تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 آرزوهاي برباد رفته

وقتيكه درسم تموم شد با تمام اصراري كه از طرف خانواده به خصوص پدرم براي ادامه تحصيل به من مي شد تونستم به خيال خودم موفق بشم و از زير بار اين مسئوليت كه اونموقع برام يه كار بيهوده بود يعني ادامه تحصيل شونه خالي كنم، خلاصه وقتي با هزار اصرار و خواهش  و تمنا تونستم پدرم رو راضي كنم وارد بازار كار شدم. بعداز چندسالي كه از كاركردنم مي گذشت ، تصميم گرفتم كه بعداز ازدواج هرگز كار نكنم و فقط مسئوليت خانه داري كه از كارهاي بسيار مورد علاقه ام بود رو به عهده بگيرم، بعد زود مادر بشم (اونهم مادر چند فرزند، اونهم همش از نوع مونث)، وقتيكه ازدواج كردم اول به دليل مشكلات اقتصادي و دوم به اين دليل كه چون مي دونستم فعلا" برايم امكان مادر شدن وجود نداره و هم اينكه شغل همخونه طوري بود كه در طول يكماه فقط شايد حدود يكهفته تهران بود تصميم گرفتم كه شغلم رو از دست ندم و بهترين راه براي پركردن اوقات بيكاري من به حساب مي آمد. بعداز چند سال كاركردن يعني حدود به 10 سال ، وقتي اولين علائم مادرشدن رو در خودم احساس كردم ، فكركردم كه بهترين موقع است براي اينكه براي هميشه با كاربيرون خداحافظي كنم و فقط به مسئوليتي كه هميشه بهش فكر ميكردم يعني خانه داري و مادري بپردازم. به غير از اوايل دوران بارداري كه بدترين و سخت ترين شرايط رو گذروندم كم كم كه اوضاع جسمي ام بهتر شد تصميم گرفتم كه تا پايان دوران بارداري و زمان به دنيا آمدن فرزندم  كار كنم ، بعداز سپري شدن نه ماه و به دنيا آمدن فرزندم، قانونا" مدت چهارماه مرخصي داشتم در طول اين مدت چهارماه كلي فكر كردم تا براي هميشه با كارم خداحافظي كنم بعداز گذشت چهارماه براي تجديد مرخصي كه به محل كارم رفتم با استقبال شديد مديرم مواجه شدم ، خوشحال از اينكه بالاخره به سركارم برگشتم، اما وقتيكه بحث مرخصي مجدد يا استعفا را عنوان كردم شديدا" مخالفت كردند و به هر صورت كه بود منو متقاعد كردند كه به سركارم برگردم منتهي چون اصلا" آمادگي شروع به كار رو نداشتم خودشون بهم پيشنهاد دوماه ديگه مرخصي رو دادند  و قول دادند بعدش هم به هر طريق كه شده كمكم كنند تا هم به وظيفه مادريم عمل كنم و هم در محل كارم حضور داشته باشم. القصه امروز حدود سه سال از اونروز گذشته و من هنوز مشغول كاربيرون از منزل، خانه داري با تمام مخلفاتش ، بچه داري و همسرداري هستم. گله از اين مسئوليتها نمي كنم ، تمام اونها رو پذيرفتم و فعلا" كه در حال انجام اونها هستم، فقط گله ام از اينه كه تمام اين مسئوليتها رو به تنهائي به دوش كشيدن كار سختيه و اگر قرار باشه يكنفر تمام اونها رو به عهده بگيره به زودي زود از پا درمياد، البته شايد هم اشكال كار از خودمه كه هركاري رو ميخوام به نحو احسن انجام بدم و اصلا" اهل ازسرباز كردن نيستم. امروز يعني شنبه به قدري خسته ام كه ، خسته از دو روز تعطيلي ، تعطيلاتي كه تمامش با خريد، ميهمانداري و كار خوونه گذشته. بدون حتي يك لحظه استراحت ، يك لحظه نشستن و يك لحظه آرامش. الان داشتم با خودم فكر ميكردم واقعا" ما نمي تونيم مسير زندگيمون رو مشخص كنيم و اين زندگيه كه مسير مارو مشخص مي كنه ، نمي خوام بگم به هيچكدوم از برنامه هايي كه براي زندگيم داشتم نتونستم عمل كنم، نه ولي اونطوري كه فكر ميكردم نشد كه نشد. حالا هم نمي دونم تا كي ميتونم سرپا باشم و به دنبال زندگي بدوم.  فقط اميدوارم روزي كه ديگه از دويدن و راه رفتن افتادم روزي باشه كه ديگه كسي بهم نياز نداشته باشه خصوصا" منگولكم كه تمام اين دويدنها فقط و فقط به خاطر اونه. خلاصه كه اينقدر خسته ام كه شايد كسي نتونه باور كنه.

---------------------------

ديروز ميخواستم لباس منگولك رو عوض كنم، چندبار صداش كردم و ديدم محو تلويزيون شده، ايستاده بود جلوي تلويزيون با يك عدد ميكروفون  و دقيقا" اداي شهرام شب پره رو در مي آورد ، كله اش رو تندتند تكون ميداد و ورجه وورجه ميكرد و با اون همراهي ميكرد. اصلا" انگار توي اين دنيا نبود. چندبار صداش كردم و ديدم محل نمي گذاره منهم شروع كردم براي خودم حرف زدن : يعني چي كه شما اصلا" به حرف من گوش نمي دي. من اينهمه كار دارم و شما حالا بازيت گرفته. زود باش بيا لباسهات و عوض كنم ، آخه خسته شدم چقدر منو اذيت مي كني و همش بايد با شما بحث كنم آخه يه خورده هم ......... خلاصه  هي گفتم و گفتم تا اينكه يكهو منگولك برگشت و سريع آمد طرف من  و بهم گفت: مامان بهانه سقدر غرغر ميزني خسته سدم...... هرچي قيافه گرفته بودم و عصباني بودم يادم رفت و شروع كردم به خنديدن و به قول خودش ماچ مالي.... بعدش حتما" منگولك تو دل خودش گفته عجب ماماني دارم با يه كلمه حرف راحت مي شه سرش گول ماليد و سوارش شد .

--------------------------

هفتة قبل قول داده بودم كه عكسهاي منگولك رو كه توي مهدكودك ازش گرفتند بگذارم اينجا، جالبي قضيه اينجاست كه وقتي كه بهش گفتم موقع عكس انداختن بخند خيلي مصنوعي دهنش رو تا آخر بازكرد و گفت : اينزوري خوبه بخندم. منهم فورا" گفتم : نه مامان جون اصلا" نخندي بهتره كه اونهم گفت : باسه. حالا كه عكسهاش چاپ شد ديدم خيلي جدي و بدون لبخند به دوربين نگاه كرده ، گفتم : پسرم چرا اصلا" نخنديدي؟؟ گفت : خوب سما گفتي اصلا" نخند .... خداكنه هميشه اينقدر حرف گوش كن باشه، اونوقت ديگه غصه اي ندارم كه.

 

منگولكم

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و هشتم آبان 1384  |
 

 

كي فكرش رو ميكرد اين ني ني يه روزي خودش يه مامان بشه؟؟؟

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384  |
 دلتنگي

دلم خيلي براشون تنگ شده ، نمي دونم چرا يكهو دلم هواشون رو كرد. خاطراتم از بچگي تا جواني مثل پردة سينما جلوي چشمم آمد، با وجود ترسي كه هميشه ازشون دردلم بود ولي چقدر دوستشون داشتم، تمام دوران بچگي من با حضورشون گذشته بود.يكي از خاطراتي كه هميشه توي ذهنم هست اينه كه يادم مياد وقتي كه موقع ناهار يا شام حضور داشتند ما بچه ها اجازه نداشتيم نوشابه بخوريم، وقتي خيلي بچه بوديم ميگفتند : بچه كه نوشابه نمي خوره، بعد كمي كه بزرگتر شديم و بزرگترها موقع حرف زدن روي ما هم حساب ميكردند ديگه كلي توضيح برامون ميدادند كه نوشابه براي معده ضرر داره و ....... ، هميشه قبل از شروع كردن غذا منتظر سخنراني هاي جالب و شنيدني شون بوديم كه معمولا هم از نوشابه شروع مي شد و مضرات فراوون اون ، بعدش هم در مورد غذائي كه سرميز بود و.......خلاصه ،  البته بعداز مدتي ديگه اين حرفها برامون اينقدر تكراري شده بود كه موقع شروع ما بچه ها زيرچشمي به هم نگاه ميكرديم و ميخنديديم، ديگه گوش نمي كرديم كه چي ميگن، آخه تمام اون حرفها رو از حفظ شده بوديم ، ولي باوجود اينكه به قول مامان و مادربزرگمون ديگه براي خودمون خانمي شده بوديم هنوز از ازشون حرف شنوي داشتيم ولي ديگه ترسي در بين نبود. وقتيكه عيد مي شد منتظر دوتوماني هاي نارنجي رنگي بوديم كه طبق قانون و تعرفه به ما بچه ها داده مي شد ، به ترتيب زياد از نوه بزرگتر تا كم به نوه كوچكتر، منهم كه نوة سوم خانواده بودم هميشه رقم مياني نصيبم مي شد، هميشه حسرت ميخوردم كه چرا نوه بزرگ خانواده نيستم تا بتونم عيدي بيشتري بگيرم.... وقتي كه همگي دور هم بوديم ، موقع ناهار يا شام ما بچه ها كه اكثر هم دختر بوديم سر آوردن و جمع كردن وسائل غذا با هم بحث ميكرديم ولي وقتي كه توي اون جمع بودند كسي جرات نميكرد كه حرفي بزنه و بحثي بكنه، هممون در كمال آرامش و شادي باهم كمك ميكرديم و كلي هم شيطوني ميكرديم و ميخنديديم، الان مي فهمم كه حضوري كه اون موقع باعث ترس ما ميشد در حقيقت يك جور عشق و صميميت به همراه داشت. ياد همه اون روزها به خير، ياد عزيزجون و  خاله جون كه خيلي زود ما رو تنها گذاشتند و جمع ما رو از هم دور كردند بخير.

كمي كه بزرگتر شديم طرف صحبتشون كه خيلي هم قلمبه و سلمبه بود نوة سوم خانواده يعني من شده بودم ، نمي دونم چرا، ولي از بچگي همه خانواده حسابي كه روي من ميكردند با بقيه نوه ها فرق داشت، هميشه طرف صحبت و درد دلشون من بودم، حتي گاهي كه دخترها و پسرها دور هم جمع مي شدند و دنبال جوونك بازيهاشون بودند ، من يا بايد پاي صحبت عزيزجون مي نشستم يا خاله جون يا دائي جون و خلاصه چشمم به دهان اونها بود و دلم  جاي ديگه. خلاصه تمام اينها رو گفتم به خاطراينكه امروز توي دفترچة خاطراتم اين شعر رو ديدم، شعري كه يكبار وقتي طبق معمول پاي صحبت دائي جون نشسته بودم و داشتيم كلي با هم اختلاط ميكرديم برام خوندند، اينقدر اين شعر به دل من نشست كه تا مدتها توي ذهنم بود، البته همون موقع نتونستم تمامش رو به خاطر بسپارم ولي چون خيلي ازش خوشم آمده بود رفتم دنبالش و پيداش كردم و توي يكي از صفحات دفترچه ام اونو نوشتم به تاريخ :15/1/1370

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي

ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي

روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع

او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب

بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي

اشك در چشم فريبنده  ترت مي بينم

در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي

زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي

جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم

بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي ، گاهي  (معيني كرمانشاهي)

-----------------------

-اي كاش مي شد ما آدمها كمي منطقي تر و واقع بينانه تر به قضاياي اطرافمون نگاه ميكرديم.

-اي كاش مي فهميديم كه زندگي چقدر كوتاه و زودگذره و شايد فردائي ديگه برامون نباشه.

-اي كاش همديگر و خيلي دوست مي داشتيم. خيلي ، اينقدر كه به خاطر هم از اشتباهات جزئي همديگه به راحتي ميگذشتيم. اونوقت اينهمه دلمون براي هم تنگ نمي شد.

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و یکم آبان 1384  |
 ني ني بوس

روز قبل منگولك به همراه دوستانش و خاله هاي مهدكودكش رفته بودند فرهنگسرا براي ديدن نمايش عروسكي. عصر كه رسيدم خوونه بعدازماچ مالي هاي اساسي ازش پرسيدم: پسرم امروز كجا رفته بودي؟ گفت : رفته بودم نمايس عروسكي . گفتم : خوب خوش گذشت ماماني: گفت : بله خوب بود ولي آقاه همس مسخره بازي در مي آورد   با تعجب و خنده گفتم : يعني چي مامان ؟ مسخره بازي ديگه چيه؟؟ كه شروع كرد از خودش حركاتي واقعا" مسخره درآوردن و گفت : هي اينزوري اينزوري ميكرد آقاهه ماهم خنديديم. بعد بهش گفتم : خوب پسرم با چي رفتيد؟ گفت: من سوار ني ني بوس سدم بغل خاله هم نرفتم خودم تهنائي نسستم.

من : آفرين پسرگلم. ديگه حسابي بزرگ شدي خودت تنهائي روي صندلي ني ني بوس نشستي.... منگولك با افتخار و محكم گفت : بعله !!!!

امروز هم قرار توي مهد ازشون عكس بگيرند. ديشب كه داشتم طبق سفارش خاله فاطمه لباس جداگانه براي عكس توي ساك منگولك ميگذاشتم سريع رفت و عينكش رو آورد و با ناز فراوون گفت : مامااااااااااااااااان .... من : بله پسرگلم  .  مي سه عينك منو بذاري تا باهاس عسك بنداز........م ؟؟؟ گفتم : بله مامانم چرا نمي شه . چشم عينكت رو هم ميذارم به خاله بگو موهات رو شونه كنه و عينكت رو هم بزن ، بعدش حسابي موقع عكس انداختن بخند. اونهم دهنش رو تا آخر بازكرد و گفت : اينزوري خوبه؟؟ اينقدر مصنوعي بود كه زودي گفتم: نه پسرم اين اصلا خنده نيست فقط دهنت رو تا آخر بازكردي . اصلا نمي خواد بخندي... گفت: باسه نمي خندم....

--------------------

صبح مجري راديو پيام با حالتي خيلي رمانتيك ميگفت : همسفر .. به اطرافيان لبخند بزن. به آسمان لبخند بزن ، آنگاه مي بيني كه زندگي چقدر زيباست !!!!!!

بنده كه هنوز داشتم هن هن ميكردم و نفس ميگرفتم ، فورا" در جوابش گفتم : جوون عمه ات ، مرده شور اين زندگي رو ببرن با اون زيبائيهاش كه شما ديديد و ما نديديم.

ببخشيد آخه اول صبحي عصباني بودم ... حالا ديگه بماند براي چي.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه هجدهم آبان 1384  |
 شيرين كاريهاي آقا منگولك

                          (منگولك و  يكي از كانديدها)

 

وقتي روي كاناپه نشسته بود همخونه كنارش نشست و سرش رو روي سر منگولك گذاشت، اونهم سريع از جاش بلند شد و از روي كاناپه پائين آمد بعدش خيلي جدي گفت: نكن بابا... اينكار زسته!!!!!

---------------------

وقتيكه ميخواد بره دستشوئي حتما" بايد قبلش اعلام كنه (مثل مامانشه- با عرض معذرت) ديشب كه داشت ميرفت دستشوئي به من گفت : مامان بهانه من جيس پازلي دارم (همه جور هنرنمائي توي اين دوسال و هشت ماه  ديده بودم غير از جيش مدل پازل)

---------------------

وقتيكه براي شستن دستهاش به دستشوئي ميره فشار آب رو كه زياد ميكنه و آب مي پاشه ميگه : مامان بهانه ببين آب و مخملي كردم . بعدش كلي ذوق ميكنه كه تمام سروكله و لباسش خيس آب مي شه.

---------------------

صبحها هميشه توي خواب ميبرمش مهدكودك، يعني اصلا بيدار نميشه و اونجا هم تا ساعت حدود هشت خواب هستش و بعد براي صبحانه بيدار مي شه. امروز صبح از ساعت 6 تقريبا" بيدار بود و كلافه. گاهي مي نشست و گاهي دوباره ميخوابيد. آب مي خورد. سرش رو ميخاروند. دائم هم نق ميزد. ميگفت آخه خسته سدم. گفتم : خوب چكارت كنم مامان . چرا خسته شدي. گفت : آخه خوابيدم خسته سدم. گفتم خوب بيا بغل من: سريع آمد بغلم و طبق عادت صورتش رو به صورت من چسبوند و دستش رو هم دور گردنم انداخت. كمي گذشت دوباره بلند شد و گفت: بازم خسته سدم. گوسم خسته سده. گفتم : مگه گوش هم خسته مي شه مامان جون . خوب بيا گوشت رو برات بمالم. شروع كردم به ماساژ دادن گوشش. خلاصه كلي نازكرد. همش ميگفت : خوب بيا بخوابيم. گفتم نه پسرم حالا كه بيداري بلندشو دست و صورتت رو بشور ، جيش هم بكن بريم مهدخوشگله. گفت: نه نميرم. گفتم خوب برو خونه مامان جون گفت: نه نمي رم. گفتم خوب پس بمون خونه من برم اداره. گفت: نه ميخوام پيس سما باسم.

بعدش محكم بغلم كرد و مثلا" خوابيد. خلاصه كه  ظاهرا" مامان بهانة خونش خيلي آمده بود پائين. كلي نازش رو كشيدم تا راضي شد و رفت مهدخوسگله.

((اي خدا پس كي ناز ما رو بكشه؟؟؟ كاش منهم يك منگولك بودم))

مامان نگو حسود بگو!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه پانزدهم آبان 1384  |
 مهدخوسگله
 

منگولک

سلام به همگي دوستان خوبم. قول داده بودم كه عكس منگولك رو براتون بگذارم البته ببخشيد كه با تاخير بود، بالاخره تونستم با راهنمائي شبنم عزيزم اينكاررو انجام بدم. ضمنا" ببخشيد كيفيت عكس هم كمي پائين هستش آقا منگولك زحمت كشيدند و چندين مرتبه دوربين نازنين رو به جاي توپ به هوا پرتاب كردند. خوب ديگه به خوبي خودتون ببخشيد. حالا سعي ميكنم به لطف شبنم جون ، البته اگر دوباره يادم نره كه چكاركردم بازهم از منگولك براتون عكس بگذارم. هفتة خوبي داشته باشيد.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهاردهم آبان 1384  |
 يه حس قشنگ

ديروز براي افطار من يه جاي خوب دعوت داشتم. (مهدكودك پسركم) جالبه نه؟؟؟؟

وقتيكه رسيدم خوونه به منگولك گفتم: زودي بريم خوونه آماده بشيم بايد بريم مهدخوشگله (به مهدش ميگه مهدخوشگله) يكهو جاخورد و گفت : الان كه سبه بايد صبح بسه بعد برم مهدخوسگله. من : نه پسرم توي مهد ميهماني هستش من و شما هم براي افطار مي ريم اونجا. گفت : يعني سما مياي توي توي مهدخوسگله ؟  من : بله   گفت : يعني پيس من مي موني ؟ 

من : بله ،  گفت : باسه پس بريم. خلاصه آماده شديم و دقيقا" لحظه اذان رسيديم. وقتيكه وارد شديم دونه دونه ميرفت جلوي مربي ها بلند سلام ميكرد (چون كمي خجالتي هستش معمولا وقتي جائي بره كه غريبه باشند يا سلام نمي كنه يا خيلي آروم سلام ميكنه) بعدش هم كنارمن نشست و شروع كرد به خوردن آش رشته و نان و پنير و خرما و خلاصه يه افطاري مفصل ، جاي همگي خالي. جالبي قضيه اينجا بود كه منگولك رو خيلي متفاوت از هميشه ديدم. يه جورائي شده بود. دقيقا" منو ياد بچگي هام انداخت كه وقتي مامانم به مدرسه مي آمدند (دوران ابتدائي) يه حس خوبي داشتم انگار ميخواستم بهش فخر بفروشم و بگم كه من اينجا مستقل هستم. اينجا من، من هستم، من بزرگ شدم ، من مي تونم با همكلاسي هام بازي كنم ، حرف بزنم، شوخي كنم، مثلا يادمه كه وقتي مامانم بودند بيشتر خودم رو به معلم يا خانم ناظم نزديك ميكردم ، به جاي اينكه كنار مامانم بايستم كنار اونها مي ايستادم، شايد ميخواستم بگم كه من اينجا كسي هستم، نمي دونم خيلي يادم نيست كه چه حسي بود ولي هرچي بود بسيار قشنگ و غرورآفرين بود، احساس ميكردم منگولك هم دقيقا" همونطور شده بود. دونه دونه جلوي همه ميرفت و سلام ميكرد، بعدكه غذاش رو خورد به من گفت : مامان بهانه مياي اتاقم رو به سما نسون بدم؟ توي اتاقش دائم از وسائلشون تعريف ميكرد. بعد هم شروع كرد با دوستانش به بازي كردن ، جالب بود كه حتي بازيهاش هم با زماني كه توي خوونه هست فرق ميكرد ، طوري بازي ميكرد كه انگار يه پسر حداقل 5-4 ساله است. جالبتر از اون اين بود كه ازمن خواست كه ازش عكس بگيرم ، وقتيكه بهش گفتم برو دوستات رو هم صداكن كه باهم عكس بگيريد فورا" رفت دست دوستهاش روگرفت و آورد و خودش هم رفت بين اونها كنار يه دختر هم سن خودش كه ميگفت اسمس بهاره، ايستاد و دستش رو فورا" انداخت دور گردنش و صورتش رو هم چسبوند به صورتش. كارهايي كه من هيچوقت ازش نديده بود. اينقدر متعجب شده بودم و درعين حال ذوق زده كه نمي دونيد. هميشه از عكس انداختن فراريه آخه مجبور به خاطر عكس چند لحظه آروم بايسته و تكون نخوره و الكي بخنده و اصلا اهل فيگور گرفتن نيست ولي ديشب خيلي قشنگ فيگور ميگرفت و تازه با يك عكس هم قانع نشد دائم ميگفت بازم بنداز.

خلاصه خيلي برام جالب بود.حس خوبي داشتم. فهميدم كه اينقدرها هم كه من فكر ميكردم منگولك كوچولو نيست ، داره بزرگ و بزرگتر مي شه ، ديگه مي تونه بدون حضور منهم با ديگران ارتباط برقراركنه و هزارتا چيزهاي ديگه در مورد خودش كه من تابه حال نديده بودم.

خداي مهربون همة منگولكها رو در پناه خودت نگه دار.

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه دهم آبان 1384  |
 پرنده

تو از ناكجا آباد آمدي و در قلب درخت ميانسال آشيانه ساختي، چوبهاي آشيانه ات را دانه دانه آوردي و برروي هم انباشتي ، آشيانه اي براي خودت ساختي و با حضورت ، درخت را از تنهائي بيرون آوردي، هر روز صبح درخت با آواز دلنواز تو بيدارشد، با عشق حضور تو شاخ و برگهايش را به دست نوازشهاي  باد سپرد ، حتي وقتيكه تو براي آوردن دانه پرواز كردي درخت با ياد تو دلخوش بود و اميدوار به برگشتن دوباره تو و اينگونه روزش را به قشنگي سپري كرد، امروز را نيز با صداي دل انگيز تو شروع كرد، خورشيد را ديد و نسيم را استنشاق كرد، اما..... اما درخت ميداند ، لانه اي كه تو در قلبش ساختي بزودي متروكه خواهد شد، ميداند كه اين آشيانه جائي براي زيستن دو پرنده ندارد. زيرا پرنده بايد لانه اي جديد براي خود و جفتش بسازد. لانه اي محكمتر و استوارتر.....

پرندة زيبا و مهربان ، درخت ميانسال هميشه و هميشه لانه اي را كه تو ساختي به يادگار حفظ خواهدكرد و دوستت خواهد داشت.

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هشتم آبان 1384  |
 هنرنمائي هاي منگولكم

زمستون سال قبل منگولك حدود يكسال و نيمه بود، امسال اولين باره كه رادياتور روشن و داغ مي بينه ، دوروز قبل به دليل سرماي هوا صبح رادياتورها رو روشن كرديم و شب كه آمديم خوونه حسابي گرم شده بود، منگلوك رفت توي اتاقش و وقتيكه نزديك رادياتور شد با تعجب ديد كه رادياتور اتاقش داغه كمي كنار رفت و شروع كرد به قول خودش (هوف كردن) گفتم : پسرم چي رو داري فوت ميكني؟ گفت : مامان بهانه سوفاز داغ سده دارم هوف ميكنم خنك بسه!!!!!!!!

-------------------

از اونجائي كه يه تعدادي از آهنگهاي مخصوص خواننده هاي مورد علاقه اش رو  ياد گرفته (اندي-منصور) و با اونها همراهي ميكنه ، يكبار كه داشت به شوي خارجي نگاه ميكرد پرسيد: مامان بهانه اينها سي ميگن؟؟؟ گفتم : مامان جون اينها خارجي مي خونند. گفت : سرا كله هاسون و تكون ميدن. گفتم : چه مي دونم مامان حتما" ديوونه ان. ديروز توي اتاقش بود. از توي آشپزخونه متوجه شدم كه داره با صداي بلند و به صورت آواز يه چيزهايي مي خونه. كمي كه گوش كردم متوجه نشدم رفتم توي اتاقش و درحاليكه پشتش به من بود ديدم ايستاده جلوي ارگ ، با يه دستش مثلا" ارگ ميزنه با دست ديگش هم كه مثل ميكروفون مشت كرده بود و جلوي دهنش گرفته بود داشت بلند بلند خارجكي ميخوند و كلش رو تكون ميداد. از خنده غش كرده بودم كمي كه نگاهش كردم رفتم جلو و گفتم : پسرم چي داري ميخوني مامان ؟ گفت : دارم آهنگ ديوونه هارو ميخونم ......... (پسركم حسابي جوگير شده بود)

------------------

ديشب موقع بازي با كامپيوتر ، يه بازي هست كه با اسلحه بايد به طرفهاي مقابلش كه آدمهاي فضائي هستند شليك بكنه (( ازهمون بازيهاي مهيج كه من شديدا" باهاشون مخالفم ولي مامان كيلوئي چنده؟؟؟)) مرحله هايي از بازي هست كه آدمهاي مقابل نامرئي مي شن و فقط يه ساية كمرنگ دارند كه بايد دقت بيشتري توي شليك كرد. كنارش ايستاده بودم كه از پرسيد:

مامان بهانه اين آدمه كزا رفت؟ گفتم اينجاست پسرم. با دقت نگاه كن نامرئي شده .

با تعجب به من نگاه كرد و گفت : براي سي نامردي سده ؟؟؟!!!!!

------------------

- ميگم اينهمه هنرنمائي براي يه روز كافيه ديگه تا روز آدم رو خاطره انگيز بكنه. مگه نه؟؟؟؟

- كاشكي مي شد هميشه يك روز در ميون آمد سركار. (دوراز چشم آقاي اخلاقيان)

- كاشكي مي شد هميشه و هرروز به دليلي هيجانات خوشحال كننده داشت ، اينطوري زندگي براي آدم پراز انگيزه ميشه ((جوجه ها الهي كه خوشبخت بشين و سالهاي طولاني رو كنارهم با عشق سپري كنيد)) پيوندتون در روز پنجشنبه 5/8/1384 مبارك، خيلي خوشحالم كه به آرزوتون مي رسيد.

- اي كاش خداي مهربون جزو قوانين الهي كاري ميكرد تا تمام آدما به يه حداقل عمر ميرسيدند، اونطوري خيلي  از عزيزان ما با رفتن زود هنگامشون ما رو غمگين نمي كردند مثل شوهرخالة مهربون شبنم جون. اميدوارم خداوند ايشون رو مورد لطف و رحمت خودش قراربده.

- كاشكي تصادف وجود نداشت و همه با احتياط رانندگي ميكردند مخصوصا" موتورسوارها، اونوقت شب خريد جوجه ، حالش اينهمه گرفته نمي شد و كلي هم معطل نمي شد.

و ................ هزاران اي كاش ديگه.

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه چهارم آبان 1384  |
 مردن دوساعته

هيچوقت مرگ رو تجربه كرديد؟ حتما" نه. يعني اميدوارم كه هيچوقت تجربه نكرده باشيد.

ولي من ديشب اين تجربة تلخ رو داشتم. من ديشب مردم !!!

بعداز افطاركه برگشتم خوونه، احساس سنگيني بدي داشتم. بعدازاينكه حدود يكساعت و نيم با خاله نونو تلفني حرف زدم، يكهو احساس كردم كه چشمهام تارشد و پوست بدنم درد گرفت. طوريكه اصلا نمي تونستم روي زمين بنشينم بدتر اينكه نمي تونستم سرپا بايستم. روي زمين دراز كشيدم كمي كه گذشت احساس سرماي بدي كردم بلند شدم و فكر كردم شايد يه دوش آبگرم حالم رو بهتربكنه، طبق معمول به محض اينكه رفتم منگولك هم بدوبدو آمد. اصلا" قدرت نداشتم كه از دستهام براي شستن موهام كمك بگيرم تمام بدنم كرخت شد و روي زمين افتادم فكرميكنم حدود 10 دقيقه به همون حالت بودم كه يكهو با فشار معدم بلند شدم و تمام معدم تخليه شد، بعدش احساس كردم كه چشمهام سياهي ميره ، منگولك كه متوجه شده بود تندتند روي سرم آب ميريخت. سريع حوله ام رو پوشيدم و خودم رو بيرون انداختم. فقط يادمه كه همونطوري روي تخت افتادم و ديگه چيزي نفهميدم.

ولي يادمه كه بيداربودم، نشسته بودم بالاي سرخودم ، خودم رو مي ديدم كه با حوله روي تخت افتادم و منگولك كنارم نشسته و موهام رو نوازش ميكرد دائم هم باهام حرف ميزد و صدام ميكرد. ولي نمي تونستم جوابش روبدم. اينقدر احساس بدي داشتم از اينكه نمي تونستم هيچ حركتي بكنم. يه صداهائي مثل صداي تلويزيون ، صداي منگولكم و يه صداهاي مبهم ديگه مي شنيدم ولي قدرت هيچ پاسخگوئي و حركتي نداشتم. حتي نمي تونستم پاهام رو كه از تخت آويزون بود بالا بيارم. يخ كرده بودم ، تمام بدنم ميلرزيد. دست و پاهاي خودم رو مي ديدم كه چقدر زرد و بي رنگ شده بود، من داشتم خودم رو مي ديدم، خودم رو كه بدون هيچ حركتي خوابيده بودم. احساس ميكردم كه اعضاي دروني ام رو دونه دونه از كف پاهام بيرون ميكشند همه جاي بدنم درد ميكرد يه درد عجيب، پوست تنم از برخورد با تشك درد ميگرفت، موهام، حتي موهام درد ميكرد، داشتم ميديدم كه منگولك كنارم خوابيده و حتي چندين بار موقع خوابيدن سرش رو محكم به پيشاني و سرمن كوبيد ولي هيچ احساسي نداشتم فقط مي ديدم. برام جالب بود كه منكه اينجا خوابيدم و چشمهام بسته است پس چطور دارم مي بينم.

واي كه چقدر حس بدي بود.

نمي دونم چقدر توي همين حالت بودم كه يكهو انگار نيرو گرفتم چشمهام رو بازكردم ولي همه جا تار بود نمي تونستم از جام بلند بشم اينقدر بدنم يخ كرده بود كه احساس ميكردم مثل يه تكه چوب خشك شدم و نمي تونستم تكوني بخورم. منگولك رو به سختي صدا كردم آمد و ازش خواستم سشوار رو برام روشن كنه بعد اونو روي بدنم گرفتم ، انگار يخهاي بدنم داشت آب ميشد كم كم تونستم به خودم تكوني بدم . به سختي به ساعت نگاه كردم ديدم ساعت ده و نيم شبه. واااااي الهي بميرم بچم چقدر تنها مونده بود، گرسنه بود. لباس هم تنش نداشت ، چه احساس بدي. يعني اگر من نباشم اين بچه ..........

به سختي بلندشدم ولي دوباره روي زمين افتادم، منگولك آمد و گفت: مامان بهانه ميخواي كمكت كنم لباس بپوسي؟ گفتم نه پسرم شما خودت برو شلوار پات كن سرماميخوري، گفتم چي خوردي مامان ؟ گفت : آويوه (آب ميوه) با يه دونه كباب- گريه ام گرفته بود دلم ميخواست جيغ بكشم ولي واقعا قدرت نداشتم انگار هيچ جووني توي بدنم نبود و كاملا لمس بودم. فقط درحدي خودم رو بلندكردم كه حوله رو از تنم بيرون آوردم و به سختي لباس تنم كردم دوباره روي تخت خيس افتادم . منگولك هم چراغ رو خاموش كرد و كنارم خوابيد. ساعت 3 صبح بيدارشدم حالم بهتر بود، وااااي خوونه چه وضعي داشت. كمي خونه رو مرتب كردم ، يه ليوان آب خوردم و دوباره رفتم دراز كشيدم. ساعت هفت و نيم مامان جون و باباجون آمدند تا خونه پيش منگولك باشند و بعدش لوله كشها براي وصل لوله هاي گاز بيان. (ماتازه قراره صاحب گازشهري بشيم)

الان كه با مامانم حرف زدم گفتند كه منگولك سرماي شديد خورده .........................

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه یکم آبان 1384  |
 
 
بالا