تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 ناله

 

يعني دل من اينقدر كوچيكه؟ يعني افكارم اينقدر با ديگران فاصله داره؟ يعني من اينقدر ضعيفم؟ اينقدر كه هرمسئله كوچيكي بايد تمام فكر و رحم و بهم بريزه؟ ديگه واااي به مسائل بزرگي مثل اين...

توي بي سياست بودنم كه شكي نيست، بي سياست و كله خراب، هرچيزي كه به ذهنم برسه آني بايد از دهنم يا از چشمام بيرون بريزه، وقتي از دست كسي عصباني باشم و لجم گرفته باشه ، اصلا" بلد نيستم در حضورش رل بازي كنم ، الكي لبخندبزنم و باهاش خوش و بش كنم، اون صورت مهربوني كه همه معتقدن دارم خشك و بي روح ميشه، چشمام غضب الود ميشه و ناخودآگاه لحن صدام خشن و تند ميشه، خدانكنه چيزي نگرانم كنه، چيزي ذهنم و مشغول كنه ، انگار تمام غم و غصه و نگراني هاي دنيا رو جمع ميكنن و سرازير ميكنن تو دل لعنتي من، عادت ندارم نگراني هامو به ديگران انتقال بدم ، خصوصا" به خانواده ام، دلم نميخواد آب توي دلشون تكون بخوره و خداي نكرده از بابت من نگراني و استرس داشته باشن.

خدا اون روزي رو نياره كه مشكلي براي خانواده ام پيش بياد، اينقدر غصه شون و ميخورم كه درعرض يكهفته به اندازه يك سال دلم پير و پژمرده ميشه. اگر يكيشون در ارتباط با كارش مشكلي براش پيش بياد، اگر يكيشون صاحبخونه بگه بالاي چشمت ابروئه، اگر يكيشون گله كنه كه بچه ها اذيتش ميكنن و خسته شده و بيخوابه و دلش گرفته، اگر يكيشون از كاروبار بناله و از نظر مالي كمي تحت فشار قراربگيره، اونوقته كه دست و دل من از زندگي سير ميشه و شب تا صبح چشم روهم نميذارم و غصه ميخورم و فكر ميكنم كه چطوري بايد اين مشكل رو حل كنم تا اونا غمگين نباشن، اونوقته  كه چشمهاي لعنتي منم كه خوب ايفاي نقش ميكنن و دستم و پيش همه رو ميكنن دست بكارميشن، اونائي كه منو خوب مي شناسن ميدونن و معتقدن نيازي نيست كه حرف بزنم، همينكه نگاهشون به چشمام بي افته مي شه همه چيز و فهميد، چه شادي باشه چه غم، فورا" اين دوتا دست منو رو ميكنن، مثل امروز صبح كه تا كيفمو روي ميز گذاشتم و تو چشمهاي نگارخيره شدم و سلام و عليك كرديم ازم پرسيد: چته؟ چرا چشمات اينهمه زار شدن؟

سه هفته اس كه غمگينم. سه هفته اس كه دارم نقش بازي ميكنم. سه هفته اس كه بغضم و قورت ميدم. سه هفته اس كه سعي ميكنم بگم همه چيز خوبه و مشكلي نيست. سه هفته اس همش سعي كردم رفتارها رو توجيه كنم و بگم سوء تفاهم بوده، بگم جوگيرشده بوده، بگم داشته عقده هاي چندسالشو تخليه ميكرده، بگم هيجان منفي پيدا كرده بوده و …. هزاران توجيه مسخره ديگه. هزارتا توجيح الكي كه الكي بودنش خودمو شديدا" آزار داده.

متاسفانه ميتونم درون آدمها رو ببينم، با راحتي ميتونم رفتارهاشون رو بفهمم، ميتونم حسن نيت يا سوء نيت اونها رو درك كنم و همينه كه هميشه باعث آزارم ميشه.هميشه باعث مي شه بيشتراز ديگران نكات منفي مسائل رو درك كنم و غصه بخورم و آزار ببينم، وقتي مادرم با 58 سال سن و به قول خودش كلي تجربه از "اون" تعريف ميكنه و ادعا ميكنه كه تمام سعي اون براي راحتي و آسايس همسر و بچه هاشه، خنده تلخي ميكنم و ميگم : درسته مادرمن همينطوره كه شما ميگي، واقعا" دستش درد نكنه.  وقتي با صداي ونگ بچه يه متر از جاش ميپره و بغلش ميكنه، مامان و بابا بهم لبخند ميزنن و ميگن: چه حواسش به همه چي هست، نميخواد آب تو دل دختره تكون بخوره.  وقتي همه سرميز غذا نشستن، بچه رو بغل ميگيره ، يا بهش غذا ميده يا اگر سيرباشه اونو دورخونه راه ميبره و تو حياط ميگردونه تا همسرش به اصطلاح غذاشو راحت بخوره، بعد همه به هم ميگن: آفرين ، آفرين به اين مهربوني، عجب مرد گليه.  وقتي ميخوان از خونه ببرون برن دست و صورت بچه ها رو ميشوره و لباسشون و تنشون ميكنه و اونارو ميبره بيرون تا همسرش با آرامش بتونه آماده بشه ، بعدهمه ميگن باريكلا به اين مرد، آفرين ، آفرين …

و در ميون اين آفرين گفتن ها و تحسين كردن ها و گاهي غبطه خوردن هاي ديگران، من به چشمهاي غمگين اون نگاه ميكنم و بغضم رو قورت ميدم، توي دلم ميگم تو اينهمه غم داشتي و مظلوم بودي و من نمي دونستم؟؟!!

به من تلفن ميكنه و ميخواد كه سه روز براشون هتل هايت و رزرو كنم، تاكيد ميكنه "سوئيت رو به دريا"

ميگم باشه چشم ولي شما كه به قصد گردش داريد مي ريد و فقط شب براي خوابيدن مي ريد هتل، خب اتاق معمولي بگيريد كه اختلاف قيمتش هم با سوئيت خيليه، تازه… هتل هايت اتاق بد نداره ، يه كلام ميگه: نه! شما زحمت بكش سوئيت رو به دريا رزرو كن پولش رو هم حواله كن كه مطمئن بشم.  ميرن شمال ، سه روز ميشه چهارروز. هرچي با موبايلشون تماس ميگيرم ميگه خاموشه. به هتل زنگ ميزنم ميگه آقاي فلاني خواستن هيچ تلفني به اتاقشون وصل نشه. ميگم خوبن؟ رسپشن هتل ميگه: بله خانوم خوبن از صبح كه صبحانه رو خوردن رفتن بيرون ، براي ناهارو استراحت بعدازظهر ميان و دوباره ميرن بيرون تا آخرشب، همشون خوب و سرحالن، من ميگم كه شما زنگ زده بوديد…

چندروز بعد هواي سفر به آبادان به سرش ميزنه و بدون هيچ خبر و مشورتي بليط سه روزه براي آبادان ميگيره و بعدازسه روز خسته و عصبي بر ميگرده.

سه شنبه عصر، باهاشون تماس ميگيرم و ميگم كه دارم ميرم خونه ، شام منتظرتون هستم، ميگه: نه مرسي مزاحم نمي شيم ما الان تو رستوران فلان جا هستيم و داريم شام ميخوريم. پنجشنبه صبح تماس ميگيرم و ميگم من امروز تعطيلم براي ناهار بيائيد پيش ما. ميگه: نه مرسي يه روز تعطيليته مزاحمت نمي شيم…

سه هفته هيچي نگفتم، الكي خنديدم، وانمود كردم كه خيلي شادم و همه چي خوب ميگذره، اما ميدونستم كه دارم مثل سگ به خودم و ديگران دروغ ميگم. برام عذاب آور بود كه لحظه شماري كنم تا اين زمان تموم بشه ولي واقعا" داشتم لحظه شماري ميكردم.

لحظه هاي آخر رسيد، ضربان قلبم تندشده بود، حالت تهوع داشتم و يه بغض سنگين سرراه نفسم و گرفته بود، حال مادري رو داشتم كه بعدازيه عمر زحمت و سختي داشتن جيگرگوشه اش رو با زور ازش جدا ميكردن، بازم لبخند ميزدم ولي لبخندي كه از هزارتا هاي هاي گريه بدتر بود. بچه هارو بغل كرده بودم و به قلبم چسبونده بودمشون، بزرگه كه حاليش ميشد چه خبره بغض كرده بود و سرش توي سينم قايم كرده بود و همش ميگفت: من دوست ندارم برم، ميخوام پيش شما و ... بمونم، كوچيكه هم كه از دنيا بيخبر، دلبري ميكردم و ادا درمياورد و منو ديوونه تر ميكرد. تا ميتونستم عطر بدنش رو بو ميكردم، ميخواستم به اين زودي ها از ذهنم پاك نشه . كم كم يكيشون تو بغلم و يكيشون كنارم خواب ميرن. ميرم سراغش، چشماش پرازغمه و بغض راه گلوش رو بسته ، با اكراه همراه با عصبانيت ته مونده چمدون هاشو ميبنده. همه شال و كلاه كردن و آماده رفتن فرودگاه براي بدرقه هستن. نگاهش كه ميكنم ازم فرار ميكنه، ميرم جلو و بهش ميگم نميخوام باهاش برم فرودگاه، ديگه طاقتش تموم ميشه و بغلم ميكنه.

حدود 5 دقيقه همديگرو بغل كرده بوديم و هاي هاي گريه ميكرديم، گريه نه به خاطر دوري، آخه اين اولين باري نبود كه داشتيم از هم خداحافظي ميكرديم، گريه هامون تلخ بود، غصه دار بود، آخه فقط مادوتا فهميده بوديم كه اين سه هفته چه اتفاقاتي افتاد و چطوري گذشت و انگارميدونستيم كه هنوز تموم نشده و منتظر تلخي هاي بعدش بوديم… با تلنگر مامان از بغل هم بيرون اومديم ، پيشونيش و بوسيدم و كنارگوشش آروم گفتم: فقط مراقب خودت باش؛ غصه نخور، نگران نباش، من هستم…

 حدود پنج روز گذشت، بدون هيچ تماسي، ميترسيدم باهاش تماس بگيرم و اون چيزي رو كه نميخواستم بشنوم رو بشنوم. ديشب موقع شام تلفن كرد. صداش پراز غم بود، انگار صداشم پيرشده بود، گفتم چه خبر؟ گفت: هيچي ... گفتم هيچي يعني چي؟ گفت: عزيزم من مثل تو نيستم كه يه عمر بسوزم و بسازم يا به قول مادربزرگا با لباس سفيدرفتم با كفن سفيد بيام بيرون. ميخوام تكليف زندگيمو مشخص كنم. ديگه تحملم تموم شده.

ميگم: عزيز من با قهر و سكوت كه مشكلي حل نميشه، حرف نزدن فقط سوء تفاهما و كينه ها رو بيشتر ميكنه، بايد حرف بزني، بايد به حرفاش گوش بدي، حتما" اونم براي رفتارهاي اين سه هفته اش دليلي داشته باشه، گره اي رو كه ميشه با دست يا حتي دندون باز كرد نبايد با قيچي پاره اش كرد عزيزم، ميگه: نه! رفتاري كه توي اين سه هفته با من كرد تمام رفتارها و لحظات شيرين 13 سال كنارهم بودن رو بدجوري خراب و تيره كرد، طوريكه نه فراموش ميكنم ونه ميتونم ببخشمش، درست مثل اينكه هرچي پل ساخته بود زد و خراب كرد.

گوشي تو دستم مونده و ديگه هيچي نميگم. با صداي گريون ازم خدافظي ميكنه و گوشي رو ميذاره.

بازم من موندم و يه دنيا غم، يه دنيا غصه، يه دنيا فكراي جورواجور از سرنوشت نامعلوم و از عمل انجام نشده و يه دنيا بغض خالي نشده و طبق معمول خودمو به دستشوئي ميرسونم كه صداي بلند هواكشش هميشه ميتونه هر صدائي رو پنهان كنه حتي صداي هق هق گريه رو…

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم آبان 1388  |
 زادروز

 

هرچيزي رو ميشه به فال نيك گرفت

 صبح ساعت هفت و سي و پنج دقيقه وارد شركت شدم، طبق معمول هرروز كه از درب پاركينگ ميام و آسانسور  از طبقه همكف حركت ميكنه وقتي به پاركينگ ميرسه معمولا پرشده و مجبورم منتظر بمونم تا سري بعد. يكبار تا طبقه سيزدهم رفت و برگشت ، وارد آسانسور شدم و چندتا ازهمكارا بودن، با سلام و صبح بخير و لبخند روز كاريم شروع شد. موقعي كه آسانسور تو طبقه نه نگه داشت (فقط طبقات فرد درب آسانسور بازميشه) از آسانسور بيرون اومدم و همراه منم خانم (ب) بيرون اومد. تا اومدم ازش خداحافظي كنم بغلم كرد و صورتم و بوسيد و گفت: خانم گل تولدت مبارك باشه ، الهي كه سالهاي خيلي طولاني زنده و سلامت باشي و هميشه مثل هرروز لبت خندون باشه.

يكهو جا خوردم اصلا" انتظار نداشتم اون موقع صبح اين همكار عزيز روز تولد منو به يادداشته باشه، فكرميكردم بقيه هم مثل خودم هستن كه بايد صبح بيام سركار و تقويم روي ميزم رو ورق بزنم  و مناسبت اون روز رو از روي تقويم بخونم. هميشه عادتمه اول سال كه ميشه و ميخوام تقويم سال قبل رو از روي ميزم بردارم و به جاش تقويم جديد رو بذارم تمام مناسبتهاي خاص مثل تاريخ  تولد و سالگرد ازدواج و حتي سالگرد فوت رو توي صفحات مربوطه مينويسم، چون در غير اينصورت بي بروبرگرد فراموش ميكنم و بعدش فقط يه دنيا شرمندگي و كلي عذرخواهي برام ميمونه .

اينارو گفتم كه بگم اين همكار عزيز كه اولين نفري بود كه تولدم رو بهم تبريك گفت كيه ؟

يكي از نادرترين آدمهائي هستش كه ميتونم بگم توي زندگيم باهاشون برخورد داشتم، خانمي حدود 47 ساله ، بسيار زيبا و آراسته، صورتي مهربون و هميشه خندون، سليقه و تميزي رو ميشه از نوع لباس پوشيدن و هماهنگ كردن اونا باهم كاملا فهميد، درحين آرومي و سكوتي كه معمولا داره در اكثر جمع ها شركت ميكنه و با وقار و متين حرف ميزنه، هيچوقت جمله منفي از ايشون شنيده نميشه و هميشه با محبت و عشق از هرچيزي حرف ميزنه، اگر با دختر جووني برخورد كنه كه همه بهش ميگن : خوش به حالت كه مجردي، هيچ مسئوليت و تعهدي به كسي نداري هرموقع بري هرموقع بياي هيچكسي نيست كه........ اين مواقع وقتي حرف بقيه تموم ميشه اين خانم با آرامش ميگه: درسته اين حرفا ولي زندگي متاهلي هم قشنگي هاي خودش رو داره، ميتوني هميشه در كناركسي باشي كه دوستش داري، بهت آرامش و  اطمينان ميده، شريك غمها و شاديهات ميشه، ميتوني با كمك اون عزيزترين و شيرين ترين موجود رو به دنيا بياري ، ميتوني مادر بشي، مادربزرگ بشي و... شروع ميكنه از قشنگي ها و خوبيهاي زندگي متاهلي حرف زدن.

اگر يكي از بچه داري بناله فورا" اين خانم شروع ميكنه به صحبت كه: ميدوني خدا چه مرحمتي بهت كرده و قشنگترين آفريده اش رو در اختيار تو گذاشته، ميدوني بيدارشدن با صداي گريه بچه توي نصفه شب چه لذتي داره؟ اين نشون ميده كه يه موجود زنده به توجه و عشق تو نيازمنده و اين حس قشنگترين حس دنياس و...

اگر كسي از سختي كارش گله كنه اين خانم شروع ميكنه از محسنات داشتن شغل و امنيتي كه از داشتن اين شغل متوجه زندگيش ميشه حرف زدن و.....الي آخر. يعني هيچ چيزي تو زندگي نيست كه اين خانم از ديد منفي بهش نگاه كنه و گله اي داشته باشه، فكرميكنه هر پيشامد و اتفاق و جرياني توي زندگي مثبت بوده و براي ما خوب خواهدبود. اين خانم با وجود اينكه داماد داره و به زودي هم مادرشوهرخواهدشد با شوهرش با عشق و احترام تلفني حرف ميزنه، ماهي يك يا دوبار دوتائي ميرن سينما و بعدش رستوران. معمولا صبح روزاي تعطيل بهمراه همسرش و گاهي دخترو پسر و دامادش ميرن كوهنوردي. گاهي اوقات كه غذاي شركت خوب نباشه و بخواد از بيرون غذا بگيره با همسرش تماس ميگيره و اون روهم براي ناهار دعوت ميكنه و دوتائي باهم سر ميزش غذا ميخورن و آروم آروم حرف ميزنن. وقتي همسرش با موبايلش تماس ميگيره با لبخند گوشي رو جواب ميده و با عبارت : سلام  عزيزم يا سلام جوجو حرفش رو شروع ميكنه و اينكارش هميشه باعث خنده همكارايي ميشه كه اونجا هستن.

همه اينها رو گفتم كه بگم شروع كردن روز تولدم و شنيدن اولين تبريك  از چنين آدمي رو من به فال نيك گرفتم و دعا كردم كه اين سال برام سال خوبي باشه ، بتونم برنامه ريزي هايي كه دارم و به خوبي انجام بدم و از پس مسئوليتهام كه ميدونم هرروز داره بيشتر و سنگين تر ميشه بربيام ، بتونم مشكلاتم رومثل گذشته حل و فصل كنم و اونهائي رو كه نميتونم حل كنم باهاشون سازگار باشم و اونها رو بپذيرم تا زمان تغيير و تحولش از راه برسه و در كل بتونم به آرزوهائي كه داشتم برسم.

 ------------------------

گوش كردن را يادبگير، فرصتها گاه با صداي بسيارآهسته درميزنند

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 گزارش روزمرگي
 

امروز سيزده روزه كه دومين سري از عزيزانم مهمون ما هستن، از بودن در كنارشون خوشحال و سرخوشم هرچند كه احساس ميكنم گاهي به خاطر سالها دوري از محيط و خانواده بعضي مسائل و طرز فكرها و عملكردها اذيتشون ميكنه ولي من به راحتي ميتونم ناديده بگيرم، من هميشه امروز رو غنيمت دونستم چون واقعا معتقدم شايد فردا نباشم. خواهري و گل پسراش خوبن، با اينكه من از صبح سركار هستم و زمان كمي ميتونم كنارشون باشم ولي خوبه و خوش ميگذره. آخه اونا يكي از عزيزترين كساني هستن كه ميتونم بگم با عشقشون زندگي ميكنم خصوصا" فسقلي هاش كه با پسرك خودم هيچ فرقي نميكنن و جالبه كه خواهري اينو تو همين مدت كم فهميده و با حساسيت زيادي كه روي بچه هاش داره با آرامش و اطمينان خاطر اونا رو بهم ميسپاره .

اينترنت شركت تا اطلاع ثانوي قطع هستش و از صبح هيچ دسترسي ندارم ، عصرها هم كه معمولا تا ساعت ۸ كلاس هستم و از اونجا ميرم خونه مامان و پيش خواهري هستم و كمتر خونه خودمونم كه بتونم سري به نت بزنم.

 

توي شركت كاغذي روي ديوار كنار صندلي خودم چسبوندم كه روش نوشتم :

"هرگز اميد را از كسي سلب نكن، شاين اين تنها چيزي باشد كه او دارد"

                                                                                                       جكسون براون

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 
 
بالا