سلام
چندروز بود كه بنا به دلائلی نمی تونستم بنويسم
تمام نوشته هايی هم كه امروز گذاشتم مال چندروزه گذشته است.البته تاريخ روز مذكور رو ذكر كردم. به هرحال خداروشكر امروز اين مشكل برطرف شد البته اميدوارم لو نره
(ببخشيد سكرته)
خلاصه ديروز منگولكم خيلی عصبانی م كرد و ديشب اصلا حوصله نداشتم به همين خاطر موقع خواب اصلا كنارش نخوابيدم و مثل هرشب بغلش نكردم و قصه ايی هم براش نگفتم. اما از اونجائی كه مثل بعضی ها
مغروره اصلا به روی خودش نمی آورد ولی كنارم خوابيده بود و مرتب از خودش صدای گريه الكی درمی آورد و يكسره اين پهلو اون پهلو می شد، تا اينكه منو از رو برد و تصميم گرفتم خودم واردعمل بشم :
من : صدای معذرت خواهی نشنيدم!!
منگولك : ه....وم
من : منكه چيزی نشنيدم و بوسی هم نديدم
منگولك : بخشيد و ماچ
(سريع پريد تو بغلم و دستش رو طبق معمول مواقع خواب دورگردنم انداخت و فوری گفت : خوب حالا گصه بگو گصه شنل گرمزی و بگو.
منهم ازخداخواسته چندتاماچ آبدار كردمش و شروع به قصه گفتن كردم ولی هنوز چيزی از قصه نگذشته بود كه ديدم منگولك خواب هفت پادشاه رو می بينه.
لالائی كن مامان چشماش بيداره مثل هرشب لولو پشت ديواره
لالائی كن لالائی كن مامان تنهات نمی ذاره
دوست داره دوست داره می شينم پای گهواره 
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384
|