از بچگي عادت نداشتم شب خوونة فاميل و آشناها بخوابم. يادمه وقتي كه يه موقع هايي هم كه هوس ميكردم خوونة فلان فاميل كه دختر يا پسر هم سن و سال خودم داشتن بمونم تا از بابا اجازه ميگرفتم ، ميگفتن : باشه! دوست داري بموني بمون ولي فكر بابارو هم بكن كه شب بايد صداي نفسهاي دخترش رو بشنوه تا خوابش ببره ..... ودختر هم كه كلي از اين حرف تكراري ذوق مرگ مي شد و با همين يه جمله خربابا مي شد و مي پريد تو بغلش.
حالا اين دختر خودش مادر شده يه مادر عاشق. البته چون پرندة كوچولوي اين مادر هنوز خيلي كوچولوهه به اينجاهاش فكر نكرده بود و پيش بيني در مورد اين اتفاق نداشت.
ديشب كه خوونه مامان جون پربود از ميهمان، آخرشب كه همگي داشتيم خداحافظي ميكرديم پانيذ كوچولو كه علاقة زيادي به منگولك من داره بغلش كرد و گفت: منگولك مياي شب بريم خوونه ما ؟؟ منگولك كه عاشق پانيذ و خاله شيوا و كل خانوادة اونهاست بلافاصله از اين حرف بل گرفت و گفت : بله برم از مامانم اجازه بگيرم. آمد وگفت : مامان من برم خوونة هانيذ (پانيذ) منهم بدون فكر و خيلي قاطع گفتم : نه!
ديدم دويد توي اتاق و گفت : باسه هانيذ بريم. من برم كوله ام رو بردارم و بريم.
آمد توي اتاقي كه من بودم و دوباره گفت : مامان بهانه كوله ام رو بنداز پستم ميخوام برم.
منكه حسابي جا خورده بودم و داشتم فكر مي كردم كه چي بگم . گفتم باشه برو مامان ولي من شب پيش كي بخوابم اگر تنها باشم گريه ميكنم ها!! همونطور كه داشت كوله اش رو پشتش مينداخت گفت : باسه من ميرم خوونه خاله سيوا بعد فكر ميكنم خوونة سما هستم
.
بعدش سريع برگشت و از مامان جوون و باباجوون و دائي و بنده خداحافظي كرد و به خاله شيوا كه گرم خداحافظي بود گفت: خاله سيوا زود باس ديگه ، ديره عمو داريوس منتظره!!
(پناه برخدا ، پسره به همين راحتي داشت ميرفت)
خلاصه وقتيكه همه ديدند خيلي جدي خداحافظي كرد و از پله ها رفت پائين به من گفتند اگر فكر ميكني كه مي مونه و گريه نمي كنه ببريمش و خودت فردا بعداز اداره بيا دنبالش !!! ببخشيد!!!!! يكهو بگيد برو بميرديگه. داشتم قاطي ميكردم كه از اونجائي كه مامان جوون كاملا" به اخلاقم آشناست پريدن وسط و گفتن : نه اصرارنكنيد اون بدون مامانش حتي اينجا هم نمي مونه.
آمدم توي پاركينگ كه ديدم داره سوار ماشين عموداريوشش مي شه تازه آقا براي خودش جلو هم نشسته بودند و دستور آهنگ مارتيك رو به عمو داريوش مي داد .
خلاصه منهم همزمان سوار ماشين شدم و به دائي منگولك گفتم كه بهش بگو توي ماشينتون رو نگاه كن ببين مامانت داره گريه ميكنه و خودم هم دستهامو جلوي صورتم گرفتم. يكهو ديدم از توي ماشين عموداريوش پريد توبغل دائيش و خودش رو انداخت توي بغل من و محكم بغلم كرد و تندتند بوسم ميكرد. گفت مامان بهانه گريه نكن آمدم ((منوومنگولك نمي گيم اومدم يا اومد طبق عادت من اونهم يادگرفته و ميگه آمدم يا آمد، هرچند كه همه مسخرمون مي كنن ولي خوب عادته ديگه چه مي شه كرد)) بعدش هم تا خودخوونه محكم توي بغل من نشسته بود و سرش رو روي قفسة سينم پنهان كرده بود منهم واسه خودم صفا ميكردم.
اما.... اما اين مادر طي اون چنددقيقه ايي كه از خوونه مامان جون تا خوونه خودمون رسيديم غافل بود از جوجه ايي كه محكم توي بغلش بود و صداش هم درنمي اومد. واي تصور اون لحظه و بيانش خيلي برام سخته ، وقتيكه خواستم از ماشين پياده بشم توي چشمهام نگاه كرد و ديدم كه هالة دورچشمهاش قرمز شده و توي چشمهاش هم يه حلقه اشك مثل بلور جمع شده و خيلي مقاومت مي كنه كه بيرون نريزه، و لبهاش ، لبهايي كه ريزريز مي لرزيد و ...
وقتيكه متوجه اين حالتش شدم يكهو به حالت جيغ كوچولو گفتم : چي شده مامانم ، چرا بغض كردي ، داري گريه ميكني، مگه مامانت مرده كه تو اينطوري بغض كردي ...
و هردو توي پاركينگ توي بغل هم گريه كرديم .. گريه كرديم و گريه كرديم...


نمي دونم ، نفهميدم اين پرنده كوچولوي مهربون از اينكه مامانش رو ناراحت كرده بود بغض داشت يا ازاينكه نتونسته بود بره خوونه خاله شيوا ؟؟؟؟؟؟؟؟ (هرچي بود حالتش برام خيلي عجيب بود ، خيلي)
حالا می فهمم چرا بابام نمی گذاشتن من شب جايی بمونم!!؟؟؟
باباگلم به اندازه دوتا دنيا دوستون دارم
