تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 سال جدید
 

باران كه مي بارد دلم برايت تنگ تر ميشود، راه مي افتم بدون چتر

من بغض مي كنم آسمان گريه ....

غم دانه دانه مي افتد روي صورتم، شور است طعم نبودنت ....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391  |
 
 

 

حول حالنا الي احسن الحال


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390  |
 يكي يك دونه چراغ خونه

 

گاهي اوقات بعضي صحنه ها مثل فيلم تا ابد روي ذهن حك ميشه و هربار يادآوريش دل آدمو ميلرزونه، امروز صبح طبق معمول هرروز پسرك و جلوي درمدرسه پياده كردم و بعداز اينكه سه چهاربار خداحافظي كرد و آخرشم منوبوسيد رفت، وقتي حركت كردم همينطورازتوي آئينه ماشين نگاهش ميكردم تا حدود دوتاكوچه ازش دورشدم، يكهو متوجه شدم كه وارد مدرسه نشده و ايستاده كنارپياده و دورشدن منو تماشا ميكنه، يه كمي سرتمو كم كردم، آخه هميشه بلافاصله قبل از حركت من وارد حياط مدرسه ميشه، همينطور كه آروم ميرفتم با اينكه خيلي ازش دورشده بودم و صورتشو ديگه نمي ديدم احساس كردم چيزي شده و منتظره كه من برگردم، ترمز كردم و سريع دنده عقب گرفتم، وقتي رسيدم كنارش ديدم چشمهاش پرازاشك شده و رنگش كمي پريده، پرسيدم چي شده مامان؟ با نگراني و صداي لرزون گفت: ساك استخرم و توي ماشين جا گذاشتم...... ساك و از عقب بهش دادم و گفتم عزيزم چرا ايستادي منو نگاه ميكني، من اتفاقي توي آئينه ماشين نگاه كردم و برگشتم، خب لااقل يه دستي تكون ميدادي،  ولي چون گريه اش گرفته بود چيزي نگفت و دوباره خداحافظي كرد و رفت توي مدرسه.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه سیزدهم آذر 1390  |
 المپياد علمي

 

پسركم از طرف مدرسه شون به عنوان دانش آموز برتر براي المپياد علمي انتخاب شده بود و ديروز يعني جمعه ساعت يكربع به 2 بايد ميرفتيم دانشگاه تربيت مدرس . از اونجائي كه بچه شاد و شنگوليه و يه كوچولو هم بازيگوش تا حدود دوسه ساعت قبل از رفتن انگار خيلي اين آزمون و جدي نگرفته بود ولي حدودا" يكي دوساعت قبل از رفتن احساس كردم اضطراب داره،بعداز اينكه كتاب فارسي و رياضي سال قبلش رو مرور كرد شروع كرد به راه رفتن دورخونه  اونم با يه قيافه درهم. يكريز دور اتاق راه ميرفت و هرازگاهي از من كه روي كاناپه نشسته بودم آويزون ميشد و دوباره شروع به راه رفتن ميكرد. وقتي ازش پرسيدم چرا اينقدر راه ميري گفت استرس دارم اينطوري كه راه ميرم مغزم باز ميشه ...!!!

تمام طول راه  و ساكت عقب ماشين نشسته بود و انگار فكر ميكرد فقط يكبار گفت مامان بهانه دلشوره دارم، گفتم اصلا نگران نباش شما كلي درسهاتو مرور كردي و الانم آماده اي ، فقط بايد حواست و جمع كني چون اولين باري هستش كه سئوال تستي داري جواب ميدي. وقتي رسيديم جلوي درب اصلي دانشگاه پلاكاردي بود كه بزرگ روش نوشته بود " محل برگزاري مسابقات المپياد علمي دانش آموزان برتر" يكهو با ديدن كلمه برتر طبق معمول اشك توي چشمام جمع شد و دستش و كه توي دستم بود محكم فشاردادم و بهش گفتم كه ميدوني اينكه تو جزء دانش آموزاي برتري چه حس قشنگيه؟ گفت بله خب برترم ديگه.....

 سريع وارد ساختمون شد و بعداز حد حدود يكساعت اومد بيرون و وقتي از دور منو ديد دويد طرفم و بغلم كرد و گفت : مامان بهانه خيلي آسون بود. ياد دوران تحصيل خودم افتادم كه هرموقع از امتحان برميگشتم خونه و مامانم ازم مي پرسيدن كه امتحان چطور بود ميگفتم عااالي بود اگر بيست نشم حتما نوزده يا هيجده ميشم ولي دريغ از يه نمره حتي پونزده   به قول مامانم ميگفتن هميشه نمره هات ناپلوئنيه.

حالا منتظر اعلام نتايج هستيم تا ببينيم پسرك چه گلي كاشته و چه كار كرده، البته قبولي توي اين آزمون براي ورود به مدرسه تيزهوشان هستش كه من كلا" باهاش مخالفم  و ميخوام ، ولي دوست داشتم كه توي يه آزمون جدي و مهم شركت كنه و هم اينكه يه محكي زده بشه، هرچند كه همين انتخاب شدنش توي مدرسه ، خودش برام يه افتخار بود....

 =========================

بعدا" نوشت : امروز (چهارشنبه ۹ آذر) اسم پسركم توي روزنامه چاپ شده بود، البته جز سه نفر اول نبود ولي امتيازش به حدنصاب رسيد و حالا ميتونه براي كلاسهاي آمادگي المپياد و استعدادهاي درخشان ثبت نام كنه.  خداياهزاربار شكرت .....

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه پنجم آذر 1390  |
 فقط عشق
 

عشق بردبار است، عشق مهربان است ، در آتش حسد نمي سوزد، كبر ندارد، غرور ندارد، اطوار ناپسنديده ندارد، نفع خويش را خواهان نيست، خشم نمي گيرد، سوء ظن ندارد، از ناراستي شاد نميشود، اما با راستي به شعف مي آيد، در همه چيز صبر مي كند، همه را باور مي كند، همواره اميدوار است و همواره بردبار.

                                                (پائولو كوئليو)

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه دوم آبان 1390  |
 گذرعمر
 

مگو كه فاصله ها بس غريب است پسرم

مي بينم تو را با چتر سبزرنگت

كه به كوچه قدم مي گذاري

برف مي بارد بر شانة كوچكت مي نشيند

در قلبم آب مي شود......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390  |
 روحت شاد
 

تو نمرده اي

                مژه اي

به سايه سار ابد خفته ا ي ........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم مهر 1390  |
 آخرين ديدار .... شايد
 

پرنده سربه شيشه هاي پنجره مي كوبد

به گماني كه هواست

و او سربه سنگستان باورها

به گماني كه رهايي اند......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پنجم مهر 1390  |
 فراغ
 

جاي پايت را برف پنهان ميكند

خنده هايت را خاك

برفها آب مي شوند و سيلابها خاك را زير و رو مي كنند

در چشم انداز اما چيزي نيست ، مگر ساقة نازك علفي كه در نسيم بازي مي كند....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390  |
 حرف
 

اعتراف ميكنم كه نوشته امروزم طولاني، خسته كننده و يه جورائي گنگه، خيلي حوصله سربره، راستش اصلا هدفم از نوشتن اين نبود كه دوستاي خوبم بيان و بخونن و زحمت كامنت گذاشتن رو بكشن، هرچند كه هميشه با تمام نوشته هاي بي سروته من همين رفتارو كردن ، ولي واقعا اينبار خواستم توصيف كوچيكي به قول "د ا ر ي و ش"  از دنياي اين روزاي من  براي آينده بمونه. پس اين فقط يه دلنوشته براي خودمه و بس ......

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390  |
 

 

وقتیکه داشتم مطلب قبلی رو مینوشتم فکر نمیکردم که  اگر کسی بخواد اونو بخونه دچار سردرگمی میشه و فکرش هزااارراه میره, راستش به هیچی فکر نمیکردم, فقط میخواستم اون اتفاق رو بعنوان کابوس زندگیم اینجا ثبت کرده باشم مثل تمام اون تلخی ها و شیرینی هائی که اینجا نوشتم و خیلی هاش رو همه خوندن و خیلی هاش رو هم هیچکس نخوند و فقط برای خودم نوشتم, شاید اون نوشته رو هم یا باید  باز نمیگذاشتم تا خونده بشه یا اگر گذاشتم باید واضح تر مینوشتم تا اینهمه سوال پیش نمی آمد...  هیچ قصد وغرضی در کارنبود جز اینکه شرایط روحی در حدی خراب بود که فقط میخواست با نوشتن کمی از بار سنگین ذهن رو کم کنه و اون کابوس رو درجائی ثبت کنه تا مثل تمام  نوشته های قبلی که هرکدوم یادآور برگی از زندگیش هستن و با خوندنشون به خاطر میاره که چه روزائی رو و به چه شکلی گذرونده , اینجا ثبت کرده باشه. حرفی نیست جز یه عذرخواهی بابت این کوتاهی و بی فکری....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390  |
 غروب نحس

 

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 17 و يك دقيقه و چهل و يك ثانيه :

روزه اس، فشارخونش افتاده پائين و بي حال رو تخت دراز كشيده، چشمهاش بسته اس ولي صداهارو به صورت گنگ و نامفهوم ميشنوه، همين موقع موبايلش زنگ ميخوره و به سختي اونو از روي دراور كنارتخت برميداره و به صفحه اون نگاه ميكنه، يكهو تمام بدنش داغ ميشه ، ضربان قلبش بالا ميره ، سريع كليد ريجكت و ميزنه و بعدش بلافاصله گوشي رو سايلنت ميكنه، گوشي قطع ميشه و چند لحظه بعد دوباره و دوباره و دوباره زنگ ميخوره، بعدازچند دقيقه يه اس ام اس مياد " اگرجواب ندي برات گرون تموم ميشه"

همه اون خواب و كرختي از سرش ميپره و مثل يه كوره داغ ميشه ، حدود ده دقيقه بعد زنگ درخونه رو ميزنه و بي اجازه وارد خونه ميشه و........

" براش خيلي گرون تموم ميشه، خيلي ........"

راز مگوي اون برملا ميشه ، هنگ كرده و مثل يه يخ وا ميره ، روي كاناپه ولو ميشه و به ا تفاقي كه افتاده و حرفائي كه شنيده فكر ميكنه، مردش كه سالها اونو نديده بود جلوش مي ايسته و با چشمهاي به رنگ خون ملتمسانه نگاهش ميكنه ، نگاهش پرازعلامت سئواله و ميخواد بدونه كه اون كي بود و چي ميگفت؟ بعدش اون مجبور ميشه كه حرف بزنه  و اعتراف كنه ، يه اعتراف سخت و سنگين............

 

" كاش مي شد از رودخانه ها گذشت و خيس نشد "

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هفتم شهریور 1390  |
 خالي
 

جمعه شب موقع خواب طبق معمول هرشب، يه دستم زيرسرش، يه دست اون دور گردنم و پاش دور كمرم، نگران فردا صبح بود و شروع كردم آروم براش حرف زدن:


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهارم تیر 1390  |
 دلم گرفته

     

        بازم از خونه من بوي تنهائي مياد، پره بغضه تو گلوم دل من گريه ميخواد

دلم گرفته، دلم از زندگي گرفته، از اينكه بازيهاي عجيب و غريبش كه اعتراف ميكنم در حد توان و جنبه من نيست نصيبم ميشه، به سراغم مياد و آرامش و خوشي اندكي رو كه براي دلم ساختم رو به راحتي ازم ميگيره، دلم گرفته... چرا هميشه توي داستانها اوني كه بايد رو دست بخوره و سرش رو پائين بندازه و سكوت كنه و بغضش رو قورت بده من بايد باشم؟؟ چرا تقاص ساده لوهي ها و ندونم كاريهاي ديگران رو من بايد پس بدم؟ چرا بايد كاري كنم كه محكوم داستان بشم در حاليكه از اول نيتم مثبت بوده و هيچوقت نخواستم كوچكترين ضربه يا خدشه اي به زندگي و احساسات كسي وارد كنم.... چرا هميشه اوني كه دائم بايد دلش بلرزه و آرامش نداشته باشم ، من باشم ... چرا اوني كه از اول داستان انتها رو ميدونه و ميبينه منم ولي بازم آخر داستان اوني كه شكسته ميشه و درمانده ميمونه منم .... دلم گرفته.....

اگر خطائي رو كه پري مرتكب شد من كرده بود شايد الان زنده نبودم، ولي پري با زيركي تمام از اون خطا،  داستاني به نفع خودش ميسازه و برگ برنده رو با يه سيلي آبدار نشون من ميده و باز اين منم كه بايد سياهي و تنهائي شب رو تا صبح در آغوش بگيرم و به تنهائي و بي كسي خودم گريه كنم؟ دلم گرفته ......

بايد بلندشم، بايد بيدارشم، بايد چشمهامو بازكنم، بايد گوشهامو تيز كنم، چرا بايد از يه سوراخ كه مشخصه لونه ماره دوبار گزيده بشم؟ چرا بايد از اينهمه سادگي و ندونم كاريهام تجربه نگيرم و بازم ......

دلم گرفته.......

امروز صبح اين مسيج رو  با بغض براي همخونه فرستادم:

" سه چيز توي زندگي از هرچيزي مهمتره : اول مهربوني، دوم مهربوني، سوم مهربوني. تا هستم با من مهربون باش، نذار جاي ديگه دنبالش بگردم، ديروز هيجدهمين سالگرد ازدواجمون بود و مثل هميشه فراموشت شد"

 دلم گرفته .......

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390  |
 
چه حس قشنگيه بعداز ۲۰ سال،  دوستي رو كه كلي خاطرات شيرين و قشنگ ازش داشتي كاملا" اتفاقي پيدا كني... بعدشم بفهمي كه اونم تمام اين بيست سال رو دنبالت ميگشته و كجاها كه نرفته!!        "م" عزيزم خوشحالم كه دوباره به نوعي پيدات كردم، هرچند خيلي دير .........

ديشب پسركم در حاليكه سعي ميكرد بغضش رو پنهان كنه بعداز كلي بغل و بوس ازم جداشد و با مامان جونش رفت، به محض اينكه ماشين بابا حركت كرد اونم پريد به سمت شيشه عقب ماشين كه بتونه  تا پيچ كوچه برام دست تكون بده و بوس بفرسته زدم زيرگريه، آخه از عصر كلي خودمو كنترل كرده بودم كه جلوش گريه نكنم، براي اولين باره ازش دورشدم و مطمئنم خيلي اذيت ميشم خصوصا"  شبا كه پيش هم ميخوابيم ولي خب مجبورم، چون مدرسه اش تعطيل شد و ديگه نميشه از صبح تا ساعت ۶ كه خودم برسم خونه تنها بمونه، فعلا" كه رفت تا يه فكري بكنم، ميدونم كه طاقت نميارم اينهمه ازم دور باشه

 

ب . تو .ن : صفائي بود ديشب با خيالت خلوت مارا ، ولي من باز پنهاني توراهم آرزو كردم...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه یکم خرداد 1390  |
 
 
بالا