تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

يارب مرا ياري بده            تا خوب آزارش كنم
هجرش دهم ، زجرش دهم    خوارش كنم    زارش كنم
از بوسه هاي آتشين         و از خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم          صد فتنه در كارش كنم
در پيش چشمش ساغري          گيرم ز دست ديگري
از رشك آزارش دهم           و از غصه بيمارش كنم
هر شامگه در خانه اي          چابك تر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي و از خويش بيزارش كنم
گيسوي خود افشان كنم           چشمان خود گريان كنم
با گونه گون سوگند ها        بار دگر يارش كنم
چون يار شد بار دگر       كوشم به آزار دگر
تا اين دل ديوانه را        راضي ز آزارش كنم
يارب مرا ياري بده        تا خوب آزارش كنم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 و ساعت 10:27 قبل از ظهر | 

گاهی پيش می آد كه روی بعضی ها خيلی حساب نمی كني، شايد يه جورايی فكر ميكنی كه شايد خيلی آدم مثبت و خوبی باشه ولی به درد مشورت نمی خوره فقط در حدی كه به عنوان يه دوست يا فاميل دوستش داری باهاش ارتباط برقرار ميكني. ولی امروز به اين نتيجه رسيدم كه اينطور نيست . كسانيكه كه تو فكر ميكنی افكاری كاملا ساده دارند اگر پاش بيافته ميتونن خيلی خوب آدم رو راهنمائی كنن. كسيكه تو نظرت در موردش اينه كه اين آدم اينقدر شاده اينقدر مشكل و دغدغه كم داره (خداروشكر) اينقدر توفكر گشت و گذار و تفريح و چيزهای بی دردسره كه اصلا نمی تونه مشغله فكری داشته باشه كه بهش فكر كنه يا اينكه تجربه ايی داشته باشه تا در اختيار تو بگذاره. ولی يكبار ديگه خوشبختانه به اين نتيجه رسيدم كه اينطور نيست و نمی شه درون آدمها رو از ظاهرشون محك زد. ميشه با حرفهای خيلی ساده كه پيش می ياد پی به تجربه و درون اونها ببری و اگر اطمينان تورو جلب كردن از تجربياتشون استفاده كني.

باشه شيوا جون ، چون دوستت دارم به نصيحتت گوش ميكنم.

(اما خيلی سخته)

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 و ساعت 8:37 قبل از ظهر | 

(پيغام برای بزچموش)

سلام فكركنم حدس زدم كی باشي، چندتا نشونی ميدم خداوكيلی اگر درست بود بگو.

اين وبلاگ دومته كه اصلی نيست . وبلاگ اصلی تو چيزديگه ايي.

يا نه وبلاگ نيست احتمالا اسم مستعار برای خودت گذاشتی بدون آدرس ايميل و نشاني.

يه جورايی همسايه هستيم.

توی خيلی موارد با هم هم عقيده هستيم.

قبلا قوبلن ها گاهی يه كارتن خالی A4 بين ما بود

خلاصه آخرين نشونی اينكه ، احتمالا خودت نمی دونی ولی من دوستت دارم.

درسته يا نه ؟ اگر خودتی بگو.

اگر حدسم درست بود يه پيشنهاد دارم اسم اول رو از روی صفتت برداری بهتره

آخه عزيزجان بز هم شد اسم!!!!؟

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه سی ام مرداد 1384 و ساعت 8:53 قبل از ظهر | 

چهارشنبه رفتم عروسي جاي همة كسانيكه عاشق شادي هستند خالي .

ولي مسافرت نرفتم بازهم اون پيروز شد. نه بازهم من كوتاه اومدم. بازهم.

پنجشنبه صبح آقاي اخلاقيان كه فكر ميكرد شايد من رگ تركي ام بجنبه و بدون اجازه برم مرخصي به بهانه ايي ساعت 9 صبح به بهانه اي كاملا" بي مزه زنگ زد خونه ام . خوشم اومد كه منگولك اون موقع صبح استثنا" بيداربود و تلفن رو جواب داد و با بامزگيهاش چند دقيقه ايي سركارش گذاشت. بهش ميگفت مامانم نيست ميخواد براي من ناهار درست كنه (داشتم براي صبحانه اش تخم مرغ درست ميكردم) آخرش هم كه كلي براش شيرين زبوني كرد هرچند كه اون بويي از اين چيزها نبرده  و صدام زد  و گفت: مامان بيا آقاي فلانيه ؟ (نمي دونم اين جغله اسم اونو از كجا يادش بود) پناه برخدا!!!!!!!!

داشتم از خنده ميمردم ولي مجبور بودم خودم رو خيلي جدي نشون بدم. چقدر سخت بود كه سعي كنم نخندم. خلاصه بعداز اينكه باهاش حرف زدم (براي كار شركت تماس گرفته بود سوء تفاهم نشه) و گوشي رو قطع كردم منگلوك پرسيد : مامان آقاي .... كيه ؟ گفتم رئيسمه مامان جون. اونهم فوري گفت : ديدي منو دوست داست و بهم خنديد!!!!!!

(آخه هرموقع كه اصرارميكنه و  ميگه منو ببر اداره ميگم مامان جون رئيس من خيلي بداخلاقه اگر بياي شمارو دعوا ميكنه)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و نهم مرداد 1384 و ساعت 3:1 بعد از ظهر | 

چند نكته جالب از (كتاب كوچك نكته هاي زندگي)

از اچ.جكسون براون :
حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن

با صميميت دست بده

در چشم ديگران نگاه كن

از عبارات متشكرم  و خواهش ميكنم به وفور استفاده كن

در حمام آواز بخوان

خود و ديگران را ببخش

در مبارزه ضربة اول را بزن ، محكم هم بزن

(هرگز تسليم نشو، هر روز معجزة تازه اي اتفاق مي افتد)

شادي ها را به فردا نينداز

همواره دستي را كه به سويت دراز شده بفشار

(به افكار بزرگ فكر كن، اما از شادي هاي كوچك لذت ببر)

روزي سي دقيقه پياده روي كن

فراوان لبخند بزن، هزينه اي ندارد و ارزشش قابل تصور نيست

((گوش كردن را ياد بگير، فرصت ها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند))

به زندگي خصوصي فرزندانت احترام بگذار پيش از ورود به اتاق شان در بزن.

(هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد)

هنگام بازي با بچه ها بگذار آنها برنده شوند

بيش از حد لازم مهربان باش

يادت نرود، بالاترين نياز عاطفي هركس، مورد تحسين واقع شدن است

به ديگران فرصتي دوباره بده ، اما نه سه بار

چيزهاي كم اهميت را تشخيص بده و سپس آنها را ناديده بگير

هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو

عاشق پيشه باش

كاري را انتخاب كن كه با ارزش هاي تو هماهنگي داشته باشد

به جز مواردي كه مربوط به مرگ و زندگي است، همواره خود را رهاكن و آسوده باش، هيچ چيز آن قدر كه در ابتدا به نظر مي رسد ، مهم نيست

وقتي كسي تورا بغل مي كند، اجازه بده خودش هم رهايت كند ، تو پيشدستي نكن

هرگز گره اي را كه مي شود باز كرد   ، نبر

فروتن باش، پيش از آنكه تو به دنيا بيايي خيلي كارها انجام شده بود

از گفتن (نمي دانم) (اشتباه كردم) (به كمك احتياج دارم) و (متاسفم) نترس

و

هيچ فرصتي را براي ابراز محبت از دست نده

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و نهم مرداد 1384 و ساعت 11:4 قبل از ظهر | 

هنوز هم بلاتكليفم. اصلا" حرفي نمي زنه. آخه ميدونه كه از حالت ترديد چقدر بدم مياد مخصوصا" داره لجبازي ميكنه. باشه مهم نيست ديگه عادت كردم. ولي بهش گفتم كه با اينكه از تلافي كردن بدم مياد ولي تمام كارهاش رو يه روزي تلافي ميكنم. بالاخره توهم يه روزي دلت ميخواد جايي بري يا كاري بكني. (به هم مي رسيم)

يه خبرخوب! امشب ميخوام برم عروسي هرچند كه ميشه گفت يه مهموني شامه چون عروسي توي سالن يعني يه مهموني شام . عروسي كه دخترها و پسرها و زوج هاي جوون به عشق هم نرقصند و نتونن خودنمائي كنند كه عروسي نيست پول الكي خرج كردنه. ولي خوب كاچي بعض هيچيه. حداقل براي من يكي بد نيست مدتيه كه شاد نبودم. به خودم نرسيدم و به قول جوونها تيپ نزدم. امشب ميخوام به دور از تمام دغدغه ها باشم. حداقل يك شب با حضور ديگران شاد باشم. البته خيلي هم وقت ندارم چون تا ساعت 5  اداره هستم و تا برسم و برم سراغ منگولك و برم خوونه و آماده بشم واااااي ساعت هشت هم بايد سالن باشم. برم سريعتر كارهام و بكنم و ببينم آقاي اخلاقيان اجازه ميفرمايند يك ساعتي زودتر برم.

فعلا" خدافز

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 و ساعت 9:57 قبل از ظهر | 

ديشب منگولك می پرسه : باباكجارفته؟

ميگم : رفته روغن ماشين رو عوض كنه.

منگولك می پرسه : مگه اون روغن ماشينشو دوست نداشته رفته عوض كنه؟

ميگم : نه مامان جون روغن ماشين وقتی كثيف بشه بايد عوض كرد و روغن جديد ريخت.

منگولك ميگه : منم ميخوام روغن ماشينمو عوض كنم.

(آخ مامانی اگر تورو نداشتم با چی صفا ميكردم)؟

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 3:12 بعد از ظهر | 

چقدردلم گرفته...  چقدر خسته ام ... خسته روحي كه منجربه خستگي جسمي هم شده هرچقدرهم كه زود ميخوابم بازهم صبح با كوفتگي ازخواب بيدارمي شم و تمام روز احساس سرگيچة شديد دارم وقتيكه ميخوام از روي صندليم بلند شم يكهو چشمام سياهي ميره و اكثرمواقعي كه دارم به صفحة مونيتورم نگاه ميكنم يكهو چشمام تار ميشه. دو سه روزه حتي حوصله ندارم توي آئينه به خودم نگاه كنم.

چرا تو اينقدر منو ... منو نه خودت رو اذيت ميكني ؟ اين چه روشي كه پيش گرفتي و زندگي رو براي خودت جهنم كردي. آخه با لجبازي و كينه توزي كه نمي شه زندگي كرد نمي شه حرف پيش برد. تورو به خدا يه كمي منطق داشته باش. به حرفهايي كه ميزني يه كمي فكركن ببين چي گفتي، اونوقت شايد خودت هم از خودت حالت بهم بخوره. هرچقدرسعي ميكنم باهات راه بيام بازهم انگار نمي فهمي . حق داري خودم اينقدر توقعت رو بالا بردم كه ديگه هيچ چيزي به چشمت نمياد و متوجه نيستي كه من به خاطر اخلاق و رفتارات ، بازهم با من نه با ديگران چه عذابي ميكشم و فقط سكوت ميكنم ولي اين سكوت از درون منو داغون كرده. چقدر ببينم و بفهمم و به ديگران بگم كه نه اصلا" اينطور نيست و تازه در مقابلشون جبهه هم بگيرم.

اي بي انصاف بخدا خسته شدم. بذار زندگيم رو بكنم. بذار اميد زندگيم رو پرورش بدم. آخه با اين اعصاب كه نمي تونم سنگيني بار زندگي رو به دوش بكشم. اينو كه ديگه خودت خواستي كه همه چيز بعهده من باشه پس حداقل اجازه بده كه پاهام رو تقويت كنم تا بتونم اين بارسنگين رو روي دوشم تحمل كنم اگرنه خداي نكرده زبونم لال تو توي زحمت مي افتي و مجبور ميشي

گوشه ايي از اين سنگيني رو تحمل كني.

اي كاش حداقل ميتونستم حرفهايي كه هيچوقت نتونستم بهت بگم رو برات مينوشتم آخه اينكار رو هم نمي تونم بكنم. چون مطمئنم كه حتي حوصلة خوندن اون رو هم نداري و تمام نوشته هاي من خوراك سطل زباله ميشن .

خدايا چيكاركنم چيكار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (ديگه از همه خجالت ميكشم)

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 10:56 قبل از ظهر | 
پيغام براي تيله باز

پيغام براي تيله باز

سلام ، چطور ميگي از ديروز و پريروز ننويسم ، متاسفانه تمام زندگي من بخاطر وجود ديروزها و پريروزهاست كه به اين شكل امروز دراومده ، باوركن من نخواستم ولي اينطور شده

به هرحال بازهم مي نويسم، مي نويسم كه ديگه نمي دونم چكاركنم مثل ... توي گل موندم. از هردري كه وارد مي شم به بن بست ميخورم خسته شدم اينقدر فكر كردم كه چكاركنم. امروز چطوري برخورد كنم. چه حرفي بزنم چه حرفي نزنم . اصلا" حرف نزنم كه آخه نمي شه تمام سيستم زندگيم بهم ميخوره ، حرف بزنم از چي و چطوري حرف بزنم. از همه بدتر اينكه وقتي هم كه تصميم ميگيرم حرف بزنم (مثل امروز) اصلا" نمي فهمه كه من چي ميگم و فقط ميگه مرغ يه پا داره. آخ مرده شور اون مرغ رو ببره كه براي بعضي ها شده سلاح.

خدايا مگه مي شه بعضي آدمهات اينقدر از مرحله پرت باشند. اصلا" كجا دارند سير مي كنن چي تو فكرشون هست منكه نفهميدم (آدم اينقدر غيرقابل نفوذ) نوبره والا

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 و ساعت 11:24 قبل از ظهر | 

چه شنبه بيخودی !!! هم خوابم مياد خم خسته ام . هم كلی كار روی سرم ريخته كه حوصلة انجام دادنش رو هم ندارم. (منظورم كار خونه است) گوربابای شركت.

اصلا به من نيومده كه روز جمعه برم پيك نيك و خوش باشم چون شنبه از دماغم در مياد. نتيجه اش می شه همين بی خوابی و كسلی و فكر كارهای تلنبار شده خونه كه عصری بايد انجام بدم.

البته اين پيك نيك ارزشش رو داشت چونكه كلی به منگولك خوش گذشت (خوب منم همينو ميخوام . چيزديگه ای نمی خوام كه)

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و دوم مرداد 1384 و ساعت 10:10 قبل از ظهر | 

نمی دونم چرا هرچقدر سعی ميكنه خودش رو با من صميمی نشون بده و ارتباط خوبی برقرار كنه نمی شه يعنی من نمی تونم.

از اون آدمهايی كه من هيچوقت نتونستم باهاشون كنار بيام. يكی از دلايلش اينه كه شديدا دمدمی مزاجه و هرروز برخوردهای كاملا متفاوتی داره كه من از اين آدمها متنفرم. دوم اينكه متلك گو و تيكه پرونه هميشه از آدمهای كه پشت حرفهاشون حرف و منظور ديگه ای غيراز اون چيزی كه ميگن رو دارند و نمی تونن حرفشون رو واضح و مستقيم بفهمونن متنفرم. سوم اينكه با سن و سال و موقعيتی كه داره بسيار ضعيف و دهن بينه. چهارم اينكه اينقدر خشك و خونسرده كه وقتی داری باهاش حرف ميزنی فكر ميكنی كه خوابش برده و دلت ميخواد يه جيغ جانانه بكشی يا اينكه محكم بزنی روی ميز تا خوابش بپره و چون خودش خيلی كمر حرفه حوصلة شنيدن حرفهای كسی رو هم نداره. و بالاخره اينكه مطيع و فرمانبر كسی كه خود اون آدم مشكل مغزی داره و معيوبه (واااااااااااااااای كه چه شود)

لجم ميگيره كه فكر ميكنه خيلی هم خوش تيپه و حتی صبحها توی آسانسور هم عينك آفتابيش رو در نمياره

ديگه چی بگم اينهمه ضعف برای يك مديركافی نيست كه شما ازش بدتون بياد؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 و ساعت 11:4 قبل از ظهر | 

 

ديشب من و منگولك شام منزل يكي از دوستانم دعوت داشتيم. بعداز اينكه خسته و كوفته از شركت رفتم خونه خيلي فوري هردومون حمام كرديم و آماده شديم و رفتيم. دوستم پسري داره كه حدود 2 ماه از منگولكم كوچيكتره، هفته قبل كه همين دوستم به همراه جوجه اش به خانة ما اومده بودند خيلي خوب بچه ها با هم بازي كردند. ماهم خوشحال از اينكه خداروشكر باهم سازگاري دارند. (البته به اين دليل كه منگولكم خيلي دست و دل بازه ) اما چشمتون روز بد نبينه ديشب از لحظه ايي كه رسيديم فقط من و دوستم فقط نقش منجي رو بازي كرديم ، اين يكي رو ساكت ميكرديم اون يكي گريه ميكرد، اونو ساكت مي كرديم اين يكي گريه ميكرد. دائم هم با هم سراسباب بازي مي جنگيدن و لجبازي ميكردن ، هركدوم اسباب بازي اون يكي رو ميخواستند. البته از حق نگذريم چونكه موقع رفتن منگولك يكي از ماشينهاي كنترل از راه دورش رو با خودش برده بود تا با ماشين خودش بازي كنه و به محض اينكه از كيفم درش آوردم تا بهش بدم اون يكي جوجه ديد و اصرار كه ماشين منگولك رو ميخوام. منگولك هم كه بسيار مال شناس تشريف دارند. نمي خواست ماشينش رو به اون جوجه بده اينهم به اين دليل بود كه اونهم چرخش رو به منگولك نداده بود. خلاصه كلي جنگ و دعوا داشتيم. جاي شما خالي. بعداز عهدي رفتم ميهماني اونهم پيش يه دوست صميمي كه كمي با هم گپ بزنيم و دلمون باز بشه. ديگه خودتون مجسم كنيد كه چه اوضاعي بود.

خلاصه تازه شام شون رو خورند و كمي آروم شدند و ماهم خوشحال كه حالا ميتونيم دودقيقه باهم حرف بزنيم كه دوتائي باهم خوابشون گرفت و نق و نق شون بلند شد و مجبور شدم هنوز از خجالت شام درنيامده خداحافظي كنم و برم. ولي جاي شكرش باقيه كه چون خيلي فعاليت رزمي و جسمي داشتند به محض اينكه منگولك رو سوار ماشين كردم و كمربندماشين رو براش بستم هنوز به سركوچه نرسيده بودم كه ديدم سرش داره ميافته روي ترمز دستي  و ...  (بي هوش 

((آخه ميدونيد كه هرشب تازه ساعت نزديك 12 لطف ميكنه و بعداز كلي التماس با من مياد توي رختخواب كه تازه براش قصه بگم))

ميهماني خوبي بود نه!!!     

اميدوارم كه قسمت همگي شما هم بشه تا ببينيد اين گوجه سبز هوس انگيز كه قبل از خوردنش دهنتون رو آب مي ندازه بعد از خوردنش با كند شدن دندانهاتون چقدر از خوردنش پشيمون مي شويد.

((البته راستش رو بخواهيد اينطور نيست ، حداقل براي منكه اينطور نيست ، منگولك با وجودش و حضورش در اين دوسال و نيم بعداز ده سال دوباره من رو زنده كرد، به من اميد داد و عشق رو به خاطرم آورد، اون اولين بهانة زندگي منه)) - (مامان بهانه)

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 2:18 بعد از ظهر | 

راه نمی جويم به سوی شهر روز

                بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آنرا ز بيم

                 در دل مردابها بنهفته ام

امروز با اينكه خيلی حالم خوب نيست و معمولا اينجور مواقع نوشتنم مياد ولی نمی دونم چرا حوصله نوشتن ندارم.

احتمالا دليلش همون جريان بی جنبه شدنم كه وقايع تاثير زياد و طولانی روی ذهنم ميگذارند. هنوز هم بی حوصله ام، كسل و خسته ....

آخه مگه ميشه كه آدمها يكهو اينقدر از هم دور بشن كه كنار هم باشند و همديگر و نبينند ، نديدن به معنای واقعی درك می كنيد؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 3:38 بعد از ظهر | 
جوانی

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز

             بر پيكر خود پبراهن سبز نمودم

در آيينه بر صورت خود خيره شدم باز

              بنداز سر گيسويم آهسته گشودم

(كجائی جوانی كه يادت بخير باد)

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 10:5 قبل از ظهر | 
پنجشنبه

پنجشنبه

طبق معمول هر پنجشنبه از صبح افتادم به جوون خونه. از جارو كردن پذيرائي شروع كردم بعدش گردگيري و تي كشي و جمع و جور بعدش نوبت آشپزخانه بود ، شستن كلي ظروف تلنبار شده وجابه جا كردن اونها بعدش آشپزي و تي كشي آشپزخانه  خلاصه دستشوئي و توالت تا موقعيكه نهار آماده شد و بعداز خوردن نهار بدون اينكه استراحتي كنم با منگولك رفتيم كه دوش بگيريم ، تازه يادآب بازيش افتاد بعداز اينكه كمي آب بازي كرد با سطلي كه دوهفته قبل از نوشهر براش خريده بود جلوي راه آب حمام و بست ((سطل و برعكس گذاشت روي راه آب، نميدونم اين جغله ازكجا اين فكر به ذهنش رسيد)) فشار آب رو هم زياد كرد خلاصه چشمتون روز بد نبينه به محض اينكه كف روي چشمهامو شستم ديدم تا قوزك پاهام توي آب رفته،  شروع كرد به ذوق كردن كه دريا درست كردم مامان بيا شنا كنيم، خودش خوابيده بود كف حمام و مثل قورباغه دست و پا ميزد به منهم اصرار كه شما هم بيا شنا كن  ، غافل از اينكه توي اين حمام يه وجبي اگر قرار بود من بخوابم كف حمام حتي نمي تونستم پاهام رو دراز كنم چه برسه به اينكه بخوام شنا كنم !!!!!!

خلاصه دوش سرپائي همانا و حدود يكساعت در حمام ماندن همان، آخرش هم كه با اصرار خواستم بيارمش بيرون براي اولين بار خواست كه خودش تنهائي توي حمام بمونه : سما (شما) برو من خودمو كه سستم (شستم) ميام بيلون (بيرون).

كلي تعجب كردم معلوم بود كه حسابي شنا بهش خوش گذشته آخه از تنهائي خيلي ميترسه (بين خودمون بمونه به مامانش رفته)

جمعه

تا ساعت 30/8 خواب بودم بعدش هم كه بيدار شدم بعد از اينكه صبحانه منگولك رو دادم رفتم خريد. بعداز خريد هم شروع كردم به پخت و پز و شستن ميوه ها و سالاد درست كردن و كلي كار ديگه (يادم رفت بگم براي شب شام ميهمان دارم شش نفر باضافه خودمون) خلاصه تا عصركلي كاركردم طوري كه شب بعداز رفتن ميهمانا حتي توان مسواك زدن رو هم نداشتم.  (دريغ از كوچكترين كمكي)

فكرش رو بكنيد توي يه همچين موقعي منگولك هم از ساعت 3 بعدازظهر تا 30/6 عصر خوابيده بود و حسابي سروحال بود . خلاصه تا ساعت يك بعدازنيمه شب فكركنم حدود چهارتا قصة دراز براش تعريف كردم

آخرش هم خودم خوابم برد نه اون !!!

شنبه (امروز)

بااينكه دو روز تعطيلي رو اصلا" استراحت نكردم ولي امروز خسته نيستم، اماخوب شنبه اس و كلا" روزهاي شنبه براي كارمند جماعت روز خوبي نيست خصوصا" اينكه عادت داشته باشي هرروز تا آخرهفته شمارش معكوس براي پنجشنبه داشته باشي

چقدرهفتة گذشته هفتة كسل كننده ايي بود مخصوصا" اينكه ..................  بازهم داستان پرفراز و نشيب همخونه  چي بگم كه نگفتنم بهتر از گفتنه ، بگذريم امروز مي خوام از اون ننويسم !

از دستش خسته شدم، خستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته !!!!!!

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 3:30 بعد از ظهر | 

گاهي فكر ميكنم كه چرا من نمي تونم مثل (بعضي ها) باشم . يعني حرفم و نظرم حجت باشه. حتي اگر بحث عدم تفاهم هم باشه پس انصاف كجا رفته. خيلي وقتها شده كه با كسي كه مطمئن بودم هيچ تفاهمي باهاش ندارم ولي توي يه بحثي كه با هم داشتيم منصفانه به حرفش گوش كردم و منصفانه هم قضاوت كردم ومنصفانه نظر دادم. ولي اين لعنتي هيچ جوري نمي خواد با من راه بياد. انگار فقط گوش به زنگ وايستاده تا ببينه من چي ميگم و نظرم چيه دقيقا" عكس اونو بگه و عمل كنه.

به فكر همه كسي هست جز من، نه تنها به فكرم نيست همه جوره هم تا بتونه سرم كلاه ميگذاره اونهم تا خرخره. البته حقمه ، آدمي كه نتونه حرفش رو بزنه و هميشه رعايت بكنه و بخواد قانع باشه و از حق خودش به خاطر ديگران بگذره و زود كوتاه بياد حقشه. خاك توسرم كنن كه اينقرد بي عرضه ام. اينقدر بي عرضه كه از پس آدمي كه يه روزي هيچي نبوده برنمي يام. حالا كه ديگه كارش به جايي رسيده كه سرم كلاه هم ميگذاره، بهم دروغ ميگه و فكر ميكنه كه من نمي فهمم البته خودم هم ، خودم رو به كوچه علي چپ ميزنم اونهم فكركرده كه،  اينكه اينهمه احمقه پس بگذار منهم تا ميتونم دروغ سرهم كنم و سرش كلاه بگذارم. ولي آخه آدم حسابي ، احمق بيشعور. من خنگ نيستم. من همه چيزرو متوجه ميشم. تمام دروغهات رو مي فهمم سياه بازيهات رو مي بينم، بي توجهي هاي تورو درك مي كنم مي بينم كه به ..... اهميت مي دي ولي به من دوزار ارزش قائل نيستي. اصلا" منو نمي بيني ، صدام  رو نمي شنوي . اگر كاري ازت بخوام يا انجام نمي دي اگر هم انجام بدي اينقدر با اكراه انجام مي دي كه از خواسته ام پشيمون ميشم. ولي اگر ..... ازت كاري بخوان در هر شرايطي باشي بي چون و چرا اطاعت مي كني و اعتراضي هم نمي كني.

اميدوارم روزي رو ببينم كه اينقدر به من محتاج شدي كه بدون من نتوني حتي يك ليوان آب بخوري اونوقت مي دونم باهات چكاركنم. تمام عقده هاي اين چند سال رو اونموقع سرت خالي ميكنم. كاري ميكنم كه همينطوري كه الان دائم قلب من از دستت ميلرزه دائم قلبت بلرزه.

(هرچند كه فكرنمي كنم اون روزها رو ببينم احتمالا" به زودي از دست كارهاي تو دق مي كنم)

اميدوارم له بشي اميدوارم محتاجم بشي ، بدون اونها هميشه براي تو نيستن الان كه ميتوني بهشون سرويس بدي دور و برت ميپلكن و برات زبون ميريزن اگرنه اونها هم تورو آدم حساب نمي كنن فقط منهم كه اينهمه به تو بها ميدم و خودت هم ميدوني ، خوب ميدوني كه هيچ چي نيستي و بدون من هيچ كجا جائي نداري. حتي احترامي رو هم كه برات قائل هستن از من داري.

كاري نكن كه تصميم بگيرم همه چيزو خراب كنم و مثل يه زباله دور بندازمت.

------------------------------------------------

                                                               

آخيش يك كمي سبك شدم ولي كاش اينهارو ميخوندي تا بفهمي كه هرروز به دليلي منو به سرحد جنون ميرسوني و بازهم من سكوت ميكنم و تو فقط چهرة آروم و لبخند منو مي بيني.ولی كاشكی ميتونستم فقط برای تو  باشم.

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 10:32 قبل از ظهر | 

ديروز منگولك با همخونه رفته بود آرايشگاه. بعد از اينكه برگشت كلي قيافه اش با مزه شده بود. آخه ميدونيد چهرة خيلي مردونه ايي داره با جثة كوچيك . وقتيكه موهاش رو كه مجعد هم هست مدل مردونه كوتاه كرده بود دقيقا" يه مردكوچولو شده بود.

وقيتكه برگشت خونه، به محض اينكه وارد شد گفت : سلام، من رفتم آلايشگاه (آرايشگاه) خودم تهنائي (تنهائي) نسستم (نشستم) روي صندلي آقاهه ، گره (گريه) هم نكردم.

منهم كلي قربون و صدقه اش رفتم و به قول خودمون دوتا ، حسابي ماچمالي كرديم.

اينهمه ذوق و شوق و ابراز علاقه به خاطراين بود كه ، آخه از زمان تولدش خودم موهاش رو كوتاه ميكردم. اولين بار كه براي تولد يكسالگي اش به آرايشگاه بردمش اينقدر گريه كرد كه سياه و كبود شد. ديگه بعداز اون نبردمش و خودم هنرنمائي ميكردم به قول مامانم جاي پاهام كاملا" روي سربچه مي موند. ولي اين اواخر كه حسابي شيطون شده ديگه اون بدومن بدو شده بود. منگولك درحالت بازي  بدوبدو منهم قيچي بدست و با التماس و خواهش كه توروبه خدا ندو، توروبه خدا بشين، يه لحظه سرت رو صاف نگه دار، عمليات رو انجام مي دادم ولي ديگه تصميم گرفتم به هر قيمتي شده ببرمش آرايشگاه تا هم اون عادت كنه هم اينكه خودم خلاص بشم. باردوم كه حدودا" سه ماه پيش بود دوباره بردمش خيلي گريه نكرد  ولي تمام مدت با بغض از توي آئينه به من كه بغلش كرده بودم نگاه ميكرد كه راستش جيگرم كباب شد.

خلاصه اين سومين مرتبه بود كه خوشبختانه با موفقيت انجام شد.

اينهم يكي از علائم تكامل و رشد جوجه هاست.

واي خدا،  منگلوك من داره زود زود بزرگ مي شه  ٭(منهم دارم مرد-دار ميشم)

 

٭ببخشيد نمي دونستم چطوري منظورم رو بگم يعني اينكه صاحب مردي ميشم كه تكيه گاهم باشه. (تونستم منظورم رو برسونم)؟؟

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت 2:29 بعد از ظهر | 

حالا ديگه ميخوام زنده بمانم

ديشب كه طبق معمول هرشب كنارم به خواب رفت ، نگاهش ميكردم كه چقدر معصوم و زيبا خوابيده بود. يك لحظه احساس كردم كه بندبند اعضاي وجودم به بودن اون بستگي داره. صداي نفسهاش كه به خاطر سرماخوردگي نامنظم شده بود بهم آرامش ميداد. آروم طوري كه بيدار نشه دستم رو روي قلبش گذاشتم ، تندتند ولي منظم مي تپيد، احساس عجيبي بهم دست داد ، احساسي كه واقعا" غيرقابل وصف هست. موهاي بدنم راست شده بودند. ناخودآگاه به طرفش خم شدم و آروم گونه اش رو بوسيدم و بوئيدم. بوئي كه مدتهاست بهش عادت كردم ، وقتيكه بوش ميكنم حسي قشنگي بهم دست ميده ، گوئي خوشبو ترين گل دنيارو بوئيدم. تمام ريه هام تازه ميشن. انگار با اين نفس عميق صدسال جوون ميشم.

ولي يك لحظه دلم گرفت و قلبم تيركشيد. از فكر اينكه اگر نتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم چي ؟ فكر اينكه اگر نباشم تا بزرگ شدنش ، عاشق شدنش ، موفقيتش ، ازدواجش و جوجه هاش رو ببينم قلبم رو فشرد و ضربان قلبم رو تند كرد. يه جورايي احساس وحشت كردم براي اولين بار احساس كردم كه حالا ديگه چقدر از مردن وحشت دارم ، براي اولين بار از خدا خواستم كه عمري طولاني بهم بده (طولاني كه نه ، فقط اون چيزي كه هميشه فكر ميكردم حق مسلم هر انسانيه كه به دنيا اومده) حداقل هشتادسال ، گاهي وقتي ميشنوم كه جووني از دنيا رفت بقدري متاثر ميشم كه يك لحظه تمام غمهاي دنيارو توي دلم احساس ميكنم. همون موقع به خداي خودم گله ميكنم كه (مهربون آخه اگر ميخواستي اينقدر زود ببريش و از قشنگي هاي دنيات اونو محروم كني و داغ به دل اطرافيانش بگذاري اصلا" چرا به دنيا آورديش) زندگي كردن حق مسلم هر انسانيه و اي كاش قانون زندگي ما آدمها رو خداوند طوري وضع ميكرد كه كمتر از اون حداقل كسي عمرنميكرد. حالا بيشترش كه چه بهتر. آخه ميدوني به نظر من زندگي با تمام سختيها، مشكلات و ناكاميهاش شيرين و دوست داشتنيه ، يعني زنده بودن و نفس كشيدن شيرينه اصلا" نعمته ، رحمته، خلاصه همه چيزه همه چيز.

منهم به خاطر بودن كنار منگولكم ميخوام حالا حالاها زنده باشم . شايد بيشتر هم به اين خاطره كه ميدونم اين منگولگ خوشبختانه چقدر از نظر عاطفي به من وابسته است. (منطقيش هم همينه) ما آدمها بايد از نظر عاطفي به هم وابسته باشيم بايد عاشق هم باشيم. بايد به خاطر هم و با هم زندگي كنيم. اگر غيراز اين باشه كه ديگه ما انسان نيستيم. ديگه هيچ چيزي نيستيم.

من ميخوام زنده باشم ، ميخوام خودم بالاي سر منگولكم باشم ، خودم بزرگش كنم و خودم قدم به قدم توي مسير زندگي همراهيش كنم.

خدايا به تمام انسانها اول نعمت سلامتي رو هديه كن  بعد اون حداقل عمر رو. بگذار تا آفريده هات از دنياي قشنگي كه تو با مهربونيت خلق كردي لذت ببرند ، زنده باشند و سلامت و خوشبخت.

به منگولك منهم سلامتي ، موفقيت ، خوشبختي و عمرطولاني عطاكن (اين دعائي كه هميشه از اعماق وجودم براي منگولك دارم) و مطمئن هستم كه هيچ دعائي به اندازة دعاي يك مادر عاشق براي فرزندش عميق نيست و براي اون خالق مهربون هم جايگاه ويژه ايي داره.

خدايا منگولكم رو هميشه در پناه خودت حفظ كن (آمين)

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 3:8 بعد از ظهر | 

مادرم روزت مبارك

 

امروز رو به تمام مادران دنيا تبريك ميگم، آرزو ميكنم تمام مامانا نودسال عمركنند.

خصوصا" مامان خودم كه من بدون اون ميميرم و اين شعر رو به او تقديم ميكنم:

مادرم

 

گرمي قلبمو از دست تو دارم

 

اگه جونمو بخواي حرفي ندارم

 

من حروف عشقو از تو ياد گرفتم

 

ازتو هستم هرچي دارم از تو دارم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 و ساعت 4:13 بعد از ظهر | 

    منوبشناس منوبشناس       نذار ناشناس بمونم        

     نذاريه عمر به تن تو         مثل يه لباس بمونم        

      منو بشناس تا بتونيم         پيش هم دوام بياريم          

         برای مردم بی عشق         قدعشق پيام بياريم               

     منو بشناس تا بتونيم         واسه درد دوا بسازيم           

     واسه ابرای ساكت          تا خزرصدا بياريم            

 

  هنگاميكه به گذشته فكر ميكنم به خودم ميبالم، ميبالم كه تو مرا ميديدی ، فراتراز چيزی كه بودم ميديدی

  به من نگاه ميكردی ، مرا لمس ميكردی ، اسمم را صدا ميكردی حتی خودت را پشت من پنهان ميكردی ،  ولی ...

 خدايا چقدر زود تمام شد ، دوران خوشبختی من چقدر زود تمام شد، يعنی سهم من از اين دنيا به اين بزرگی با اينهمه زيبائيهايش با اينهمه خوشبختی هايش همين بود.

خدايا ولی بازهم شكرت را می گويم ، شكر اينكه هنوز هم با اينكه ديگر ديده نمی شوم هستم

 هستم تا حتی در سكوت زندگی كنم ، چه كنم تومرا اين چنين آفريدی ، عاشق ، خاموش ، شاكر

خدايا ، مهربانا دوستت دارم

(منگولك بعدازخداهم تورو دوست دارم)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه چهارم مرداد 1384 و ساعت 11:45 قبل از ظهر | 

                                                   

                                                       

بي تو چون شب هاي ديگر                امشب آرامي ندارم

در سكوت كوچة تو                            نيمه شب ره مي سپارم

آن زمان اين كوچه هرشب                 كوچة ميعاد ما بود

برلب ما تا سحرگه                             قصة فرداي ما بود

اين زمان افكنده برما                          سايه ، ديوار جدائي

اي خدا آخر كجا رفت                          روزگار آشنائي

اي كويرسينة من                                بوته هاي آتشت كو

در شب سرد جدائي                            شعله هاي سركشت كو

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 11:58 قبل از ظهر | 

بمان براي من بمان دو چشمت آسمان من

 

ببين ترانة وفا نشسته بر لبان من

 

بيا كه جز تو بي وفا ندارم آرزو به سر

 

سفرمكن بيا مرا به شهر آرزو ببر

 

بيا كه با تو زنده ام اميد و آرزوي من

 

ببين كه بي تو خسته ام بيابيا به سوي من

 

بمان براي من بمان اميد دلنواز من

 

بگو به من بگو به من چرا تو خسته اي زمن

 

در انتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام

 

رهامكن دل مرا بيا كه دل شكسته ام

 

بيا كه جز تو بي وفا ندارم آرزو به سر

 

سفرمكن بيا مرا به شهر آرزو ببر

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه دوم مرداد 1384 و ساعت 11:10 قبل از ظهر | 
هانی

سلام هانی

امروز هم مثل تمام شنبه ها خسته م و نمی خواستم بنويسم ، ولی به مناسبت ورود تو ، امروز رو برای تو می نويسم:

هركسی را سر چيزی و تمنای كسی ست         ما به غيراز تو نداريم تمنای دگر

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه یکم مرداد 1384 و ساعت 1:3 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar