چرا ما آدمها وقتيكه از هم دور مي شيم تازه قدر همديگر و مي دونيم. چرا بعداز اينكه كسي رو از دست مي ديم برامون عزيز و مقدس مي شه؟ وقتيكه كسي ازما دور مي شه ديگه فقط از اون به خوبي و مهربوني و زيبائي ياد مي كنيم ، اما وقتيكه كنار هم هستيم درست برعكس اين مي شه؟ يعني همه خصوصيات ما آدمها برعكس و غيراز زمان اصلي خودش بروز مي كنه ، و اين صحيح نيست. نبايد اينطور باشه، بايد وقتيكه كنار هم هستيم همديگر و زيبا ببينيم، از اشتباهات هم بگذريم، همديگر و دوست داشته باشيم و به هم سخت نگيريم.
يك مثال واضح و روشن ، همين مادر محترمه ، گرامي ، دوست داشتني و مهربون بنده، تا وقتيكه خواهري پيش ما بود هرروز يك سناريوي جالب و ديدني از بحثهاي اونها داشتيم، از اونجائي كه خواهري دختري بسيار مستقل، شجاع و خودمختار بود (برعكس من) و اصلا" علاقه اي به اجازه گرفتن و اعلام كردن برنامه هاش از قبل به كسي (جزبه من) نداشت، دائما" سراين قضايا بين اون دو بحث بود و همين بحثهاي هميشگي باعث شده بود كه دائم از هم دلخور باشند، يادم مياد وقتيكه ماماني از دست خواهري خيلي عصباني مي شدن با حالتي نالان ميگفتند: اي خدا زودتر يه .....ي (بلانصبت همگي) پيدابشه اينو برداره و ببره يه جاي دور تا من از دستش راحت بشم و اينقدر حرص نخورم و از اونجائي كه دعاي مادران اين فرشته هاي زميني معمولا" زود مستجاب مي شه، يه گلي
پيدا شد و خواهري رو با خودش برد اونهم چه بردني، دقيقا" به قطب مقابل ما برروي كرة زمين....... (آقا ديگه نگفت كه اينقدر دور)
حالا......... حالا ديگه خواهري شده قبلة حاجات، خوش اخلاق ترين، مهربون ترين، دلسوزترين و خوشگلترين دختر روي زمين. نه اينكه فكر كنيد حسادت مي كنم ها نه، به اون خداي واحد كه تنها چيزي كه در وجودم ندارم حس حسادته اونهم تازه به كسي كه براي خود منهم همه چيزه (خواهري كوچولو) خوشبختانه اينقدر رابطة عاطفي و احساسي نزديكي به هم داريم كه اگر خواهري اونجا پاش به جائي برخورد كنه و دردش بگيره من اينجا يك لحظه قلبم تير مي كشه. اينقدر تله پاتي قوي با هم داريم كه باورش كمي سخته. خوب معلومه كه حسادتي در كار نيست و من هميشه به اين قضيه از جنبة طنز و شوخي نگاه مي كنم و شده نقطه ضعف ماماي براي اذيت كردن و سربه سرگذاشتن و خنديدن.

وقتيكه در كمال آرامش و خونسردي و احتياط رانندگي ميكنم، ماماني نظر ميدن كه نونو از تو خيلي بهتر رانندگي مي كنه. وقتيكه غذا درست كنم ماماني ميگن كه غذاهاي نونو حرف نداره آدم ميخواد انگشتهاش رو هم بخوره، وقتيكه در مورد مسئله اي نظر ميدم ماماني ميگن ، بايد يه تماسي با نونو بگيرم و با اون مشورت كنم اون هميشه نظرات بهتري ميده و منطقي تر از تو به قضايا نگاه مي كنه
، تازه................... خبرنداريد كه چند وقت پيش چه اتفاقي افتاده كه هنوز هم به شكل يه جوك توي خونه عنوان مي شه و بابائي و داداشي هربار بعداز يادآوري اون مطلب دردناك كلي مي خندند و غش و ضعف مي كنند. يكي از دوستان سلام و عليكي ماماني كه منو براي اولين بار ديده بودن اظهار نظر بيخودي فرمودند و به مامان گفتند: دخترتون ازدواج كردند
؟؟؟ ماماني گفتند: آره بابا خيلي ساله تازه يه پسر كوچولو هم داره.... دوست گرام :
جدي ميگيد اصلا" بهش نمياد ازدواج كرده باشه چه برسه كه بچه داشته باشه. ماشاا... خدابراتون نگهش داره خيلي دختر قشنگي داريد و كلي تعاريف از نوع هندوانه و خلاصه ......... ماماني هم بادي به قب قبشون انداختند و گفتند : خوب آره اين دخترم خيلي خوشگله ولي بايد اون يكي رو ببيني ................
.................. (البته لازم به ذكراست كه همة مامانها بچه هاشون رو زيباترين روي زمين مي بينند) جالبي قضيه اينه كه همين ماماني خانم ما هميشه اعتقاد داشتند كه ......... ((نمي تونم توضيح بدم)) فقط ميگم كه برعكس نظري رو داشتند كه درحضور دوست محترمشون اعتراف كردند . (ولي خداوكيلي خاله نونو دلبريه هاااا
)
خلاصه نتيجه اخلاقي كه مي گيريم اينه :
((اگر ميخوايد عزيز، مهربون، دوست داشتني ، خوش اخلاق ، منطقي، زيبا و خلاصه مبرا از هر خصلت بدي بشويد يه مدتي از خانه و خانواده دور شويد))
هرچند كه من ترجيح ميدم هيچكدوم از اين خصوصيات رو نداشته باشم ولي يك هم لحظه از خانواده ام دور نباشم .
و بازهم خلاصه اينكه بهانه خانوم كاشكي يه دست نداشتي ولي يه كوچولو شانس داشتي.
و بازهم خلاصه اينكه ماماني ، خواهري و ....................... همتون رو عاشقانه دوست دارم و زندگي بدون حضور شما براي من هيچ معنا و قشنگي نداره .


|
+| نوشته شده توسط
بهانه در چهارشنبه دوم آذر 1384
|