تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 

چهارشنبه 27 مهر- وقتيكه رسيدم خوونه مامان جون ،  آيفون رو زدم و وارد حياط شدم. به محض اينكه رسيدم ابتداي پله ها ديدم منگولك بالاي پله ها ايستاده و با صداي بلند صدام ميكنه و جيغ ميزنه تفلدت مبارك تفلدت مبارك........ وقتيكه از پله ها بالا رفتم هنوز حدود 5 تا پله ديگه مونده بود كه بهش برسم يكهو خودش رو پرت كرد توي بغلم و محكم بغلم كرد و منو بوسيد بعدش بهم گفت : مامان بهانه تفلدت مبارك بابازون رفته براي سما سمع بخره من بزارم روي كيك براي سما فوت كنم 

نمي تونم بگم چه حالي شدم انگار تمام خستگي هام رو فراموش كردم. انگار زنده شده بودم. چنان محكم منو بغل كرده بود كه احساس كردم الان خفه مي شم ، تندتند هم منو مي بوسيد. يادم رفته بود كه مامان جون هم به استقبالم آمدند و جلوي در ايستادند. حتي سلام هم نكردم. دوتائي داشتيم ماچ مالي ميكرديم كه صداي مامان جون درآمد. تازه متوجهش شدم و عذرخواهي كردم . بعدش وسائلم رو به مامانم دادم و وارد خوونه شدم.

بلافاصله دويد و رفت توي اتاق خواب مامانم و يه بستة خيلي سنگين رو برداشت و به زور و با كمك مامانم آورد و بهم داد ، دوباره گفت مامان بهانه بفرما تفلدت مبارك البته بچم از كيسة خليفه بخشيده بود چون كادو از طرف مامان جون و باباجون بود.

هيچ چيز قشنگتر از اين نبود كه روز تولدم  يه موجود كوچولو و مهربون كه از وجود خودمه ، تمام زندگيمه و تنها بهانة بودن من هستش بهم  تبريك بگه . اون لحظه رو با يه دنيا عوض نميكنم.

(( از مامان جون هم از بابت آموزشهاي لازم متشكرم،  كلي زحمت كشيده بودند تا اين تئاتر رو به آقامنگولك ياد داده بودند))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی ام مهر 1384  |
 بهانه هاي زندگي

سلام، هزارتا سلام و هزارتا تشكر به همة دوستان خوب و مهربون و عزيزم

 

شبنم گلم كه صبح اول از همه منو با كادي قشنگش غافلگير و صدالبته ذوق زده كرد، ميشاي  مهربونم ،علی آقای گل گلها كه به علت مسافرت ديروز اولين تبريك رو بهم گفتند،نفيسه عزيز و مهربونم ، آناخانم نازنين ، مرغ دريائي عزيزم ، فرايزدی  خوبم، آقاسپهرگل و مهربون  و گربه خانومی عزيز و ........  يه تنهاي خوبم  كه هميشه با جملات زيبا، مختصر و مفيدش  من رو شرمنده و مستفيض مي كنه و بقيه دوستان خوبم كه با تلفن بهم تبريك گفتند و يا احتمالا"  تا آخروقت برام كامنت ميگذارند.

از همة شما ممنونم نمي دونم به چه زباني بايد ازتون تشكر كنم زبانم واقعا" قاصره ، اينو جدي ميگم مخصوصا" الان كه اينقدر خوشحال و ذوق زده هستم كه كلمات رو هم فراموش كردم، هيچوقت فكر نميكردم روزي بتونم توي اين دنياي مجازي دوستان به اين خوبي و مهربوني  داشته باشم كه با حضور و حرفهاي قشنگشون براي من تسلي خاطر باشند و هيچوقت احساس تنهائي نكنم. همگي شما رو خيلي دوست دارم.

------------------------------

امروز تصميم داشتم كه فقط همين پيام تشكر رو توي وبلاگم بگذارم ولي حيفم آمد كه اين رو ننويسم خوب آخه اين يه دفترچة خاطرات هم هست:

ديروز عصر كه رسيدم خوونه بعداز كمي كه گذشت منگولكم آمد و گفت :

مامان بهانه ..... گسنه اي؟؟؟؟؟؟ گفتم نه پسرم...

دوباره گفت : نه گسنه اي برو خرما بخور روزه ات  (دربياد)

من  :  دربياد؟؟ و

ديگه اينكه شب وقتيكه پدرش در حال استراحت بود (بدليل سرماخوردگي) رفت كنارش و متوجه شد روي دستش چسب زخم زده. پرسيد: بابا اين سيه؟؟؟ پدرش گفت : جاي سرمه حالم خوب نبود سرم وصل كردم. كمي فكركرد و ديدم دويد رفت توي آشپرخانه و از داخل كابينت محلول بتادين رو آورد و رفت دستمال كاغذي هم برداشت و بتادين رو روي اون ريخت و گفت: بذار برات از اينا بزنم تا زود خوب بسه.  كمي بتادين روي چسب ماليد و فورا" گفت : خوب خوب سد حالا پاسو بيا تو اتاق من كارت دارم...... (اي كلك) وقتي هم كه پدرش خواست از جاش بلند بشه گفت : بابا يواس بلندسو حالت خوب نيست.

مي بينيد چه پسر مهربون و دلسوزي دارم . واقعا" كه به مامانش رفته. خوب پسرمه ديگه  

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384  |
 منگولكم مرد شده

ديشب داشتم با تلفن حرف ميزدم البته كمي با صداي بلند و كمي هم لرزان ، منگولكم توي اتاقش داشت با كامپيوترش بازي ميكرد، در حين بازي هرچند دقيقه يكبار به زحمت از روي صندلي پائين مي آمد و بدوبدو با دستهاي از قبل بازشده به طرف من كه روي كاناپه نشسته بودم مي آمد و بغلم ميكرد و يه بوس ميكرد و بدون هيچ حرفي دوباره ميرفت سرجاش، شايد نزديك به ده مرتبه طي زماني كه من داشتم حرف ميزدم اينكار رو كرد اينقدر از كارش تعجب كرده بودم كه ديگه تمركزم رو از دست داده بودم و نمي دونستم كه چي داشتم ميگفتم. ضمنا" ميخواستم كه بهش نشون بدم من ناراحت نيستم ولي ظاهرا" نتونسته بودم خوب نقش بازي كنم چون اونهم بغض كرده بود.خلاصه زود تمومش كردم و اونهم از خدا خواسته دويد آمد و نشست توي بغل من و طبق معمول شروع كرد به ماچ مالي و لوس كردن خودش. وقتي خودش رو برام لوس ميكنه مثل گربه ناز ميكنه و خودش رو به آدم مي ماله.

مثل هميشه سروحال نبود و به منهم كاري نداشت ، حدود يكساعت كه گذشت دوباره آمد و گفت : مامان بهانه صورتم و ببين اينزاس ريس درآورده (اينجاش- ريش) بايد برم از كف بابا بمالم و صورتم و سيو كنم (SHAVE)     

من :  

فكرش رو كه ميكنم مي بينم چقدر روحيه اين فرشته هاي كوچولو حساس و لطيفه. احتمالا" متوجه شده بود كه من حالم خوب نيست اولش كه اونطوري منو دلداري ميداد بعدش فكر كرده بود كه اينطوري هم مي تونه دلگرمي بده.

الهي من فداي مهربوني پسر گلم بشم كه باوجود كوچولو بودن قلبش تونسته اينهمه مهربوني و عشق رو توش جا بده. منكه ازش شرمنده ام كه گاهي قلب كوچولوش رو مي لرزونم.

ولي ميخوام بهش قول بدم از اين به بعد مامان خوبي براش باشم و همه چيز رو به خاطر مهربوني و حساسي اون تحمل كنم ، شايد هم خداي مهربون كمكم كرد و به جاي تحمل ، اهتمام در حل مشكلاتم كردم.  (آمين)

** فرشتة مهربونم :  بازهم جملات و كلمات زيباي تو بود كه زنده بودن و زندگي كردن رو به من يادآوري كرد.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384  |
 

کاربر گرامی

دصترصی به این متلب امکان پظیر نمی باشد.

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384  |
 

اگه كوهم ، اگه جنگل ، اگه ماهي ، اگه دريا  ، اگه اسمم همه جا هست ، روي لبها تو كتابا ،

اگه رودم رود گنگم ، مثل مريم اگه پاك ، اگه نوري به صليبم ، اگه گنجي زير خاك ....

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم ..............

زياد فكرنكنيد نوشتنش دليل خاصي نداره، تنها دليلش اينه كه صبح كه داشتم مي آمدم شركت توي ماشين اين موسيقي رو داشتم گوش ميكردم ((آخه امروز تنهابودم و مجبور نبودم راديو گوش بدم)) ، حالا افتاده توي دهنم و دائم دارم زير لب زمزمه ميكنم.

سرماخوردگي :

همچنان دارم باهاش مي جنگم البته عادت دارم چون با شروع فصل سرما اين سرماخوردگي به سراغم مياد و توي وجودم لونه ميكنه، ظاهرا" منو دوست داره چون هروقت پيش من مياد حالا حالا ها ازم دل نمي كنه (خداروشكر كه لااقل يه چيز توي اين دنيا هست كه منو....... ) اينقدر صدام گرفته كه از ديروز با هركي تلفني حرف زدم منو نشناخته، فكرميكردم چقدر خوبه هيچكس آدم رو نشناسه و هميشه ناشناس بموني... (مگه نه)

منگولكم :

بعدازافطار جلوي تلويزيون نشسته بودم و سريال نگاه ميكردم، آمد كنارم و يه ماچ مالي حسابي كرد و در نهايت عشوه گفت :

مامااااااااااااان

من        : بعللللللللللللللله

منگولك : مامااااااااااااااااااااااان

من        : گفتم كه بعلللللللللللللللللله

منگولك : خواهس ميكنم بيا تواتاقم پيس م...........ن

من        : يعني چي مادرجون دارم تلويزيون تماشا ميكنم شما هم كه داري بازي مي كني من بيام اونجا كه چي بشه ؟ برو برو بازي ت رو بكن.

منگولك : خواهس ميكنم آخه اين بازي زديد (جديد) كه دائي برام گذاسته ترسناكه ميخوام سما هم پيسم باسي، خواااااهس مي كنم.

يكهو چنان گوشهام دراز شد كه مجبور شدم اونها رو پشت دوشم بندازم تا بلندبشم... جالب اينجاست كه رفتم كنارش ايستادم و شروع به بازي كرد داشتم فكرميكردم كه كجاي اين بازي ترسناك هست كه اون ازش مي ترسه ،  قسمتي از بازي بود كه يه موجودي مثل هيولا مياد كه اون بايد با تفنگ به اون شليك ميكرد به محض اينكه شليك كرد و اونو نابود كرد به من گفت : خوب مامان حالا سما برو فيلم تماساكن ديگه نمي ترسم.

اين از اين ، حالا بايد بگم كه اين منگولك من مشكلش فقط توي گفتن بعضي حروف مثل (ش) نيست كه (س) ادا ميكنه بلكه اكثر كلمات رو هم به صورت برعكس استفاده مي كنه ، مثلا" اگر عقب ماشين نشسته باشه ميگه مامان ميخوام بيام عقب پيس سما، يا برعكس ، اگر روي صندلي باشه و بخواد بياد پائين ميگه مامان منو بيار بالا ، يا برعكس، و خيلي كلمات ديگه ، اما ديشب كلمه اي رو برعكس گفت كه تا به حال نگفته بود، قبلش بايد بگم كه هروقت از من مي پرسه كه چرا بابا رو من نمي بينم ، بهش ميگم وقتي كه شبها شما خواب هستي بابا مياد خوونه يعني ديرمياد و شما نمي توني ببينيش، ديشب كه همخونه ساعت 9 آمد فورا" دويد جلوش و گفت :

سلام بابا امسب ديرآمدي كه من سما رو ديدم؟؟؟ منظورش اين بود كه زود آمدي و من ......

خلاصه نمي دونم چطور بايد نحوة صحيح بكاربردن بعضي از كلمات رو بهش يادبدم آخه تقريبا" تمام كلمات رو بلده حتي گاهي از كلماتي استفاده مي كنه كه من تعجب ميكنم مثل : مطئنمم (مطمئنم) و مزابب (مواظب) و خيلي كلمات ادبي ديگه و اخيرا" كلمة خواهش ميكنم رو ياد گرفته و فهميده كه چه تاثير شگرفي روي مامانش داره و هر خراب كاري بخواد بكنه فورا" ميگه: خواهس ميكنم ...... اونهم از نوع التماس آميز و گوش دراز كن.

يه اتفاق :

آخرشب كه شام خورد و ميخواست براي خواب آماده بشه رفت كه دست و صورتش رو بشوره، نمي دونم چرا صندلي رو زيرپاش نگذاشت، يه صندلي پلاستيكي كوتاه داره كه زير پاهاش ميگذاره تا دستش به دستشوئي برسه ولي ديشب اينكار رو نكرد ، رفتم ديدم كه چون دستش خوب نمي رسيد بلوزش كمي خيس شده آب رو بستم كه يكهو پريد بالا و پاهاش رو كوبيد روي زمين كه نه آب و نبند ولي چونه اش محكم به دستشوئي خورد و زبونش بين دندونهاش موند و حسابي بريد طوري كه اينقدر خون آمد تمام لباسهاش خوني شده بود و ........... خيلي ترسيد و كلي گريه كرد ، بعدش كه دهنش رو شستم و لباسهاش رو عوض كردم توي بلغم خوابش برد. ولي كلي به خودم بدوبيراه گفتم آخه اگر نرفته بودم سراغش اينطوري نمي شد نهايتا" لباسش خيس مي شد كه خوب عوض ميكردم.

مثل اينكه مامانم راست ميگن كه هنوز به درد مادر شدن نمي خوردم........ 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384  |
 

سلام ، صبح شنبه همگي دوستان بخير. اميدوارم همگي هفتة خوبي رو در پيش داشته باشيد.

من كمي سرماخوردگي دارم به همين دليل احساس سنگيني و سردرد دارم ميخواستم امروز يه توضيح خوب در مورد برنامه ديشب بنويسم ولي راستش اصلا" نتونستم ، در عوض شبنم گلم اينقدر قشنگ نوشته كه منكه خودم اونجا حضور داشتم،  كلي از توضيحش لذت بردم مخصوصا" كه از من تعريف هم كرده.

دركل برنامة خيلي خوبي بود جاي همة دوستان خالي ، هم به بچه ها خيلي خوش گذشت، هم اينكه من خودم به شخصه از آشنائي با شبنم عزيز و خانواده اش و همچنين علي آقا و خانواده اش خيلي خوشوقت شدم و خوشحال.

منگولك هم توي كلبة شادي صورتش رو مدل هاپو نقاشي كرده بود فقط چون از اون هاپوهاي سفيد با خالهاي مشكي شده بود شب داستان داشتم براي شستنش، حسابي خسته شده بود و خوابش مي آمد ميخواست بره بخوابه ميگفت: صورتم و نسور فردا برم مهد دوستام و بترسونم. خلاصه كلي كلنجار رفتم تا گذاشت صورتش رو بشورم ولي آخرش هم خوب تميز نشد و همونطوري رفت خوابيد.

خلاصه كه توصيه ميكنم تا مي تونيد از اين قرارهاي اين مدلي بگذاريد البته نه باهركسي،  مثل من زبل باشيد و دوستاي خوب خوب پيدا كنيد.

(ببخشيد بايدبرم ، به علت سرماخوردگي شديد نياز به يك جعبه دستمال كاغذي دارم تا بتونم اين چشمه هاي جوشان رو كنترل كنم)

خوش و سلامت باشيد.

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و سوم مهر 1384  |
 شما دونفر كجائيد؟

نونوي عزيزم سلام ، خوبي....؟ خوب ... معلومه كه خوبي اصلا" بايد خوب باشي آخه تو يه فرشته داري ، يه فرشتة نگهبان كه شب و روز مراقب توست. خداروشكر، خداروهزاربار شكر  كه اين فرشته رو براي تو فرستاد ، فرستاد تا به دلتنگيهاي تو گوش بده ، ناز و نوازشت كنه و روزي هزار بار به تو يادآوري كنه كه تو يك مخلوقي، مخلوقي كه خالقت با خلق كردن تو هزاران اميد و آرزو ، مهربوني و عشق توي قلبت گذاشته و تو بايد زندگي كني ، بايد خوشبخت باشي ، بايد هميشه عاشق باشي ، فرستاد تا وقتيكه ياد كودكي هات افتادي و بهانة عزيزانت رو كردي سرت رو روي زانوهاش بگذاري و اونهم كنارگوشت زمزمه كنه كه ((عزيزم من هستم)) و اونوقت تو بلند مي شي و مي ايستي ، چون احساس مي كني هميشه تكيه گاهي براي خستگي هات داري.

خواهري كجائي؟؟؟؟؟ كجائي تا مثل اونوقتها  توي اتاق مشتركمون ساعتها با هم حرف بزنيم، گريه كنيم و بخنديم و بخنديم و بخنديم...

خواهري خسته ام خيلي خسته ام از سكوت خسته ام از لبخندهاي سرد و بي معني خسته ام، از ابراز خوشبختيهاي كذائي خسته ام.

ميدوني ديشب چه احساسي داشتم ، يه حس خنده دار كه هيچوقت هم تجربه نكردم ، اما احساس ميكردم مسافري هستم با كوله اي بر دوشم كه تنها دارائي هايم هستند و در تاريكي شب در كويري خوابيده ام ، هيچ احساس امنيتي نمي كردم و تنها دلخوشي ام آتشي بود كه براي خود روشن كرده بودم آتشي كه هم مرا گرم مي كرد و هم از شر حيوانات وحشي در امان . اما ... به نظر تو تا كي مي تونم اين آتش را روشن نگه دارم ، تا كي؟؟؟

---------------

** فرشتة مهربونم به تو هم سلام ، بايد اعتراف كنم كه عهدم رو شكستم، قول داده بودم كه آروم باشم وفكرنكنم، اما نشد ، بي اجازه فكر كردم و گريستم، اگر اينكار رو نمي كردم قلبم از شدت درد منفجر مي شد و اونوقت در اون تنهائي ، تو نبودي تا دوباره مثل هميشه تكه هاي شكستة قلبم رو كنار هم بگذاري و با دقت مثل يك پازل از نو درستش كني، پس مجبور بودم به تنها بهانة تنهائيهايم پناه ببرم آخه تو هيچوقت كنارم نيستي !!  به نظرتو چندبار ميشه اين پازل رو از نوساخت، چند بار ؟؟

منو ببخش..........خوشحال نيستم.....  

-----------------

** مرسي كه امروز هم ساعت نه و پنج دقيقه بازهم لبخند رو روي لبهام آوردي به قول خودت تا يه نه و پنج دقيقة ديگه خداحافظ  .....

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیستم مهر 1384  |
 شهروند جديد

ديروز كه رسيدم خوونه طبق معمول هر روز به منگولك گفتم زودي آماده شو كه بريم خونمون. دوباره ادا و اصول شروع شد كه نه ديگه مامان نريم همين زا بمونيم....

من :

مامانم گفتند كه خوب نرو هر روز ميري خوونه ، خسته و با دهن روزه  تنهائي هم كه افطار درست وحسابي نمي خوري، خوب باش همينجا دورهم افطار مي كنيم و بعدش قراره بريم خريد توهم بيا بريم آب و هواي بچه ام عوض بشه. منگولك فورا" از اين حرف سوء استفاده كرد و گفت : مامان بهانه منهم ميخوام با مامان زون برم فروسگاه سهروند سوار سرخ دستي (چرخ دستي) بسم. كلي گفت و گفت تا قبول كردم. خلاصه جاي همگي دوستان خالي بعداز يه افطاري مفصل من و مامانم و بابام و آقامنگولك رفتيم خريد. وقتي كه وارد فروشگاه شديم فورا" گفت "اينزا كه فروسگاه سهروند نيست كه ؟؟ گفتم چرا پسرم اين يه فروشگاه ديگه است اوني كه نزديك خوونمونه كه نيست . گفت : خوب اين سهروند زديده (جديده) ؟؟  ازهمون لحظة اول آقا سوار يه چرخ دستي شدند و باباجون بندة خدا هم مسئول حمل ايشون شدند. جالبه كه جلوي هركدوم از طبقات خوراكي هم كه مي رسيد يه چيزي برميداشت و سريع بازميكرد و ميخورد. در نهايت وقتي كه جلوي صندوق رسيديم بيشتر از اينكه بخوايم خريدهاي رو كه كرده بوديم روي ميزصندوقدار بگذاريم كاغذ بيسكويت و ظرف خالي آبميوه و ظرف خالي ژله فرمند و خلاصه همش نخاله بود كه تحويل خانم صندوقدار ميداديم تا از روي باركد مبلغش رو حساب كنه. اونهم كلي خنده اش گرفته بود و از اين كار ما خوشش آمده بود. خلاصه تاخريدكرديم و به طرف خوونه راه افتاديم حدود ساعت نه و نيم شب بود كه يكهو منگولك متوجه شد جلوي درب استخري هستيم كه چند هفتة قبل با باباجونش رفته بود البته پاتوق باباجون هم هست. سريع گفت : آخ زون استرخ، مامان بهانه الان من و بابازون ميخوايم بريم استرخ من اينطوري اينطوري سنا كنم بعد با بابازون آب بازي كنم. منهم فورا" گفتم نخير كي همچين قولي به شما داده. گفت : بابازون ديگه . باباجون بنده خدا هم كه فقط گوش به فرمان آقا منگولك هستند فورا" گفتند كه باشه شما بريد خوونه من منگولك رو مي برم استخر. گفتم آخه بابا شما كه فقط پنجشنبه ها ميريد استخر. گفت اشكالي نداره حالا اين بچه هوس كرده ميبرمش (خدابده كمي شانس)  با وجود اينكه خيلي ديرشده بود سريع آمديم خوونه و وسائل منگولك رو به باباجون دادم و رفتند. البته اينبار مثل دفعه قبل دل شوره نداشتم . ساعت حدود 12 و ربع بود كه آقا برگشتند خوونه. خسته و گرسنه. باباجون گفتند كه دفعة قبل ، وقتيكه كمي شنا كرده بود گرسنه شده بود باباجون هم از بوفه براش خوراكي خريده بودند ولي وقتي توي استخر آب توي گلوش پريده بود كلي اونجا رو صفا داده بود و مزين كرده بود. به همين خاطر باباجون هم كه كلي ترسيده بود گفت : ديگه اينبار براش چيزي نمي خرم تامعدش خالي باشه (الهي بميرم براي معدة خالي بچم نصف فروشگاه رو تخليه كرده بود) . اما درعوض تمام چيزهايي كه قرار بود توي استخر بخوره رو باركرده بود و خوونه آورده بود. به محض اينكه رسيد شام و آب ميوه اش رو خورد و با چشمهاي قرمز و بسته نشست جلوي تلويزيون و درخواست كارتن كرد. يكهو از كوره دررفتم كه آخه مامان جون شما چشمهات بسته است ميخواي كارتن نگاه كني . پاشو برو بخواب ببينم منهم دارم از خواب ميميرم. خلاصه با كلي خواهش رفت و خوابيد.

نتيجه اينكه :

1-هيچوقت نشده بود نبودن منگولك رو در خوونه خودمون تجربه كنم ، تجربة جالبي بود فهميدم كه بدون اون يك لحظه هم نمي تونم توي اون خوونه بمونم حتي اگر گاهي با اذيتهاش ديوونه ام كنه.

2-مدتي بود كه فكر ميكردم ديگه شبها توي خوونه نمي ترسم ولي ديشب متوجه شدم كه چرا هنوز هم مي ترسم فقط به خاطر حضور منگولكم هست كه تنهائي رواحساس نمي كنم و ديشب كلي ترسيدم و ترسيدم ولي به روي مبارك نياوردم.

3-فهميدم اذيت كردنهاي منگولك بخاطر اينه كه هنوز بعداز آمدن خوونه انرژي فراووني داره و چون بيرون نميره و نمي تونه تخليه كنه مامانش رو اذيت مي كنه و بهانه ميگيره.

و هزاران تجربه ديگه كه احتمالا" به درد كسي جز خودم نمي خوره.........

**پ.ن : امروز هم ساعت نه و پنج دقيقه صبح سورپريز شدم. (خوشحالم......)

** لازم ديدم توضيحي جهت بعضي از دوستان كه از ديروز بنده رو كلي سئوال پيچ كردن بدم. دليل سورپريز شدن من بعداز تلفنهاي دوست خوبم يا همون فرشتة مهربون اينه كه چون ما خيلي از هم دورهستيم (خيلي) و من فقط به صداي او قناعت مي كنم هميشه تلفن هاش براي من سورپريزه و مخصوصا" اينكه هميشه به من انرژي مثبت ميده و بهم يادآوري مي كنه كه هنوز زنده هستم و هزارتا چيزهاي قشنگه ديگه. (اگرروشن شد شمارو به خدا ديگه تلفن نكنيد) 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هجدهم مهر 1384  |
 آرزومه آرزومه ....

سلام صبح همگي بخير. درجواب باباي البرزبايد بگم كه  يه موقعي بود كه من توي دنياي وبلاگ كاملا" ناشناخته بودم البته هنوزهم همونطوره ، اونموقع هرچي دلم ميخواست مي نوشتم اما خوب حالا مجبورم كه رعايت يك سري مسائل رو بكنم و ديگه هرچه ميخواهد دل تنگم نميگويم. به همين دليل به قول شما مجبورم كه دو پهلو بنويسم. ولي قبلا" هم فكر مي كنم در مورد اين حالتها توضيح دادم همون جريان فوران و اينهاست...  شما خيلي موشكافي نكنيد چون احتمالا" مثل خودم گيچ مي شيد.

در مورد شعرم بايدبگم كه راستش از ديروز بعدازظهر حالم خوب نبود يعني اصلا" خوب نبود. ادامه پيداكرد تا ساعت نه و پنج دقيقة صبح امروز كه بنا به مشيت الهي فرشته اي برمن نازل شد و به من فرمان داد كه : بخند گفتم خنديدن نمي دانم . گفت : بخند.

و من خنديدم و خنديدم و خنديدم.

اون شعر هم دقيقا مربوط به قبل از نازل شدن وحي برمن بود كه ناخودآگاه و به طوري واقعا" غيرارادي Send شد.

حالا از منگولكم بگم كه اخيرا" كمي مامان خسته و بدبختش رو اذيت مي كنه، راستش كمي عصبي شده و بداخلاق، به حرف گوش نمي ده و به محض اينكه چيزي رو بهش تذكر ميدم منو مي زنه (از چيزي كه وحشت داشتم سرم آمد) هميشه وقتي مي ديدم بچه اي مادر يا پدرش رو مي زنه دلم ميخواست اون پدرومادر رو بكشم چون فكر مي كردم كه عرضة تربيت بچه رو ندارند و يه جورائي گند زدند. ولي حالا كه خودم با اين مشكلات درگير هستم تازه متوجه اصل قضيه ميشم . (خوب بگذريم) اين حالتهاي بچه ها زودگذره يك لحظه عصباني مي شه و جيغ ميزنه بعدش به محض اينكه مي بينه مامانش ناراحت شد و كمي هم بغض كرد فورا" مياد طرفم و شيرين زبوني مي كنه و تندتند ميگه :  ببخسيد دوست دارم و ماچ مالي.....

منم كه حسااااااااااااس (عطف به سريال نقطه چين) زودي  خ..... مي شم و دوباره روز از نو روزي از نو . ديشب كه داشت تلفني با باباجونش صحبت ميكرد ديدم داره پشت تلفن به پدرم ميگه: باباجون با سما كارنداستم ميخوام با دائي صحبت كنم. بعدش هم گفت: ميخواستم فقط حالتون و بپرسم. در آخر هم يه كلمه اي گفت كه خودم چشمهام از حدقه زد بيرون. گفت : مزابب خودت باس .

واقعا" اين بچه ها موقعي كه ما فكر مي كنيم در اوج بازي و شيطنت هستند تمام حواسشون به ماست دقيقا" جملات مارو حفظ مي كنند و جالب اينجاست كه مي دونن كجا بكار ببرند.

خوب ديگه كافيه خدارحم كرد ميخواستم امروز هم ننويسم اگر ميخواستم بنويسم چي مي شد.

در آخر از اون فرشتة مهربون هم تشكر ميكنم كه ساعت نه و پنج دقيقة بامداد وحي الهي رو برمن نازل كرد اگرنه هروقت روي وبلاگ بهانه كليك مي كرديد از توي كامپيوترتون كلي آب بيرون مي ريخت.

خوش و سلامت باشيد.

پ.ن: فرشتة مهربون دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم مهر 1384  |
 

چو بستي در به روي من به كوي صبر روكردم

                                     چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم

صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را

                                      ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو كردم

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم مهر 1384  |
 
 
 
بالا