تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 

يارب مرا ياري بده            تا خوب آزارش كنم
هجرش دهم ، زجرش دهم    خوارش كنم    زارش كنم
از بوسه هاي آتشين         و از خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم          صد فتنه در كارش كنم
در پيش چشمش ساغري          گيرم ز دست ديگري
از رشك آزارش دهم           و از غصه بيمارش كنم
هر شامگه در خانه اي          چابك تر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي و از خويش بيزارش كنم
گيسوي خود افشان كنم           چشمان خود گريان كنم
با گونه گون سوگند ها        بار دگر يارش كنم
چون يار شد بار دگر       كوشم به آزار دگر
تا اين دل ديوانه را        راضي ز آزارش كنم
يارب مرا ياري بده        تا خوب آزارش كنم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384  |
 

گاهی پيش می آد كه روی بعضی ها خيلی حساب نمی كني، شايد يه جورايی فكر ميكنی كه شايد خيلی آدم مثبت و خوبی باشه ولی به درد مشورت نمی خوره فقط در حدی كه به عنوان يه دوست يا فاميل دوستش داری باهاش ارتباط برقرار ميكني. ولی امروز به اين نتيجه رسيدم كه اينطور نيست . كسانيكه كه تو فكر ميكنی افكاری كاملا ساده دارند اگر پاش بيافته ميتونن خيلی خوب آدم رو راهنمائی كنن. كسيكه تو نظرت در موردش اينه كه اين آدم اينقدر شاده اينقدر مشكل و دغدغه كم داره (خداروشكر) اينقدر توفكر گشت و گذار و تفريح و چيزهای بی دردسره كه اصلا نمی تونه مشغله فكری داشته باشه كه بهش فكر كنه يا اينكه تجربه ايی داشته باشه تا در اختيار تو بگذاره. ولی يكبار ديگه خوشبختانه به اين نتيجه رسيدم كه اينطور نيست و نمی شه درون آدمها رو از ظاهرشون محك زد. ميشه با حرفهای خيلی ساده كه پيش می ياد پی به تجربه و درون اونها ببری و اگر اطمينان تورو جلب كردن از تجربياتشون استفاده كني.

باشه شيوا جون ، چون دوستت دارم به نصيحتت گوش ميكنم.

(اما خيلی سخته)

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384  |
 

(پيغام برای بزچموش)

سلام فكركنم حدس زدم كی باشي، چندتا نشونی ميدم خداوكيلی اگر درست بود بگو.

اين وبلاگ دومته كه اصلی نيست . وبلاگ اصلی تو چيزديگه ايي.

يا نه وبلاگ نيست احتمالا اسم مستعار برای خودت گذاشتی بدون آدرس ايميل و نشاني.

يه جورايی همسايه هستيم.

توی خيلی موارد با هم هم عقيده هستيم.

قبلا قوبلن ها گاهی يه كارتن خالی A4 بين ما بود

خلاصه آخرين نشونی اينكه ، احتمالا خودت نمی دونی ولی من دوستت دارم.

درسته يا نه ؟ اگر خودتی بگو.

اگر حدسم درست بود يه پيشنهاد دارم اسم اول رو از روی صفتت برداری بهتره

آخه عزيزجان بز هم شد اسم!!!!؟

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه سی ام مرداد 1384  |
 

چهارشنبه رفتم عروسي جاي همة كسانيكه عاشق شادي هستند خالي .

ولي مسافرت نرفتم بازهم اون پيروز شد. نه بازهم من كوتاه اومدم. بازهم.

پنجشنبه صبح آقاي اخلاقيان كه فكر ميكرد شايد من رگ تركي ام بجنبه و بدون اجازه برم مرخصي به بهانه ايي ساعت 9 صبح به بهانه اي كاملا" بي مزه زنگ زد خونه ام . خوشم اومد كه منگولك اون موقع صبح استثنا" بيداربود و تلفن رو جواب داد و با بامزگيهاش چند دقيقه ايي سركارش گذاشت. بهش ميگفت مامانم نيست ميخواد براي من ناهار درست كنه (داشتم براي صبحانه اش تخم مرغ درست ميكردم) آخرش هم كه كلي براش شيرين زبوني كرد هرچند كه اون بويي از اين چيزها نبرده  و صدام زد  و گفت: مامان بيا آقاي فلانيه ؟ (نمي دونم اين جغله اسم اونو از كجا يادش بود) پناه برخدا!!!!!!!!

داشتم از خنده ميمردم ولي مجبور بودم خودم رو خيلي جدي نشون بدم. چقدر سخت بود كه سعي كنم نخندم. خلاصه بعداز اينكه باهاش حرف زدم (براي كار شركت تماس گرفته بود سوء تفاهم نشه) و گوشي رو قطع كردم منگلوك پرسيد : مامان آقاي .... كيه ؟ گفتم رئيسمه مامان جون. اونهم فوري گفت : ديدي منو دوست داست و بهم خنديد!!!!!!

(آخه هرموقع كه اصرارميكنه و  ميگه منو ببر اداره ميگم مامان جون رئيس من خيلي بداخلاقه اگر بياي شمارو دعوا ميكنه)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و نهم مرداد 1384  |
 

چند نكته جالب از (كتاب كوچك نكته هاي زندگي)

از اچ.جكسون براون :
حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن

با صميميت دست بده

در چشم ديگران نگاه كن

از عبارات متشكرم  و خواهش ميكنم به وفور استفاده كن

در حمام آواز بخوان

خود و ديگران را ببخش

در مبارزه ضربة اول را بزن ، محكم هم بزن

(هرگز تسليم نشو، هر روز معجزة تازه اي اتفاق مي افتد)

شادي ها را به فردا نينداز

همواره دستي را كه به سويت دراز شده بفشار

(به افكار بزرگ فكر كن، اما از شادي هاي كوچك لذت ببر)

روزي سي دقيقه پياده روي كن

فراوان لبخند بزن، هزينه اي ندارد و ارزشش قابل تصور نيست

((گوش كردن را ياد بگير، فرصت ها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند))

به زندگي خصوصي فرزندانت احترام بگذار پيش از ورود به اتاق شان در بزن.

(هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد)

هنگام بازي با بچه ها بگذار آنها برنده شوند

بيش از حد لازم مهربان باش

يادت نرود، بالاترين نياز عاطفي هركس، مورد تحسين واقع شدن است

به ديگران فرصتي دوباره بده ، اما نه سه بار

چيزهاي كم اهميت را تشخيص بده و سپس آنها را ناديده بگير

هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو

عاشق پيشه باش

كاري را انتخاب كن كه با ارزش هاي تو هماهنگي داشته باشد

به جز مواردي كه مربوط به مرگ و زندگي است، همواره خود را رهاكن و آسوده باش، هيچ چيز آن قدر كه در ابتدا به نظر مي رسد ، مهم نيست

وقتي كسي تورا بغل مي كند، اجازه بده خودش هم رهايت كند ، تو پيشدستي نكن

هرگز گره اي را كه مي شود باز كرد   ، نبر

فروتن باش، پيش از آنكه تو به دنيا بيايي خيلي كارها انجام شده بود

از گفتن (نمي دانم) (اشتباه كردم) (به كمك احتياج دارم) و (متاسفم) نترس

و

هيچ فرصتي را براي ابراز محبت از دست نده

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و نهم مرداد 1384  |
 

هنوز هم بلاتكليفم. اصلا" حرفي نمي زنه. آخه ميدونه كه از حالت ترديد چقدر بدم مياد مخصوصا" داره لجبازي ميكنه. باشه مهم نيست ديگه عادت كردم. ولي بهش گفتم كه با اينكه از تلافي كردن بدم مياد ولي تمام كارهاش رو يه روزي تلافي ميكنم. بالاخره توهم يه روزي دلت ميخواد جايي بري يا كاري بكني. (به هم مي رسيم)

يه خبرخوب! امشب ميخوام برم عروسي هرچند كه ميشه گفت يه مهموني شامه چون عروسي توي سالن يعني يه مهموني شام . عروسي كه دخترها و پسرها و زوج هاي جوون به عشق هم نرقصند و نتونن خودنمائي كنند كه عروسي نيست پول الكي خرج كردنه. ولي خوب كاچي بعض هيچيه. حداقل براي من يكي بد نيست مدتيه كه شاد نبودم. به خودم نرسيدم و به قول جوونها تيپ نزدم. امشب ميخوام به دور از تمام دغدغه ها باشم. حداقل يك شب با حضور ديگران شاد باشم. البته خيلي هم وقت ندارم چون تا ساعت 5  اداره هستم و تا برسم و برم سراغ منگولك و برم خوونه و آماده بشم واااااي ساعت هشت هم بايد سالن باشم. برم سريعتر كارهام و بكنم و ببينم آقاي اخلاقيان اجازه ميفرمايند يك ساعتي زودتر برم.

فعلا" خدافز

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384  |
 

ديشب منگولك می پرسه : باباكجارفته؟

ميگم : رفته روغن ماشين رو عوض كنه.

منگولك می پرسه : مگه اون روغن ماشينشو دوست نداشته رفته عوض كنه؟

ميگم : نه مامان جون روغن ماشين وقتی كثيف بشه بايد عوض كرد و روغن جديد ريخت.

منگولك ميگه : منم ميخوام روغن ماشينمو عوض كنم.

(آخ مامانی اگر تورو نداشتم با چی صفا ميكردم)؟

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384  |
 

چقدردلم گرفته...  چقدر خسته ام ... خسته روحي كه منجربه خستگي جسمي هم شده هرچقدرهم كه زود ميخوابم بازهم صبح با كوفتگي ازخواب بيدارمي شم و تمام روز احساس سرگيچة شديد دارم وقتيكه ميخوام از روي صندليم بلند شم يكهو چشمام سياهي ميره و اكثرمواقعي كه دارم به صفحة مونيتورم نگاه ميكنم يكهو چشمام تار ميشه. دو سه روزه حتي حوصله ندارم توي آئينه به خودم نگاه كنم.

چرا تو اينقدر منو ... منو نه خودت رو اذيت ميكني ؟ اين چه روشي كه پيش گرفتي و زندگي رو براي خودت جهنم كردي. آخه با لجبازي و كينه توزي كه نمي شه زندگي كرد نمي شه حرف پيش برد. تورو به خدا يه كمي منطق داشته باش. به حرفهايي كه ميزني يه كمي فكركن ببين چي گفتي، اونوقت شايد خودت هم از خودت حالت بهم بخوره. هرچقدرسعي ميكنم باهات راه بيام بازهم انگار نمي فهمي . حق داري خودم اينقدر توقعت رو بالا بردم كه ديگه هيچ چيزي به چشمت نمياد و متوجه نيستي كه من به خاطر اخلاق و رفتارات ، بازهم با من نه با ديگران چه عذابي ميكشم و فقط سكوت ميكنم ولي اين سكوت از درون منو داغون كرده. چقدر ببينم و بفهمم و به ديگران بگم كه نه اصلا" اينطور نيست و تازه در مقابلشون جبهه هم بگيرم.

اي بي انصاف بخدا خسته شدم. بذار زندگيم رو بكنم. بذار اميد زندگيم رو پرورش بدم. آخه با اين اعصاب كه نمي تونم سنگيني بار زندگي رو به دوش بكشم. اينو كه ديگه خودت خواستي كه همه چيز بعهده من باشه پس حداقل اجازه بده كه پاهام رو تقويت كنم تا بتونم اين بارسنگين رو روي دوشم تحمل كنم اگرنه خداي نكرده زبونم لال تو توي زحمت مي افتي و مجبور ميشي

گوشه ايي از اين سنگيني رو تحمل كني.

اي كاش حداقل ميتونستم حرفهايي كه هيچوقت نتونستم بهت بگم رو برات مينوشتم آخه اينكار رو هم نمي تونم بكنم. چون مطمئنم كه حتي حوصلة خوندن اون رو هم نداري و تمام نوشته هاي من خوراك سطل زباله ميشن .

خدايا چيكاركنم چيكار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (ديگه از همه خجالت ميكشم)

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384  |
 پيغام براي تيله باز

پيغام براي تيله باز

سلام ، چطور ميگي از ديروز و پريروز ننويسم ، متاسفانه تمام زندگي من بخاطر وجود ديروزها و پريروزهاست كه به اين شكل امروز دراومده ، باوركن من نخواستم ولي اينطور شده

به هرحال بازهم مي نويسم، مي نويسم كه ديگه نمي دونم چكاركنم مثل ... توي گل موندم. از هردري كه وارد مي شم به بن بست ميخورم خسته شدم اينقدر فكر كردم كه چكاركنم. امروز چطوري برخورد كنم. چه حرفي بزنم چه حرفي نزنم . اصلا" حرف نزنم كه آخه نمي شه تمام سيستم زندگيم بهم ميخوره ، حرف بزنم از چي و چطوري حرف بزنم. از همه بدتر اينكه وقتي هم كه تصميم ميگيرم حرف بزنم (مثل امروز) اصلا" نمي فهمه كه من چي ميگم و فقط ميگه مرغ يه پا داره. آخ مرده شور اون مرغ رو ببره كه براي بعضي ها شده سلاح.

خدايا مگه مي شه بعضي آدمهات اينقدر از مرحله پرت باشند. اصلا" كجا دارند سير مي كنن چي تو فكرشون هست منكه نفهميدم (آدم اينقدر غيرقابل نفوذ) نوبره والا

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384  |
 

چه شنبه بيخودی !!! هم خوابم مياد خم خسته ام . هم كلی كار روی سرم ريخته كه حوصلة انجام دادنش رو هم ندارم. (منظورم كار خونه است) گوربابای شركت.

اصلا به من نيومده كه روز جمعه برم پيك نيك و خوش باشم چون شنبه از دماغم در مياد. نتيجه اش می شه همين بی خوابی و كسلی و فكر كارهای تلنبار شده خونه كه عصری بايد انجام بدم.

البته اين پيك نيك ارزشش رو داشت چونكه كلی به منگولك خوش گذشت (خوب منم همينو ميخوام . چيزديگه ای نمی خوام كه)

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و دوم مرداد 1384  |
 
 
 
بالا