تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 ماهي كوچولوي خاله

امروز به اندازه همون دوتائي كه منگولكم رو دوست دارم دلم گرفته ، امروز كه نه چند روزه ، به همين خاطر دلم نميخواد چيزي بنويسم ،  مثل وقتهايي كه آدم خيلي عصبانيه و بهتره اين مواقع فقط سكوت كنه، چون اگر حتي فقط بخواد يه كلمه حرف بزنه شايد خيلي خراب كاري بشه ، منهم ترجيح دادم سكوت كنم . همين الان رفتم براي خاله نونو يه ايميل بزنم و كمي اونجا رو براش آبياري كنم ديدم همون لحظه برام از ماهي كوچولو عكس فرستاده ، اينقدر خوشحال شدم كه از ذوقم ميل باكس خودم رو آبياري كردم. هرچند كه دلم باز نشد ولي خوب ، بازهم دست خاله نونو درد نكنه ، ميدونه كه ماهان يا به قول منگولك ماهي كوچولو به اندازة منگولكم برام عزيزه و با ديدنش غم و غصه هام رو فراموش مي كنم. اينهم يه تله پاتي قوي بين من و خاله نونو. انگار فهميده بود كه قراره ميل باكسش آبياري بشه زودي آمد يه سد بزرگ درست كرد.

 

خاله نونو ، ماهي كوچولو دوتا دوستون دارم.

 

ماهان خاله

 

ضمنا" شب يلدا به همتون خوش بگذره فال حافظ رو هم فراموش نكنيد

 

اينهم فال شب يلداي من:

يارب سببي ساز كه يارم به سلامت

بازآيد و برهاندم ز بند ملامت

خاك ره آن يار سفركرده ببايد

تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سی ام آذر 1384  |
 اشتباهات دلچسب

سركامپيوترش نشسته بود  و بازي ميكرد، داشتم توي آشپزخونه كارميكردم ، يكهو دويد و آمد و با هيجان و صداي بلند گفت :  مامان بهانه مامانه بهانه ، ((بخدا- با تشديد روي خ)) بيا ببين سي برات كسيدم. منظورش توروخدا بود كه مي گفت به خدا. رفتم ديدم با Paint خطهاي رنگي كشيده . ازش پرسيدم چكاركردي؟ اينها چيه كشيدي؟

منگولك :  اين خاله نونوسه- اين ماهانه- اين سمائي اينم ............ گفتم آفرين پسرم خيلي قشنگ كشيدي. دوباره رفتم توي آشپزخونه و شروع بكاركرده بودم دوباره صدام كرد و رفتم ديدم عكسهاي توي كامپيوترش رو بازكرده و داره رنگ اونها رو تغيير ميده و خلاصه بچم داشت كلي كارهاي گرافيكي انجام ميداد. پرسيدم : مامان جان اينها رو از كجا آوردي؟

منگولك : هيسي اينا برنامه اس  مثل دائي Save كردم.

من :  سيو كردي ؟؟؟

(دائي منگولك هرچند وقت يكبار مياد و خراب كاريهاي آقا رو درست ميكنه و دائم هم بهش ميگه كه دائي جون به اين برنامه ها شما دست نزن. چون بلدنيستي ويندوزت خراب مي شه) خلاصه كلي نشون دادم كه ذوق مرگ شدم و گفتم : آفرين پسرم وارد برنامه ها نشو فقط نقاشي كن و بازي. باشه پسرم؟؟؟

منگولك : باسه مامان بهانه چسم.

وقتيكه آمدم از اتاق بيام بيرون دوباره گفت : مااااااااماااااان ، مي سه پيس من ميباسييييييييييي؟ (باعشوه شديد) منهم خندم گرفت و گفتم : باشه پسرم ميباشم  فقط كمي صبركن تا ظرفهارو بشورم و زودي بيام پيشت.

منگولك : باسه زودي بيا .

من  :

بعضي كلمات رو كه اشتباه ميگه خيلي خوشم مياد و صحيحش رو بهش نمي گم – خوب خودش كم كم نحوه صحيح گفتن رو ياد ميگيره و بعداز مدتي ديگه اشتباه نمي گه تازه اگرماهم به زبون خودش اشتباه بگيم زودي حرف زدن ما رو اصلاح مي كنه . مثل سينا كوچولوي شيرين زبون كه ميخواسته اشتباه مامانش رو اصلاح كنه و تازه آخرش به مامانش آفرين هم گفته.

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384  |
 فقط براي تو

وقتيكه به آسمان بي پايان نگاه ميكنم تا شايد از سرنوشت حزن انگيز زندگي خود مطلع شوم ، دو ستارة درخشنده چشمك زنان به نظرم ميرسند، در برابر ديدگانم ثابت  و بيحركت مي شوند و چون نيك مي نگرم به چشمان زيباي فرشتگان خداوندي تبديل ميشود كه در زير ابروان دل انگيزش برقي شگفت دارد.

وقتيكه به خواب ميروم، ظلمت ابدي اطرافم را محاصره ميكند ، يك قدم بين زندگي و مرگ بيشتر فاصله ندارم،  اميد و عشق و آرزوها، نزديك است در گور سرد جاي گيرد كه مجددا" از ميان ظلمت مطلق ، برق درخشندة دو نور ، پردة تاريك مرگ و زندگي را روشن ميكند و آهسته آهسته پيش مي آيد ، با چشمان غم آلود و نيمه بستة خود مي نگرم و ديدگان جذاب و پراز عشق و اميد فرشته معصوم را مي بينم كه در ظلمت ، درخشندگي و تلولو خاصي دارد ، در اين حال ميل دارم هرگز از خواب برنخيزم گرچه در ظلمت ابدي به كام مرگ فرو روم.

 

(كوچولوي معصوم مادر، تا هميشه براي تو خواهم بود)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384  |
 مزاياي آلودگي هواي تهران

روز سه شنبه صبح منگولك به همراه مامان جونشون رفتند كرج خونة هانيذ (پانيذ- كانديد 14 ساله) و تا چهارشنبه اونجابودن و خودم هم چهارشنبه شب رفتم اونجا و آخر شب همگي باهم برگشتيم. همين جا،  جاداره يه تجربه اي رو كه به دست آورد بگم براي مامانا خوبه: موقع رفتن سرراه براي منگولك يك عدد لپ لپ جايزه دار  و كتاب داستان و كمي خرت و پرت خريدم. تا اونجا هم برسم هزاربار به ساعتم نگاه كردم اتوبان تهران كرج هم كه ديگه دست كمي از داخل شهر نداره و از دنده دو به سه نميشه رفت. خلاصه با هزار اشتياق و هيجان بالاخره رسيدم و زنگ زدم منگولك آيفون رو برداشت و وقتيكه صداش رو شنيدم احساس كردم بال درآوردم و نفهميدم چطور خودم رو به داخل خونه رسوندم، منگولك هم كه به پيشوازم آمده بود خيلي بيشتر ذوق زده و خوشحال شدم و همونجا چيزهايي رو كه براش خريده بودم بهش دادم ، به محض اينكه اونها رو ديد دويد و رفت تو خونه و نشست سر اونها و بعدش كه ديگه خيالش راحت شد كه هستم ديگه سراغم نيامد كه نيامد. كلي از كاري كه كرده بودم پشيمون شدم ، آخه اگر كمي تحمل ميكردم و همون اول اونها رو بهش نمي دادم حتما" با استقبال گرم اون روبرو مي شدم . ولي خوب برام درس عبرتي شد كه ديگه توي دادن هديه عجله نكنم.

روز پنجشنبه و جمعه هم كه خونه بودم كلي منگولك ذوق كرده بود. مخصوصا" كه پنجشنبه عصر رفتيم مجتمع بوستان ( توي طبقة پائين اين مركزخريد مكاني رو درست كردند كه براي بازي و نگهداري بچه هاست، پر از وسايل بازي بادي و سرسره و خلاصه كلي چيزهاي خوب ديگه ) هرموقع براي خريد كه از شيرمرغ تا جون آدميزاد اونجا پيدا مي شه ميرم،  منگولك رو به خانمهاي اونجا مي سپرم و با خيال راحت خريدمو مي كنم ، اونه كلي بازي كرد و حسابي بهش خوش گذشت. روزجمعه هم كلي باهم توپ بازي و تفنگ بازي كرديم،  عصر هم مامانم زنگ زدن و آقا منگولك رو به سرزمين عجايب دعوت كردن، اونهم كلي ذوق زده شد و از ساعت 6 بعدازظهر تا 10 شب حسابي بازي كرد. اين دو روز منگولك خيلي سرحال و آروم شده بود هرچي هم بهش گفتم فقط گفته : (باسه چسم)   

باخودم فكر ميكردم اگر بچه ها شرايط بروفق مرادشون باشه يعني ، مامان كنارشون باشه و به علت تعطيلي خسته نباشه ، گردش و تفريح هم داشته باشند و به موقع بخوابن و خوب بخورن و خلاصه آرامش داشته باشن، چقدر توي روحيه اشون تاثير مثبت داره و حالت تعادل و نرمال پيدا مي كنن. اونها سرشار از انرژي هستند و به محبت و توجه خيلي زياد نياز دارند ، من وقتيكه شب خسته و كوفته مي رسم خونه ، ديگه حوصله بازي و بيرون رفتن مجدد رو ندارم ، به علت كمبود وقت هم خيلي توي آشپزي دقت نميكنم و تمام اينها روي منگولك تاثير ميگذاره و اكثرا" وسط هفته ها بداخلاق مي شه و خيلي حرف گوش نمي ده ولي اين چهارروز واقعا" بچه خوبي شده بود و حسابي تخليه انرژي كرد.

(مرسي پسرگلم كه مامان و اذيت نكردي و خودت هم با اينكه كمي سرماخوردگي داري بچه خوبي بودي  و به حرف من گوش كردي- براي همينه كه هميشه ميگم دوتا دوست دارم دعاكن مامان زودتر يه مامان پولدار بشه تا هميشه و هميشه كنارت باشه)

منگولك و سادينا

 

 

اينهم يه تقديم كوچولو:

بذار تو خواب بمونم ، اگر حقيقتي نيست ، روياي با تو بودن ،

قشنگتر از زندگيست قشنگتر از زندگيست

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نوزدهم آذر 1384  |
 

ديشب قبل از خواب منگولك يكهو قاطي كرد، به اندازه هميشه براش شير ريختم و بهش دادم يكهو شروع به نق زدن كرد و گفت: ((اين خيلي كمه بيستر ميخوام)). منهم چون فهميدم داره بهانه ميگيره گفتم : نه پسرم كافيه اندازه هميشه است كه ميخوري. بدو برو بخواب كه خيلي ديره. خودم هم خيلي خسته و كسل بودم. ولي گوش نكرد و شروع كرد به گريه ، از اونجائي كه مثل مامانش (اشكش در مشكشه) به محض اينكه گريه ميكنه گوله گوله اشك مثل مرواريد از چشمهاش مي ريزه، در عرض چند ثانيه تمام صورتش از اشك خيس شد. اولش چيزي نگفتم چون به حرفم گوش نكرده بود ولي ديدم كم كم صداش داره بلند مي شه، پاشدم و رفتم توي اتاقش،  بوسيدمش و بهش گفتم پسرگلم اين شير اندازه شير هرشبه كه ميخوري تازه اگرهم بيشتر ميخواي چرا گريه ميكني آروم به من بگو بهت ميدم. ولي مثل اينكه خيلي عصباني و بداخلاق شده بود آخه هم وقت خوابش گذشته بود و خسته بود و هم اينكه مي ديد مامانش فين فين ميكنه و اثري از پياز توي دستش هم نيست ، پسرك از هم از اونجائي كه خيلي حواسش جمع اطرافشه ، ميخواستم يه جوري سرش رو گرم كنم ، مجبور شدم كلي باهاش حركات موزون انجام دادم و جيغ و هوار كشيديم و توي يه گله جا كه به هرطرف بچرخي به يه وسيله اي برخورد مي كني ما كلي دويديم و چرخيديم (خداپدراين شهرام شب پره و اندي رو بيامرزه كه با آهنگهاي شادشون گاهي آدم رو حتي در بدترين شرايط روحي تحريك و مجبور به حركات موزون مي كنن) ، با تمام جنگولك بازيها ولي نمي دونم چرا يكهو بدجوري قاط زد . خلاصه رفتم با يه دستمال كاغذي اشكهاش رو پاك كردم كه ..... انگار منفجر شد. صداش رو حسابي بلند كرده بود و با تمام قدرت گريه ميكرد ، جالبي قضيه حرفهائي بود كه در حين گريه ميزد :  ((سرا  اسكاي  منو پاك كردي . من دوست دارم گره كنم و تسمام اسكي باسه)) منكه خنده ام گرفته بود از اتاق آمدم بيرون و مثلا" باهاش قهر كردم كه رفت پيش باباش و شروع كرد به اون گله كردن : (( سرا من هر سي گره ميكنم اسكام درنمياد تا صورتم خيس بسههههههه )) باباش هم ميگفت: خوب ازبس كه شما گريه ميكني ديگه اشكهات تموم شده. ولي دوباره گريه ميكرد و ميگفت : ((من ميخوام اسكام بياد صورتم و خيس بكنه)) خلاصه كه ديگه دلم طاقت نياورد و به محض اينكه صداش كردم بدو بدو آمد كنارم و بغلم كرد و باهمون صورت خيس گفت : ((مامان بهانه  ببخسيد. دوست دارم . سيرم و ميخورم. حالا منو بغل مي كنييييي؟)) منهم فورا" بغلش كردم و بوسيدمش. بعد بردمش توي تختش و تا كنارش دراز كشيدم بغلم كرد و گفت : ((حالا برام موزيك اندي رو ميذاري؟ اوني كه يواس مي خونه ها نه اوني كه باهاس رقصيديم)). منظورش از يواش آهنگ ملايمش بود، براش گذاشتم و فورا" خوابش برد.

وقتيكه خوابيد درست مثل يه فرشته شده بود، پاك و معصوم و ...... زيبا

 

                                    تنها بهانة زندگيم به قول خودت دوتا دوست دارم،

                                         يكي به اندازه اين دنيا يكي به اندازه اون دنيا

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه سیزدهم آذر 1384  |
 اعتراض خاموش

هميشه با عمل مقابله به مثل مخالف بودم. سعي ميكردم كار و برخورد  زشت طرف مقابلم رو با يه كارخوب و قشنگ تلافي كنم. نظرم اين بود كه اگر دركش رو داشته باشه خجالت مي كشه و يا عذرخواهي مي كنه يا حداقل ديگه اون كار رو تكرار نمي كنه ، اگرهم كه دركش رو نداشته باشه ،  ديگه مشكل خودشه و بهتره توي ناداني خودش بمونه.....

ولي انگار كم كم دارم بي طاقت مي شم و ديگه نمي تونم از بعضي چيزها به راحتي بگذرم، خوب وقتيكه مي بينم يكي  از اون  دو روزي  كه حداقل براي خود من روز قشنگيه و خوشحال هستم ، اينقدر ساده و بي توجه ازش ميگذري، از من چه انتظاري داري؟ سالها اين بي توجهي رو ناديده گرفتم و به حساب يك سري عادات بد اخلاقي مثل بي تفاوتي و بي احساسي گذاشتم ، ولي ديگه نمي خوام اينطور باشم تا تو بهم بخندي و تازه توقع هم داشته باشي. ديدي كه منهم مثل خودت شدم. هرچند خيلي براي سخت و عذاب آور بود ولي فكر ميكنم كه ، تونستم بشم، حداقل براي خودم.

--------------------------------

منگولك ميگفت : من خاله فاطمه رو دعوا كردم (مربي مهد) با تعجب گفتم: چرا مامان؟ يعني چي كه خاله رو دعوا كردي؟ شما كه خاله رو خيلي دوست داري؟؟؟ گفت: بله دوسس دارم ولي خاله سر رزينا (رژينا) داد كسيد منهم داد كسيدم و گفتم: سرا رزينا رو دعوا ميكني؟ بعد رزينا آمد منو بوس كرد و باهم دوست سديم !!!!!!! گفتم: آفرين پسرم كه مراقب رژينا بودي ولي شما نبايد سرخاله داد بزني آخه خاله شما رو خيلي دوست داره و از شما هم بزرگتره. منگولك گفت : خوب منهم رزينارو دوست دارم ، ازسم (ازشم) بزرگترم

--------------------------------

يكشنبه كه از اداره رفتم خونه مامانم، منگولك جلوي تلويزيون دراز كشيده بود و برنامه عموپورنگ رو نگاه ميكرد، ، من و مامانم ميخواستيم بريم توي آشپزخونه تا يه چائي باهم بخوريم. منگولك دقيقا" زير لوستر خوابيده بود و نور لوستر مستقيم افتاده بود روي صورتش ، موقعيكه ميخواستيم باهم بريم توي آشپزخونه مامان نور چراغهارو كم كردند. همين موقع منگولك كه درازكشيده بود و مثل آدم بزرگها دستهاش رو هم زيرسرش گذاشته بود و خيلي دقيق داشت به تلويزيون نگاه ميكرد ، به مامانم گفت : آفرين مامان زون، لامپ اضافي خاموس . من و مامانم از خنده غش كرده بوديم. جالبتر از اون اينه كه توي خوونه هم هميشه حواسش به اين مسئله هست و هربار كه از اتاق خودش بياد بيرون چراغ رو خاموش مي كنه . اگرهم من فراموش كنم و چراغي رر خاموش نكنم با يه لحن طلبكارانه فورا" ميگه : واااااي مامان بهانه لامپ اضافي رو خاموس نكردييييييي؟؟؟ البته دليل اصليش اينه كه چندمرتبه كه برقهاي خونه قطع شده و تاريك بوده اون خيلي ترسيده ، وقتيكه پرسيد برق چرا رفت؟ گفتم كه همسايه ها لامپهاي اضافي راه پله رو خاموش نكردند اداره برق هم برق رو  قطع كرده

                                                                     . 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هشتم آذر 1384  |
 غربت

در كره راه گندم
 آن جفت شاد بال سبك پا را مي بيني ؟
آن جفت بال در بال كه در گذار خود
 گلبرگ هاي سرخ شقايق را
 مثل هزار گله پروانه
از خواب سرخ رنگ
بيدار مي كنند؟
آن زائران مشهد ديدار
آن آهوان رعنا
آن جفت پارسا را مي بيني ؟
اينجا ولي هنوز از انبوه وهم خويش
 چشم مرا به حيرت مي كاوي
و در كوير دور نگاهم
طرحي به جز گريز نمي يابي

                                                                                                                          (شادروان منوچهر آتشي)

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه پنجم آذر 1384  |
 دوري يا نزديكي

چرا ما آدمها وقتيكه از هم دور مي شيم تازه قدر همديگر و مي دونيم. چرا بعداز اينكه كسي رو از دست مي ديم برامون عزيز و مقدس مي شه؟ وقتيكه كسي ازما دور مي شه ديگه فقط از اون به خوبي و مهربوني و زيبائي ياد مي كنيم ، اما وقتيكه كنار هم هستيم درست برعكس اين مي شه؟ يعني همه خصوصيات ما آدمها برعكس و غيراز زمان اصلي خودش بروز مي كنه ، و اين صحيح نيست. نبايد اينطور باشه، بايد وقتيكه كنار هم هستيم همديگر و زيبا ببينيم، از اشتباهات هم بگذريم، همديگر و دوست داشته باشيم و به هم سخت نگيريم.

يك مثال واضح و روشن ،  همين مادر محترمه ، گرامي ، دوست داشتني و مهربون بنده، تا وقتيكه خواهري پيش ما بود هرروز يك سناريوي جالب و ديدني از بحثهاي اونها داشتيم، از اونجائي كه خواهري دختري بسيار مستقل، شجاع و خودمختار بود (برعكس من) و اصلا" علاقه اي به اجازه گرفتن و اعلام كردن برنامه هاش از قبل به كسي (جزبه من)  نداشت، دائما" سراين قضايا بين اون دو بحث بود و همين بحثهاي هميشگي باعث شده بود كه دائم از هم دلخور باشند، يادم مياد وقتيكه ماماني از دست خواهري خيلي عصباني مي شدن با حالتي نالان ميگفتند: اي خدا زودتر يه   .....ي (بلانصبت همگي) پيدابشه اينو برداره و ببره يه جاي دور تا من از دستش راحت بشم و اينقدر حرص نخورم و از اونجائي كه دعاي مادران اين فرشته هاي زميني معمولا" زود مستجاب مي شه، يه گلي پيدا شد و خواهري رو با خودش برد اونهم چه بردني، دقيقا" به قطب مقابل ما برروي كرة زمين....... (آقا ديگه نگفت كه اينقدر دور)

حالا......... حالا ديگه خواهري شده قبلة حاجات، خوش اخلاق ترين، مهربون ترين، دلسوزترين و خوشگلترين دختر روي زمين. نه اينكه فكر كنيد حسادت مي كنم ها نه، به اون خداي واحد كه تنها چيزي كه در وجودم ندارم حس حسادته اونهم تازه به كسي كه براي خود منهم همه چيزه (خواهري كوچولو)  خوشبختانه اينقدر رابطة عاطفي و احساسي نزديكي به هم داريم كه اگر خواهري اونجا پاش به جائي برخورد كنه و دردش بگيره من اينجا يك لحظه قلبم تير مي كشه. اينقدر تله پاتي قوي با هم داريم كه باورش كمي سخته. خوب معلومه كه حسادتي در كار نيست و من هميشه به اين قضيه از جنبة طنز و شوخي نگاه مي كنم و شده نقطه ضعف ماماي براي اذيت كردن و سربه سرگذاشتن و خنديدن.

وقتيكه در كمال آرامش و خونسردي و احتياط رانندگي ميكنم، ماماني نظر ميدن كه نونو از تو خيلي بهتر رانندگي مي كنه. وقتيكه غذا درست كنم ماماني ميگن كه غذاهاي نونو حرف نداره آدم ميخواد انگشتهاش رو هم بخوره، وقتيكه در مورد مسئله اي نظر ميدم ماماني ميگن ، بايد يه تماسي با نونو بگيرم و با اون مشورت كنم اون هميشه نظرات بهتري ميده و منطقي تر از تو به قضايا نگاه مي كنه،  تازه................... خبرنداريد كه چند وقت پيش چه اتفاقي افتاده كه هنوز هم به شكل يه جوك توي خونه عنوان مي شه و بابائي و داداشي هربار بعداز يادآوري اون مطلب دردناك كلي مي خندند و غش و ضعف مي كنند. يكي از دوستان سلام و عليكي ماماني كه منو براي اولين بار ديده بودن اظهار نظر بيخودي فرمودند و به مامان گفتند: دخترتون ازدواج كردند؟؟؟ ماماني گفتند: آره بابا خيلي ساله تازه يه پسر كوچولو هم داره....  دوست گرام :         جدي ميگيد اصلا" بهش نمياد ازدواج كرده باشه چه برسه كه بچه داشته باشه. ماشاا... خدابراتون نگهش داره خيلي دختر قشنگي داريد و كلي تعاريف از نوع هندوانه و خلاصه ......... ماماني هم بادي به قب قبشون انداختند و گفتند : خوب آره اين دخترم خيلي خوشگله ولي بايد اون يكي رو ببيني .................................. (البته لازم به ذكراست كه همة مامانها بچه هاشون رو زيباترين روي زمين مي بينند) جالبي قضيه اينه كه همين ماماني خانم ما هميشه اعتقاد داشتند كه ......... ((نمي تونم توضيح بدم)) فقط ميگم كه برعكس نظري رو داشتند كه درحضور دوست محترمشون اعتراف كردند .   (ولي خداوكيلي خاله نونو دلبريه هاااا)

خلاصه نتيجه اخلاقي كه مي گيريم اينه :

((اگر ميخوايد عزيز، مهربون، دوست داشتني ، خوش اخلاق ، منطقي، زيبا و خلاصه مبرا از هر خصلت بدي بشويد يه مدتي از خانه و خانواده دور شويد))

هرچند كه من ترجيح ميدم هيچكدوم از اين خصوصيات رو نداشته باشم ولي يك هم  لحظه از خانواده ام دور نباشم .

و بازهم خلاصه اينكه بهانه خانوم كاشكي يه دست نداشتي ولي يه كوچولو شانس داشتي.

و بازهم خلاصه اينكه ماماني ،  خواهري و ....................... همتون رو عاشقانه دوست دارم و زندگي بدون حضور شما براي من هيچ معنا و قشنگي نداره .

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوم آذر 1384  |
 
 
بالا