تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 تكيه گاه
دلم تكيه گاهي ساده و بي آلايش ولي محكم و استوار ميخواد. يه تكيه گاه حقيقي...

                                                                                               (تصوير لوگو)

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388  |
 بوي چاي تازه دم
 

هر روز صبح ساعت ۶:۱۵ وقتي ساعت بالاي سرم زنگ ميزنه، احساس ميكنم تازه داشت خوابم ميبرد، به خاطرهمين زنگ و كه قطع ميكنم خودمو بيشتر لاي پتو ميپيچم و به روي خودم نميارم كه وقت بيدار شدنه، بعدش تو همون حالت شروع ميكنم تو دلم غرزدن كه : واااي بازم بايد برم سر كار. خسته شدم ديگه، ۱۸ ساله هرروز صبح زود از خونه رفتم بيرون و نزديك غروب برگشتم، آرزوي يه خواب سير به دلم مونده و ........ بعد متوجه ميشم يكربه  كه دارم تو دلم غر ميزنم و به عالم و آدم بدوبيراه ميگم. حالا خوبه كه اصلا آدم خواب آلوئي نيستم و حتي روزاي تعطيل خيلي خيلي تو رختخواب دوام بيارم تا ساعت هشت و نيم يا نه هستش كه البته در هرشرايطي مثل شلمان بيدارشدنم ساعت مشخصي داره، حتي اگر نصفه شب مثلا" ساعت سه هم بخوابم راس ساعت شش و نيم انگار ساعتم زنگ ميزنه و بيدارميشم كه خب روزاي تعطيل دوباره سعي ميكنم تا ساعت ۸ بخوابم . ولي هنوز بعداز اينهمه سال عادت نكردم كه صبح زود سرحال و قبراق تا ساعت زنگ ميزنه از جام بلند بشم كه خب يكي از دلايلش خستگي مفرط و ديرخوابيدن شبهاس. خلاصه غرض از گفتن مراسم صبحگاهي اين بود كه ميخواستم بگم، درسته كه صبحا كلي غر ميزنم و ناله ميكنم و پشت فرمون همش خميازه ميكشم و پشت ترافيك با قيافه خواب آلود و نگاه بي تفاوت به ماشين هاي كناري كه بعضي هاشون طوري بهت نگاه ميكنن انگار تو از مريخ اومدي و دوتا شاخ گنده روي كله ات داري، با اينحال وقتي ميرسم شركت انگار وارد خونه خودم شدم، كاملا يادم ميره كه تا نيم ساعت قبل فحشي بود كه به بود و نبود ميدادم، از جلوي درب ورودي با نگهبان سلام و عليك گرم و خوش و بش و اينكه ديشب تو شركت شب زنده داري خوش گذشته و بعد وارد آسانسور كه ميشم با يكي دوتا از همكارا سلام و عليكي ميكنم، وارد واحد خودمون كه ميشم همونجا جلوي در با بوي چاي تازه دم و يه كمي پس مونده بوي سفيد كننده كه هميشه براي من حس تميزي و داشته مشامم و نوازش ميده، بعدش موبايلم و از داخل كيفم درميارم و كيفم و داخل كمد ميزارم و به قول همكارام ميرم توي اتاق پرو  و  مانتوي مخصوص ماشين و درميارم و مانتوي مخصوص شركت و تنم ميكنم و يكراست توي آبدارخونه و بعدشم نون بربري تازه و پنير و چاي تازه دم ....  بعدشم كه كم كم رفت و آمد همكارا و ارباب رجوع و تلفن هاي پشت سرهم مشتريا شروع ميشه تااااا ساعت چهارونيم. گاهي وقتا طول روز كه سرم خلوت ميشه و يه كمي براي خودم فكر ميكنم، ميبينم كه چقدر اينجا رو دوست دارم، چقدر بهش دلبستم ، با وجود تمام كمي ها و كاستي ها و تعداد انگشت شماري از آدمهاي اطرافم كه اگر صدسال هم نبينمشون دلم براشون تنگ نميشه ولي با اينحال به اينجا تعلق خاطر زيادي دارم. شونزده ساله كه هرروز (غيرازپنجشنبه و جمعه) صبح اومدم اينجا و عصررفتم خونه، همينجا بود كه خنديدم، گريه كردم، استراحت كردم، فكر و تمركز كردم، با تلفن گپ زدم، جيم شدم و به كاراي شخصي خودم رسيدم و...... گاهي اوقات كه فكر ميكنم ميبينم با وجود كار و مسئوليت زياد بيشترين استراحت و آرامش و زماني داشتم كه پشت ميزم بودم. بيشترين حس بودن و دوست داشتن و زماني داشتم كه اينجا بودم و رفتارهاي محترمانه و در عين حال صميمانه همكارام و نسبت به خودم ديدم، توي اين شونزده سال حتي يكبارم نشده كه با كسي بلند حرف بزنم يا برعكس ، نشده پشت سركسي بدگوئي كنم و برعكس، نشده با كسي مشكلي پيدا كنم كه بخوام بحثي بكنم و گله اي.

اين افكار امروز صبح كه ساعت هفت و چهار دقيقه طبق معمول روزاي فرد به خاطر فرار از دست آقاپليسه رسيدم شركت و تا داخل واحدخودمون شدم بوي چاي تازه دم كه آقاي شكيبا با روپوش سفيدش و لبخند روي لبش برام آورد و روزنامه همشهري كه روي ميزم گذاشت و سكوتي كه توي واحد پيچيده بود و هواي تازه كه از سمت پارك به داخل اتاق مي اومد به ذهنم آورد. خدايا دلخوشي هاي كوچيك مارو ازمون نگير.

                 "خدايا، اگرما بدكنيم، تو را بندگان خوب بسياراست،

                     اما اگر تو مدارا نكني مارا خداي ديگركجاست؟ "

                                                                                            (دكترعلي شريعتي)

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388
 زادروز
 

هميشه ماه بهمن برام يكي از خوبترين ماههاي سال بود و روزيكه پسركم هم كاملا بدون برنامه ريزي  قبلي توي همين ماه به دنيا اومد خوبيش برام تكميل شد.

    باباي خوب و مهربونم ، پسرك شيرين و دوست داشتنيم تولدتون مبارك ...

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه ششم بهمن 1388
 چهارشنبه سي ام دي
 

از صبح به جاي رسيدگي به فكساي ارسالي از طرف مشترياي محترم افغانيم دفتروكتابم و جمع كردم و رفتم توي اتاق كنفرانس و مشغول درس خوندن شدم . ساعت يازده دوست گرامي براي احوالپرسي زنگ زد و گفتم كه امروزامتحان دارم و ساعت دوازده ميرم مجتمع ، اونم محبتش گل كرد و گفت تو ماشين نبر من امروز بيكارم ميام دنبالت كه هم ببينمت هم ميرسونمت. كلي اصرار و خواهش كردم كه نياد چون اينقدر مسير اونجا دور و بده كه من ترجيح ميدم با وسيله عمومي برم خصوصا كه مسافت زيادي رو مجبور بودم به خاطر يكطرفه بودن خيابون وليعصر از بي-آر-تي استفاده كنم . خلاصه به لطف و از خودگذشتگي اين دوست عزيز مجبور شديم براي فرار از طرح زوج و فرد و عدم استفاده از خيابون وليعصر به سمت پائين كل تهران و دوربزنيم و مسير نيم ساعته رو حدود يكساعت و ربع تو راه بوديمخسته و درب و داغون لحظه آخر كه دراي ورودي سالن داشت بسته ميشد بالاخره رسيدم. شصت و نه بار ده بيست سي چهل انداختم و تيك زدم و از جلسه خارج شدم(امتحان تستي بود) از دور چشمم به دوست گرام افتاد كه جلوي محوطه درحال قدم زدنه  ازش خواسته بودم كه منتظرم نمونه ولي انگار اونروز بدجوري محبتش نسبت به من قلمبه شده بود و دوباره سناريوي فرار از ميان برو  اجرا كرد و ناغافل سراز اتوبان بهشت زهرا درآورديم و پشت يه ترافيك چندكيلومتري از انواع ماشين هاي سنگين گيركرديمطفلكي خودشم حالش بد شده بود و همش ازم معذرت خواهي ميكرد، آخرشم خواست لطف و تكميل كنه گفت ديگه الان شركتتون تعطيل ميشه ميخواي برسونمت خونه  گفتم نخير زحمت نكش ماشين من جلوي شركته  وقتي رسيدم شركت همه از ديدن قيافه ام خندشون گرفته بود. چشماي پف كرده و قرمز، صورت از دوده سياه و كثيف و قيافه عصباني. اينقدر سرم درد ميكرد كه هرآن احساس ميكردم الانه كه بالا بيارم  نزديكاي خونه بودم مامانم زنگ زدن كه پسرك خونه ماس و بيا دنبالش، يه ترمز كردم و همخونه پريد پائين و گازشو گرفتم به سمت خونه مامان. اينقدر با سرعت داشتم رانندگي ميكردم كه يكهو فقط ديدم چراغ چهارراه قرمزه و همه ماشينا ايستادن غيرازمن فقط يه سوراخ پيدا كردم و بدون اينكه از توي آينه به بغلم نگاه كنم سوريدم اون تو كه همين موقع صداي بووووووقه يه ماشين آلبالوئي و از پشت سرم  شنيدم و نگاه متعجبش رو از توي آينه ديدم كه هاج و واج بهم نگاه ميكرد. منم از توي آينه با سر و دست و ابرو يه عذرخواهي كردم و همون موقع چراغ سبز شد و دوباره چنان با سرعت حركت كردم كه هنوز ۵ دقيقه نشده بود ديدم جلوي در خونه مامانم هستم، درحاليكه اين مسير و معمولا" ده دقيقه اي ميام. وقتي جلوي در خونه پارك كردم تازه احساس كردم كه نفسم و تو سينه حبس كرده بودم ازبسكه با سرعت اومدم، هركسي منو ميديد فكر ميكرد كه پليس دنبالم كرده و دارم از دستش فرار ميكنم ولي خب كسي نميدونست كه اگر دو دقيقه ديگه ديرتر ميرسيدم بايد ماشين و براي توشوئي ميبردم كارواش  تازه ماشين و خاموش كرده بودم و داشتم پنل ضبط و درمياوردم كه ديدم در ماشين باز شد و يكي تالاپ نشست كنارم و شروع كرد گلوله بارون : چه خبره خانم، مگه دنبالت كردن، اين چه طرز رانندگيه، نكنه خيابون و با پيست رالي اشتباه گرفتي، نكنه قصد خودكشي داري؟ دلت براي خودت و ماشينت نميسوزه براي اونائي كه تو خونه منتظرتن بسوزه، از يه خانوم بعيده اين مدلي رانندگي كنه و لائي بكشه و لاب لاب لاب ...................

من : ببخشيد!!!!!!! شما ؟؟؟؟؟؟

همين موقع از توي آينه چشمم به يه ماشين آلبالوئي افتاد كه پشتم پارك كرده بود!!

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه چهارم بهمن 1388  |
 بهانه
 

بهانه : زن

بهانه : مادر

بهانه : همسر

بهانه : دختر بابا - دختر مامان

بهانه :  خواهر

بهانه : انسان

بهانه ، همه چيز غير از خودش ...

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388  |
 
 
بالا