تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

چهارشنبه 27 مهر- وقتيكه رسيدم خوونه مامان جون ،  آيفون رو زدم و وارد حياط شدم. به محض اينكه رسيدم ابتداي پله ها ديدم منگولك بالاي پله ها ايستاده و با صداي بلند صدام ميكنه و جيغ ميزنه تفلدت مبارك تفلدت مبارك........ وقتيكه از پله ها بالا رفتم هنوز حدود 5 تا پله ديگه مونده بود كه بهش برسم يكهو خودش رو پرت كرد توي بغلم و محكم بغلم كرد و منو بوسيد بعدش بهم گفت : مامان بهانه تفلدت مبارك بابازون رفته براي سما سمع بخره من بزارم روي كيك براي سما فوت كنم 

نمي تونم بگم چه حالي شدم انگار تمام خستگي هام رو فراموش كردم. انگار زنده شده بودم. چنان محكم منو بغل كرده بود كه احساس كردم الان خفه مي شم ، تندتند هم منو مي بوسيد. يادم رفته بود كه مامان جون هم به استقبالم آمدند و جلوي در ايستادند. حتي سلام هم نكردم. دوتائي داشتيم ماچ مالي ميكرديم كه صداي مامان جون درآمد. تازه متوجهش شدم و عذرخواهي كردم . بعدش وسائلم رو به مامانم دادم و وارد خوونه شدم.

بلافاصله دويد و رفت توي اتاق خواب مامانم و يه بستة خيلي سنگين رو برداشت و به زور و با كمك مامانم آورد و بهم داد ، دوباره گفت مامان بهانه بفرما تفلدت مبارك البته بچم از كيسة خليفه بخشيده بود چون كادو از طرف مامان جون و باباجون بود.

هيچ چيز قشنگتر از اين نبود كه روز تولدم  يه موجود كوچولو و مهربون كه از وجود خودمه ، تمام زندگيمه و تنها بهانة بودن من هستش بهم  تبريك بگه . اون لحظه رو با يه دنيا عوض نميكنم.

(( از مامان جون هم از بابت آموزشهاي لازم متشكرم،  كلي زحمت كشيده بودند تا اين تئاتر رو به آقامنگولك ياد داده بودند))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 10:48 قبل از ظهر | 
بهانه هاي زندگي

سلام، هزارتا سلام و هزارتا تشكر به همة دوستان خوب و مهربون و عزيزم

 

شبنم گلم كه صبح اول از همه منو با كادي قشنگش غافلگير و صدالبته ذوق زده كرد، ميشاي  مهربونم ،علی آقای گل گلها كه به علت مسافرت ديروز اولين تبريك رو بهم گفتند،نفيسه عزيز و مهربونم ، آناخانم نازنين ، مرغ دريائي عزيزم ، فرايزدی  خوبم، آقاسپهرگل و مهربون  و گربه خانومی عزيز و ........  يه تنهاي خوبم  كه هميشه با جملات زيبا، مختصر و مفيدش  من رو شرمنده و مستفيض مي كنه و بقيه دوستان خوبم كه با تلفن بهم تبريك گفتند و يا احتمالا"  تا آخروقت برام كامنت ميگذارند.

از همة شما ممنونم نمي دونم به چه زباني بايد ازتون تشكر كنم زبانم واقعا" قاصره ، اينو جدي ميگم مخصوصا" الان كه اينقدر خوشحال و ذوق زده هستم كه كلمات رو هم فراموش كردم، هيچوقت فكر نميكردم روزي بتونم توي اين دنياي مجازي دوستان به اين خوبي و مهربوني  داشته باشم كه با حضور و حرفهاي قشنگشون براي من تسلي خاطر باشند و هيچوقت احساس تنهائي نكنم. همگي شما رو خيلي دوست دارم.

------------------------------

امروز تصميم داشتم كه فقط همين پيام تشكر رو توي وبلاگم بگذارم ولي حيفم آمد كه اين رو ننويسم خوب آخه اين يه دفترچة خاطرات هم هست:

ديروز عصر كه رسيدم خوونه بعداز كمي كه گذشت منگولكم آمد و گفت :

مامان بهانه ..... گسنه اي؟؟؟؟؟؟ گفتم نه پسرم...

دوباره گفت : نه گسنه اي برو خرما بخور روزه ات  (دربياد)

من  :  دربياد؟؟ و

ديگه اينكه شب وقتيكه پدرش در حال استراحت بود (بدليل سرماخوردگي) رفت كنارش و متوجه شد روي دستش چسب زخم زده. پرسيد: بابا اين سيه؟؟؟ پدرش گفت : جاي سرمه حالم خوب نبود سرم وصل كردم. كمي فكركرد و ديدم دويد رفت توي آشپرخانه و از داخل كابينت محلول بتادين رو آورد و رفت دستمال كاغذي هم برداشت و بتادين رو روي اون ريخت و گفت: بذار برات از اينا بزنم تا زود خوب بسه.  كمي بتادين روي چسب ماليد و فورا" گفت : خوب خوب سد حالا پاسو بيا تو اتاق من كارت دارم...... (اي كلك) وقتي هم كه پدرش خواست از جاش بلند بشه گفت : بابا يواس بلندسو حالت خوب نيست.

مي بينيد چه پسر مهربون و دلسوزي دارم . واقعا" كه به مامانش رفته. خوب پسرمه ديگه  

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 و ساعت 10:17 قبل از ظهر | 
منگولكم مرد شده

ديشب داشتم با تلفن حرف ميزدم البته كمي با صداي بلند و كمي هم لرزان ، منگولكم توي اتاقش داشت با كامپيوترش بازي ميكرد، در حين بازي هرچند دقيقه يكبار به زحمت از روي صندلي پائين مي آمد و بدوبدو با دستهاي از قبل بازشده به طرف من كه روي كاناپه نشسته بودم مي آمد و بغلم ميكرد و يه بوس ميكرد و بدون هيچ حرفي دوباره ميرفت سرجاش، شايد نزديك به ده مرتبه طي زماني كه من داشتم حرف ميزدم اينكار رو كرد اينقدر از كارش تعجب كرده بودم كه ديگه تمركزم رو از دست داده بودم و نمي دونستم كه چي داشتم ميگفتم. ضمنا" ميخواستم كه بهش نشون بدم من ناراحت نيستم ولي ظاهرا" نتونسته بودم خوب نقش بازي كنم چون اونهم بغض كرده بود.خلاصه زود تمومش كردم و اونهم از خدا خواسته دويد آمد و نشست توي بغل من و طبق معمول شروع كرد به ماچ مالي و لوس كردن خودش. وقتي خودش رو برام لوس ميكنه مثل گربه ناز ميكنه و خودش رو به آدم مي ماله.

مثل هميشه سروحال نبود و به منهم كاري نداشت ، حدود يكساعت كه گذشت دوباره آمد و گفت : مامان بهانه صورتم و ببين اينزاس ريس درآورده (اينجاش- ريش) بايد برم از كف بابا بمالم و صورتم و سيو كنم (SHAVE)     

من :  

فكرش رو كه ميكنم مي بينم چقدر روحيه اين فرشته هاي كوچولو حساس و لطيفه. احتمالا" متوجه شده بود كه من حالم خوب نيست اولش كه اونطوري منو دلداري ميداد بعدش فكر كرده بود كه اينطوري هم مي تونه دلگرمي بده.

الهي من فداي مهربوني پسر گلم بشم كه باوجود كوچولو بودن قلبش تونسته اينهمه مهربوني و عشق رو توش جا بده. منكه ازش شرمنده ام كه گاهي قلب كوچولوش رو مي لرزونم.

ولي ميخوام بهش قول بدم از اين به بعد مامان خوبي براش باشم و همه چيز رو به خاطر مهربوني و حساسي اون تحمل كنم ، شايد هم خداي مهربون كمكم كرد و به جاي تحمل ، اهتمام در حل مشكلاتم كردم.  (آمين)

** فرشتة مهربونم :  بازهم جملات و كلمات زيباي تو بود كه زنده بودن و زندگي كردن رو به من يادآوري كرد.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 10:34 قبل از ظهر | 

کاربر گرامی

دصترصی به این متلب امکان پظیر نمی باشد.

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 و ساعت 9:21 قبل از ظهر | 

اگه كوهم ، اگه جنگل ، اگه ماهي ، اگه دريا  ، اگه اسمم همه جا هست ، روي لبها تو كتابا ،

اگه رودم رود گنگم ، مثل مريم اگه پاك ، اگه نوري به صليبم ، اگه گنجي زير خاك ....

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم ..............

زياد فكرنكنيد نوشتنش دليل خاصي نداره، تنها دليلش اينه كه صبح كه داشتم مي آمدم شركت توي ماشين اين موسيقي رو داشتم گوش ميكردم ((آخه امروز تنهابودم و مجبور نبودم راديو گوش بدم)) ، حالا افتاده توي دهنم و دائم دارم زير لب زمزمه ميكنم.

سرماخوردگي :

همچنان دارم باهاش مي جنگم البته عادت دارم چون با شروع فصل سرما اين سرماخوردگي به سراغم مياد و توي وجودم لونه ميكنه، ظاهرا" منو دوست داره چون هروقت پيش من مياد حالا حالا ها ازم دل نمي كنه (خداروشكر كه لااقل يه چيز توي اين دنيا هست كه منو....... ) اينقدر صدام گرفته كه از ديروز با هركي تلفني حرف زدم منو نشناخته، فكرميكردم چقدر خوبه هيچكس آدم رو نشناسه و هميشه ناشناس بموني... (مگه نه)

منگولكم :

بعدازافطار جلوي تلويزيون نشسته بودم و سريال نگاه ميكردم، آمد كنارم و يه ماچ مالي حسابي كرد و در نهايت عشوه گفت :

مامااااااااااااان

من        : بعللللللللللللللله

منگولك : مامااااااااااااااااااااااان

من        : گفتم كه بعلللللللللللللللللله

منگولك : خواهس ميكنم بيا تواتاقم پيس م...........ن

من        : يعني چي مادرجون دارم تلويزيون تماشا ميكنم شما هم كه داري بازي مي كني من بيام اونجا كه چي بشه ؟ برو برو بازي ت رو بكن.

منگولك : خواهس ميكنم آخه اين بازي زديد (جديد) كه دائي برام گذاسته ترسناكه ميخوام سما هم پيسم باسي، خواااااهس مي كنم.

يكهو چنان گوشهام دراز شد كه مجبور شدم اونها رو پشت دوشم بندازم تا بلندبشم... جالب اينجاست كه رفتم كنارش ايستادم و شروع به بازي كرد داشتم فكرميكردم كه كجاي اين بازي ترسناك هست كه اون ازش مي ترسه ،  قسمتي از بازي بود كه يه موجودي مثل هيولا مياد كه اون بايد با تفنگ به اون شليك ميكرد به محض اينكه شليك كرد و اونو نابود كرد به من گفت : خوب مامان حالا سما برو فيلم تماساكن ديگه نمي ترسم.

اين از اين ، حالا بايد بگم كه اين منگولك من مشكلش فقط توي گفتن بعضي حروف مثل (ش) نيست كه (س) ادا ميكنه بلكه اكثر كلمات رو هم به صورت برعكس استفاده مي كنه ، مثلا" اگر عقب ماشين نشسته باشه ميگه مامان ميخوام بيام عقب پيس سما، يا برعكس ، اگر روي صندلي باشه و بخواد بياد پائين ميگه مامان منو بيار بالا ، يا برعكس، و خيلي كلمات ديگه ، اما ديشب كلمه اي رو برعكس گفت كه تا به حال نگفته بود، قبلش بايد بگم كه هروقت از من مي پرسه كه چرا بابا رو من نمي بينم ، بهش ميگم وقتي كه شبها شما خواب هستي بابا مياد خوونه يعني ديرمياد و شما نمي توني ببينيش، ديشب كه همخونه ساعت 9 آمد فورا" دويد جلوش و گفت :

سلام بابا امسب ديرآمدي كه من سما رو ديدم؟؟؟ منظورش اين بود كه زود آمدي و من ......

خلاصه نمي دونم چطور بايد نحوة صحيح بكاربردن بعضي از كلمات رو بهش يادبدم آخه تقريبا" تمام كلمات رو بلده حتي گاهي از كلماتي استفاده مي كنه كه من تعجب ميكنم مثل : مطئنمم (مطمئنم) و مزابب (مواظب) و خيلي كلمات ادبي ديگه و اخيرا" كلمة خواهش ميكنم رو ياد گرفته و فهميده كه چه تاثير شگرفي روي مامانش داره و هر خراب كاري بخواد بكنه فورا" ميگه: خواهس ميكنم ...... اونهم از نوع التماس آميز و گوش دراز كن.

يه اتفاق :

آخرشب كه شام خورد و ميخواست براي خواب آماده بشه رفت كه دست و صورتش رو بشوره، نمي دونم چرا صندلي رو زيرپاش نگذاشت، يه صندلي پلاستيكي كوتاه داره كه زير پاهاش ميگذاره تا دستش به دستشوئي برسه ولي ديشب اينكار رو نكرد ، رفتم ديدم كه چون دستش خوب نمي رسيد بلوزش كمي خيس شده آب رو بستم كه يكهو پريد بالا و پاهاش رو كوبيد روي زمين كه نه آب و نبند ولي چونه اش محكم به دستشوئي خورد و زبونش بين دندونهاش موند و حسابي بريد طوري كه اينقدر خون آمد تمام لباسهاش خوني شده بود و ........... خيلي ترسيد و كلي گريه كرد ، بعدش كه دهنش رو شستم و لباسهاش رو عوض كردم توي بلغم خوابش برد. ولي كلي به خودم بدوبيراه گفتم آخه اگر نرفته بودم سراغش اينطوري نمي شد نهايتا" لباسش خيس مي شد كه خوب عوض ميكردم.

مثل اينكه مامانم راست ميگن كه هنوز به درد مادر شدن نمي خوردم........ 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 10:18 قبل از ظهر | 

سلام ، صبح شنبه همگي دوستان بخير. اميدوارم همگي هفتة خوبي رو در پيش داشته باشيد.

من كمي سرماخوردگي دارم به همين دليل احساس سنگيني و سردرد دارم ميخواستم امروز يه توضيح خوب در مورد برنامه ديشب بنويسم ولي راستش اصلا" نتونستم ، در عوض شبنم گلم اينقدر قشنگ نوشته كه منكه خودم اونجا حضور داشتم،  كلي از توضيحش لذت بردم مخصوصا" كه از من تعريف هم كرده.

دركل برنامة خيلي خوبي بود جاي همة دوستان خالي ، هم به بچه ها خيلي خوش گذشت، هم اينكه من خودم به شخصه از آشنائي با شبنم عزيز و خانواده اش و همچنين علي آقا و خانواده اش خيلي خوشوقت شدم و خوشحال.

منگولك هم توي كلبة شادي صورتش رو مدل هاپو نقاشي كرده بود فقط چون از اون هاپوهاي سفيد با خالهاي مشكي شده بود شب داستان داشتم براي شستنش، حسابي خسته شده بود و خوابش مي آمد ميخواست بره بخوابه ميگفت: صورتم و نسور فردا برم مهد دوستام و بترسونم. خلاصه كلي كلنجار رفتم تا گذاشت صورتش رو بشورم ولي آخرش هم خوب تميز نشد و همونطوري رفت خوابيد.

خلاصه كه توصيه ميكنم تا مي تونيد از اين قرارهاي اين مدلي بگذاريد البته نه باهركسي،  مثل من زبل باشيد و دوستاي خوب خوب پيدا كنيد.

(ببخشيد بايدبرم ، به علت سرماخوردگي شديد نياز به يك جعبه دستمال كاغذي دارم تا بتونم اين چشمه هاي جوشان رو كنترل كنم)

خوش و سلامت باشيد.

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 1:0 بعد از ظهر | 
شما دونفر كجائيد؟

نونوي عزيزم سلام ، خوبي....؟ خوب ... معلومه كه خوبي اصلا" بايد خوب باشي آخه تو يه فرشته داري ، يه فرشتة نگهبان كه شب و روز مراقب توست. خداروشكر، خداروهزاربار شكر  كه اين فرشته رو براي تو فرستاد ، فرستاد تا به دلتنگيهاي تو گوش بده ، ناز و نوازشت كنه و روزي هزار بار به تو يادآوري كنه كه تو يك مخلوقي، مخلوقي كه خالقت با خلق كردن تو هزاران اميد و آرزو ، مهربوني و عشق توي قلبت گذاشته و تو بايد زندگي كني ، بايد خوشبخت باشي ، بايد هميشه عاشق باشي ، فرستاد تا وقتيكه ياد كودكي هات افتادي و بهانة عزيزانت رو كردي سرت رو روي زانوهاش بگذاري و اونهم كنارگوشت زمزمه كنه كه ((عزيزم من هستم)) و اونوقت تو بلند مي شي و مي ايستي ، چون احساس مي كني هميشه تكيه گاهي براي خستگي هات داري.

خواهري كجائي؟؟؟؟؟ كجائي تا مثل اونوقتها  توي اتاق مشتركمون ساعتها با هم حرف بزنيم، گريه كنيم و بخنديم و بخنديم و بخنديم...

خواهري خسته ام خيلي خسته ام از سكوت خسته ام از لبخندهاي سرد و بي معني خسته ام، از ابراز خوشبختيهاي كذائي خسته ام.

ميدوني ديشب چه احساسي داشتم ، يه حس خنده دار كه هيچوقت هم تجربه نكردم ، اما احساس ميكردم مسافري هستم با كوله اي بر دوشم كه تنها دارائي هايم هستند و در تاريكي شب در كويري خوابيده ام ، هيچ احساس امنيتي نمي كردم و تنها دلخوشي ام آتشي بود كه براي خود روشن كرده بودم آتشي كه هم مرا گرم مي كرد و هم از شر حيوانات وحشي در امان . اما ... به نظر تو تا كي مي تونم اين آتش را روشن نگه دارم ، تا كي؟؟؟

---------------

** فرشتة مهربونم به تو هم سلام ، بايد اعتراف كنم كه عهدم رو شكستم، قول داده بودم كه آروم باشم وفكرنكنم، اما نشد ، بي اجازه فكر كردم و گريستم، اگر اينكار رو نمي كردم قلبم از شدت درد منفجر مي شد و اونوقت در اون تنهائي ، تو نبودي تا دوباره مثل هميشه تكه هاي شكستة قلبم رو كنار هم بگذاري و با دقت مثل يك پازل از نو درستش كني، پس مجبور بودم به تنها بهانة تنهائيهايم پناه ببرم آخه تو هيچوقت كنارم نيستي !!  به نظرتو چندبار ميشه اين پازل رو از نوساخت، چند بار ؟؟

منو ببخش..........خوشحال نيستم.....  

-----------------

** مرسي كه امروز هم ساعت نه و پنج دقيقه بازهم لبخند رو روي لبهام آوردي به قول خودت تا يه نه و پنج دقيقة ديگه خداحافظ  .....

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 9:34 قبل از ظهر | 
شهروند جديد

ديروز كه رسيدم خوونه طبق معمول هر روز به منگولك گفتم زودي آماده شو كه بريم خونمون. دوباره ادا و اصول شروع شد كه نه ديگه مامان نريم همين زا بمونيم....

من :

مامانم گفتند كه خوب نرو هر روز ميري خوونه ، خسته و با دهن روزه  تنهائي هم كه افطار درست وحسابي نمي خوري، خوب باش همينجا دورهم افطار مي كنيم و بعدش قراره بريم خريد توهم بيا بريم آب و هواي بچه ام عوض بشه. منگولك فورا" از اين حرف سوء استفاده كرد و گفت : مامان بهانه منهم ميخوام با مامان زون برم فروسگاه سهروند سوار سرخ دستي (چرخ دستي) بسم. كلي گفت و گفت تا قبول كردم. خلاصه جاي همگي دوستان خالي بعداز يه افطاري مفصل من و مامانم و بابام و آقامنگولك رفتيم خريد. وقتي كه وارد فروشگاه شديم فورا" گفت "اينزا كه فروسگاه سهروند نيست كه ؟؟ گفتم چرا پسرم اين يه فروشگاه ديگه است اوني كه نزديك خوونمونه كه نيست . گفت : خوب اين سهروند زديده (جديده) ؟؟  ازهمون لحظة اول آقا سوار يه چرخ دستي شدند و باباجون بندة خدا هم مسئول حمل ايشون شدند. جالبه كه جلوي هركدوم از طبقات خوراكي هم كه مي رسيد يه چيزي برميداشت و سريع بازميكرد و ميخورد. در نهايت وقتي كه جلوي صندوق رسيديم بيشتر از اينكه بخوايم خريدهاي رو كه كرده بوديم روي ميزصندوقدار بگذاريم كاغذ بيسكويت و ظرف خالي آبميوه و ظرف خالي ژله فرمند و خلاصه همش نخاله بود كه تحويل خانم صندوقدار ميداديم تا از روي باركد مبلغش رو حساب كنه. اونهم كلي خنده اش گرفته بود و از اين كار ما خوشش آمده بود. خلاصه تاخريدكرديم و به طرف خوونه راه افتاديم حدود ساعت نه و نيم شب بود كه يكهو منگولك متوجه شد جلوي درب استخري هستيم كه چند هفتة قبل با باباجونش رفته بود البته پاتوق باباجون هم هست. سريع گفت : آخ زون استرخ، مامان بهانه الان من و بابازون ميخوايم بريم استرخ من اينطوري اينطوري سنا كنم بعد با بابازون آب بازي كنم. منهم فورا" گفتم نخير كي همچين قولي به شما داده. گفت : بابازون ديگه . باباجون بنده خدا هم كه فقط گوش به فرمان آقا منگولك هستند فورا" گفتند كه باشه شما بريد خوونه من منگولك رو مي برم استخر. گفتم آخه بابا شما كه فقط پنجشنبه ها ميريد استخر. گفت اشكالي نداره حالا اين بچه هوس كرده ميبرمش (خدابده كمي شانس)  با وجود اينكه خيلي ديرشده بود سريع آمديم خوونه و وسائل منگولك رو به باباجون دادم و رفتند. البته اينبار مثل دفعه قبل دل شوره نداشتم . ساعت حدود 12 و ربع بود كه آقا برگشتند خوونه. خسته و گرسنه. باباجون گفتند كه دفعة قبل ، وقتيكه كمي شنا كرده بود گرسنه شده بود باباجون هم از بوفه براش خوراكي خريده بودند ولي وقتي توي استخر آب توي گلوش پريده بود كلي اونجا رو صفا داده بود و مزين كرده بود. به همين خاطر باباجون هم كه كلي ترسيده بود گفت : ديگه اينبار براش چيزي نمي خرم تامعدش خالي باشه (الهي بميرم براي معدة خالي بچم نصف فروشگاه رو تخليه كرده بود) . اما درعوض تمام چيزهايي كه قرار بود توي استخر بخوره رو باركرده بود و خوونه آورده بود. به محض اينكه رسيد شام و آب ميوه اش رو خورد و با چشمهاي قرمز و بسته نشست جلوي تلويزيون و درخواست كارتن كرد. يكهو از كوره دررفتم كه آخه مامان جون شما چشمهات بسته است ميخواي كارتن نگاه كني . پاشو برو بخواب ببينم منهم دارم از خواب ميميرم. خلاصه با كلي خواهش رفت و خوابيد.

نتيجه اينكه :

1-هيچوقت نشده بود نبودن منگولك رو در خوونه خودمون تجربه كنم ، تجربة جالبي بود فهميدم كه بدون اون يك لحظه هم نمي تونم توي اون خوونه بمونم حتي اگر گاهي با اذيتهاش ديوونه ام كنه.

2-مدتي بود كه فكر ميكردم ديگه شبها توي خوونه نمي ترسم ولي ديشب متوجه شدم كه چرا هنوز هم مي ترسم فقط به خاطر حضور منگولكم هست كه تنهائي رواحساس نمي كنم و ديشب كلي ترسيدم و ترسيدم ولي به روي مبارك نياوردم.

3-فهميدم اذيت كردنهاي منگولك بخاطر اينه كه هنوز بعداز آمدن خوونه انرژي فراووني داره و چون بيرون نميره و نمي تونه تخليه كنه مامانش رو اذيت مي كنه و بهانه ميگيره.

و هزاران تجربه ديگه كه احتمالا" به درد كسي جز خودم نمي خوره.........

**پ.ن : امروز هم ساعت نه و پنج دقيقه صبح سورپريز شدم. (خوشحالم......)

** لازم ديدم توضيحي جهت بعضي از دوستان كه از ديروز بنده رو كلي سئوال پيچ كردن بدم. دليل سورپريز شدن من بعداز تلفنهاي دوست خوبم يا همون فرشتة مهربون اينه كه چون ما خيلي از هم دورهستيم (خيلي) و من فقط به صداي او قناعت مي كنم هميشه تلفن هاش براي من سورپريزه و مخصوصا" اينكه هميشه به من انرژي مثبت ميده و بهم يادآوري مي كنه كه هنوز زنده هستم و هزارتا چيزهاي قشنگه ديگه. (اگرروشن شد شمارو به خدا ديگه تلفن نكنيد) 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 9:59 قبل از ظهر | 
آرزومه آرزومه ....

سلام صبح همگي بخير. درجواب باباي البرزبايد بگم كه  يه موقعي بود كه من توي دنياي وبلاگ كاملا" ناشناخته بودم البته هنوزهم همونطوره ، اونموقع هرچي دلم ميخواست مي نوشتم اما خوب حالا مجبورم كه رعايت يك سري مسائل رو بكنم و ديگه هرچه ميخواهد دل تنگم نميگويم. به همين دليل به قول شما مجبورم كه دو پهلو بنويسم. ولي قبلا" هم فكر مي كنم در مورد اين حالتها توضيح دادم همون جريان فوران و اينهاست...  شما خيلي موشكافي نكنيد چون احتمالا" مثل خودم گيچ مي شيد.

در مورد شعرم بايدبگم كه راستش از ديروز بعدازظهر حالم خوب نبود يعني اصلا" خوب نبود. ادامه پيداكرد تا ساعت نه و پنج دقيقة صبح امروز كه بنا به مشيت الهي فرشته اي برمن نازل شد و به من فرمان داد كه : بخند گفتم خنديدن نمي دانم . گفت : بخند.

و من خنديدم و خنديدم و خنديدم.

اون شعر هم دقيقا مربوط به قبل از نازل شدن وحي برمن بود كه ناخودآگاه و به طوري واقعا" غيرارادي Send شد.

حالا از منگولكم بگم كه اخيرا" كمي مامان خسته و بدبختش رو اذيت مي كنه، راستش كمي عصبي شده و بداخلاق، به حرف گوش نمي ده و به محض اينكه چيزي رو بهش تذكر ميدم منو مي زنه (از چيزي كه وحشت داشتم سرم آمد) هميشه وقتي مي ديدم بچه اي مادر يا پدرش رو مي زنه دلم ميخواست اون پدرومادر رو بكشم چون فكر مي كردم كه عرضة تربيت بچه رو ندارند و يه جورائي گند زدند. ولي حالا كه خودم با اين مشكلات درگير هستم تازه متوجه اصل قضيه ميشم . (خوب بگذريم) اين حالتهاي بچه ها زودگذره يك لحظه عصباني مي شه و جيغ ميزنه بعدش به محض اينكه مي بينه مامانش ناراحت شد و كمي هم بغض كرد فورا" مياد طرفم و شيرين زبوني مي كنه و تندتند ميگه :  ببخسيد دوست دارم و ماچ مالي.....

منم كه حسااااااااااااس (عطف به سريال نقطه چين) زودي  خ..... مي شم و دوباره روز از نو روزي از نو . ديشب كه داشت تلفني با باباجونش صحبت ميكرد ديدم داره پشت تلفن به پدرم ميگه: باباجون با سما كارنداستم ميخوام با دائي صحبت كنم. بعدش هم گفت: ميخواستم فقط حالتون و بپرسم. در آخر هم يه كلمه اي گفت كه خودم چشمهام از حدقه زد بيرون. گفت : مزابب خودت باس .

واقعا" اين بچه ها موقعي كه ما فكر مي كنيم در اوج بازي و شيطنت هستند تمام حواسشون به ماست دقيقا" جملات مارو حفظ مي كنند و جالب اينجاست كه مي دونن كجا بكار ببرند.

خوب ديگه كافيه خدارحم كرد ميخواستم امروز هم ننويسم اگر ميخواستم بنويسم چي مي شد.

در آخر از اون فرشتة مهربون هم تشكر ميكنم كه ساعت نه و پنج دقيقة بامداد وحي الهي رو برمن نازل كرد اگرنه هروقت روي وبلاگ بهانه كليك مي كرديد از توي كامپيوترتون كلي آب بيرون مي ريخت.

خوش و سلامت باشيد.

پ.ن: فرشتة مهربون دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 10:20 قبل از ظهر | 

چو بستي در به روي من به كوي صبر روكردم

                                     چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم

صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را

                                      ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو كردم

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 8:24 قبل از ظهر | 
نوشتنم نمياد

سلام به همه دوستان خوبم. راستش امروز تصميم نداشتم چيزي بنويسم ، نوشتنم نمياد. نمي دونم چرا ؟ خوب اينهم يه حسه ديگه كاريش نمي شه كرد.

اما....... همين الان فهميدم كه ميشا ي گلم آمده تهران نمي دونيد چقدر ذوق زده شدم و فورا" بهش تلفن كردم .خواستم اين خوشحالي رو به شما هم منتقل كنم. دوست داشتيد بهش خوش آمد بگيد البته تا دوشنبه بيشتر اينجا نيست بازهم ميخواد بره.

ديگه چيزي نمي خوام بنويسم ولي هستم و منتظر آپ دوستاي گلم.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه شانزدهم مهر 1384 و ساعت 12:28 بعد از ظهر | 
هزارتا مرسي (خوشحالم.....)

چندوقت پيش منگولكم داشت فيلم بدنيا آمدن خودش رو اتفاقي مي ديد (توي اتاق عمل)  اتفاقي كه ميگم چون تصميم داشتم تا زماني كه به سن درك و فهم كامل نرسيده اين فيلم رو بهش نشون ندم چون دوست نداشتم فقط به عنوان يه فيلم معمولي به اون نگاه كنه بلكه خيلي عميق تر از اينها  همونطور كه خودم هنوز بعداز دوسال و هشت ماه هروقت اون فيلم رو نگاه ميكنم هاي هاي گريه ميكنم البته گرية شادي و يه حس شيرين كه نمي تونم بگم ولي فكر ميكنم شاهد قشنگترين صحنه هاي زندگي خودم هستم و اين برام خيلي لذت بخشه كه من مردم و با بدنيا آمدن اون دوباره زنده شدم. خوب بگذريم بدجوري پريدم وسط حرف خودم .داشتم براي منگولك تعريف ميكردم كه شما توي دل من بودي و وقتي كه يه كمي بزرگ شدي و من دلم براي شما تنگ شد به خدا گفتم كه ديگه منگولكم رو از توي دلم بيار بيرون و بعدش رفتم بيمارستان و ......... الي آخر. همون موقع خيلي سئوالهاي جالبي ازم كرد و گذشت.

ديشب كه طبق معمول هرشب بعداز اينكه رسيديم خوونه منگولك سركامپيوترش بود و منهم داشتم جلوي تلويزيون كمي استراحت مي كردم دوست خوبم بهم زنگ زد و بعداز اينكه كلي با هم حرف زديم و بازهم مثل هميشه به من انرژي مثبت داد و كلي سرحال شدم، زحمت كشيدم و از جام بلند شدم يه موزيك شاد گذاشتم و حالا حركات موزون نكن كي بكن (سوء تفاهم نشه گفتم حركات موزون يعني همون آيروبيك) درهمين موقع منگولك هم مثل اينكه سرذوق آمده بود از اتاقش بيرون آمد و گفت : مامان بهانه ميخوام دوباره برم توي دل سما تا دوتائي با هم برقصيم....... خلاصه نخواستم توي ذوق بچه بزنم ، نشستم روي زمين و با هزاربدبختي بغلش كردم و با دوتاپاهاش كردمش توي پيراهنم كه خوشبختانه خيلي گشاد بود، دقيقا" انگار كه كيسه اي از گردن من آويزون بود و منگولك رفته بود توي كيسه يه چيزي شبيه كانگورو شده بوديم. نمي دونيد كه چقدر ذوق ميكرد از اينكه دوباره رفته توي دل من.

بعدش هم جاي شما خالي كلي با هم ورزش كرديم طوريكه كه ديگه من نفس برام نمونده بود، آخه هم ماشاا... بچم در مقابل مامانش كمي سنگينه (البته همش 14 كيلوهستش) هم اينكه پاهاش از زير پيراهن من زده بود بيرون گير ميكرد روي زانوهام و دستهامم كه دور كمر منگولك گره كرده بودم و ......معلومه ديگه خوب نمي تونستم خوب برقصم

خلاصه اگر كسي صداي مادوتا رو از توي راه پله ها مي شنيد فكر ميكرد خداي ناكرده زده به سرمون كه دونفري اين همه سروصدا راه انداختيم و جيغ و هوار مي كنيم.

ولي خيلي خوب بود كلي شاد شديم و تخليه انرژي كرديم. فكركنم به همين خاطر بود كه ديشب منگولك سرحال بود و نق نزد كه پس كي بريم كلبة سادي و سرزمين عزايب (عجايب)........

پ. ن : عنوان مطلبم فقط يه پيغامه جدي نگيريد. 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384 و ساعت 1:31 بعد از ظهر | 
باباجون با اين بلاگفاتون از صبح تابه حال نتونستم يه مطلب پست كنم

(قابل توجه باباي البرز)

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384 و ساعت 12:22 بعد از ظهر | 
جوجه ها خيلي دوستون دارم

ديروز عصر وقتي رسيدم خوونه مامان گفتند كه امشب شام پيش ما باش آخه جوجه بزرگه قراره شام بياد اينجا. خيلي خسته بودم و ميخواستم بهانه بيارم، خودم رو زدم به كوچة علي چپ و طوريكه گوئي بيخبر از آمدن اين ميهمان عزيز هستم گفتم : جدي مگه قرار جوجه بياد اينجا چطور وسط هفته ؟؟؟  ولي نه مامان جان خيلي خسته ام بايد برم خوونه ، مامان گفتند خوب برو كمي استراحت كن ، گفتم نه بايد برم حمام !! مامان گفتند : امروز راديو اعلام نكرده كه آب خيابان گلستان قرار قطع بشه ؟؟؟ گفتم كه نه منظورم اينه كه لباس تميز ندارم. بازهم مامان گفتند: خوب ديگه چاره چيه حالا استثنا" اجازه ميدم از لباسهاي من استفاده كني. خلاصه از اونجائي كه فراموش كرده بودم كه مامان گرامي بنده هميشه از نگاههاي ما همه چيز رو تا انتها مي خوندند و مقاومت فايده اي نداره تسليم شدم.......

خلاصه حدود يكساعت بعداز رسيدن من جوجه بزرگه از سركار برگشت و تندتند در حال صفا دادن سروصورت و تعويض لباس و ادكلن و خلاصه آخه : ((خبردادن يارمياد دلبرودلدار مياد)) اگه اون صفا نمي داد پس كي بايد صفا ميداد!!!!! بعدازكمي كه گذشت راه رفتن هاي جوجه كوچيكه كه معمولا" موقع اضطراب و نگراني عود ميكنه شروع شد..... دور اتاق ، توي آشپزخانه، توي اتاق خواب خودش جلوي پنجره و بعد از كمي مكث دوباره به طرف آشپزخانه و ......

اينقدر راه رفت و به ساعت نگاه كرد كه ديگه منهم كم كم نگران شدم. گفتم چيه دادي (داداشي) چرا نگراني ؟؟ گفت نه نگران نيستم فقط كمي جوجه دير كرده. گفتم خوب نگراني نداره الان دقيقا" ساعت اوج ترافيكه اون طفلي هم كه محل كارش تا اينجا خيلي دوره خوب معلومه ديگه حتما" توي ترافيك مونده. خلاصه مثل مرغ سركنده حدود سه ربع فقط راه رفت و نچ نچ ميكرد. آخه نگران جوجه اش بود حق داشت كلافه باشه . كه بالاخره با صداي زنگ چنان به طرف آيفون پريد كه نزديك بود كله پا بشه (آخ كه پدرعشق و عاشقي بسوزه...)

بالاخره جوجه بزرگه وارد شد و نوك زدن هاي عاشقانه هم شروع شد ... (مجبورم بقيه داستان رو سانسوركنم چون خودم هم نديدم در اتاق بسته بود)

القصه بعداز صرف شام و ميوه و چاي جوجه بزرگه گفت كه ديگه بايد بره خوونه و استراحت كنه ، ضمنا" من حدود دوهفته است كه از ساعت 6 به بعد ماشين ندارم و باوجود منگولكم رفت و آمد برام خيلي مشكل شده و از اونجائي هم كه از قديم گفتند : كور از خدا چي ميخواد دوتا چشم بينا ..... منهم از فرصت استفاده كردم و زود آماده شدم و خواهش كردم من رو هم برسونند. همين موقع آقا منگولك كه تا حالا مشغول بازي با كامپيوتر دائي بود از جا پريد و رفت تو بغل مامان جون. شروع كرد به تعارف و اصرار كه : سما هم بايد بيائي خوونه ما. مامان جون كه از اين دعوت شبانه حسابي غافلگير شده بود بعداز كلي ماچ و موچ و چلاندن گفت : نه پسرم الان شبه ديروقته باباجون خسته است ميخواد شام بخوره، نماز بخونه و بعدش بخوابه . شما برو خونتون  ما فردا مياييم. منگولك حاضرجواب هم فورا" رفت طرف باباجون و گفت: باباجون بريم خوونه ما سما استلاحت كن بعدس مامان بهانه به سما سام بده بخور ، تازه ما هم خونمون نماز داريم سما نمازبخون و بعدبرو تو تخت من بخواب . باسه ...... ديگه تصوركنيد كه قيافة مامان جون و باباجون بعداز شنيدن اين دعوت از طرف تنها نوة دردانه چه شكلي شده بود . كم مونده بود سر بغل كردن و بوسيدن منگولك خون و خون ريزي بشه كه من و دائي  شروع كرديم به وساطت .

اما از اونجائي كه بچه ام مثل مادرش زود كوتاه مياد و سمج بازي بلد نيست گفت : باسه پس ما ميريم سما هم زود بيائيد. جوجه ها زحمت كشيدند و من و منگولك رو تا خوونه رسوندند.

جالب اينجاست كه به محض اينكه رسيديم خوونه با وجود اينكه ساعت حدود يازده و نيم شب بود ديدم فورا" دويد رفت توي اتاق و جاروبرقي رو كشان كشان وسط اتاق آورد . با تعجب پرسيدم كه پسرم اين موقع شب چرا جاروبرقي آوردي ؟؟ گفت آخه ميخوام خونمون و زاروبرقي بكسم بعد مرتب كنم مامان جون و باباجون و دائي ميخوان الان بيان بايد همه زا تميز و مرتب باسه ديگه .....

از خنده غش كرده بودم . شنيده بوديم كه دختر از كارهاي مادر تقليد مي كنه ولي نديده بوديم كه پسرهم كارهاي مامان و تقليدكنه و ظرف بشوره ، جاروبرقي بكشه، لاك بزنه و تازه آرايس هم بكنه ...

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 و ساعت 9:4 قبل از ظهر | 

با ياد سر زلف تو ديوانه ام امشب

                        با خويشتن از عشق تو بيگانه ام امشب

عشق تو به دل آمد و اين سيل بلاخير

                        ره يافته خوش در دل ويرانه ام امشب

پرواي پر سوختنم نيست كه از شوق

                        پيش رخ چون شمع تو پروانه ام امشب

از چشم تو آموخته ام شيوة مستي

                        زانروست كه در گوشة ميخانه ام امشب

از آه  برافروخته  اين سينة خاموش

                        و از اشك لبالب شده پيمانه ام امشب

 

(تقديم به دوست خوبم كه با صدايش آرامش را برايم به ارمغان مي آورد)

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه یازدهم مهر 1384 و ساعت 11:27 قبل از ظهر | 

بعضي ها خيلي غيرقابل نفوذ هستند. خيلي غير منطقي هستند. خيلي خودخواه هستند. خيلي مغرور هستند. خيلي يك دنده هستند. حرف حرف خودشونه و حتي اگر خودت رو بكشي هم باز ميگن مرغ يك پا داره. و از همه بدتر تنبل و تن پرور هستند. از همه همه بدتر اينكه اصلا" شرايط روحي و جسمي ديگران رو درك نمي كنند و اصلا" كسي جز خودشون رو نمي بينند....

1-    اگر كسي تمام اين خصوصيات رو يكجا داشته باشه براي زجركش كردن طرف مقابل كافي نيست؟

2-    دراين زمان كاري جز گريه كردن و جيغ زدن مي شه كرد؟

3-    شب رو مي شه با آرامش خوابيد؟

4-    توي خواب مي شه كابوس نديد؟

5-    مي شه بازهم با آرامش منگولك رو بغل كرد و خوابيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه یازدهم مهر 1384 و ساعت 10:3 قبل از ظهر | 
سلامي چو بوي خوش آشنائي
به اصرار دوستان از پرشين بلاگ آمدم اينجا البته كمي طول مي كشه تا اينجا به روز بشه و مثل پرشين بتونم تقريبا" روزانه آپ كنم و مهمتر اينكه آرشيو پرشين رو به اينجا منتقل كنم. فقط كمي احساس غريبي مي كنم. حس آدمي رو دارم كه روز اول كاريش هست و با كسي آشنا نيست فكر ميكنم توي يه جمع غريب آمدم. ولي اشكالي نداره سعي ميكنم زودي عادت كنم.

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 3:9 بعد از ظهر | 

نمي دونم چرا از صبح هرموقع تصميم گرفتم بنويسم فقط شعر مياد توي ذهنم !!! طبع شاعريه ديگه گاهی قلمبه می شه..... خلاصه بدجوري پيله كرده و ميخواد يه جوري خودش رو از ذهنم آزاد كنه و روي صفحه بياد، ولي در برابرش مقاومت مي كنم نمي نويسمش.... ميخوام شكستش بدم. ببينم مي تونم؟؟؟؟

------------------

اخبار

بازهم سرماخوردگي منگولكم البته جديد نيست حدود 3 روزه،  ولي دكتر نبردمش آخه من خودم دكترم (عطف به جوك من خودم پليسم) چون هفتة قبل سرماخورده بود از همون داروها استفاده مي كنم البته غير از آنتي بيوتيكش.  شب كه مي خوابه خيلي سرفه مي كنه به همين خاطر اين چند روز شيرش رو كمي گرم مي كنم و بهش ميدم اونهم كلي نق ميزنه كه ((سيريخ ميخوام)) اما ديشب كه كلي سرفه كرد طوري كه نزديك بود گلاب به روتون بالا بياره موقع خواب آمد و گفت : مامان بهانه سير ولرم داغ ميخوام !!!!!!

--------------------

بازهم ديشب موقعي كه داشتم آشپزي ميكردم بندكرده بود كه من هم ميخوام ظرفها رو بسورم. هرچي بهش التماس ميكردم كه آخه مامان جون من نمي خوام شما تو شستن ظرفها كمكم كني ، بدتركارمنو زياد ميكني، گوشش بدهكار نبود كه نبود. راستي يادم رفته بود بگم كه چندروز قبل كه خيلي حالم بد بود و سرم دوباره درد ميكرد،  وقتيكه رسيدم خوونه رفتم كمي دراز كشيدم منگولك آمد و گفت مامان بهانه حالت بده؟؟ گفتم بله پسرم برو بازي كن من ميخوام استراحت كنم. حالم كه بهترشد ميام پيش شما.. گفت : نه سما بخواب من ميرم ظرفها رو مي سورم. (دهنم از تعجب باز مونده بود) به حق چيزهاي نديده بازهم لطف اين پسره بقيه كه ديگه هيييچ......

خلاصه وقتيكه صندلي مخصوص دستشويي رو كه موقع مسواك زيرپاهاش ميگذاره رو آورد و شروع به شستن ظرفها كرد يواشكي بلندشدم كه ببينم چكار ميكنه . نمي دونيد چه صحنه بامزه ايي بود حيفم آمد كه عكس نگيرم. فورا" ازش عكس گرفتم. البته هم بلد نيستم هم فرصت نكردم روشي رو كه باباي البرز بهم ياد دادن رو امتحان كنم اگر تونستم و حوصله كردم حتما" عكس پسرم رو در حال شستن ظرفها براتون ميگذارم. البته به شرط اينكه نگيد اين بهانه چقدر شلخته است ها آخه تازه از شركت رسيده بودم و حالم خيلي بد بود و آشپزخونه خيلي شلوغ و كثيف بود. (خلاصه به بزرگي خودتون ببخشيد) حالا ببينم اصلا" مي تونم عكس رو بگذارم يا نه؟؟؟؟

خلاصه ديشب سرش رو گرم كردم تا از شستن ظرفها منصرف شد. شانس آوردم اگرنه مثل دفعه قبل هم آشپزخونه رو آب برميداشت هم اينكه دوباره بايد يك سري لباس براش عوض ميكردم مخصوصا" كه سرماهم خورده و اصلا" هم عادت نداره به آب گرم دست بزنه توي حمام هم كلي دردسر داريم. يكسره ميخواد آب سرد رو باز كنه هميشه من گرم ميكنم و منگولك سردميكنه ،  فكرش رو بكنيد با كلي كف روي سروصورت و چشمهاي بسته يكهو آب يخ يخ بشه .....

(همينه كه هرموقع بريم حمام تمام ساختمان متوجه مي شن كه آقا منگولك رفتن حمام)

آخه جيغ بنفش تنها سلاح منه.....

شاد باشيد.

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 1:29 بعد از ظهر | 

وقتي براي برداشتن بطري آب كه اونطرف تو بود به طرفت خم شدم ، يكهو ديدم كه صورتم با صورت تو فقط به اندازة يك نفس فاصله داره. كمي بي حركت به همون حالت موندم و بعداز سالها با دقت  و از نزديك ... خيلي نزديك توي صورتت نگاه كردم.

وااااااااي چقدر اين صورت براي من غريبه شده بود، نه .... فقط يه خاطره شده بود.

زود چشمهام رو بستم تا بازهم با شنيدن صداي نفسهاي تو تجديد خاطره كنم. ولي خيلي زود به خودم آمدم و سريع از تو دور شدم چون تكاني خوردي و من ترسيدم كه يكهو چشمهايت رو بازكني و از خواب بيدار شوي و اونوقت از ديدن غربيه ايي بالاي سرت وحشت كني......

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 2:41 بعد از ظهر | 

كاشكي مي دونستم كه اين خداي مهربون موجود كثيف، بدتركيب، سمج، و خوفناك رو براي چه كاري آفريد؟؟؟؟؟ البته وقتي كه اين سئوال رو از يه آقاي محترمي كردم ايشون فرمودند: كه يك سلاح جانانه براي آقايون!!!!!  ولي خداوكيلي عجب جوابي دادها  ، راست ميگفت من يكي كه براي فرار از اين سلاح حاضرم سرم رو هم بدم.

خلاصه ديروز عصر كه با منگولك رسيديم خوونه اولش كلي داستان داشتيم :
آقامنگولك ما از اونجائي كه كمي تنبل و لوس تشريف دارند وقتيكه دوتا پيچ از راه پله ها رو زحمت كشيدند و بالا آمدند.... شروع كرد به نق نق كه مامان منو بغلم كن ، گفتم : نمي شه مامانم دستم و ببين ؟؟ كيف دارم ، ساك دارم  ، كوله پشتي شما، تازه يه زونكن گنده به اضافة يك پاكت
A4 هم زير بغلم ....  اما گوش آقا به اين حرفها بدهكار نبود ايستاد و شروع كرد به نق و بعدش هم گريه ، منهم خيلي خونسرد آمدم بالا و وارد آپارتمان شدم.

خلاصه بعداز اينكه حدود 10 دقيقه گريه  وجيغ كشيدن بالاخره تسليم شد و آمدبالا و وارد شد و با همون صداي گريه جلوي در كفشهاشو از پادرآورد و مستقيم آمد جلوي من كه روي كاناپه ريلكس نشسته بودم و داشتم كانالهاي تلويزيون رو مي گشتم، و با همان حالت گريه يه ماچ آبدار ازم كرد و گفت :  ببخسيد بوست كردم. اين تكيه كلامشه وقتيكه باهاش قهركنم فورا" مياد بوسم ميكنه و ميگه : ديگه بوست كردم (منظورش اينه كه ديگه تمومش كن)

منهم بخشيدم و گفتم خيلي خوب حالا بدو بريم دستشوئي دست و صورتت رو بشور كه خيلي كثيف شده. راه افتاديم به طرف دستشوئي و به محض اينكه درو بازكردم چشمتون روز بد نبينه!!!! يك عدد گودزيلاي گنده جلوي در ايستاده بود و بربر به من نگاه ميكرد، چنان جيغي كشيدم كه نمي دونم طفلي منگولك كي فراركرد و رفت توي اتاقش و در رو هم بست!!!

منهم خودم فراركردم و از اونجائي كه بسيار آينده نگر هستم و احتمال دادم كه آقا سوسكه الان ديگه تشريف ميارن بيرون رفتم و روي كاناپه ايستادم، و شروع كردم به داد و فرياد : منگولكم ماماني بيا بيرون برو حشره كش رو براي من بيار. اونهم در و محكم بسته بود و ميگفت : نه مامان الان سوكسه مياد منو ميخوره ، سما برو بيار همونجا توي دسسويي گذاستيس...

بالاخره بعداز يكربع كه ديدم خبري نشد پائين آمدم و آروم و بي سروصدا رفتم و حشره كش رو برداشتم و از فاصلة سه متري اينقدر زدم روي آقا سوسكه تا خودم بيهوش شدم.

البته آقاسوسكه هم پريد توي اتاق و رفت زير مبل.... بعدازيكربع اين دست و اون دست كردن و استخاره كردن كه آيا مبل رو تكان بدم يا نه ؟؟ ولي ديدم كه خبري نشد حدس زدم كه ديگه بايد مرده باشه. مبل رو كشيدم كنار ديدم بله به پشت افتاده و داره دست و پا ميزنه..

*** همينجا جا داره كه يكي از خاطرات دوران كودكيمو بگم كه خواهرم (همون خاله نونو كه الهي من فداش بشم كه دلم براش يه ذره شده) گاهي اوقات كه شيطونيش گل ميكرد به پشت روي زمين ميخوابيد و دست و پاهاش رو تكان ميداد و ميگفت من سوسكم كه برعكس افتادم اگر اذيتم كني ميپرم روت (((واااااي بلا به دور چه ها كرده اين خاله نونو با من)))

خلاصه رفتم يك عدد دستكش رزمريم دستم كردم ، بعد دستم رو داخل يك عدد كيسة دسته دار كه توش ميوه ميخريم كردم بعد يك عدد دستمال حدودا" نيم متري رو مچاله كردم و آروم روي آقا سوسكه انداختم (البته بازهم از فاصلة نيم متري) بعد با چشمهاي بسته برداشتمش و سريع دويدم و از توي پنجرة آشپزخانه پرتابش كردم توي كوچه ، و بعدش يه نفس راحتي كشيدم. البته ناگفته نماند كه بلافاصله از كارم پشيمون شدم چون اولا" شايد روي سر يه بيچارة  فلك زده اي افتاده باشه دوما" اينكه اگر هواي آزاد بهش بخوره و دوباره جوون بگيره و .....

بعدش رفتم سراغ منگولك كه همونطوري توي اتاقش ايستاده بود و بيرون هم نمي آمد و بهش خبردادم كه ماماي بيا بيرون كشتمش ....

خلاصه داستاني داشتيم ديروز ، اما ميگم اگر دوباره روزي روزگاري خداي ناكرده بازهم سروكلة يه گودزيلاي ديگه توي خوونه پيداش بشه و من نتونم به حشره كش دسترسي داشته باشم و اون سمج هم كه اصولا" دنبال آدم مي افته، بياد سراغم من چه خاكي توي سرم بريزم تازه .......................... بعداز تمام اينها ........ دلم خوش كه  پسر دارم.

اي خدا وقتيكه شانس تقسيم ميكردي من بيچاره بازكجا درگير مشكلات بودم كه متوجه نشدم تا خودم رو اون لابه لاها جا بدم؟؟؟؟؟؟؟؟ 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پنجم مهر 1384 و ساعت 1:6 بعد از ظهر | 

خوشحالم

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پنجم مهر 1384 و ساعت 9:35 قبل از ظهر | 

يك پيشنهاد

سلام به همة دوستان عزيزم- راستش عكسهايي كه مامان و باباهاي مهربون از گلهاشون توي وبلاگ گذاشتن منو يه جورايي قلقك داد تا يه تصميمي بگيرم. البته اين فقط يه نظرخواهي و بس اگر موافق بوديد لطفا" پيشنهاداتتون رو بازگو كنيد:

فكرميكنم بد نباشه تا قبل از اينكه هوا سرد بشه كوچولوهامون رو هم با همديگه آشنا كنيم و اين آشنائي رو توي وبلاگهامون كه دراصل يه دفترچه خاطرات براي خودشون هستش ثبت كنيم، مي تونيم يك روز مشخص سريك ساعتي در يك مكاني كه براي بچه ها جالب هست مثلا" بولينگ عبدو (كلبة شادي) قرار بگذاريم و هم اين جغله ها صفا كنند و هم اينكه خود ما بيشتر با هم آشنا بشيم. فكرميكنم بدنباشه ، البته گفتم فقط يه دعوت خانوادگي هستش و بس مي تونيد قبول كنيد ميتونيد هم .... (تصميم گيرنده شما هستيد و ما تابع)

به هرحال از دوستان خوبم : مامان گل و مهربون پبل -  باباي جوان و دل زندة البرز -  آناي عزيز مامان آهوخانم – مامان عزيز نيايش و اميرعلي و دوستان ديگري كه لطف ميكنن و چرنديات اينجانب رو گاهي مي خونند، خواهش ميكنم كه نظرخودشون رو به من اعلام كنند تا با همفكري هم تصميم بگيريم.

منگولك منكه از رفتن به كلبة شادي حسابي ذوق ميكنه مخصوصا" كه بدونه با دوستاش قرار بره.

منتظر جواب همگي شما عزيزان هستم.

قربان شما – مامان منگولك

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 1:27 بعد از ظهر | 

ياور هميشه مومن ياوريست كه هيچوقت نداشتم اما هميشه در روياهايم آرزوي بودن و نفس كشيدن و قدم زدن با او را داشتم. دوست دارم سر پر درد و سنگينم را در ميان دستانش رها كنم و با آرامش و بي دغدغه اشك بريزم.دوست دارم كه در روزهاي خودشكستن به دادم برسد و در شبهاي وحشت مرگم چراغي پر از مهرباني باشد و كاش مي شد ياوري باشد كه شب را از من بگيرد و به خورشيد بدهد . من به يك ناجي عاطفه احتياج دارم كه ازش جان بگيرم . ازش خون بگيرم . ازش هوا و زندگي و نفس بگيرم. من به دستاني احتياج دارم گرم و پرمحبت كه لرزشهاي بي اراده تنم را آرام كند . من به شانه اي نياز دارم كه سرم را بگذارم رويش و عميق نفس بكشم . من آغوشي مي خواهم كه به من اطمينان و اعتماد بدهد. من لباني مي خواهم كه برايم حرف بزند بي آنكه نيازي به شنيدن جوابهاي من داشته باشد.من چشماني مي خواهم كه به چشمان پرهراس و نگران من خيره بشود و نگاهم را پر از لطافت باران و گل و ترانه كند.من ياوري مي خواهم كه پالتويش را دور بدن خيس و لرزان و تنهاي اين گنجشك خيس از طوفان و بوران و رگبار زندگي بياندازد و كنار شعله هاي گرم درونش او را خشك كند .

ياور هميشه مومن ياوريست كه سالهاست چشمان ملتهبم بدنبال اوست . نمي دانم كجاست و توي كدام جاده بي انتها سرگردان مانده است . مي خواهم هر جا كه هست ديگر پيدايش بشود . دوري براي من نشده عادت ياور هميشه مومن! بايد بيايي كه رگ خشكم از تن تو جان بگيرد.بايد بيايي كه مرا به خودم نشان بدهي . بايد باشي كه بودنت را حس كنم . لمس كنم و بدانم كه هستي و خواهي ماند.بايد نگاهت را ببينم . نگاهي كه هميشه آرزو داشتم ببينم . پر از اطمينان ، سرشار از گرما و حرارت . از دانه دانه مويرگهاي چشمت صداقت و انسانيت و آرامش مي بارد . من آن را مي خواهم . بايد بيايي كه دستانت مرا در آغوش بگيرد . دستاني كه هميشه آرزو داشتم ببويم و ببوسمش . همان دستاني كه بند بندش پر از قدرت و مهرباني بي انتهاست.  همان دستاني كه با نيروي جادويي خود دانه دانه اشكهاي مرا از گونه هايم پاك كند و به دور بريزد. بايد بيايي تا اين اضطراب و لرزش درونم را با قلب پر مهرت دور بريزي . ياور هميشه مومن ! من قلبت را مي خواهم كه پر از خون تميز و پاك و خالص است . قلبي كه لبانم را بگذارم رويش و ضربانش را ببوسم.قلبي كه براي قلب تنها و زخمي ام بتپد . قلبي كه به دغدغه هاي من نخندد و برايم بگريد.من صدايت را مي خواهم كه در گوشم به زمزمه  ، ترانه اي دلنشين بخواند و برايم از روزهاي گرم و پراميد و شاد بگويد. صدايي كه هميشه آرزو داشتم بشنوم . پرطنين ، محكم و خش دار. دوست دارم به خش صدايت گوش بدهم و به همه اطميناني كه در آن موج مي زند . چقدر گرم است  چقدر گرم است . من تحمل گرما را نداشتم اما گرماي وجود تو را مي پرستم .

ياور هميشه مومن ! كاش بودي . كاش مي آمدي .

گاهي اوقات وقتيكه مطلبي رو در جايي ميبيني گويي يك مرتبه شوكه مي شي ،فكر مي كني اين مطلب رو خودت نوشتي يا كسي از زبان تو نوشته ، يه جورايي حرف دلت رو توي اون مي بيني و ناگهان توي ذهنت حك مي شه، مثل مطلب بالا

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 10:27 قبل از ظهر | 

دوست خوبم، ديروز صبح اولين كاري كه كردم باهات تماس گرفتم موبايلت رو خاموش كرده بودي، با محل كارت تماس گرفتم نبودي ، تا آخر وقت بيشتر از 100 بار با موبايلت تماس گرفتم و دائم پيغام ميداد كه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد. به محض اينكه رسيدم خوونه شمارة موبايلت رو ديدم كه روي پيغام گير تلفن افتاده  خوشحال شدم و سريع با موبايلت تماس گرفتم ولي بازهم لعنتي ميگفت كه خاموشه . داشتم ديوونه مي شدم، آخه مگه مي شه كه سركار نرفته باشي ، موبايلت رو هم خاموش كرده باشي و با من هم تماس نگيري، اين غيرممكنه ، از محالاته، يعني چه اتفاقي افتاده؟؟؟؟؟؟؟ بازهم صبح به محض اينكه رسيدم اول با موبايلت تماس گرفتم ، دوباره خاموش بود بعد با محل كارت تماس گرفتم جواب ندادي.

باور ميكني از شدت نگراني بعداز مدتها دوباره ميگرنم عود كرده و ضربان قلبم شديد شده؟

اينو برات نوشتم تا اگر وبلاگمو خوندي بدوني كه چقدر نگرانت هستم . هرچند اگرجايي باشي كه دسترسي به اين دنياي مجازي داشته باشي حتما" مي توني بامن هم تماس بگيري ، خودت ميدوني كه هر روز ........  يا لااقل اگر بعدا" خووندي بدوني كه چقدر نگرانت بودم و هستم.

خواهش ميكنم با من تماس بگير، خواهش ميكنم