هر روز صبح ساعت ۶:۱۵ وقتي ساعت بالاي سرم زنگ ميزنه، احساس ميكنم تازه داشت خوابم ميبرد، به خاطرهمين زنگ و كه قطع ميكنم خودمو بيشتر لاي پتو ميپيچم و به روي خودم نميارم كه وقت بيدار شدنه، بعدش تو همون حالت شروع ميكنم تو دلم غرزدن كه : واااي بازم بايد برم سر كار. خسته شدم ديگه، ۱۸ ساله هرروز صبح زود از خونه رفتم بيرون و نزديك غروب برگشتم، آرزوي يه خواب سير به دلم مونده و ........ بعد متوجه ميشم يكربه كه دارم تو دلم غر ميزنم و به عالم و آدم بدوبيراه ميگم. حالا خوبه كه اصلا آدم خواب آلوئي نيستم و حتي روزاي تعطيل خيلي خيلي تو رختخواب دوام بيارم تا ساعت هشت و نيم يا نه هستش كه البته در هرشرايطي مثل شلمان بيدارشدنم ساعت مشخصي داره، حتي اگر نصفه شب مثلا" ساعت سه هم بخوابم راس ساعت شش و نيم انگار ساعتم زنگ ميزنه و بيدارميشم كه خب روزاي تعطيل دوباره سعي ميكنم تا ساعت ۸ بخوابم . ولي هنوز بعداز اينهمه سال عادت نكردم كه صبح زود سرحال و قبراق تا ساعت زنگ ميزنه از جام بلند بشم كه خب يكي از دلايلش خستگي مفرط و ديرخوابيدن شبهاس. خلاصه غرض از گفتن مراسم صبحگاهي اين بود كه ميخواستم بگم، درسته كه صبحا كلي غر ميزنم و ناله ميكنم و پشت فرمون همش خميازه ميكشم و پشت ترافيك با قيافه خواب آلود و نگاه بي تفاوت به ماشين هاي كناري كه بعضي هاشون طوري بهت نگاه ميكنن انگار تو از مريخ اومدي و دوتا شاخ گنده روي كله ات داري، با اينحال وقتي ميرسم شركت انگار وارد خونه خودم شدم، كاملا يادم ميره كه تا نيم ساعت قبل فحشي بود كه به بود و نبود ميدادم، از جلوي درب ورودي با نگهبان سلام و عليك گرم و خوش و بش و اينكه ديشب تو شركت شب زنده داري خوش گذشته و بعد وارد آسانسور كه ميشم با يكي دوتا از همكارا سلام و عليكي ميكنم، وارد واحد خودمون كه ميشم همونجا جلوي در با بوي چاي تازه دم و يه كمي پس مونده بوي سفيد كننده كه هميشه براي من حس تميزي و داشته مشامم و نوازش ميده، بعدش موبايلم و از داخل كيفم درميارم و كيفم و داخل كمد ميزارم و به قول همكارام ميرم توي اتاق پرو و مانتوي مخصوص ماشين و درميارم و مانتوي مخصوص شركت و تنم ميكنم و يكراست توي آبدارخونه و بعدشم نون بربري تازه و پنير و چاي تازه دم .... بعدشم كه كم كم رفت و آمد همكارا و ارباب رجوع و تلفن هاي پشت سرهم مشتريا شروع ميشه تااااا ساعت چهارونيم. گاهي وقتا طول روز كه سرم خلوت ميشه و يه كمي براي خودم فكر ميكنم، ميبينم كه چقدر اينجا رو دوست دارم، چقدر بهش دلبستم ، با وجود تمام كمي ها و كاستي ها و تعداد انگشت شماري از آدمهاي اطرافم كه اگر صدسال هم نبينمشون دلم براشون تنگ نميشه ولي با اينحال به اينجا تعلق خاطر زيادي دارم. شونزده ساله كه هرروز (غيرازپنجشنبه و جمعه) صبح اومدم اينجا و عصررفتم خونه، همينجا بود كه خنديدم، گريه كردم، استراحت كردم، فكر و تمركز كردم، با تلفن گپ زدم، جيم شدم و به كاراي شخصي خودم رسيدم و...... گاهي اوقات كه فكر ميكنم ميبينم با وجود كار و مسئوليت زياد بيشترين استراحت و آرامش و زماني داشتم كه پشت ميزم بودم. بيشترين حس بودن و دوست داشتن و زماني داشتم كه اينجا بودم و رفتارهاي محترمانه و در عين حال صميمانه همكارام و نسبت به خودم ديدم، توي اين شونزده سال حتي يكبارم نشده كه با كسي بلند حرف بزنم يا برعكس ، نشده پشت سركسي بدگوئي كنم و برعكس، نشده با كسي مشكلي پيدا كنم كه بخوام بحثي بكنم و گله اي.
اين افكار امروز صبح كه ساعت هفت و چهار دقيقه طبق معمول روزاي فرد به خاطر فرار از دست آقاپليسه رسيدم شركت و تا داخل واحدخودمون شدم بوي چاي تازه دم كه آقاي شكيبا با روپوش سفيدش و لبخند روي لبش برام آورد و روزنامه همشهري كه روي ميزم گذاشت و سكوتي كه توي واحد پيچيده بود و هواي تازه كه از سمت پارك به داخل اتاق مي اومد به ذهنم آورد. خدايا دلخوشي هاي كوچيك مارو ازمون نگير.
"خدايا، اگرما بدكنيم، تو را بندگان خوب بسياراست،
اما اگر تو مدارا نكني مارا خداي ديگركجاست؟ "
(دكترعلي شريعتي)
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388