| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
يعني كارديگه اي غيرازاين مي تونستم بكنم؟؟؟ نه به خدا وقتيكه موجودي كه از پوست و خون خودمه، وقتيكه اون تنها بهانة زندگيمه، وقتيكه او تنها دلخوشي و سرماية منه، وقتيكه ..... از لحظه اي كه رسيد با جيغ و شادي وارد خوونه شد. بعدش هم بلافاصه لباس راحتي پوشيد و با صداي بلند موزيك كه الحق آدم رو در هر شرايطي به وجد مي آره (نمرة بيست كلاس و نميخوام) شروع به رقصيدن و جيغ زدن كرد، هانيذ جوون هم كه از رفتن منگولك حسابي سورپرايز شده بود اونو با يه صوت كه معمولا" اونو مي شه توي دهن داورهاي فوتبال پيدا كرد همراهي و تشويق ميكرد. خلاصه تا سه شنبه شب هركاري كه دلش خواست كرد ، از رقصيدن و توپ بازي و آب بازي و آتيش روشن كردن و ...... تصورش رو بكنيد كه ديشب ساعت 12:30 منگولك من با چه قيافه و سرووضعي اونهم در يك خواب عميق به خوونه برگشت. خودم كه ياد بچه هاي خوشگل و بانمك و در عين حال خاكي و خولي روستا افتادم كه لپهاي قشنگشون در اثر خاك و آفتاب خشك شده و كمي هم گلي رنگ. پاهاشون از شدت خاك سفيد شده و موهاشون بوي دود و آتيش ميده، افتاده بودم. ولي خوب چاره ايي نداشتم خواب بود اونهم از نوع عميق.... مجبور بودم همونطور توي تخت بگذارمش، ولي خوب نگران نيستم چون امروز مهدنرفته و پيش ماماجونش مونده ، مي دونم عصركه برم خوونه يه منگولك تميز و خوشگل و سير بهم تحويل ميدن. بالاخره وجدانم راحت شد و تلافي اون بغض و گرية بچم رو درآوردم . (خداروشكر) تازه منگولك خبرنداره دوباره روز پنجشنبه قرار هانيذ بياد پيشش!!!!!!!! ((ولي اون جنگولك بازيها توي يه ويلاي 700 متري اونهم وسط يه باغ كجا و توي يه آپارتمان 59 مترو75 سانتيمتري كجا...؟ ولی خوب به دردسرش می ارزه، مگه نه؟؟)) شادوسلامت باشيد |+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 و ساعت 10:21 قبل از ظهر |
از بچگي عادت نداشتم شب خوونة فاميل و آشناها بخوابم. يادمه وقتي كه يه موقع هايي هم كه هوس ميكردم خوونة فلان فاميل كه دختر يا پسر هم سن و سال خودم داشتن بمونم تا از بابا اجازه ميگرفتم ، ميگفتن : باشه! دوست داري بموني بمون ولي فكر بابارو هم بكن كه شب بايد صداي نفسهاي دخترش رو بشنوه تا خوابش ببره ..... ودختر هم كه كلي از اين حرف تكراري ذوق مرگ مي شد و با همين يه جمله خربابا مي شد و مي پريد تو بغلش. حالا اين دختر خودش مادر شده يه مادر عاشق. البته چون پرندة كوچولوي اين مادر هنوز خيلي كوچولوهه به اينجاهاش فكر نكرده بود و پيش بيني در مورد اين اتفاق نداشت. ديشب كه خوونه مامان جون پربود از ميهمان، آخرشب كه همگي داشتيم خداحافظي ميكرديم پانيذ كوچولو كه علاقة زيادي به منگولك من داره بغلش كرد و گفت: منگولك مياي شب بريم خوونه ما ؟؟ منگولك كه عاشق پانيذ و خاله شيوا و كل خانوادة اونهاست بلافاصله از اين حرف بل گرفت و گفت : بله برم از مامانم اجازه بگيرم. آمد وگفت : مامان من برم خوونة هانيذ (پانيذ) منهم بدون فكر و خيلي قاطع گفتم : نه! ديدم دويد توي اتاق و گفت : باسه هانيذ بريم. من برم كوله ام رو بردارم و بريم. آمد توي اتاقي كه من بودم و دوباره گفت : مامان بهانه كوله ام رو بنداز پستم ميخوام برم. منكه حسابي جا خورده بودم و داشتم فكر مي كردم كه چي بگم . گفتم باشه برو مامان ولي من شب پيش كي بخوابم اگر تنها باشم گريه ميكنم ها!! همونطور كه داشت كوله اش رو پشتش مينداخت گفت : باسه من ميرم خوونه خاله سيوا بعد فكر ميكنم خوونة سما هستم بعدش سريع برگشت و از مامان جوون و باباجوون و دائي و بنده خداحافظي كرد و به خاله شيوا كه گرم خداحافظي بود گفت: خاله سيوا زود باس ديگه ، ديره عمو داريوس منتظره!! (پناه برخدا ، پسره به همين راحتي داشت ميرفت) خلاصه وقتيكه همه ديدند خيلي جدي خداحافظي كرد و از پله ها رفت پائين به من گفتند اگر فكر ميكني كه مي مونه و گريه نمي كنه ببريمش و خودت فردا بعداز اداره بيا دنبالش !!! ببخشيد!!!!! يكهو بگيد برو بميرديگه. داشتم قاطي ميكردم كه از اونجائي كه مامان جوون كاملا" به اخلاقم آشناست پريدن وسط و گفتن : نه اصرارنكنيد اون بدون مامانش حتي اينجا هم نمي مونه. آمدم توي پاركينگ كه ديدم داره سوار ماشين عموداريوشش مي شه تازه آقا براي خودش جلو هم نشسته بودند و دستور آهنگ مارتيك رو به عمو داريوش مي داد . خلاصه منهم همزمان سوار ماشين شدم و به دائي منگولك گفتم كه بهش بگو توي ماشينتون رو نگاه كن ببين مامانت داره گريه ميكنه و خودم هم دستهامو جلوي صورتم گرفتم. يكهو ديدم از توي ماشين عموداريوش پريد توبغل دائيش و خودش رو انداخت توي بغل من و محكم بغلم كرد و تندتند بوسم ميكرد. گفت مامان بهانه گريه نكن آمدم ((منوومنگولك نمي گيم اومدم يا اومد طبق عادت من اونهم يادگرفته و ميگه آمدم يا آمد، هرچند كه همه مسخرمون مي كنن ولي خوب عادته ديگه چه مي شه كرد)) بعدش هم تا خودخوونه محكم توي بغل من نشسته بود و سرش رو روي قفسة سينم پنهان كرده بود منهم واسه خودم صفا ميكردم. اما.... اما اين مادر طي اون چنددقيقه ايي كه از خوونه مامان جون تا خوونه خودمون رسيديم غافل بود از جوجه ايي كه محكم توي بغلش بود و صداش هم درنمي اومد. واي تصور اون لحظه و بيانش خيلي برام سخته ، وقتيكه خواستم از ماشين پياده بشم توي چشمهام نگاه كرد و ديدم كه هالة دورچشمهاش قرمز شده و توي چشمهاش هم يه حلقه اشك مثل بلور جمع شده و خيلي مقاومت مي كنه كه بيرون نريزه، و لبهاش ، لبهايي كه ريزريز مي لرزيد و ... وقتيكه متوجه اين حالتش شدم يكهو به حالت جيغ كوچولو گفتم : چي شده مامانم ، چرا بغض كردي ، داري گريه ميكني، مگه مامانت مرده كه تو اينطوري بغض كردي ... و هردو توي پاركينگ توي بغل هم گريه كرديم .. گريه كرديم و گريه كرديم... نمي دونم ، نفهميدم اين پرنده كوچولوي مهربون از اينكه مامانش رو ناراحت كرده بود بغض داشت يا ازاينكه نتونسته بود بره خوونه خاله شيوا ؟؟؟؟؟؟؟؟ (هرچي بود حالتش برام خيلي عجيب بود ، خيلي) حالا می فهمم چرا بابام نمی گذاشتن من شب جايی بمونم!!؟؟؟ باباگلم به اندازه دوتا دنيا دوستون دارم |+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |
No one can go back and make a brand new start Anyone can start from new and make a brand new ending. نمي دونم دوست داريد ترجمه كنم يا خودتون حتما" مي دونيد، به هرحال خيلي جالب بود حيفم آمد براي شما ننويسم ، منكه خيلي تحت تاثير اين متن قرار گرفتم شما چطور؟؟؟
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |
چقدرقشنگه كه روزت رو به اميد ديدن كسی يا انجام كاری شروع كني چقدرقشنگه وقتي كه نيمه هاي شب از خواب پريدي سريع به ساعت نگاه كني كه پس كي صبح ميشه چقدرقشنگه كه وقتي كه صبح شد عجله داشته باشي كه از خوونه بزني بيرون چقدرقشنگه كه وقتي كه از خوونه زدي بيرون عجله داشته باشي كه زودتر برسي چقدرقشنگه كه وقتي كه رسيدي عجله داشته باشي كه ........... اميد اگر تو نبودي كه من تا به حال مرده بودم |+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 و ساعت 9:52 قبل از ظهر |
چند روزي بود كه ميخواستم در مورد اين وبلاگ يه چيزهايي بنويسم ولي هربار فرصت نميكردم تا امروز كه ديدم اين دوتا جوون عاشق خيلي به من لطف كردن و كلي خجالتم دادن. به همين دليل گفتم شايد شما هم مثل من از شعر و شاعري خوشتون بياد و بد نباشه كه با نظرهاتون اونها رو تشويق به نوشتن كنيد. منكه خيلي خوشم اومد خوبه كه شماهم يه سري بهشون بزنيد. آخه نوشته هاي ما (البته خودم رو ميگم) همش شده يكنواخت از مشكلات زندگيم و يك سري كارهاي روزمره كه شايد براي هممون پيش بياد. به هرحال فقط ميخواستم همينو بگم چون امروز به اندازه كافي نوشتم . تا بعد. براي منگولك من و همة منگولكهاي دنيا ، دعا كنيد كه هميشه سالم و سرحال باشن (آمين) |+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |
هذيان
هذيان مامان جون : من سنه گوربان منگولك : سن منه يوخ مامان جون : گاشلاري كمان منگولك : دوزلري اوخ (جوزلري) (ببخشيد حوصله ترجمه ندارم) ديشب منگلوگم رو بردم دكتر و بعداز اينكه معاينه ش كرد گفت سرماخوردگي همراه با عفونت لوزه ها و كمي هم گوش. (شبنم جون ظاهرا" آب دهنش به خاطرگلودردش بود نه انگل) البته با اصرار من دكتر براش آزمايش ادرار و سه مرتبه هم مدفوع نوشت. بعداز دكتر بردمش آزمايشگاه و آزمايش ادرارش رو داد. اميدوارم نتيجه آزمايش چيزي نباشه تاقبل از خواب داروهاش رو بهش دادم و رفتيم دوتائي توي رختخواب ، بعدازاينكه قصه اش رو براش تعريف كردم بلافاصله خوابش برد و بعدازاينكه مطمئن شدم پسركم خواب رفت خودم هم كه خيلي خسته بودم خوابيدم. تا ساعت 4 صبح ، ساعت 4 صبح بود كه به صداي شعر خوندن منگولك از خواب پريدم ، خودش رو چسبونده بود به من طوري كه كاملا" گرماي دهنش و بدنش رو احساس ميكردم داغ داغ بود. راستش خنده ام گرفت كه توي خواب شعر تركي كه مامان جون يادش داده بود رو مي خوند و مي خنديد. صورتش رو بوسيدم اونهم انگار كه خواب و بيدار بود دستهاش رو طبق عادت يكيش رو زير سرم و ديگري رو دور گردنم انداخت * منگولكم دوتاكلمه رو اصلا بلدنيست حتي معني اش رو هم نميدونه (1-تو 2-آره) خلاصه هرچي باهاش حرف ميزدم فقط گريه ميكرد . راستش خودم هم حسابي گريه ام گرفته بود (چقدرلوس) آخه گريه نميكرد كه هق هق ميكرد. منهم ديدم ديگه طافت ندارم و هرچي بيشتر بمونم تحملم كمتر ميشه و دست آخر هم بايد ميگفتم ... باباي آقاي اخلاقيان به پيشنهاد دوست عزيزم (س) نوشتم ديگه نمي دونم چي بنويسم تا تخليه بشم، واقعا" فكرم كارنمي كنه، از صبح تا الان كه ساعت حدود 10 چهاربار تلفن كردم ديگه مامان جون عصباني شده كه بذار بخوابيم بچه هم خوابيده. ولي چكاركنم نگرانم. اصلا" نمي تونم كاركنم. از صبح تا به حال فقط يكي از كارهام رو انجام دادم (زحمت كشيديد- خسته نباشيد خانم) دورازچشم آقای اخلاقيان ديگه خسته شدم مي دونم امروز هيچ خواننده اي نخواهم داشت هركسي قيافه اين متن رو ببينه هم وحشت ميكنه هم حتما" ميگه بروبابا كي حوصله داره اينهمه چرنديات رو بخونه. راست ميگيد، حق باشماست اين چرنديات فقط حرفهاي تنهائي خودم بود و بس فقط خواستم به قول (س) كمي سبك بشم هرچند كه هنوز هم قلبم تيرمي كشه. آخه منگولك دوست داره مامانش پيشش باشه. ولي با همه اينها شايد بازهم بنويسم بازهم بازهم . خدايا آهاي آقاي خدااااا مريضي و تب منگولك رو قلمبه بده به مامانش ، با جون و دل مي پذيرم |+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت 10:31 قبل از ظهر |
درد ٭ ديوونگي ديشب من و منگولك قرار بود با هم بريم ميهماني بعداز طي كردن مسيرهاي وحشتناك و خسته كنندة اتوبان نيايش، ميرداماد، شريعتي ودرنهايت ظفر... خلاصه ساعت 8:10 به منزل دوست عزيزم شيده جون رسيديم. البته منگولكم اينقدر خسته شده بود كه تمام مسير و چرت زد يكهو به خودم آمدم ديدم منگولك فرورفته توي صندلي و صداش هم در نمي ياد، فكر كردم بچه م ترسيده ، ولي وقتيكه توي صورتش نگاه كردم لبخندي از روي رضايت تحويلم داد ٭ قابل توجه يكنفر كه هميشه به من ميگه ديوونه |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |
امروز خيلي دلم گرفته ، خيلي خسته ام ، تصميم داشتم بنويسم ، اينقدر بنويسم و بنويسم تا قلبم كمي از شكايت تهي بشه، ولي نشد، تنها به همين چند خط افاقه ميكنم: همين الان از مهدكودك منگولكم تماس گرفتند كه منگولك حالش خوب نيست. نمي دونم دوروز قبل بردمش دكتر و گفت مشكلي نيست ولي دوباره ... ديگه فكرم كار نمي كنه ، مجبورم تا ظهر صبر كنم و ظهر به بعد برم سراغش ، ديگه بهم مرخصي نمي دن يعني ديگه مرخصي ندارم كه بگيرم. ولي ... پدر آقاي اخلاقيان ميدونم مشكل پسركم چيه... اين روزها زياد نوازشش نكردم ، راستش خودم هم منگولك خونم اومده پائين .
|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |
ديروز منگولكم مريض بود ساعت 7 مامان جون وقت دكترگرفته بود و بردمش دكتر، كه خداروشكر چون روز اول بيماريش بود دكترش گفت كه گوش و گلوش مشكلي نداره و فعلا" نيازي به آنتي بيوتيك نيست. فقط كمي دارو براي سرماخوردگي داد. موقع برگشتن براش بيسكويت خريده بودم و داشت ميخورد ، طبق معمول مهرش به مامانش قلمبه شد و گفت كه : مامان بهانه ميخوام بوست كنم نه نگران نشيد تصادف نشد به خيرگذشت. نه اينكه فكركنيد كه نازك نارنجي هستم و تحمل درد رو ندارم نه به خدا، پوست كلفت تر از اين حرفهام ، فقط بايدبگم در تمام عمر 34 ساله ام يكي از افتخاراتم اين بود كه تا به حال دندان درد نداشتم و اصلا" دندان خراب ندارم. نمي دونم اين يكي از كجا يكهو پيداش شد و امانم را بريد. خلاصه تا نيمه هاي شب از شدت درد نمي تونستم بخوابم. منگولكم هم كه حالش خوب نبود و دائم سرفه ميكرد و آخرش هم ببخشيد ببخشيد با عرض معذرت هرچي از صبح توي معدة نانازش بود و تحويل مامانش داد.... خلاصه فكر كنيد درد طاقت فرساي دندان – سردرد شديد - نگراني از بابت منگولكم و بيخوابي از يكطرف ، تميزكردن سروصورت و رختخواب هم از طرف ديگه .... (همون جريان گل بود و به سبزه .....) خوب بگذريم خودتون ديگه تا آخر داستان رو تصور كنيد. منكه ديگه خسته شدم. خداااااااااااااااااااااااااااااااا منهم هستم ها توهم خوابت برده؟؟؟؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیستم شهریور 1384 و ساعت 12:0 بعد از ظهر |
به دنيائي كه مردانش عصا از كور ميدزدند من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم (به ياد سيماي عزيز) چرا از آزار من لذت ميبري، چرا تنها در مقابل من كلمة (نه) را با شجاعت تمام بيان ميكني، چرا تنها در مقابل خواسته هاي كوچك من مقاومت مي كني و مردانگي ات را تنها به رخ من ميكشي؟ بياد بياور روزهايي را كه عاشقانه به انتظارم مي نشستي و ساعتها دست برزير چانه به تماشايم. تنها به ياد بياور. اي پيمان شكن، به من ميگفتي كه ما با هم پير خواهيم شد و گيسوان هردو دركنار هم همچو برفهاي كوهستان سپيد خواهند گشت. امروز شنيدم كه دل به مهر ديگري داده ايي مايوس آمدم تا براي هميشه با تو وداع كنم تورا به هرچه كه دوست ميداري ديگر به سراغ من نيا زيرا جز لگد كردن درختان بيدي كه جلوي خانة خود كاشته ام كاري ديگر نخواهي كرد...
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نوزدهم شهریور 1384 و ساعت 10:14 قبل از ظهر |
خداوند ، آن كس را كه دوست مي دارد در هم مي شكند و خرد مي كند. هركس را كه خداوند برگزيده است، بايد با شادي تسليم فرايند تطهير شود. چنين فردي بايد آماده باشد كه از آتش رنج ها و سختي ها بگذرد و مانند طلا ذوب گردد، تا تصفيه شده و تطهير شود. او بايد براي عشق خدا، مشتاق برخورد با مشقات زندگي و محنت هاي آن باشد و با ناملايمات روبه روشود. (C.S.Lewis) كپي از كتاب: ازآن سوها |||||||||||| صياد مرواريد دوباره و دوباره در اعماق آب ها فرو رفت، با اين كه
هربار ممكن است با دست هاي خالي برگردد يا هرگز برنگردد،
اما با اطمينان خاطرهمچنان به جست و جو ادامه ميدهد. |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 و ساعت 1:3 بعد از ظهر |
بولينگ در سرزمين عجايب
بولينگ در سرزمين عجايب اين تبليغات تلويزيوني هم شده دردسر – سالن جديد بولينگ سرزمين عجايب كه راه اندازي شده بدجوري وسوسه انگيزه راستش خودم هم بدم نمي ياد يه سري بزنم – خلاصه مامان جون براي منگولك يه بازي بولينگ خريدن و اونهم كلي ذوق كرد و دو روزه كه آپارتمان 60 متري بنده شده سالن بولينگ آقامنگولك- و از اونجائي كه من فرصت بازي با اونو معمولا" ندارم خودش نحوه بازي رو همونطوري كه دوست داره اختراع مي كنه ولي در مورد بولينگ اين احتمال رو نداده بودم كه شايد اين اختراع برعكس اختراعهاي قبلي دردسرساز بشه – آخه بچم به جاي اينكه توپ بولينگ رو روي زمين قل بده اونو توي هوا پرتاب ميكنه اونهم توپ پلاستيكي سنگين بولينگ رو وقتی هم كه از من ميخواد باهاش بازی كنم برای اينكه يه چنددقيقه ای دست از سرم برداره بهش ميگم باشه برو بولينگ هات رو بچين تامن بيام ، اونهم سه ثانيه بعد درجواب من گفت: مامان چينيدم بيا حالا فكر كنيد تا چند روز آينده وسائل بي زبون به چه روزي مي افتند. هرچند داستان خونة ما هم دست كمي از سرزمين عجايب نداره!!!!!!!!! شاد و خرم باشيد. |+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |
گزارش لحظه به لحظه
گزارش لحظه به لحظه ساعت 15/6 : بيدارباش با زنگ دلنشين ساعت. ساعت -/7 : خروج از منزل به طرف مهدكودك. ساعت 45/7 : ورود به شركت كذائي. كار – كار – كار – كار – كار- كار تا: ساعت -/17 : خروج از شركت و پيش بسوي منگولك حدود ساعت 30/18 : ورد به خانه بعد حدود 30 دقيقه شستشوي دست و صورت و پاها و بعد استراحت. از ساعت -/19 : 1-پخت غذا 2-شستن ظروف شام شب قبل 3-شستن سوغات مهدكودك (لباسهاي چرب و چيلي منگولك) 4-جمع آوري و مرتب كردن خانه 5-دربين اين كارها رقصيدن با سازهاي مختلف منگولك (( بياتواتاق پيس من ببين سيكارميكنم- منظورش چكارميكنم- هنرنمائي هاي مختلف-بيااين ماسين و از بالاي كمدم بده – آب ميخوام- جيس دارم- سير ميخوام(سيرنه شير)- حالا پي پي دارم- وقتي فيلش ياد هندستون ميكنه ميگه بغلم كن- راستي بوست كنم (روزي هزاربار) – سام ميخوام و ......................)) بعداز پخت غذا و سرو اون- جمع كردن وسائل شام- آماده كردن ساك منگولك براي فردا- آماده كردن خود منگولك براي خواب– گرم كردن شيروقت خواب – قصه سرايي – خواندن آواز لالائي و ...... غش تا فرداصبح كه دوباره تكرار همين داستان (تكرار و تكرار و تكرار) بخداخسته شدم از اين تكرار
٭ پيغام براي ميشاي عزيز (واااااي كه چه شود)
٭ تقديم به سپهر: دل تو پيش دل خسته و رنجور نمي ياد سنگ و شيشه كه با هم جور نمي ياد
به شب تيره و افسردة آزرده دلا غم و تاريكي مياد ، نور نمي ياد
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |
اي ناقلا خلاصه كارخودتو كردي و تا با اين دست دادي با اون يكي دستت گرفتي. باشه هرچند كه براي تو مهم نيست كه من باهات باشم يا نباشم (خودت هم خوب مي دوني كه فقط براي حفظ موقعيت خودت و منگولك مجبوري كه منو همراهت كني) ولي مجبورم كه بيام... فقط از اين لجم ميگيره كه خيلي جالب تلافي كردي، چون ... من توي اين مسافرت بودند توهم فورا" به ... تلفن كردي و گفتي كه همراه ما بيان. با وجود اينكه خوب ميدوني اصلا" توي مسافرت نمي تونم باهاشون راحت باشم و مطمئنم كه نه تنها به من خوش نمي گذره بلكه دائم بايد مراقب باشم كه 1- اسلام به خطر نيافته، 2- حرفي نزنم كه به كسي بربخوره، 3- مثل هميشه فيلم بازي كنم كه (وااااااااااااااي بدون تو هرگز و دائم جان جان كنم) 4-هرچي ميگن لبخندژوكند بزنم و تائيد كنم 5- ازهمه بدتركه از صدتافحش برام بدتره لاك ناخن هام رو پاك كنم 6- 7-8-9-.............. واي بازم بگم يكهو بگم دارم ميرم جهنم ديگه!!!؟؟؟ واي چقدر بايد فشار تحمل كنم ولي از يه لحاظ بد نيست فكر كنم توي همين دوروز نيازي نباشه رژيم لاغريم رو ادامه بدم چون همين مسافرت همراه با تو و دوستان عزيز كلي از گوشتهاي تنم رو آب ميكنه!!! (بلا به دور)
|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هفتم شهریور 1384 و ساعت 8:27 قبل از ظهر |
سلام، نمي دونم گريه كنم يا بخندم خلاصه داستان ديشب كه براي اولين بار زودتر از منگولك رفتم بخوابم، البته اونهم كنارم خوابيد و بعداز اينكه شيرش رو خورد و سهمية قصه اش رو ازم گرفت، گفت كه خوابم نمياد. منهم كه معمولا" بعدازگفتن قصه خودم بيشتر خوابم ميگيره ، ديدم حوصلة بحث رو ندارم ، گفتم باشه برو هروقت خوابت گرفت بيا ولي من مي خوابم، اونهم بلند شد و رفت . منهم بعداز حدود ربع ساعتي خوابم برد. چشمتون روز بد نبينه صبح كه از خواب بيدارشدم و بعداز شستن دست و صورتم چشمم به منگولك افتاد وحشت كردم، باور كنيد ماهرترين نقاشهاي كوبيسم هم نمي تونستن چنين نقاشي روي چهره دربيارن يا اينكه خبره ترين (تاتوكارها) هم نمي تونستن نقش هاي به اين قشنگي روي دست و پا بكشند. نمي دونستم كه گريه كنم يا اينكه از قيافه خنده دارش كه خواب هم بود و خيلي معصوم شده بود بخندم. فكر ميكنم حدود يك دقيقه ايي ماتم برده بود و بهش نگاه ميكردم. هرچقدر فكر كردم اين موقع صبح من چطوري اينها رو پاك كنم تا توي مهدكودك دوستاش هم وحشت نكنن هم بهش نخندند فكر به جايي نرسيد ، ازطرفي هم فرصتي براي اينكارها نداشتم ، چون صبح فقط فرصت اينو دارم كه وسائل منگولك رو آماده كنم ، دست و صورتتم رو بشويم و آماده رفتن بشم. غيراز اين باشه حدود نيم ساعت تاخير ورود ميخورم. (طبق معمول هميشه) خلاصه كلي به خودم فحش دادم و همون موقع تمام ماژيكهاش رو قايم كردم. وقتي هم بردمش مهد براي خانم خدمتكار (صبح كه منگولك ميره فقط خدمتكار مهد هست) كلي توضيح دادم كه چرا نتونستم دست و صورتش رو بشويم، البته هنوز هم خواب بود. خانم خدمتكار هم با ديدن قيافة منگولك كلي سرصبحي خنديد و كيف كرد و قربون و صدقه اش رفت. واقعا" كه چه دوره و زمونه ايي شده ، اين جغله ها وقتي خرابكاري مي كنن تازه به جاي تنبيه قربون و صدقه شون هم مي ريم. آخ..... كجائي كودكي كه يادت بخير. كافي بود كوچكترين خطائي از ما سربزنه... خربيار و باقالي باركن!! تا سه روز تنبيه مي شديم. حالا... به نظر شما عصر كه رفتم خونه و بايد با ليف و صابون يا شايدهم سنگ پا بي افتم به جان آثار هنري آقاي لئوناردوداوينچي بايد بخندم يا گريه كنم؟؟؟؟!!!!!!! ((قابل توجه خاله مرجان و عموفريد كه ديروز زحمت كشيدند و وسيلة آب بازي و حمام كردن آقا منگولك رو آماده كردن، راست ميگن حالا بيان كمك....... آخ لحاف و بالشتش رو چطوري پاك كنم؟؟؟))
|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 8:33 قبل از ظهر |
براي اينكه دوستت دارم (مي تواني بروي) براي اينكه دوستت دارم (سكوت مي كنم) براي اينكه دوستت دارم (چشم مي بندم بر دروغ) براي اينكه دوستت دارم (نگه مي دارم زيبايي ها را) براي اينكه دوستت دارم (تو آزادي.......) برداشت از وبلاگ ( اشتباه در انتخاب) : www.gharibeashena82.persianblog.com |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه یکم شهریور 1384 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |