظهر | 
كلمات قصار پسرك

 

موقع شام وقتي كه داشتم غذاي منگولك رو مي كشيدم هنوز توي اتاقش پشت كامپيوترش نشسته بود . صداش كردم و گفتم : پسرم بدو بيا موقع شامه.

منگولك : باسه مامان بهانه الان ميام يه دقه صبركن

من : آخه پسرم غذات رو كشيدم دير بياي سرد ميشه هااااا.

منگولك : گفتم باسه الان ميام.      

منگولك : مامان بهانهههه

من : جانم پسرم

منگولك : براي بابا... كم غذا بكس

من : چرا پسرم براي چي كم بكشم آخه بابا خيلي گرسنه اس.

منگولك : سرا  (چرا)  نداره ديگه گفتم  كم بكس

من :  اول         بعدش

====================================

 

يكي از دوستاي منگولك تازگي مامانش يه دختر كوچولو به دنيا آورده، داشت براي من تعريف ميكرد و كلي سئوال هم ميكرد كه از كجا آمده و چرا آمده و خلاصه......

همين موقع به شكم من نگاه كرد و گفت : سرا همة مامانا توي دلسون ني ني دارن؟؟؟

گفتم : خوب خداي مهربون ني ني رو اولش ميذاره توي دل مامان بعد كه ني ني توي دل مامان كمي بزرگتر شد آقاي دكتر هم توي بيمارستان ني ني رو بيرون مياره .

منگولك : يعني سما هم الان توي دلت ني ني داري؟؟؟

من : خنديدم و گفتم بله ني ني دارم. (نمي دونم چرا بهش دروغ گفتم شايد ميخواستم عكس العمل اونو ببينم)

منگولك : دست بزنم بهس و نازس كنم؟؟؟؟؟!!!!!!!

بعد من خندم گرفت و همراه با خنده شكمم رو براش تكون دادم .

يكهو منگولك عصباني شد و گفت: ااااا ني ني به سكم مامانم لگت نزن دردس مياد. دعوات ميكنم هااااااااا.   ديدي مامان بهانه خواهرم و دعوا كردم تا ديگه سما رو لگت نزنه.

ديگه از خنده غش كرده بودم . حالا گاهي كه ديگه سرگرمي پيدا نمي كنه سراغ من مياد و همش ميگه : پس كي خواهر منو آقاي دكتر مياره بيرووون؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 8:35 قبل از ظهر | 
از هر دري سخني

 

 مگه امكان داره كه آدم توي خواب 180 درجه بچرخه و سراز اونطرف تخت دربياره ؟؟؟ اونهم 

 سمتي كه هيچوقت نمي ره !!! اصلا" امكان داره؟ به نظر من نمي شه مگر اينكه از روي عمد        باشه ...

 

=======================

 

  خيلي سخته كه موضوعي مدتها آدم رو عذاب بده و هرروز به خودش بگه امروز ديگه حتما"

  مطرح ميكنم و خودم رو خلاص مي كنم ولي دوباره امروز هم بگذره و همچنان سكوت بكنه و

   سكوت و سكوت. مثل هميشه .......

=======================

 

   دائم به من ميگه : مامان بهانه من به خاله فاطمه ياد دادم كه ديگه نگه تو  ،گفتم خاله تو زسته

   بگو سما (شما) ، به خاله اعظم ياد دادم نگو آررره (غليظ) گفتم خاله آره زسته بگو بله . به خاله

   گفتم وقتي عپسه مي كني دستت رو بگير زلوي دهنت و ... خلاصه هرچيزي كه توي خونه ياد

   ميگيره.

   به جاي اينكه اونها اين بچه رو تربيت كنن اين بچه داره اونجا مربي ها رو تربيت مي كنه. بايد برم

   مهد كودك و ازشون بابت آموزشهايي كه منگولك بهشون ميده شهريه دريافت كنم........

 

=======================

 

    اينهم يه عكس خوشگل از رايان كوچولو - مستر رايان ما الان حدود ۶ ماهشه. اين عكس رو

    وقتي تازه به دنيا آمده بود روي دست باباش ازش گرفتند. اين گل پسر در كانادا زندگي ميكنه.

    مامانش يكي از دوستان خوب دوران كودكي من هستش. (كامي جونم اگر اينجا رو مي خوني

    بدون كه خيلي دوست دارم و دلم برات حسابي تنگ شده)

 

 Rayan

 

 

     نمي دونم چرا هوس كردم  اينجا رو مثل رنگين كمان رنگارنگ كنم، ياد اركا جونم افتادم.

    ببخشيد اگر توي انتخاب رنگها بي سليقگي كردم. خيلي در موردش فكر نكردم همينجوري

    هررنگي دستم آمد گذاشتم.

=======================

 

و حالا دوباره يه تقديم كوچولو : 

 

به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم    بيا كز چشم بيمارت هزان در برچينم

الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد       مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم

 

 

                                                                  

 

 

                                         ميگم عجب پست دهاتي شدها  مگه نه ؟؟؟ 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 3:2 بعد از ظهر | 
نوشتنم نمياد - فقط به خاطر دوستان خوبم

 

 روي كاناپه ولو شده بودم و مثلا" داشتم تلويزيون نگاه ميكردم، منگولك شروع كرد به بالا رفتن از سروكوولم، خلاصه هرجائي كه مي رسيد پاهاش رو ميگذاشت تا بره بالا و وسطها منو محكم بغل ميكرد و هركجا كه جلوي دهنش بود بوس ميكرد، ديگه كم كم داشتم احساس خفگي ميكردم، گفتم نكن مامان جان دارم خفه مي شم برو پائين مگه من نردبون هستم كه اينجوري از من ميري بالا ؟ منگولك : خوب مگه سي يه (چيه) دارم مي سلونمت ديگههههه !!

(فكركرده منم گربه ام كه منو بچلونه)

 

====================================

 

- دونه دونه اعضاي صورتش رو نشون مي دادم و ميگفتم اسم اين چيه ؟

سرش رو نشون ميدادم ، ميگفت :  كله   /   چشم : تسم  /   لب : دهن  /   گوش : گووس  / 

مژه : مزه  /  گردن : قلو (ق با فتحه و تشديد) ،  يكهو شروع كردم به خنديدن و قربون صدقه اش رفتن ، گفتم : مامان جون قلو يعني چي اين گردنه،  يكهو خودش از خنده غش كرد و گفت: پس بذار برم به بابا ... بگم كه سي گفتم تا اونم بخنده

 

====================================

 

من اينجا بس دلم تنگ است

هرآهنگي كه ميخوانم بدآهنگ است

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 8:38 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar