تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 

يعني كارديگه اي غيرازاين مي تونستم بكنم؟؟؟ نه به خدا وقتيكه موجودي كه از پوست و خون خودمه، وقتيكه اون تنها بهانة زندگيمه، وقتيكه او تنها دلخوشي و سرماية منه، وقتيكه .....

از لحظه اي كه رسيد با جيغ و شادي وارد خوونه شد. بعدش هم بلافاصه لباس راحتي پوشيد و با صداي بلند موزيك كه الحق آدم رو در هر شرايطي به وجد مي آره (نمرة بيست كلاس و نميخوام) شروع به رقصيدن و جيغ زدن كرد، هانيذ جوون هم كه از رفتن منگولك حسابي سورپرايز شده بود اونو با يه صوت كه معمولا" اونو مي شه توي دهن داورهاي فوتبال پيدا كرد همراهي و تشويق ميكرد. حالا فكرش رو بكنيد ساعت 9 شب ، خسته از يك روز كاري، باعجله آماده شدن و بعدش هم يك اتوبان پرترافيك كه صدرحمت به خيابونهاي شلوغ داخل شهر، (ميگم خوش به حال اونهايي كه اين آخر تعطيلات رو رفتند مسافرت علي الخصوص شمال) طوري كه تا ورودي جاده چالوس بسته بود، در اين شرايط بخواي اون ديسكو رو هم تحمل كني!!!! اما ... مگه غيراز اين بود كه مامان بهانه فقط به خاطر منگولك اينكار رو كرده بود و نه تنها حق نداشت غرغركنه بلكه بايد اونها رو همراهي هم ميكرد.

خلاصه تا سه شنبه شب هركاري كه دلش خواست كرد ، از رقصيدن و توپ بازي و آب بازي و آتيش روشن كردن و ...... تصورش رو بكنيد كه ديشب ساعت 12:30 منگولك من با چه قيافه و سرووضعي اونهم در يك خواب عميق به خوونه برگشت.

خودم كه ياد بچه هاي خوشگل و بانمك و در عين حال خاكي و خولي روستا افتادم كه لپهاي قشنگشون در اثر خاك و آفتاب خشك شده و كمي هم گلي رنگ. پاهاشون از شدت خاك سفيد شده و موهاشون بوي دود و آتيش ميده، افتاده بودم. ولي خوب چاره ايي نداشتم خواب بود اونهم از نوع عميق.... مجبور بودم همونطور توي تخت بگذارمش، ولي خوب نگران نيستم چون امروز مهدنرفته و پيش ماماجونش مونده ، مي دونم عصركه برم خوونه يه منگولك تميز و خوشگل و سير بهم تحويل ميدن.

بالاخره وجدانم راحت شد و تلافي اون بغض و گرية بچم رو درآوردم . (خداروشكر)

تازه منگولك خبرنداره دوباره روز پنجشنبه قرار هانيذ بياد پيشش!!!!!!!!

((ولي اون جنگولك بازيها توي يه ويلاي 700 متري اونهم وسط يه باغ كجا و

توي يه آپارتمان 59 مترو75 سانتيمتري كجا...؟ ولی خوب به دردسرش می ارزه، مگه نه؟؟))

شادوسلامت باشيد

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سی ام شهریور 1384  |
 

از بچگي عادت نداشتم شب خوونة فاميل و آشناها بخوابم. يادمه وقتي كه يه موقع هايي هم كه هوس ميكردم خوونة فلان فاميل كه دختر يا پسر هم سن و سال خودم داشتن بمونم تا از بابا اجازه ميگرفتم ، ميگفتن : باشه! دوست  داري بموني بمون ولي فكر بابارو هم بكن كه شب بايد صداي نفسهاي دخترش رو بشنوه تا خوابش ببره ..... ودختر هم كه كلي از اين حرف تكراري ذوق مرگ مي شد و با همين يه جمله خربابا مي شد و مي پريد تو بغلش.

حالا اين دختر خودش مادر شده يه مادر عاشق. البته چون پرندة كوچولوي اين مادر هنوز خيلي كوچولوهه به اينجاهاش فكر نكرده بود و پيش بيني در مورد اين اتفاق نداشت.

ديشب كه خوونه مامان جون پربود از ميهمان، آخرشب كه همگي داشتيم خداحافظي ميكرديم پانيذ كوچولو كه علاقة زيادي به منگولك من داره بغلش كرد و گفت: منگولك مياي شب بريم خوونه ما ؟؟ منگولك كه عاشق پانيذ و خاله شيوا و كل خانوادة اونهاست بلافاصله از اين حرف بل گرفت و گفت : بله برم از مامانم اجازه بگيرم. آمد وگفت : مامان من برم خوونة هانيذ (پانيذ) منهم بدون فكر و خيلي قاطع گفتم : نه!

ديدم دويد توي اتاق و گفت : باسه هانيذ بريم. من برم كوله ام رو بردارم و بريم.

آمد توي اتاقي كه من بودم و دوباره گفت : مامان بهانه كوله ام رو بنداز پستم ميخوام برم.

منكه حسابي جا خورده بودم و داشتم فكر مي كردم كه چي بگم . گفتم باشه برو مامان ولي من شب پيش كي بخوابم اگر تنها باشم گريه ميكنم ها!! همونطور كه داشت كوله اش رو پشتش مينداخت گفت : باسه من ميرم خوونه خاله سيوا بعد فكر ميكنم خوونة سما هستم.

بعدش سريع برگشت و از مامان جوون و باباجوون و دائي و بنده خداحافظي كرد و به خاله شيوا كه گرم خداحافظي بود گفت: خاله سيوا زود باس ديگه ، ديره عمو داريوس منتظره!!

(پناه برخدا ، پسره به همين راحتي داشت ميرفت)

خلاصه وقتيكه همه ديدند خيلي جدي خداحافظي كرد و از پله ها رفت پائين به من گفتند اگر فكر ميكني كه مي مونه و گريه نمي كنه ببريمش و خودت فردا بعداز اداره بيا دنبالش !!! ببخشيد!!!!! يكهو بگيد برو بميرديگه. داشتم قاطي ميكردم كه از اونجائي كه مامان جوون كاملا" به اخلاقم آشناست پريدن  وسط و گفتن : نه اصرارنكنيد اون بدون مامانش حتي اينجا هم نمي مونه.

آمدم توي پاركينگ كه ديدم داره سوار ماشين عموداريوشش مي شه تازه آقا براي خودش جلو هم نشسته بودند و دستور آهنگ مارتيك رو به عمو داريوش مي داد .

خلاصه منهم همزمان سوار ماشين شدم و به دائي منگولك گفتم كه بهش بگو توي ماشينتون رو نگاه كن ببين مامانت داره گريه ميكنه  و خودم هم دستهامو جلوي صورتم گرفتم. يكهو ديدم از توي ماشين عموداريوش پريد توبغل دائيش و خودش رو انداخت توي بغل من و محكم بغلم كرد و تندتند بوسم ميكرد. گفت مامان بهانه گريه نكن آمدم ((منوومنگولك نمي گيم اومدم يا اومد طبق عادت من اونهم يادگرفته و ميگه آمدم يا آمد، هرچند كه همه مسخرمون مي كنن ولي خوب عادته ديگه چه مي شه كرد)) بعدش هم تا خودخوونه محكم توي بغل من نشسته بود و سرش رو روي قفسة سينم پنهان كرده بود منهم واسه خودم صفا ميكردم.

اما.... اما اين مادر طي اون چنددقيقه ايي كه از خوونه مامان جون تا خوونه خودمون رسيديم غافل بود از جوجه ايي كه محكم توي بغلش بود و صداش هم درنمي اومد. واي تصور اون لحظه و بيانش خيلي برام سخته ، وقتيكه خواستم از ماشين پياده بشم توي چشمهام نگاه كرد و ديدم كه هالة دورچشمهاش  قرمز شده و توي چشمهاش هم يه حلقه اشك مثل بلور جمع شده و خيلي مقاومت مي كنه كه بيرون نريزه، و لبهاش ، لبهايي كه ريزريز مي لرزيد و ...

وقتيكه متوجه اين حالتش شدم يكهو به حالت جيغ كوچولو گفتم : چي شده مامانم ، چرا بغض كردي ، داري گريه ميكني، مگه مامانت مرده كه تو اينطوري بغض كردي ...

و هردو توي پاركينگ توي بغل هم گريه كرديم .. گريه كرديم و گريه كرديم...

نمي دونم ، نفهميدم اين پرنده كوچولوي مهربون از اينكه مامانش رو ناراحت كرده بود بغض داشت يا ازاينكه نتونسته بود بره خوونه خاله شيوا   ؟؟؟؟؟؟؟؟ (هرچي بود حالتش برام خيلي عجيب بود ، خيلي)

حالا می فهمم چرا بابام نمی گذاشتن من شب جايی بمونم!!؟؟؟

باباگلم به اندازه دوتا دنيا دوستون دارم

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384  |
 

No one can go back and make a brand new start

Anyone can start from new and make a brand new ending.

 

نمي دونم دوست داريد ترجمه كنم يا خودتون حتما" مي دونيد، به هرحال خيلي جالب بود حيفم آمد براي شما ننويسم ، منكه خيلي تحت تاثير اين متن قرار گرفتم شما چطور؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384  |
 

چقدرقشنگه كه روزت رو به اميد ديدن كسی  يا   انجام كاری  شروع كني

چقدرقشنگه وقتي كه نيمه هاي شب از خواب پريدي سريع به ساعت نگاه كني كه پس كي صبح ميشه

چقدرقشنگه كه وقتي كه صبح شد عجله داشته باشي كه از خوونه بزني بيرون

چقدرقشنگه كه وقتي كه از خوونه زدي بيرون عجله داشته باشي كه زودتر برسي

چقدرقشنگه كه وقتي كه رسيدي عجله داشته باشي كه ...........

اميد اگر تو نبودي كه من تا به حال مرده بودم

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384  |
 

چند روزي بود كه ميخواستم در مورد اين وبلاگ يه چيزهايي بنويسم ولي هربار فرصت نميكردم تا امروز كه ديدم اين دوتا جوون عاشق خيلي به من  لطف كردن و كلي خجالتم دادن.

به همين دليل گفتم شايد شما هم مثل من از شعر و شاعري خوشتون بياد و بد نباشه كه با نظرهاتون اونها رو تشويق به نوشتن كنيد.

منكه خيلي خوشم اومد خوبه كه شماهم يه سري بهشون بزنيد. آخه نوشته هاي ما (البته خودم رو ميگم) همش شده يكنواخت از مشكلات زندگيم و يك سري كارهاي روزمره كه شايد براي هممون پيش بياد.

به هرحال فقط ميخواستم همينو بگم چون امروز به اندازه كافي نوشتم .

تا بعد.

براي منگولك من و همة منگولكهاي دنيا ، دعا كنيد كه هميشه سالم و سرحال باشن (آمين)

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384  |
 هذيان

 هذيان

 

مامان جون  : من سنه گوربان

منگولك       : سن منه يوخ

مامان جون  : گاشلاري كمان

منگولك        : دوزلري اوخ  (جوزلري) (ببخشيد حوصله ترجمه ندارم)

ديشب منگلوگم رو بردم دكتر و بعداز اينكه معاينه ش كرد گفت سرماخوردگي همراه با عفونت لوزه ها و كمي هم گوش. (شبنم جون ظاهرا" آب دهنش به خاطرگلودردش بود نه انگل) البته با اصرار من دكتر براش آزمايش ادرار و سه مرتبه هم مدفوع نوشت. بعداز دكتر بردمش آزمايشگاه و آزمايش ادرارش رو داد. اميدوارم نتيجه آزمايش چيزي نباشه

تاقبل از خواب داروهاش رو بهش دادم و رفتيم دوتائي توي رختخواب ، بعدازاينكه قصه اش رو براش تعريف كردم بلافاصله خوابش برد و بعدازاينكه مطمئن شدم پسركم خواب رفت خودم هم كه خيلي خسته بودم خوابيدم. تا ساعت 4 صبح ، ساعت 4 صبح بود كه به صداي شعر خوندن منگولك از خواب پريدم ، خودش رو چسبونده بود به من طوري كه كاملا" گرماي دهنش و بدنش رو احساس ميكردم داغ داغ بود. راستش خنده ام گرفت كه توي خواب شعر تركي كه مامان جون يادش داده بود رو مي خوند و مي خنديد. صورتش رو بوسيدم اونهم انگار كه خواب و بيدار بود دستهاش رو طبق عادت يكيش رو زير سرم و ديگري رو دور گردنم انداخت. چند لحظه همين مدلي خوابيد بعد گفت : مامان آب ميخوام. گفتم باشه پسرم شما بخواب من ميرم برات ميارم. گفت: باسه . ولي تا رفتم از توي يخچال براش آب بيارم ديدم دنبالم آمد و با چشمهاي بسته پشت سرم ايستاد ، جالبه كه توي همون حالت خواب و بيداري و تب به محض اينكه ليوان آبش رو بهش دادم گفت: مرسي مامان (اين عادت هميشگيه هرچی بهش بديم فورا تشكرميكنه) . تا ته ليوان و خورد و رفت خوابيد. ولي تا ساعت 6 صبح دائم توي خواب حرف ميزد و آب ميخورد و از كنارمن تكون هم نمي خورد، ساعت 7  هم آنتي بيوتيك ش رو دادم و بردمش خوونه مامان جون،  ولي به محض اينكه توي رختخوابش خوابيد شروع كرد به گريه كردن و دست منو محكم گرفته بود، ميگفت نرو مامان نرو، اصلا" بريم خونمون، ميخوام بگل *سما بخوابم. (شما)

* منگولكم دوتاكلمه رو اصلا بلدنيست حتي معني اش رو هم نميدونه (1-تو 2-آره)

خلاصه هرچي باهاش حرف ميزدم فقط گريه ميكرد . راستش خودم هم حسابي گريه ام گرفته بود (چقدرلوس) آخه گريه نميكرد كه هق هق ميكرد. منهم ديدم ديگه طافت ندارم و هرچي بيشتر بمونم تحملم كمتر ميشه و دست آخر هم بايد ميگفتم ... باباي آقاي اخلاقيان و... خانه ماندن همانا حكم اخراج همان ، و چون اگر اخراج ميشدم بايد به عنوان يك راننده تاكسي سرويس (اخيرا" خيلي از آژانسهاي بالاي شهر راننده خانم استخدام ميكنن) در اختيار دوستان عزيز مي بودم ، سريع گوشهام رو گرفتم و از خوونه فرار كردم و تا محل كارم گازيدم و گازيدم.

به پيشنهاد دوست عزيزم (س) نوشتم ديگه نمي دونم چي بنويسم تا تخليه بشم، واقعا" فكرم كارنمي كنه، از صبح تا الان كه ساعت حدود 10 چهاربار تلفن كردم ديگه مامان جون عصباني شده كه بذار بخوابيم بچه هم خوابيده. ولي چكاركنم نگرانم. اصلا" نمي تونم كاركنم. از صبح تا به حال فقط يكي از كارهام رو انجام دادم (زحمت كشيديد- خسته نباشيد خانم) دورازچشم آقای اخلاقيان چكاركنم منگولك تمام زندگي و دارائي منه، حتي تحمل ديدن يك قطره اشكش رو هم ندارم. ولي شمارو به خدا سرزنشم نكنيد خودم مي دونم كه يه سرماخوردگي ساده است ، چيزمهمي نيست بله ميدونم منگلولك من خيلي بدتر از اينها مريض شده خيلي ، ولي اونموقع من قوي تر بودم ، تحملم بيشتر بود تازگيها خيلي بي جنبه شدم  كم طاقت شدم، مگه مي شه كه بچه مريض نشه، مامان جون ديشب ميگفتن : توخودت تا كمي از آب و گل دربياي من و پدرت رو كشتي، انواع و اقسام بيماريها رو گرفتي تا حالا واسه خودت آدم شدي البته فكر ميكنم به قول دكتر منگولك كه معتقده : كسانيكه در دوران كودكي زياد مريض شدن  در بزرگسالي مقاوم تر هستن. راست ميگه من واسه خودم پوست كلفتي هستم. مريض نمي شم اگر هم بشم صدام درنمياد و با تمام بدحالي بازهم از عهدة تمام كارهام برميام و اصلا" استراحت و پرهيز نمي كنم. اما نه .. دلم نمي خواد منگولك الان مريض بشه تا توي بزرگسالي قوي باشه ميخوام هميشه قوي باشه هميشه.

ديگه خسته شدم مي دونم امروز هيچ خواننده اي نخواهم داشت هركسي قيافه اين متن رو ببينه هم وحشت ميكنه هم حتما" ميگه بروبابا كي حوصله داره اينهمه چرنديات رو بخونه.

راست ميگيد، حق باشماست اين چرنديات فقط حرفهاي تنهائي خودم بود و بس فقط خواستم به قول (س) كمي سبك بشم هرچند كه هنوز هم قلبم تيرمي كشه. آخه منگولك دوست داره مامانش پيشش باشه.

ولي با همه اينها شايد بازهم بنويسم بازهم بازهم .

خدايا آهاي آقاي خدااااا مريضي و تب منگولك رو قلمبه بده به مامانش ، با جون و دل مي پذيرم

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384  |
 

درد  ٭ ديوونگي

ديشب من و منگولك قرار بود با هم بريم ميهماني، بعداز اينكه رسيديم خوونه، دوشي گرفتيم و آماده شديم و ساعت 7:30 عصر (اوج ترافيك) از خوونه زديم بيرون.

بعداز طي كردن مسيرهاي وحشتناك و خسته كنندة اتوبان نيايش، ميرداماد، شريعتي ودرنهايت ظفر... خلاصه ساعت 8:10  به منزل دوست عزيزم شيده جون رسيديم. البته منگولكم  اينقدر خسته شده بود كه تمام مسير و چرت زد. بعداز حدود دو يا سه ساعت گپ و خوش و بش هاي خانمانه!!! و تجديد خاطرات نوجواني و جواني، آقا منگولك ساز رفتن آغاز كرد. منهم كه از ديدن شيدة عزيزم سير نمي شم مخصوصا" كه جمعة همين هفته براي زندگي داره ميره استراليا، به هرحال بعداز كلي ماچ وموچ و .... ، خداحافظي كرديم و آقامنگولك كه حسابي شيرو كيك خورده بود و خوابش رو هم كرده بود و سروحال شده بودند و خوشبختانه مسيرهم اتوباني بود و از ترافيك هم خبري نبود ووو ........... اين قسمت رو يواشكي بخونيد(دلم گرفته بود، از خيلي چيزا، يكي ش رفتن دوست عزيزم كه حدود 22 سال باهم بوديم...  ، "بقيه بماند" راه اتوباني باز، نسيم خنك شبانگاهي و موزيك ملايم گوگوش و سرعت ...........

يكهو به خودم آمدم ديدم منگولك فرورفته توي صندلي و صداش هم در نمي ياد، فكر كردم بچه م ترسيده ، ولي وقتيكه توي صورتش نگاه كردم لبخندي از روي رضايت تحويلم داد و دستهاي گرم و تب دارش رو روي دستم كه روي دنده گذاشته بودم گذاشت واااااي ، كه بيشتر مامان خل و چلش رو تحريك كرد، البته بعدش كه به خودم آمدم راستش خيلي ترسيدم مخصوصا" از حماقتي كه كرده بودم ، آخه اصلا يادم رفته بود كه منگولكم كنارمه فورا" سرعتم رو كم كردم،  به هرحال سالم رسيديم خوونه ، ولي بازهم ديرخوابيدم و امروز صبح خسته و خواب آلود و ...

٭ قابل توجه يكنفر كه هميشه به من ميگه ديوونه

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384  |
 

امروز خيلي دلم گرفته ، خيلي خسته ام ، تصميم داشتم بنويسم ، اينقدر بنويسم و بنويسم تا قلبم كمي از شكايت تهي بشه، ولي نشد، تنها به همين چند خط افاقه ميكنم:                                          

همين الان از مهدكودك منگولكم تماس گرفتند كه منگولك حالش خوب نيست. نمي دونم دوروز قبل بردمش دكتر و گفت مشكلي نيست ولي دوباره ...

ديگه فكرم كار نمي كنه ، مجبورم تا ظهر صبر كنم و ظهر به بعد برم سراغش ، ديگه بهم مرخصي نمي دن يعني ديگه مرخصي ندارم كه بگيرم.

ولي ... پدر آقاي اخلاقيان ، شده بي اجازه هم ميرم. فكركنم منگولك به آغوش من نياز داره ، آخه براي يك پسر مهربون كه از حالا با سن و سال كمي كه داره مثل يك مرد ابراز عشق و محبت ميكنه روزي چهارساعت ديدن مادر خيلي كمه . مگه نه؟؟؟

ميدونم مشكل پسركم چيه... اين روزها زياد نوازشش نكردم ، راستش خودم هم منگولك خونم اومده پائين .

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384  |
 

ديروز منگولكم مريض بود. وقتيكه رسيدم خوونه ديدم بقدري مظلوم شده كه من از غصه ميخواستم بميرم. آخه عادت به ساكتي و مظلوميتش ندارم. خلاصه حدود نيم ساعتي بدون حركت توي بغلم نشسته بود و سرش و روي سينه ام گذاشته بود.

ساعت 7 مامان جون وقت دكترگرفته بود و بردمش دكتر، كه خداروشكر چون روز اول بيماريش بود دكترش گفت كه گوش و گلوش مشكلي نداره و فعلا" نيازي به آنتي بيوتيك نيست. فقط كمي دارو براي سرماخوردگي داد.  موقع برگشتن براش بيسكويت خريده بودم و داشت ميخورد ، طبق معمول مهرش به مامانش قلمبه شد و گفت كه : مامان بهانه ميخوام بوست كنم. گفتم نه پسرم من دارم رانندگي ميكنم نمي شه خطرناكه. گفت پس بيا ازاينا بخور. منهم براي اينكه ناراحت نشه گرفتم و خوردم ولي چشمتون روز بد نبينه. دندان نازنينم چنان تير كشيد كه يك لحظه از دردش مغزم سوت كشيد و ناخودآگاه از شدت درد چشمهامو بستم كه يكهو صداي چندين ترمز جانانه رو پشت سرم شنيدم. وقتي به خودم اومدم ديدم كاملا" ترمز كردم و ..................

نه نگران نشيد تصادف نشد به خيرگذشت.

نه اينكه فكركنيد كه نازك نارنجي هستم و تحمل درد رو ندارم نه به خدا، پوست كلفت تر از اين حرفهام ، فقط بايدبگم در  تمام عمر 34 ساله ام يكي از افتخاراتم اين بود كه تا به حال دندان درد نداشتم و اصلا" دندان خراب ندارم. نمي دونم اين يكي از كجا يكهو پيداش شد و امانم را بريد. خلاصه تا نيمه هاي شب از شدت درد نمي تونستم بخوابم. منگولكم هم كه حالش خوب نبود و دائم سرفه ميكرد و آخرش هم ببخشيد ببخشيد با عرض معذرت هرچي از صبح توي معدة نانازش بود و تحويل مامانش داد....

خلاصه فكر كنيد درد طاقت فرساي دندان – سردرد شديد  - نگراني از بابت منگولكم و بيخوابي از يكطرف ، تميزكردن سروصورت و رختخواب هم از طرف ديگه .... (همون جريان گل بود و به سبزه .....) خوب بگذريم خودتون ديگه تا آخر داستان رو تصور كنيد. منكه ديگه خسته شدم.

خداااااااااااااااااااااااااااااااا منهم هستم ها توهم خوابت برده؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیستم شهریور 1384  |
 

به دنيائي كه مردانش عصا از كور ميدزدند

من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم

(به ياد سيماي عزيز)

 

چرا از آزار من لذت ميبري، چرا تنها در مقابل من كلمة (نه) را با شجاعت تمام بيان ميكني، چرا تنها در مقابل خواسته هاي كوچك من مقاومت مي كني و مردانگي ات را تنها به رخ من ميكشي؟ بياد بياور روزهايي را كه عاشقانه به انتظارم مي نشستي و ساعتها دست برزير چانه به تماشايم.   تنها به ياد بياور.

اي پيمان شكن، به من ميگفتي كه ما با هم پير خواهيم شد

و گيسوان هردو دركنار هم همچو برفهاي كوهستان سپيد خواهند گشت.

امروز شنيدم كه دل به مهر ديگري داده ايي

مايوس آمدم تا براي هميشه با تو وداع كنم

تورا به هرچه كه دوست ميداري ديگر به سراغ من نيا

زيرا جز لگد كردن درختان بيدي كه جلوي خانة خود كاشته ام كاري ديگر نخواهي كرد...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نوزدهم شهریور 1384  |
 
 
 
بالا