تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 
 

سلام

چندروز بود كه بنا به دلائلی نمی تونستم بنويسم

تمام نوشته هايی هم كه امروز گذاشتم مال چندروزه گذشته است.البته تاريخ روز مذكور رو ذكر كردم. به هرحال خداروشكر امروز اين مشكل برطرف شد البته اميدوارم لو نره (ببخشيد سكرته)

خلاصه ديروز منگولكم خيلی عصبانی م كرد و ديشب اصلا حوصله نداشتم به همين خاطر موقع خواب اصلا كنارش نخوابيدم و مثل هرشب بغلش نكردم و قصه ايی هم براش نگفتم. اما از اونجائی كه مثل بعضی ها مغروره اصلا به روی خودش نمی آورد ولی كنارم خوابيده بود و مرتب از خودش صدای گريه الكی درمی آورد و يكسره اين پهلو اون پهلو می شد،  تا اينكه منو از رو برد و تصميم گرفتم خودم واردعمل بشم :

من : صدای معذرت خواهی نشنيدم!!

منگولك : ه....وم

من : منكه چيزی نشنيدم و بوسی هم نديدم

منگولك : بخشيد و ماچ  (سريع پريد تو بغلم و دستش رو طبق معمول مواقع خواب دورگردنم انداخت و فوری گفت : خوب حالا گصه بگو گصه شنل گرمزی و بگو.

منهم ازخداخواسته چندتاماچ آبدار كردمش و شروع به قصه گفتن كردم ولی هنوز چيزی از قصه نگذشته بود كه ديدم منگولك خواب هفت پادشاه رو می بينه.

لالائی كن مامان چشماش بيداره                          مثل هرشب لولو پشت ديواره

لالائی كن لالائی كن مامان تنهات نمی ذاره  

                                             دوست داره دوست داره می شينم پای گهواره

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384  |
 

دوشنبه ۲۷ تير ۱۳۸۴

ديروز كه بالاخره با يكي حرف زدم كلي سبك شدم.مدتها بود كه كسي رو نداشتم براش درددل كنم به خاطر همين الان خيلي احساس خوبي دارم...

مخصوصا" كه قبلش فكر ميكردم كه اگر باهاش حرف بزنم عكس العمل نشون بده يعني ... ولي برخلاف تصور من خيلي آروم به حرفهام گوش كرد و آرامش خودش رو به منهم منتقل كرد.

((ازت متشكرم كه به حرفهام گوش كردي و انتقادي كه من انتظارش رو داشتم ازم نكردي.))

واقعا" ازت متشكرم متشكرم هوارتا............................. اينهم هديه به تو

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384  |
 

24 تير۱۳۸۴

ديروز صبح كه منگولك از خواب بيدارشد طبق معمول بايد براي بردن اون به دستشوئي و مسواك زدن كلي فيلم بازي ميكردم ، آخه اخلاقش اين مدليه كه اگر روي چيزي زيادي حساسيت به خرج بدم بدتر لج ميكنه ، مخصوصا" كه نمي دونم چرا با وجود اينكه عاشق آب بازيه ولي از مسواك زدن و دست و رو شستن صبح خوشش نمي ياد!!! خلاصه بعداز بيدارشدنش يك راست رفت توي اتاقش و نشست پشت صندلي كامپيوترش. همينطور كه مشغول بازي بود منهم از فرصت استفاده كردم و رفتم روي مسواكش خميردندوون ماليدم و آوردم دادم دستش ، اونهم چون كاملا" حواسش به كامپيوترش بود مسواك و ازمن گرفت و شروع كرد به مسواك زدن. بعداز چند دقيقه كه كف خميردندوون و آب دهنش كه با هم قاطي شده بودن كم كم بيرون ريخت گفت : ((بريم دششوئي دهنمو بشوييم)) جلوي دستشوئي كه رسيديم طبق عادت صندلي خودشو زير پاهاش گذاشت و روي اون رفت ، شيرآب و بازكرد و اول دستهاشو شست بعدش هم به قول خودش مسكافش و از من گرفت و شست بعد به تقليد از من سعي كرد كه دهنش و زير شيرآب بگيره و بشوره ولي هركاري كرد دهنش به شيرآب نرسيد. بالاخره سعي كردم كه يه طوري كمكش كنم. بهش گفتم صبركن چون شما هنوز ني ني هستي قدت نمي رسه من برات ليوان ميآرم شما دهنت و بشور. ليوان و پرآب كردم و دستش دادم اونهم بدون اينكه دهنش و بشوره شروع كرد قلپ قلپ آب ليوان و خوردن. منكه تازه متوجه اينكارش شدم يكهو با صداي بلند گفتم : نه پسرم آب و قورت نده . همين موقع منگولك آخرين جرعة ليوان و خورد و براي اينكه به من بفهمونه كه خودم ميدونم كه چكاربايد بكنم. فورا" گفت : نه مامان قورت ندادم كه تف دادم !!!!!!!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384  |
 ماليخوليايي

ماليخوليايي

       امروز يه جورايي دلم گرفته ، شايد يكي از دلايلش اتفاقات اين چند روزه بوده (خودمونيم تازه گيها خيلي بي جنبه شدم)  راستش قبلا" ها كه جوون تر بودم تحملم هم خيلي بيشتر بود ولي حالا با كوچكترين مسئله ايي دلم ميگيره و عصبي مي شم و بدتراز همه دلم ميگيره. حالا چه اين مسئله به من ارتباط داشته باشه چه نداشته باشه ؟!!

دلا خوكن به تنهائي كه از تن ها بلاخيزد      سعادت آن كسي دارد كه از تن ها بپرهيزد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384  |
 

خيلي سخته كه خودت فكر كني حضورت خيلي مثمر ثمره و نصف بيشتر بار زندگي روي دوش توست ولي اون فكر كنه كه اصلا" اينطور نيست و هيچ هم حضورت مثمر ثمر نيست!

خيلي سخته كه هميشه فكركني كه خيلي تنهايي و اگر برات مشكلي پيش بياد بايد خودت به تنهائي اونو حل كني و كسي نيست كه حتي براش حرف بزني!

خيلي سخته كه تمام وقت و انرژي تو بكاربگيري و از همه چيزت مايه بگذاري ولي اون اصلا" متوجه اين قضيه نشه!

خيلي سخته كه خودت فكر كني زنده اي ، حضور داري ولي اون تورو نبينه!

خيلي سخته كه ببيني حرف همه كس خونده ميشه مخصوصا" ... الا حرف تو كه ... !

خيلي سخته كه به تو به چشم تابلوئي كه روي فرعي ترين و باريكترين ديوار يه خونه نصب شده گاهي نگاهي كنه اونهم بطور اتفاقي!!!

خيلي سخته كه حضورت فقط يه عادت بشه و بس!

خيلي سخته خيلي غم انگيزه خيلي دردناكه خيلي خيلي خيلي .....

((چي فكرميكردم و چي شد)) اميدوارم له بشي

 

راستش امروز خيلی برای نوشی نگرانم فقط براش دعا كردم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384  |
 

بعداز يه دوره طولاني كار و خستگي و بدتراز همه عزاداري، واقعا" مسافرت خوبي بود البته با توجه به اينكه رفتارها و برخوردهاي همخونه رو ناديده بگيري. آخه گاهي اوقات كه نه اكثر اوقات برخوردهاش طوري كه فكر ميكني نه تنها هيچ علاقه اي بهت نداره حتي ازت متنفره!!! بگذريم كلا" با حضور خانواده اي كه خيلي دوستشون داري مسافرت خوبي بود و خيلي خوش گذشت. مخصوصا" به منگولك كه حسابي آب بازي كرد و كلي خوش به حالش شد. خوب براي من همين كافيه كه به منگولك خوش بگذره و سرحال باشه. آخه ميدونيد اون تمام دنياي منه و خوشحالي اون خوشحالي منه. ديگه به قول جوونها بي خيال همه چي ...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیستم تیر 1384  |
 
از يه دوره طولاني كار و خستگي و بدتراز همه عزاداري، واقعا" مسافرت خوبي بود البته با توجه به اينكه رفتارها و برخوردهاي همخونه رو ناديده بگيري. آخه گاهي اوقات كه نه اكثر اوقات برخوردهاش طوري كه فكر ميكني نه تنها هيچ علاقه اي بهت نداره حتي ازت متنفره!!! بگذريم كلا" با حضور خانواده اي كه خيلي دوستشون داري مسافرت خوبي بود و خيلي خوش گذشت. مخصوصا" به منگولك كه حسابي آب بازي كرد و كلي خوش به حالش شد. خوب براي من همين كافيه كه به منگولك خوش بگذره و سرحال باشه. آخه ميدونيد اون تمام دنياي منه و خوشحالي اون خوشحالي منه. ديگه به قول جوونها بي خيال همه چي ...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیستم تیر 1384  |
 
 

ديروز كه داشتم وبلاگهاي مورد علاقه ام رو مي خوندم مطلبي به نظرم جالب اومد كه راستش احساس كردم حرف دل خودمه ، گفتم شايد براي شما هم جالب باشه:
احساس دوست داشتن، دوست داشتن همراه با ترس ، ترس از دست دادن، ترس محروم شدن از وجودي كه بدون او زنده نخواهي بود، كسي را كه در درونت پرورانده اي و بدنيا آورده ايي.

برداشت از وب لاگ ((دنياي من))

آخه منهم بدون او زنده نخواهم بود اگرنه ...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384  |
 

ديروز كه داشتم وبلاگهاي مورد علاقه ام رو مي خوندم مطلبي به نظرم جالب اومد كه راستش احساس كردم حرف دل خودمه ، گفتم شايد براي شما هم جالب باشه:
احساس دوست داشتن، دوست داشتن همراه با ترس ، ترس از دست دادن، ترس محروم شدن از وجودي كه بدون او زنده نخواهي بود، كسي را كه در درونت پرورانده اي و بدنيا آورده ايي.

برداشت از وب لاگ ((دنياي من))

آخه منهم بدون او زنده نخواهم بود اگرنه ...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384  |
 WARNING
 

WARNING

((خواهش ميكنم كسانيكه حوصلة عشق و عاشقي و دوستي و يكرنگي و خلاصه هزارتا چيزهاي قشنگي كه هنوز هم توي اين دنيا وجود داره رو ندارند دور اين وب لاگ و خط بكشند ، اصلا" فراموشش كنند. چون دلم نمي خواد حرفهايي كه از اعماق وجودم اينجا مي نويسم مضحكه بشه... بهش بخندند و بگن برو بابا حال نداري. عشق و عاشقي كدومه، دوستي و يكرنگي كيلوئي چنده و هزارتا حرف ديگه . اما من ميگم نه !! هنوزهم توي كوچه پس كوچه هاي اين شهر بزرگ مي شه تمام اونهارو پيدا كرد. ميشه آره ميشه به خدا ميشه ))

حالا سلام، سلام به تمام آدمهاي مهربون ، عاشق. يكرنگ و صادق، آدمهايي كه وقتي صبح از خواب بيدار ميشن لبخند روي لبهاشون دارند و خوشحالن از اينكه يك روزه ديگه شروع شده و اونها هستن ، نفس مي كشن، عاشقن و ...... آدمهايي كه وقتي صبح از خواب بيدار ميشن خوشحال هستن از اينكه يك روزه ديگه مي تونن كسانيكه رو كه دوستشون دارند و دوباره ببينند باهاشون حرف بزنند. گردش و تفريح كنند ، بخندند و ........... خلاصه چون خودم با تمام مشكلاتي كه دارم ، نااميديهايي كه تمام وجودم رو گرفته و گاهي احساس ميكنم دارم خفه مي شم ، ولي عاشق زندگي هستم ، طرف صحبتم هم با كسانيكه كه عاشق زندگي هستن. ميخوام بنويسم تا اگر كسي نوشته هام و خواند بتونه بهم دلگرمي بده، اميد بده، برام از قشنگي هاي دنيا بگه و بتونه نعمتهايي كه خداوند بهم داده و من به خاطر مشكلاتي كه سراسر وجودم رو گرفته نمي بينم و بهم يادآوري كنه و دوباره بهم نشون بده كه تصورم درسته هنوز هم آدمهايي هستند كه عاشقند و زندگي رو دوست دارند.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه چهاردهم تیر 1384  |
 
 
 
بالا